چرا گفت «هیچ»؟

خمینی در بازگشت به ایران در پاسخ به سوال خبرنگاری در هواپیما که از او پرسید حال که دارید به ایران بر میگردید چه احساسی دارید گفت هیچ! و این «هیچ» در این 40 ساله باعث کلی حرف و حدیث شد. در زیر مختصر به این میپردازم که چرا گفت هیچ!

 

 

مرد هشتاد و چند ساله ای به همان عادت همیشگی که از نوجوانی داشت، یک برگ لاتاری بخت آزمایی خرید و اتفاقا پس از شصت - هفتاد سال بالاخره برنده شد. پس از آنکه هیاهو ها فرو نشست یکی از خبرنگارانی که او را دوره کرده بودند از او پرسید با این میلیونها دلار پولی که بدست آورده میخواهد چه کند؟ پیرمرد بدون اندیشه بسیار خیلی راحت گفت میخواهم در طبقه دوم خانه ام با این پول یک سنگ توالت جواهرنشان از طلا بسازم و آب سیفونش هم آب معدنی کوههای آلپ باشد و رهگذران مجانی در آن کارشان را بکنند. خبرنگار با تعجب پرسید چرا؟ پیرمرد گفت برای این که خودم بروم طبقه پایین زیر آن توالت بایستم و کثافتها بر سر من بریزد که در این سن و سال برنده جایزه بخت آزمایی به این بزرگی شده ام. 

حالا این حکایت خمینی در سال 57 بود. مردی که از نوجوانی کله اش باد داشت و عشق قدرت همیشه دیوانه اش میکرد حالا در حدود هشتاد سالگی داشت به قدرت میرسید. خودش هم میدانست که اگر هم در یکی دو سال آینده نمیرد، دیگر چندان با مرده تفاوتی ندارد چرا که این دیگران هستند که خط رابط او با جامعه هستند و او را هدایت میکنند و در واقع آنها قدرت دارند نه خمینی. کسانی مثل اکبر رفسنجانی و بهشتی و غیره. رسیدن به یک هدف سیاسی بدست گرفتن قدرت به اندازه مقام آن هدف است و اگر قدرت نباشد چه احساسی ذوق و شوقی؟ او رهبر بود و هدفش هم برقراری جمهوری اسلامی و به از این کمتر راضی نبود و پای این حرف ایستاد. او نیامده بود که دمکراسی برقرار کند و این را واضح در مصاحبه هایش در نوفل لوشاتو میگفت. او نه غمگین بود و نه شاد. انگار در صندلی نشسته و دارد تئاتر را تماشا میکند و گه گاه از او نظر میپرسند که نظرش در مورد فلان صحنه چیست. او هنوز هیچ کاره بود. از هواپیما که پیاده شد و خیل مردمی را دید که دیونه وار او را صدا میزدند کم کم قدرت باورش شد و «توی دهن این دولت زد و دولت تعیین کرد».

فرض کنیم همین رضاپهلوی خودمان که انصافا در میان مردم محبوب است یا هر کسی دیگری که محبوب شماست... آیا چنین کسی جرات این را دارد که جلوی جمعیت هوادارانش بگوید «من دولت تعیین میکنم و توی دهن این دولت میزنم»؟ امروز است که ما متوجه شده ایم که هر کلمه ای که از دهان یک سیاستمدار در میآید همانجا یقه اش را بگیریم که این چه حرفی است و منظورت چیست؟  و از یاد نبریم که امروز چهل سال گذشته و ما می بینیم که «آرمانهای امام» به ظهور رسید و جمهوری اسلامی برقرار است. خمینی حتا در همان هواپیما و روزهای دیگر هم او باور نداشت که جمهوری اسلامی بتواند برقرار شود. این را هم خمینی و هم همه دست اندکاران و اطرافیان او و نیز همه اهل سیاست در آن زمان میتوانند شهادت بدهند. از مردم هم کسی باور نمیکرد که چنین آشی از کار این سیاست پخته شود. از همین رو در پاسخ خبرنگار که از احساس خمینی در راه بازگشت به وطن میگوید حرفی برای گفتن ندارد و میگوید «هیچ»!

نکته دوم - انصاف را که چنین سوالی را که «حال که پس از 14 سال به ایران بر میگردید چه احساسی دارید؟» را نباید از خمینی میپرسیدند. او با این اصطلاح و سوال آشنا نبود. البته اگر چنین سوالی امروز از هر ایرانی پرسیده شود میتواند یک ساعت در مورد احساسش حرف بزند. اما  چنین سوالی هرگز از خمینی یا اکثر ایرانیان پرسیده نشده بود.  اصولا عبارت «چه احساسی دارید» یه اصطلاح فرنگی است How do you feel about something. آن زمان اگر از من میپرسیدند چه احساسی داری؟ پاسخ میدادم سردم است، یا گرسنه هستم، و خلاصه یک احساس مادی در نظرم می آمد. احتمالا پیرمرد همان لحظه فکر کرد نه دلش درد میکند، نه میگرن دارد و نه گرسنه اش است و پاسخ داد هیچ! شاید بارز ترین مثال در این مورد را بتوان از فیلم «فارست گامپ» آورد . صحنه ای که بهترین نفرات فوتبال آمریکایی قرار است با پرزیدنت کندی دیدار کنند. در این دیدار آنچه از چشم فارست گامپ از همه جالب تر بود این بود که هر قدر غذا و نوشابه بخوری مجانی است! و فارست گامپ آنقدر نوشابه خورده بود که هنگامی که نوبت دست دادن او با پرزیدنت کندی میرسد کندی به او میگوید تبریک میگم که در  تیم All amrican هستی. چه احسای داری؟ فارست گامپ در حالی که روی پایش بند نبود پاسخ میدهد: شاش دارم! 

گویا در همان هواپیمای پاریس به تهران پیرمرد را توجیه کرده بودند که پاسخش جالب نبوده و او را توجیه کرده بودند. او هم برداشتی کرده بود این بود که تا مدتی در سخنرانی هایش بگوید «من از احساسات و عواطف شما ملت ایران تشکر میکنم»! 

 

انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: