فرهنگ و هنر

شب هنگام بود که دوست تکابیم "رسول ولی زاده" زنگ زد و گفت:" حاضری مانند سال های قبل ده روزی از زندگی بدزدیم و گشتی در کوه های نروژ بزنیم"؟کمرم بشدت درد میکرد طوری که بسختی می تو
از خود می پرسد کە براستی آنچە حمید همسر انقلابی اش انجام داد واقعا تا چە حد اخلاقی بود؟ آیا اساسا در فرهنگ انقلابیون جائی برای چنین بحث هائی وجود دارد؟
چند روزی است که علیرغم سلسله و توالی موضوعی گذرانم در زندگی جمعی خانه " تیمی/ سازمانی " کارتیه سه حضور یکی از رفقایمان در خانه ما نمونه خاصی است که مایلم آنرا کاملاً اختصاصی برایتان توضیح ده
شاید بزرکترین قدرت آدمی توان عادت کردن اوست "از میان سخت ترین کارها یکی را بر گزین عادت آن را بر تو آسان خواهد کرد ". چنین شد که ما هم کم کم به زندگی در غربت در آن مجموعه ساختمانی عادت کردی
روز آخر هفته یک مقام بانفوذ حکومتی به‌طور خیلی محرمانه در منزلتان با شما دیدار می‌کند و می‌گوید از آنجا که من به درستکاری مشهورم و رهبری هم هوایم را دارد، بیا یک آمازون اسلامی با عکس امام خمینی درست
انگار آن دختر شاد و شنگول را باد برده بود و سنگ جادو و یا طبیعت او را به پیره زنی فرسوده و شکسته تبدیل کرده بود.
واقعیت این است که برایم نوشتن ازبهزاد بسیارسخت است .بارها تلاش کردم چهره اورا آن چنان که هرباربیادش می آورم و در خاطره هایم می گردانم ترسیم کنم.کاری سخت مشگل! یک بار از معصویت وپاکیزگی اخلاقش نوشت
مکرویان محل زندگی خانواده ها بود .مجرد ها در ساختمان کارتیه سه اسکان داده می شدند دانشجویانی هم که بدانشگاه معرفی و مشغول تحصیل می گردیدند در خوابگاه دانشجوئی که در افغانستان لیلیه گفته می
" آرام آرام داشتیم جا می افتادیم .بازارهای خرید را یاد می گرفتیم! بخصوص محل لباس های دست دوم را چرا که لباس دست اول تهیه اش برایمان هم گران بود وهم مشکل.
بگویم که ما از همان دوران دانشجویی با شعر شاملو زندگی کردیم و روحیه گرفتیم تا با پلیدی های شاهنشاهی مبارزه کنیم.
بعبارت بهتر هویت از تعلق های چندگانه مانند: زبان، مذهب، تاریخ، قلمرو سرزمینی، خون و تبار، تصورات، تعهدات، و تعصبات مشترک، شکل میگیرد اما تجلی واحد و یگانه دارد. این سیستم از خرده سیستم هایی متشکل
هراسی که روزهای اول از غربت و تنهائی بود با اضافه شدن تعداد اعضای سازمان ورفتن برسرکاروتماس بیشتربا جامعه ومردم،همراه حمایت همه حانبه مهماندارنمان جای خود را به آرامش وهماهنگ شدن با محیط ت
داستانی نمادین درباره سرکردگان فاسد بیدادگاه های رژیم ولایت فقیه در ظلمگستری این رژیم دوزخی و بهره کشی آنها از زن هائی که پرونده های سنگین دارند!
آرام آرام داشتیم جا می افتادیم جوان بودیم وهیچ تجربه ای از این نوع زندگی که بر ما تحمیل شده بود نداشتیم.اما رابطه دوستانه خانواده باهم وحضور چند رفیق نیک نفس در آغاز کار بسیار یاری رسان بود .ترکیب ک
تلویزیون از جمله وسایلی بود که داده می شد .همانطور که نوشتم خانم گوگوش هم با ما وارد افغانستان شد وبعد از مدتی تعدادی از ما به بینندگان این هنرمند تبدیل شدیم که عمدتا نقشی نوستالژیک ویاد آور روز های