نیچه و "روشنفکران ایرانی": زمینه و ماترک او (گرایش به راست)

همچنانکه میتوان نیچه را در غرب محصول عکس العمل اندیشه دست راستی اروپای عصر بر آمدن ناسیونالیسم و بازسازی گذشته در برابر رشد عقل سوسیالیستی متمایل به انترناسیونالیسم غربی آتیه گرا ارزیابی کرد، اقبال بعدی او در ایران نیز میتواند ناشی از شکست اندیشه های چپ بر اثر شکست حزب توده و محصول درونگرائی در عبور از حال به گذشته ارزیابی شود. لذا همچنانکه ناسیونالیسم محصول بسط و گستردن کلام است، اندیشه نیچه نیز چیزی جز انباشتگی کلام نبود: تا به تواند عقده های درونی خویش را بواسطه تعمیم شان به...

هنری آیکن احتمالا با توجه به داستان "مرگ خدا" ی نیچه عنوان "نجات بدون نجات دهنده" را برای فصل نیچه کتاب خود برگزیده است (1). اما این سرفصل که آنرا به نجات غیر ممکن میتوان تعبیر کرد، شامل اندیشه خود نیچه هم میشود که در اوج ناامیدی و در ماندگی و فرریختکی دماغی مرد. و یعنی نیچه حتی نتوانست خودرا نجات بدهد، تا چه رسد به نجات "ابرمردان" از دست "فرومایگان" و "برده ها" که هدف او بود. هدفی که توفیق آن به نظر نیچه به "نابودی ملیونها انسان ناموفق" می ارزید (2). چه حتی باوجود ملیونها قربانی مردم در میان پرده ننگین حکومت "نازیسم" که با حمایت اعیان ("اشراف مالی") و اشراف برای نجات آلمان اعیان و اشراف از شکست جنگ جهانی اول بر سر کار آمد، سرانجام بسیاری از اعیان و اشراف نیز زندگانی بر سر این قمار جنون آمیز نهادند.

از سوی دیگر برخلاف تصور علاقمندان ایرانی نیچه، تصوری که متکی بر سطح نازل اطلاعاتشان در مورد ادبیات و سیاست معاصر اروپا و مخصوصا آلمان است؛ همه اندیشه گران، نویسندگان متحجر و دست راستی آلمان و فرانسه بعد از نیچه و معاصر نیز مستقیما متاثر از نیچه  بوده اند و حداقل برای تطهیر و شستن گناهان گران نازیسم از دامان پدران خویش و آلمان و جریان دست راستی اروپا هم که شده، به توجیه و تطهیر نیچه پرداخته اند. پیش از همه باید از مجنونی به اسم "ارنست یونگر" نام ببریم که بعنوان "الیتاریستی" ضد جمهوری، فاشیستی ضد دموکراسی شاگرد نیچه در لفاصی و "اقتباس کننده" مستقیم وی محسوب میشود (3). و این همان کسی است که جلال آل احمد (کذا فی الاصل) "عبور از خط" او را به کمک "محمود هومن" مثلا در تایید "غربزدگی" تحت تاثیر "فردید" ترجمه کرده است.  همان هایدگر معتقد به نیچه و لفاظ متخصص جعلیات  بی معنی کلام چون "هیچیدن هیچ" !! که از فرط حقیقت متافیزیکی (!) و بنظر من قبول تناقضات منطقی (بنص خویش)، در تمامی عمرش به نازیسم وفادار می ماند. و این همچنانکه پیشتر اشاره کردم (*) نمادی از همان دور بسته اندیشه ادب زده سطحی و حماسه گرای باصطلاح روشنفکران ایرانی از دوران مشروطیت و کسانی چون "تقی زاده و کاظم زاده ایرانشهر" است که تا عصر ما و "روشنفکران نیروی سومی" چون آل احمد و یا کسانی چون "مسکوب" و "دوستدار" میان اندیشه های شبه فاشیستی "گذشته گرائی ملی"، "فردوسی زدگی" و "سنت زدگی مذهبی ِ ملی" محدود و گرفتار مانده است. و می بینیم که همه قلمزنان ایرانی که تحت تاثیر نیچه و شاگردان آلمانی او نوشته اند به گفته زنده یاد احمد شاملو (در ربط با مورد دیگری): "یک چیزی شان می شده است" و "ماده شان مستعد بوده است".

در آلمان نیز نمونه های معاصر نویسندگان دست راستی مانند "مارتین والزر" (4) تحت تاثیر نیچه سعی کردند در موضع نطق نویسان سیاستمداران دست راستی بانفوذ آلمان نظیر "هلموت کوهل"، با ادامه طرز فکر گذشته آلمانی و ایجاد یک عقب گرد تاریخی ("برگشت روحی و اخلاقی" (5))، به تخطئه محصولات اجتماعی جریانهای فکری مترقی بعد ازجنگ آلمان بکوشند. این مرتجعین فکری با بهره جوئی از مقولات مجعول نیچه نظیر "سرنوشت" قومی و "اراده حیات" مردم آلمان، همواره در پی توجیه دوام نیات ضد یهودی و ضد خارجی در آلمان بوده اند. و چون متاسفانه حماقت ذهنی سخت جان است، لذا هنوز که هنوز است، بار گناهان ضد انسانی ناشی از افکار احمقانه نیچه بر سر ساکنین "داخلی" و "خارجی" آلمان سنگینی می کند.

نوشتم که محور مرکزی اندیشه نیچه گذشته گرائی و درد فراق او نسبت به گذشته بود، گذشته ای ساخته خیال که بدلخواه تغییر پذیر و تعبیر پذیر بود. اما این گرایش نیز بنظر من مانند هر مقوله ذهنی یک مابه ازاء مادی و واقعیت زمینی پیش پا افتاده دارد. ذهنیاتی که البته در صورت بی توجهی به مابه ازاء واقعی شان محل تعابیر و تفاسیر آنچنانی طولانی ای خواهند شد که آن واقعیات پیش پا افتاده روزمره را بدل به افسانه هائی استثنائی خواهند کرد. واقعیات زمینی ذهنیاتی که معمولا در گوشه های زندگی روزمره افراد نهفته است. سعی من در این بخش مطلب اینست که با تحلیل اندیشه های باصطلاح "فلسفی" و "اخلاقی" نیچه به این گوشه های زندگی اش که در ساخت اساسی اندیشه او موثر بوده اند، راه یابم.

ارزیابی منطقی (!) آنچه که نظیر مقوله تعبیر حیات همچون "اراده معطوف به قدرت" برای سطحی نگران از "ابداعات" نیچه در فلسفه شمرده می شود، نشان می دهد که چون نیچه به نص تحصیلاتش فاقد سواد علمی و منطقی لازم چنین تعبیر کلی و عامی بوده است، لذا این نظر اصلی او در باب تاسیس حیات بر "اراده معطوف به قدرت" که او نخستین بار در "چنین گفت زرتشت" مطرح کرده و سپس بواسطه جعل "اخلاق" به "خود پرستی" در "اراده معطوف به قدرت" بیشتر تفصیل داده است، اساسا غلط است. چه دستکم اهل علم باید بدانند که حیات یا دوام زیست (یک سیستم دینامیک) متکی بر تعادل (سیستم) با محیط و یعنی "تعادل ساختمانی" آن است (!) و نه ملغمه ذهنی به اسم "اراده" و یا نوع معطوف به قدرت آن! و اگر فیلسوفی در پی تعبیر (به عبارت آوردن یا فرمولاسیون) کلی "حیات" باشد، مجبور به تبعیت از اهل علم خواهد بود که حیات را دقیق تر می شناسند. مگر اینکه مثل نیچه در پی مشاعره باشیم و تحمیق مردم که برای نیچه "زندگی میلیونها" شان "فدای توفّق یک ابرمرد اشرافی" است. و یعنی ابتدا باید منظور خود را از اصطلاح حیات روشن کنیم و بعد آن را بوسیله این و یا آن مقوله دیگر تعریف و تعبیر کنیم، همچنانکه متخصصین می دانند که غرض نیچه از حیات تفسیر از "داروینیسم اجتماعی" بوده است. لذا نیچه برخلاف وسع سوادش موظف به رعایت موضع "علم بیولوژی" معاصرش در این مورد بوده است. چه تعابیر کلی "مقولات فلسفی" مشمول قواعد منطقی "تعاریف" و "احکام فلسفی" و لذا تابع محتوی علمی آنهاست تا آنها را روشن و قابل معنی سازد. و یعنی اگر تعریف و تعبیر مقوله فلسفی متکی به مقولات تعریف نشده باشد، تعریف ما نظیر تعبیر نیچه مهمل و از نوع "تعاریف دوری" خواهد بود. لذا هرچند که مفهوم ضروری این تعبیر علمی حیات که من آوردم، و یعنی "تعادل ساختمانی" در قرن بیستم پرورده شد، اما کسی که در مقوله "قابلیت بقا" ی داروین دقت کند، با تحلیل صرفا منطقی آن (!) متوجه خواهد شد که آن همان بقای سیستم زنده در مقابل تغییرات محیط و یعنی تعادل سیستم دینامیک با تغییرات محیط است. کمااینکه شاید نزدیکترین بیان کلی فلسفی حیات را در همان نظر هگل دید که حیات را، چنان که در بخشهای پیشین آوردم، محصول اتصال و ارتباط "ضدّین" یا "اضداد دوگانه" دیده است. چه در عرف ریاضیات عالی سیستمهای دینامیک متعادل یا قابل بقا ! دارای دو "درجه آزادی" هستند که نظیر "جهات" مثبت و منفی، نسبت به هم "دوآل" یا متقابلند! (6). لذا تحلیل منطقی مسئله حیات روشن می کند که تعبیر نیچه از آن به "اراده معطوف به قدرت" تعبیری من در آوردی و سطحی است که حتی از حد دانش عصر داروین و هگل پیش از نیچه هم پائین تر است.

همچنین است که ارزیابی منطقی نظریات نیچه در مورد اقلیت "سروران" در مقابل اکثریت "فرومایه گان" جامعه سوای محتوی ضد انسانی آنها، تحجر قرون وسطی ای اندیشه اورا نیز آشکار میکند، که برطبق آن نیچه معتقد است که "شرط وجودی هر فرهنگ والا" تقسیم جامعه به دو گروه "سروران" و "فرومایه گان" ("بردگان") است!  (2). همچنانکه او "برده داری را" ضروری فرهنگهای والا می پندارد. یعنی نیچه نه تنها در پی تحقیق علل اختلاف طبقاتی، به بردگی کشیدن مردم و ظلم بر مردم وسیله جباران نیست، بلکه او به عین اشراف و اصحاب کلیسای قرون وسطی و مانند اعیان و اشراف یونان قرون قدیم برده داری، اجبار و ظلم بر مردم را عادی می شمارد! و این آن نابخردی ضد انسانی است که نیچه احتمالا از اجداد کشیش "پروتستان" خود به ارث برده است که "کار" را ارجمند تر از "شرایط کار" میدانستند. مثلا "توگندهات" بدرستی نشان میدهد که "نظریه قدرت" نیچه و هیتلر هردو متکی بر تفکیک "ژنتیکی" جامعه بر اساس "معیار خون" است. و برای نیچه تفکیک جامعه به "ابرمردان" و "فرومایه گان" متکی بر تفکیک "ژنتیکی" آنها بر "معیار خون" آنهاست (2). بنظر من تفاوت نیچه باهیتلر که مستقیما حرفش را می زد، در این بود که نیچه برای توجیه نیات ضد انسانی خود آنهارا در لفافه ای از افاضات تاریخی و اظهار فظل های "اتیمولوژیک" می پیچید تا خودرا با فظایل زبانشناسانه دستکم از "ابرمردان" فرهنگی جلوه دهد.    

کمااینکه در سالهای اخیر اساتید فلسفه آلمان چون "ارنست توگندهات" توانسته اند به دقت نشان دهند که همچنانکه من در بخشهای پیشین این مقاله از زاویه دیگری نشان دادم، تعبیر نیچه از "اراده معطوف به قدرت" بسیار با تعبیر جنون آمیز هیتلر از "قدرت" مطابق بوده است (2). به این معنی تکلیف کسانی هم که چون بعضی کلاسهای فلسفه را از داخل دیده اند، ندانسته تصور می کنند که نظریات کنونی اهل فلسفه در غرب نسبت به نیچه با نظریات منفی متقدمین نظیر راسل و دورانت نسبت به او متفاوت  است، روشن می شود. چه از آنجائیکه بالطبع نظریات نیچه نمی توانند در طول سالهای اخیر تغییر کرده باشند و همانی هستند که او نوشته است، لذا نظریات اساتید کنونی فلسفی نسبت به محتوی اندیشه های نیچه دقیقا همانست که راسل و دورانت آورده اند. و حتی همچنانکه مورد مذکور نشان می دهد (2) به جهت تکمیل منابع در سایه گذشت زمان حتی منفی تر از نظرات متقدمین نسبت به نیچه اند. کمااینکه اگر راسل و دورانت به تعبیر ضمنی "ضد سامی" بودن نیچه و یا تاثیر نیچه بر هیتلر کفایت می کنند، اساتید معاصر فلسفه و محققین کنونی آشکارا سخن از "ضد سامی" بودن نیچه و نزدیکی مشخص نظریات او و هیتلر می گویند. و یعنی باوجود مساعی بعضی کسان در سالهای میانی در تطهیر نیچه بجهت سطحی بودن و زمینه ایدئولوژیک دست راستی روشن آن مساعی، اکنون سطحی بودن اندیشه های نیچه و گناهان ضد انسانی او بیش از پیش آشکار است. چه اگر فهم نژاد پرستی نیچه برای کسانی که به جهت کم دقتی از آن مطلع نیستند، حتی با رجوع به علاقه مفرط وی نسبت به "موبورهای آلمانی" کافی نیست. شاید مناسب باشد که آنان بجای لغت "رومی" در آثار وی لغت "آریائی" را قرار دهند تا منظور نژاد پرستانه نیچه را که در لفافه ای از افاضات تاریخی و فظل فروشی های "کلامی" پیچیده است، بهتر در یابند.

باین معنی ارزیابی من از اندیشه نیچه اینست که او اندیشمندی افراطی به معنی سطحی آن بوده است. و اکثر ساخته های نیچه در آنچه که برای عوام تحصیلکرده به اصطلاح فلسفه او محسوب میشود، متکی بر مسائل پیش پا افتاده شخصی و توهمات سطحی او بوده اند که با قلمبه بافی و "یک کلاغ چهل کلاغ" بازی با کلام باسم "فلسفه" بخورد عوام تحصیلکرده داده شده است. حتی در عصر او نیز آشنایان و حامیان باسوادش متوجه قلمبه گوئی نیچه که ناشی از خود بزرگ پنداری نیچه بود، شده بودند. نیچه ابلهانه تصور می کرد که با نوشتن "تولد تراژدی" نه تنها به فلسفه کلاسیک به مفهوم :سقراطی: آن پایان داده است. بلکه "علم" را نیز دگرگون کرده است. توهمی جاهلانه و حاکی از خود بزرگ بینی بیمارگونه نیچه که بی گمان ناشی از بازگشت بیماری دماغی او بوده است. کسی که مثل نیچه نسبت به علم بیسواد است، مگر در حال دیوانگی بتواند مرتکب چنین خطای عقلی و مدعی چنین ادعائی شود. عجیب نیست که استادش در زبانشناسی که اعتنایی به این کتاب شاگردش نکرده بود، و محتوی آنرا "فساد فاضلانه" می شمرد،  پس از دریافت نامه ای از نیچه دال بر اینکه محتوی آن "امید وجود آلمان" (!) است، در یادداشتهایش نوشت: "جنون خود بزرگ بینی"! (9).    

می ماند آن خصیصه سرکشی "انقلابی" که سطحی نگران به نیچه نسبت می دهند. اما سرکشی و "تنفر" نیچه از "اخلاق" و قواعد عمومی جامعه معاصر وی نه اینکه آنچنانکه از یک فیلسوف انتظار میرود محصول تعلیل منطقی شرایط اجتماعی و تحلیل تاریخی وضعیت اجتماعی باشد، بلکه از یکسو ناشی از نارضائی های شخصی و "عقده های خصوصی" او نسبت به اخلاق عمومی بود! و از سوی دیگر محصول تاثیر پیش پا افتاده نارضائی قشرهای دست راستی و اشرافی موثر بر نیچه بود که تنفر شدیدی نسبت به نفوذ اندیشه های دموکراتیک، لیبرال و سوسیالیستی در اروپای اواخر قرن نوزده داشتند . و یعنی تنفر نیچه نسبت به "دموکراسی" و "حقوق مساوی" نه پرورده ذهن نیچه بلکه به طور پیش پا افتاده ای بازتاب تنفر قشرهای دست راستی و اشرافی آلمان نسبت به این ضروریات اجتماعی بود که حق مردم را مخالف حقوق سنتی و خدا داده خویش تلقی میکردند! از این لحاظ اگر که مارکس را بواسطه تحلیل تاریخی و تعلیل شرایط اجتماعی و نتیجه گیری از آنها به نفع اکثریت مردم فیلسوف اجتماعی و جامعه گرائی تلقی کنیم، در مقابل می بایستی نیچه را حماسه سرای اعیان و اشرافگرائی بشماریم. هم استادش که اورا با سفارش به تدریس در دانشگاه رساند، بدون اینکه نیچه دارای "اجازه"، "درجه" و "اعتبار دانشگاهی" لازم برای تدریس در دانشگاه باشد؛ و هم دوست "بسیار نزدیکش !" از قشرهای محافظه کار دست راستی و اشراف آلمان بودند. اما چون در بخشهای پیشین به تاثیر گروه های دست راستی و مجامع اعیان و اشراف بر نیچه پرداختم، لذا در اینجا بیشتر به تاثیر "عقده های شخصی" او بر اندیشه هایش می پردازم که بواسطه سطحی نگری طرفدارانش و "سخن پردازی" نیچه اکنون تبدیل به "ادبیات جهانی" (!!) شده اند. و در این مورد نیز همچنانکه روش من است و در این مقالات در مورد نیچه نیز بکار گرفته ام، بدنبال علل مادی و روزمره نیات شخصی او هستم تا علل تجربی و منطقی اندیشه های وی را روشن سازم.

زمینه عقده های شخصی نیچه و عصیان او بر ضد "اخلاق" روزگارش نهفته در بی علاقه بودن نیچه به زنان و خوارشمردن شان بعنوان نیمی از بشریت بعنوان "وسیله"  ای برای"مردان جنگی" و "ابر مردان" نهفته است. اما این مسئله تنفر از زنان با مرض مقاربتی "احتمالی" نیچه در دهه های آخر عمرش قابل توجیه نیست. چون تحقیقات اخیر اولا نشان می دهند که علت "میگرن" (سردرد) دائم وی از دوران کودکی که مانع تحصیل مرتب او بودند، و کوری بعدی چشمش احتمالا "تومور (غده) مغزی" بوده است (8). و ثانیا این تومور و میگرن ناشی از آن میتواند علت اختلال عملکرد (فونکسیون) مغزی و لذا عدم تعادل روانی وی را روشن سازد، که ناشی از اختلال کار مغز او می بوده است؛ که بازتابش را در عدم تعادل افکار و نوشته هایش منعکس است. و یعنی به جهت اینکه علت تومور مغزی میتواند هم میگرن طولانی نیچه و هم عدم تعادل روانی اورا تواما توضیح دهد، لذا حقیقتی قابل اعتماد محسوب میشود؛ و از اینرو عدم علاقه او به زنان را باید نتیجه گرایش دیگری و زمینه دیگری دانست.

از یکسو چون زنان ضعیف اند و نیچه از موجودات ضعیف بی زار است، و از سوی دیگر چون نیچه عاشق قدرت و عابد قدرت اشرافی است، پس اگر برای او معبودی است، این معبود نه زن بلکه یک مرد نظیر "الکبیادس"یا "فردریک دوم" و "ناپلئون" خواهد بود. اما اینان که مرده اند، پس میماند، اشراف معاصر او که در میان سواره نظام آلمان مورد علاقه نیچه (بروایت دورانت در بخشهای پیشین این مقاله) هم بسیار بودند. لذا میتوان علت زمینی بدبینی نیچه نسبت به قواعد اجتماعی موجود و سرکشی نسبت به اخلاق معاصرش را در علاقه نیمه مخفی و نیمه آشکار او به دوست بسیار نزدیکش "کارل فن گرسدورف" دید (9) که در آن روزگار بجهت نظر نامساعد جامعه نسبت به "همجنس طلبی" خطرناک و از اینرو به جهت ضرورت اختفای آن از مردم معمولا منجر به عقده نسبت به مردم میشد. نامه های نیچه به این دوستش میزان علاقه غیر عادی نیچه را به او روشن میکند. مثلا وقتی که نیچه خطاب به او می نویسد: "نه! ما متعلق به همدیگریم و به هم وفادار می مانیم، هرچه قدر هم زنان میان ما وارد شوند". بنابراین از آنجا که با وجود "ضرورت ازدواج نیچه" و باوجود اصرار دوستانش، نیچه هرگز ازدواج نکرد، این مسئله (!) برای آشنایانش غیر طبیعی (!) ماند. همچنانکه آنها علاقه مفرط نیچه به دوستش "گرسدورف" را نیز غیر طبیعی (!) می یافتند (8). مثلا واگنر که از وضعیت نیچه باخبر است، برای تقلیل فشار روانی نیچه در رابطه با همجنس طلبی او بارها در نامه هایش به نیچه به او اصرار میکرد که حتما ازدواج کند (1874): "بنظر من شما مجبور به ازدواج هستید و یا .... اما بنظر من ازدواج بهتر است". و ادامه میدهد: "خدایا، بروید با یک زن ثروتمند ازدواج کنید! چرا می بایستی این گرسدورف یک مرد باشد!" (8). باین ترتیب ما در مورد سرکشی نیچه نسبت به اخلاق و قواعد اجتماعی معاصرش با علل پیش پا افتاده و بسیار زمینی شخصی روبرو هستیم که احتیاج به هرمنوتیک و تفسیر های مفصل ندارند: عللی زمینی که در آن عصر منجر به فشارهای روانی غیر قابل تحمل و عقده های روانی خطرناک تا حد گرایش به خودکشی می شده اند.  

برای درک اهمیت این مسئله و پدید آمدن عقده های روانی در مردان همجنس طلب در آنسالها توجه به مورد ریاضی دان معروف "آلان تورینگ" (10) اهمیت دارد؛ که قریب یک قرن پس از دوران همجنس طلبی نیچه بجهت همجنس بازی در انگلستان چنان تحت فشار محیط قرار گرفت که مجبور به خودکشی شد! و یعنی شرایط عصر نیچه در آلمان مخصوصا در مجامع ماوراء محافظه کار دوروبر نیچه بسیار شدیدتر و خطیر تر بود و احتمالا بیشتر منجر به عقده روانی و بیماری دماغی میشده است. همچنانکه نیچه نیز بطور مشخص در اواخر عمرش بفکر خودکشی افتاده بود. و یعنی تحقیقات اخیر در مورد زندگی نیچه نشان میدهند که هم بیماری مغزی منعکس در میگرن مزمن او و هم همجنس طلبی نیچه نقش بسیار روشنی در تعیین اندیشه های او و اختلال مشاعر منعکس در اختلال عقاید او داشته اند.  

 -----------------------------------

منابع و توضیحات:

(1) H. D. Aiken, „The age of ideology“, (The new American library of world literature, Inc., 1856).

(2) E. Tugendhat, „Die Zeit“,Nr. 38, 2000.

(3) T. Assheuer, „Die Zeit“, Nr. 37, 2000.

(*) ر. ک. به مقالات سابق من در مورد شیوء عقاید فاشیستی میان "روشنفکران ایران" از قدیم تحت تاثیر آلمانزدگی آنان درعصر رشد فاشیسم و نازیسم در آلمان و اروپا و "پسروی پیشروان"  مثلا در مقالات زیر:

www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=10581

http://asre-nou.net/php/view_print_version.php?objnr=5562

http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=5824

و مقالات دیگری که در مرجع (1) بخش پیشین این مقاله آورده ام

 

(4) Martin Walser.

(5) „Geistig moralische Wende“

(6) Dual.

(7) Nietzsche, „Ecce Homo“, Warum ich ein Schicksal bin, 1.

(8) Leonard Sax: What was the cause of Nietzsche’s dementia . In: Journal of Medical Biography, 2003, Nr. 11, pp. 47–54.

(9) B. Lahann, „Stern- Online“, article from 2000.

(10) Alan Turing.

 

انتشار از: