بحث فلسفی در ایران (نمونه نظرات کانت در بارۀ آزادی فکر)

استقلال فکری یک "بنده" و بقول خود کانت یک "چاکر مطلق پادشاه"
طرفداران کانت با این گونه طرفداری متوجه این حقیقت نیستند که کانتِ مدافع "استقلال فکر" و "بلوغ فکری" خود را "چاکر" و "بندۀ" اعلیحظرت فردریک می دانست، چنانکه در یک نامه کوتاه خطاب به فردریک چندین بار بندگی مادون خود را تکرار می کند تا پُست استادی دانشگاه از او بگیرد. اظهار بندگی مکرر، تضرع و التماس کانت به درگاه فردریک روشن کنندۀ زمینه و ساختار "چاکرانه" اندیشۀ کانت در رسالۀ «روشنگری چیست» می باشد که در آن بابت قدردانی از پُستی که در دانشگاه گرفت، فردریک کبیر و استبداد اجتماعی او را با چاپلوسی

 

اکثر ایرانیان علاقمند به فلسفه طرفدار ادبیات و اسطوره های فلسفی یا کلمات قصاری هستند که در حول و حوش فلاسفه و نظراتشان مطرح و معروف شده است. لذا در مورد کانت نیز نه متوجه تحلیل های وی از مباحث مشخص فلسفی فرضا در «نقد عقل محض» و نه متوجه شرایط تاریخی عصر اویند که حدود و ثغور، معانی واقعی و مقصود ممکن نظراتش را تعیین می کنند، بلکه صرفا متوجه ظاهر کلمات او مثلا در رساله «روشنگری چیست، ...» هستند تا به وسیلۀ آن نظرات خویش را توجیه کنند (1). کمااینکه بسیاری از ایرانیان مدعی فلسفه به نیچه به این سبب علاقمندند که نوشته هایش مجموعه ای از کلمات قصار یا همچنانکه راسل در «تاریخ فلسفه غرب» نوشت "وعظ و خطابه" است. از این رو ایرانی "روشنگری" و "آزادی" کانت را نیز به صورتی انتزاعی و تجرید یافته از منظور کانت تعبیر و تفسیر می کند که نه خود کانت قادر به شناخت آن بود و نه در شرایط تاریخی معاصر او ممکن می بود. چنین تجریدی از واقعیات ممکن (!) به بحث آزادی در ایران کم و کیفی ایده آلیستی و مغایر امکانات و شرایط واقعی داده اند که نتیجه ای مفید نداشته است. 

طرفداران کانت با این گونه طرفداری متوجه این حقیقت نیستند که کانتِ مدافع "استقلال فکر" و "بلوغ فکری" خود را "چاکر" و "بندۀ" اعلیحظرت فردریک می دانست، چنانکه در یک نامه کوتاه خطاب به فردریک چندین بار بندگی مادون خود را تکرار می کند تا پُست استادی دانشگاه از او بگیرد. اظهار بندگی مکرر، تضرع و التماس کانت به درگاه فردریک روشن کنندۀ زمینه و ساختار "چاکرانه" اندیشۀ کانت در رسالۀ «روشنگری چیست» می باشد که در آن بابت قدردانی از پُستی که در دانشگاه گرفت، فردریک کبیر و استبداد اجتماعی او را با چاپلوسی تمجید کرده است؛ درحالیکه معاصرینش از این استبداد انتقاد میکردند (2). یادآوری می کنم که وقتی استبداد شاهانه چنان شدید بود که کانت شاغل دانشگاه با امکانات بسیار بالائی که نسبت به مردم عادی داشت، جهت "امرار معاش" نیازمند بندگی، عبودیت و التماس نسبت به درگاه شاه مستبد بود؛ نسبت دادن "تنبلی، بزدلی" و "عدم اراده" از سوی کانت به مردم عادی فاقد امکانات که تحت همان استبداد جز با کار شانزده ساعتۀ شش روز در هفته، چاره ای برای گذران زندگی نداشتند، غیر از بلاهت مطلق حاکی از بی انصافی مطلق است. 

لذا استقلال فکری مورد نظر کانت در این رساله، استقلال فکری یک "بنده" و بقول خود کانت یک "چاکر مطلق پادشاه" (!) است و نه آنچنانکه بطور مجرد تعبیر می شود: هرکسی مختار به هراندیشه ای باشد و بتواند آزادانه بیاندیشد. کمااینکه "بنده" وابسته و مقید به "ارباب" است و از نظر تصمیم بالغ نیست، بلکه رسما نابالغ است و برخلاف نظر اربابش نمی تواند تصمیم بگیرد، و گرنه بنده نمی بود و نمی ماند! و ثانیا مقصود کانت نه آنچنانکه تصور می شود، موضوع آزادی تفکر بلکه صرفا تاکید آزادی گرایش مردم به مذهب پروتستان در مقابله "سیاسی" با مذهب کاتولیک است! 

از این رو اساس این رساله که متکی بر موضوع "بلوغ" فکری به بهانۀ تایید حمایت فردریک از پروتستانها است، متناقض است. کمااینکه نویسنده پروتستان خود را "بنده" و چاکر فردریک پروتستان و لذا نابالغ می شمارد. همچنانکه نه تنها بحث لسینگ از روشنگری که پیش از کانت مطرح کرد، مشخصا به سبب عدم حمایت از مذهب و سیاست خاصی در آن، انسانی تر و منطقی تر از بحث کانت است: که به جهت حمله ناروا به مردم ناتوان تحت استبداد اربابش غیر انسانی محسوب می شود. بلکه معاصرین کانت نیز تناقضات آشکار رساله او را در رابطه میان تاثیر استبداد مطلق بر کمبود تفکر آزاد به نقد کشیده اند (2). به سخن دیگر این رساله روایت یک نابالغ یا نظر یک بنده و چاکر در بارۀ روشنگری بردگان فردریک به سمت پروتستانتیسم است! و گرنه کانت "فیلسوف پروتستانیسم" خوانده نمی شد!

همچنانکه کانت در این رساله تبلیغاتی و ایدئولوژیک در پی توجیه استبداد فردریک نسبت به مردم، از طریق انتساب عدم "جرئت تفکر مستقل" به "نابالغی به تقصیر" مردم است. عین اینکه تقصیر قتل مقتول نه اینکه به گردن قاتل، بلکه مقتول انداخته شود. یعنی عوض اینکه استبداد شاهانه مسئول محدود شدن آزادی مردم و محدودیت آزاد فکری ناشی از آن معرفی شود، این محدودیت ها را شاهپرستانه ناشی از محدودیت فکر مردم معرفی کنیم. درحالیکه معاصرین کانت فقدان تفکر مستقل را به ساختار استبداد پلیسی و نظامی فردریک نسبت داده اند (1)! 

نکتۀ فلسفی که در این تصورات ذهنی کانت بعنوان "فیلسوف" معتقد به مطلقیت ذهن نهفته است، اینست که اولا کانت با متعالی ساختن آزادی اجتماعی بعنوان مقوله ای فراـ واقعی یا ترانساندانت ( متعالی)، محتوای واقعی آزادی اجتماعی را از آن سلب کرده و آنرا به مقولۀ صرفا ذهنی تبدیل می کند تا در عمل ضرری به استبداد شاهانه نرساند. ذهنیت این متعالی سازی در این حقیقت نهفته است که تنها با متعالی ساختن آزادی اجتماعی و بردن آن به آسمان ذهن است که می توان از آن پوسته ای ذهنی برجای گذاشت که بود ونبودش وابسته به ذهنیات مردم است. لذا نه اینکه شاه بلکه مردم خود مسئول محدودیت سیاسی و استبدادی هستند که تحت فشار آن حتی "فلاسفه" نظیر کانت بدل به بندگان مطلق شاه شده اند. ثانیا به این طریق با متعالی ساختن آزادی و تلبیس آن به مقوله ای صرفا ذهنی، مرجع محدودیت واقعی آن که فردریک است، از نظرها پنهان می شود. به سخن دیگر تنها به این صورت و یعنی با متعالی ساختن آزادی اجتماعی است که کانت قادر است هم ولی‌نعمتش، فردریک، را از استبداد موجب محدودیت تطهیر کند و هم تقصیر محدودیت فکری را به گردن "مردم نابالغ" بیاندازد. 

لذا توجه به نامه کانت به فردریک روشن می کند که زمینۀ بحث روشنگری کانت سه دهه پس از آن، چه بوده است. سوای آن دقت در ساختار تاریخی و معرفت شناسی نظرات فلسفی کانت روشن می کند که فلسفۀ کانت همچنانکه در پی تأسیس مابعدالطبیعه مطلق از طریق «احکام ترکیبی ماقبل تجربی» بود، متکی و متمایل به استبداد "داهیانۀ" اجتماعی بعنوان ضرورتی ماقبل تجربی بوده است! 

نامه چاکرانۀ کانت در هشتم آوریل 1756 بعنوان "مدرس خارجی (خصوصی)" دانشگاه کُونیگسبرگ به پادشاهش فردریک دوم شاه پرویس چنین است (2): 

"اعلیحظرت شاه قدر قدرت! شاه و ارباب بزرگ بخشنده!

از آنجایی که بزرگترین تلاش من همواره در این جهت بوده است که در صورت امکان به خدمت عالی شاهانه اعلیحظرت در آکادمی شما فرستاده شوم، و به این قصد علم فلسفه را بعنوان شرافتمندانه ترین حوزۀ تلاش خویش انتخاب کرده ام، و همچون بخشهای دیگر آن، هرگز فرصت و وقت را جهت تحقیق کاملا دقیق و منظم منطق و مابعدالطبیعه از دست نداده ام ...

اعلیحظرت پادشاها شوق اینکه خود را در یکی از آن علوم فلسفی به درجه استادی برسانم مرا وادار می کند با پائین ترین دون مایگی پست استادی (فوق العاده) بلا متصدی منطق و متافیزیک به سبب مرگ استاد کنوتچن را در این آکادمی التماس کنم. من با تعصب مضاعف هر زمان سعی خواهم نمود در حد قدرت به سود علوم مفید واقع شده، و با پائین ترین دون مایگی مشتاق 

اعلیحظرت پادشاه

پائین ترین بنده شما

ایمانوئل کانت

کونیگسبرگ، بتاریخ هشتم آوریل 1756"

چهارده سال بعد از این نامۀ "فدایت شوم" فردریک به کانت درجۀ استادی تمام وقت (دولتی) عطا می کند. به ترتیب، می فهمیم که چرا باز چهارده سال بعد کانت، عصر روشنگری را "صده فردریش" (فردریک) می نامد، همان پادشاه مستبدی که معاصرین کانت از استبداد مطلقۀ او شکایت می کنند. همچنانکه کانت در انتهای رساله اش روشنگری را نتیجۀ فرامین فردریک تعریف کرده است که "آزادی را در امور دین" به بندگانش اعطا کرده است. کسی که دردسرهای این پادشاه مستبد را در رفتار نسبت به کلیسای اقلیت کاتولیک در شمال آلمان بشناسد و سوء استفاده سیاسی او را از تحکیم کلیسای پروتستان و تضعیف کلیسای کاتولیک جهت تحکیم قدرت خویش تشخیص دهد، متوجه خواهد شد که رسالۀ روشنگری کانت تمجید استبداد فردریک به خاطر تحدید قدرت کلیسای کاتولیک است که مانعی در مقابل توسعۀ استبداد فردریک درحالی بود که کلیسای پروتستان زیر سایه فردریک جای کلیسای کاتولیک را در شمال آلمان می گرفت. 

زمینه تاریخی این رفتار صرفا سیاسی فردریک در «جنگ های سی ساله» مذهبی میان کاتولیک ها و پروتستانهای اروپا مخصوصا در نواحی آلمانی زبان نهفته است! موضوعی که متاسفانه کانتِ پروتستان جانبدارانه از تشخیص آن خودداری کرده و بعنوان بندۀ فردریک جهت حفظ منافع شخصی "تبلیغ انتخاب مذهب پروتستان" را تحت عنوان "آزادی انتخاب مذهب" حتی به قیمت انقیاد نسبت به استبداد فردریک تجویز می کند. به سخن دیگر غرض کانت از آنهمه صغری کبری توجیه اطاعت مردم از استبداد فردریک "روشنگر" بود. درحالیکه معاصرینش نظیر هامان باتوجه به ضعف کلیسای کاتولیک بعنوان عاملی در برابر استبداد سلطنتی، خطر تشدید استبداد مطلقۀ فردریک را به بهانۀ تضعیف قدرت مذهب گوشزد می کردند (2)،(3). 

رفتارمشابه سلطنت پهلوی در تحکیم استبداد خویش بوسیلۀ تضعیف مذهب عمده ایران و حمایت از مذهب بهایی نشانی از بداهت و رایج بودن این رفتار سیاسی با ادیان در تاریخ و لذا دستکم ساده لوحی کانت در تشخیص آن است. کمااینکه دستکم نمونه تاریخی معروف رفتار سیاسی کنستانتین کبیر در اتحاذ مذهب مسیحی بخاطر پیروزی در جنگ با مخالفین حتما معرف حضور کانت بوده است. 

خصوصا که کانت "طرفدار فرهنگ" حتی به سوء استفادۀ فردریک از ولتر (!) و رفتار مستبدانه فردریک نسبت به ولتر که منجر به فرار ولتر از پرویس و بعد از آن زندانی کردن ولتر توسط ایادی فردریک در فرانکفورت شد، بی اعتنا می ماند. یعنی مرزهای آزادفکری و فرهنگ دوستی کانت محدود به فرامین فردریک بوده است. 

ازاینرو بی سبب نیست که کانت را «فیلسوف مذهب پرتستان» نامیده اند (4). همان مذهب پروتستان که نه تنها بقول ماکس وبر در تنظیم ایدئولوژی انقیاد و نظم "کارگرانه" و سربزیری سیاسی جامعۀ آلمان نسبت به هر نوع رهبری نقش اساسی بعهده داشت، بلکه در بروز نازیسم نیز نقش عمده ای بازی کرده است. کمااینکه آنچه که به "اثبات اخلاقی خدا" به کانت نسبت داده شده است، درواقع تبلیغی برای ترجیح "اخلاق پروتستان" است که نقشی در بریدن بخشی از آلمانی ها از کلیسا و گرایش به نازیسم داشت.

کانت در آن رساله منادی "جرئت تفکر مستقل" از "نابالغی به تقصیر خود" مردم سخن می گوید و آن را به "ناتوانی در استعمال عقل خود بدون رهبری و قیمومت دیگری" بشرطی می بیند: که "این ناتوانی بواسطه نقص اراده و تصمیم ... و تنبلی و بزدلی شخص" باشد (1). در حالیکه نه تنها خود کانت تامین زندگیش را نه در "جرئت تفکر مستقل"، بلکه در تضرع به پیشگاه بندگان همایونی با امضای "چاکر شما!" می طلبید (2). بلکه "ناتوانی" مورد نظر وی نه آنچنان که او شرط می کند از سر بزدلی و تنبلی اشخاص باشد، بلکه همچنانکه همعصرانش نوشته اند: در سایه استبداد مطلقه و قدرت پلیسی و نظامی دائمأ ملموس "قیم و آقا" که همان فردریک باشد، نسبت به بندگانش است (3). استبدادی تکمیل شده وسیله کلیسای پروتستان کاملا مطیع به قیم که حتی اندیشۀ هر مقاومتی را در بدو تصور آن رد و نابود می کرد. کمااینکه این ناتوانی که مطابق نامه اش حتی بر خود کانت مستولی است، ناشی از "فقدان قدرت" مردم و تمرکز آن در دست قیم است و نه تنبلی و بزدلی مردم! 

حواشی و توضیحات:

(1) I. Kant, „ Beantwortung der Frage: Was ist Aufklaerung?“, in: I. Kant, Werkausgabe in 12 Baenden - XI: Schriften zur Anthropologie, Geschichtsphilosophie, Politik und Paedagogik. 1 (1977), S. 53.

(2) Stephan Kohnen, „Ueber Kants „Beantwortung der Frage: Was ist Aufklaerung?“ 

(3) J. G. Hamman, „Brief an Christian Jacob Kraus“, (Koenigsberg, 18. Dezember 1784); zit. nach: Ehrhard Bahr (Hrsg.): Was ist Aufklaerung? Thesen und Definitionen. Kant, Erhard, Hamann, Herder, Lessing, Schiller, Wieland. Stuttgart (Reclam 9714) 1984.

(4) A. Raffelt, „Kant als Philosoph des Protestantismus – oder des Katholizismus?“.

 
منبع: 
asre nou
انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: