فرهنگ و هنر

این کار اختصاص داده شده به تمام خواهران و برادران آزاد اندیش من، که با خون خود حقیقت تلخ ایران را بر روی کاغذ های سفید تاریخ فریاد میزنند
این داستان زیر را هدیه می کنم به کاوه زوهری (ظهری). جوانی که به تاریخ و ادبیات سرزمین خویش علاقمند است و مخالف هیچ انسانی با هر ایدئولوژی که دارد و انسان باشد، نیست.
گمگشته با خیالی درهای خانه اما افسرده بسته دیدم بغضی که در گلو بود در چشمِ کوچه دیدم... رؤیایِ مادرم بود رؤیایِ مادرم بود
من وارونه سفر می روم با چشم های بسته / و درزهایم را یکی یکی پر می کنم از واژه های مهربانی / و بیزار از هیاهوی مرده خوران که روی تل استخوانها آواز می خوانند / و برای پهلوانهای ذهنم لالائی می خوانم / و
خوب از حقوقت که چیزی باقی نمی‌ماند؟ پس چطوری غذا تهیه می‌کنی؟ -هر چه باشه می‌خوریم. خدا رو شکر بچه‌هام قانع هستند و هر چی جلوشان بزارم شکایتی ندارند. مهمان هم که نداریم. غذای ظهرم را هم می‌برم خونه.
بهار 1389 نيز در غياب ياران در بندم – اميرحسين كاظمي، عماد بهاور و فريد طاهري – نه از نوروز حكايتي داشت، نه از جشن و عيد.
خامنه ای در سخنرانی شروع سال جدید گفته است: امسال سال همت مضاعف و کار مضاعف است گماشته بزمجه اش هم گفته که: امسال سال وفور نعمت است
رخشان وُ شَرَربار شده چهره ی لاله/ پنهان زده گویی دو سه پیکی ز پیاله/ با بادِ صبا باده گُسار آمده اینجا/ آهو، که به کابوکِ فلک زاده غزاله
ینس حدودا 24 ساله بود که در یک آموزشگاه نجاری یک دوره یک ساله عملی یا پراکتیکوم را آموزش می دید.
من گريزى هستم از ابتذال امنيت اركيده به يقين سبز باغ درقاب زمستان به سرودصبورقدمهاى قاصدك تا آبستنى دشت گمشده
وین زمین ، بی حصار می آید رقص ِ ذرّات ، جشن ِ آزادی ست زندگی زی دیار می آید یاد ِ یاران ِ رفته روشن باد یار، رفته ست و یار می آید !
ریشه افشانده به خاک پنجه افکنده بر افرای بلند، رفته تا اوج ِ تمنا، بالا، شاد وآزاد، گل آورده در آغوش ِ بهار، نازک آرا گل ِ نیلوفر من! مار خنیاگر باداز کینه،
سیر هست،سرکه هست،سیب هست،سمنو را خودش پخته.سماق و سنجد و سبزه را هم دارم میبینم.اماتو نیستی امسال یک سین کم است, میبینی پسر؟از امسال برای همیشه سفره ی مادرت سهراب ندارد.
ولی سفیهی که دارد روی تباه‌کارترین ستمگران تاریخ را سفید می‌کند، یا کرده‌است، گفت چارشنبه سوری مبنای منطقی ندارد. پیش از او نیز آیات عظام جهالت و ضلالت دیگری چنین خورده‌فرمایشاتی صادر کرده‌بودند.
چون پوپکی بر خیزران ِ ره نشسته....می پرسم از خود هر زمانی...کیستم من؟...سر گشته‌ای در جستجوی باغ ِ معهود،....شب رانده‌ای یا از بهشتی....بوف پرور؟....درهر کجا دیده هزاران چهره و رنگ....بس سنگ‌ها خورده