قبیله در بلوچستان: اما حالا چرا؟

قبل از انقلاب افراد جامعه بمراتب کم سوادتر و بیسوادتر و جامعه هم بمراتب از حالا عقب مانده تر بود. قبیله و عشیره بود ولی از حالا هم ضعیف تر نمود داشت و هم صحبت از ان محدود تر. چه شده است که در شرایطی بمراتب پیشرفته تر از آن دوران تقاضا برای ساختن (من عمدا ساختن را بکار می گیرم) سردار و خان و میر و سید و قبیله و تیره، وتلاش شیفته وار برای توسل به بعضی اسطوره های فراموش شده، کشف و ساختن نسب (نه صرفاً برای فهم از روابط خانوادگی) این قدر بالا رفته است.

 

 

 

بخش هائی از این مطلب قبلا در تبادل نظر خصوصی در تلگرام آمده بود. در اینجا، بویژه در قسمت دوم توضیحات بیشتری اضافه شده است

 

حالا چرا این همه طایفه گری در بلوچستان؟ موضوع جالبی است. تا دوران انقلاب اسم مرد (موضوع زن را که گویا "وجود" هم ندارد جداگانه باید بحث کرد)   تنها "الف" بود اما حالا می شنویم که همان "الف" تبدیل شده به "سردار الف خان" و یا در مواردی "سردار سید الف خان" و یا "میر سید الف خان" و غیر آن . بویژه اگر موفق نشده باشد در حوزه دین به عناوینی همچون شیخ الحدیث، مولانا، مفتی، قاری،( گاه همرا با عنوان سید) دست یابد، یعنی در حوزه ای که هم اکنون  از جهات زیادی مرجح دیده می شود. چرا؟ قبل از انقلاب افراد جامعه بمراتب کم سوادتر و بیسوادتر و جامعه هم بمراتب از حالا عقب مانده تر بود. قبیله و عشیره بود ولی از حالا هم ضعیف تر نمود داشت و هم صحبت از ان محدود تر. چه شده است که در شرایطی بمراتب پیشرفته تر از آن دوران تقاضا برای ساختن (من عمدا ساختن را بکار می گیرم) سردار و خان و میر و  سید و قبیله و تیره، وتلاش شیفته وار برای توسل به بعضی اسطوره های فراموش شده، کشف و ساختن نسب (نه صرفاً برای فهم از روابط خانوادگی) این قدر بالا رفته است. علل را نمی توان به گذشته رجوع داد و نمی توان گفت واقعا چنین روابطی وجود دارند و یا لااقل با چنین قوتی واقعا وجود دارند. بنابراین پاسخ را باید در شرایط اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و روانی جستجو کرد که مردم در آن قرار دارند .   این یک برگشت است و یا بگفته ای نوستالوژی است که پروفسور زیگمونت باومن، یک جامعه شناس پر نفوذ آن را رتروتوپیا (برعکس اتوپیا که امید و نگاه به آینده داشت) نامیده است و بعضی هم از آن بعنوان "جامعه ریسک" یاد کرده اند. اما سوال مهم باز هم این است که چرا؟ همین سوالها در مورد ناسیونالیسم و افراطی گرائی دینی (که بسیاری محققان از اینها که بطور روز افزونی گسترش یافته اند، هم بعنوان قبیله گرائی یاد می کنند) هم مطرح اند.  بحث دنباله دارد.

[09:46, 8/19/2018] Hoshang: حالا برسیم به چرا؟  مردم با لایه های متفاوتی از نا امنی روبرویند که از محل زندگی اشان شروع شده تا به احساس نا امنی درسطح ملی و همین طور سطح جهانی می رسد.  نا امنی ها هم در ابعاد گوناگون اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، روانی و فرهنگی در جریان اند. بعضی واقعی اند و بعضی هم خیالی.

در محل مردم یا بهتراست بگوئم  بخش مهمی از آنها از همه جهات زندگی خود را آشفته و نا امن و غیر قابل دسترس می بینند یعنی نمی  توانند به آینده اعتماد کنند ترس از آینده برای اشان وحشت آور است . بسیاری از فشار بیکاری و فقر، در راهها با خرده تجارت های اشان هم ریسک می کنند و هم خطر . با این ترس و واهمه و زندگی پر ریسک چه کسی یاری اشان می کند؟ شاید دین و یا قبیل گرائی! بگفته یک جامعه شناس خلاق  بلوچستانی، دکتر شهلیبر، خرده قاچاقچیان مواد سوختی و غیر سوختی برای امنیت خود به روابط قبیله ای احتیاج پیدا کرده اند؛ از نظر من حتی اگر جنبه خیالی و یا نیم بند داشته باشد. البته این نوع هویت سازی ها ممکن است در رقابت شدید بر سر منابع هم تا حدودی و برای زمان کوتاهی برای یک گروه هم مفید باشد .

اما در سطح دیگر: از جهات گوناگونی هم "دولت ملی"   از اعتبار افتاده است و نمی توان به آن امید بست چون خود "ملی" بودن هم به عاملی بحران زا تبدیل شده و به   نا امنی دامن زده است. نه سیم خاردار و نه خندق و نه دیوار مرزها موج گسترده مهاجران را و در این مورد کولبران و تاجران کوچک مواد سوختی را که در بخش وسیع اش قربانی ناامنی ها و کشمکش ها و بی عدالتی هایند نمی تواند بگیرد . در سطح جهانی هم کشمکش ها و ناسامانی ها و ماهواره و انترنت و ارتباط تنگاتنگ همه و همه جا ایمنی سابق و سنتی را از دست اشان گرفته است. مردم در شرایطی گیر کرده اند که بگفته دانیل بل نظریه پرداز معروف جامعه ما بعد صنعتی  "دولت-ملت ها برای حل مسائل بزرگ زندگی خیلی کوچک می شوند ولی برای حل مسائل کوچک زندگی خیلی بزرگ".دولت از هر جانب تنها کابوس است که می بینند. همین جاست که افراد با ذهنی نا امن و پریشان و سرخورده از حال و آینده به گذشته روی می آورند. قبیله همان گذشته ای است که بسیاری هنوز بیش و کم بیاد می آورند، و احساس می کنند که بیش و کم در دسترس اشان و یا در خاطره اشان هست اما در واقعیت تقریباً وجود ندارد و مدتهاست نابود شده است. از زندگی واقعی و روزمره فرار کرده است و حتی بقایای خانواده های گسترده سابق بطورگسترده ای متلاشی شده اند، تلاش برای گرفتن آن بمنزله دست یابی به یک هویت و  اقتدار جدید است یعنی رویائی شیرین، و آنهم در شرایطی که هویت ها ی جدید هنوز نیامده اند آب می شوند یعنی آنقدر فرار شده اند که کمتر دست یافتنی اند. با وجود این از نظر ذهنی برای بسیاری آرامش بخش است که به نوستالژی پناه ببرند اگر چه تکیه گاهی نیست که نجات بخش باشد. اینجاست که قبیله بصورت یک "حقیقت" مقدس ظاهر می شود. هرچند این "حقیقت" سرابی بیش نیست و چنگ زدن به آن هم برای جامعه بسیار پر هزینه است. اما علت دیگری هم در دامن زدن به این نوع قبیله گرائی وجود دارد، یعنی نقش قدرت دولتی در ساختن و تقویت چنین پدیده ای.

از پاره ای اقدامات نا موفق اولیه دکتر مدنی، بر خلاف نیات سپاه،  در حمایت و تسلیح چند خان در اوایل دوران انقلاب که بگذریم، دستگاه سیاسی امنیتی پس از آنکه با رشد نیروهای رادیکال سنی(تقریبا از نیمه دوم سالهای ۱۳۶۰) روبرو شد، نسبت به آینده روابط با  جماعت دینی سنی سر خورده شد؛ و هزینه گذاشت تا در پهنه سیاسی متحدان جدیدی بسازد. از آن زمان بسوی پیدا کردن و پاگ بندی(عمامه گزاری/دستاربندی) عده ای از سران قبایل بازمانده روی آورد اما در واقعیت امر چنین اقتداری وجود نداشت و پول تنها راه حل بود که ولی نعمتانی محلی رشد کنند تا بمثابه نوعی دلال هم به تبادل اطلاعات بپردازند و هم منابعی در یافت و بین تابعان خود توزیع کنند و بهترین حالت اش هم این بود که در صورت لزوم  در موقعیت بسیج عشایری کار کنند. اما این پروژه ولینعمتی- تابع که گویا سردار پاسدار شوشتری در آن نقش مهم و استراتژيک داشت، عملاً به شکستی فاحش رسیده است و امنیت فیزیکی را بیش از پیش بخطر انداخته است. قبایل خیالی برای انکه نشان بدهند مقتدرند بطور ناگزیر هزینه های بسیار سنگینی را بر جامعه محلی تحمل می کنند. چون شرایطی که یک قبیله بصورت واقعی عمل کند وجود ندارد. قییله ای که در ان سازمان واحدی بطور همزمان همه وظایف  سیاسی، اقتصادی، قضائی، جنگی و فرهنگی را بعهده داشته باشد وجود ندارد . اما چه کسانی از آن سود می برند؟

علاوه برمنافعی که نصیب  دستگاه های امنیتی دولتی واسطه هائی که نقش دلال را بین دولت و قشرهای پائین بازی می کنند،  در مواردی ناسیونالیست های قبیله ای-سرداری هم هم اکنون در بلوچستان در حال رشدند بصورت مستقیم و یا غیر مستقیم از این شرایطسود می برند. اما چگونه؟ در میان  ناسیونالیست های قوم گرا که تحت تاثیر روابط کهنه نواب-سردار- فئودال های های ناسیونالیست بلوج در پاکستان اند این تمایل هست که از این شکل بندی های قبیله ای بسوی سکوی سیاسی-ناسیونالیستی استفاده کنند یعنی عملا به این نوع قبیه گراییها، چه به موازات و چه در رقابت با رژیم،  و همین طور رقابت های درونی بین خودشان، معنی سیاسی بدهند و بنحوی به آفرینش و انجماد چنین روابطی کمک کنند.

اما هزینه این پدیده برای جامعه چه هست؟ جامعه را بسوی پاره پارگی سوق می دهد و با فراخوانی اتوریته های سنتی بصورت مانعی جدی در مقابل رشد و تحکیم ارزش های شهروندی و ساختن نهادهای جامعه مدنی و روابط دمکراتیک می شود. مرز های طایفه ای  امکان تشکیل انجمن ه و تشکیلات های مبتنی بر مشارکت داوطلبانه مدنی و ماوراء روابط طایفه ای را تضعیف و یا کاملا از میان می برد و تخاصم و درگیری های خونین با طوایفی را که بهمین نحو ساخته می شوند افزایش می دهد. ارزش های کهنه و منسوخ گذشته را در تقسیم بندی های بشدت مذموم  اجتماعی به سردار و حاکم از یکسو و کم ذات (غلام/مولد، برده مرد وزن) از سوی دیگر دامن می زند. اینها همه بمعنی تمایلی نیرومند بسوی گذشته است.

بنابر این قبیله بندی های  کنونی نتیجه عصر نوستالوژی و عصر ترس از بیگانه  یا عصر بحران مداوم هویتها در جامعه پر ریسک و سیال  و مقابله ای موهوم بر علیه طغیان نا امنی ها، چه از پائین (توهم مردمی) و چه از بالا (قدرت حاکم و سران قومی) ست . البته در همه جا یکسان عمل نمی کنند چون هم شرایط متفاوت است و هم منابع و  ابزارهای کاری. ولی همه بنحوی مهر چنین عصری را بر خود دارند وهر چه باشند آثاری مخرب و بازدارنده در جامعه خواهند داشت.

(نویسنده: دکتر هوشنگ نورائی (ایوب حسین بر) استاد سابق دانشگاه  در انگلستان و اکنون محقق مستقل )

انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: