فرهنگ و هنر

در مرگ فدریکو گارسیا لورکا ـ ترجمه‌ی علی‌اصغر فرداد، با صدای م. روان‌شید
مروری بر زندگی و آثار م. روان‌شید در تبعید
باز در راهیم این بار سرمد نیز بر جمعمان افزوده شده .مقصد هنوز نامعلوم !
اتوبان بسیار خلوت است اتوبانی خوش ساخت وعالی که میتوان با حداکثر سرعت رفت .اما این جا حداکثر سرعت یکصد وبیست است .هیچ کس این سرعت را نمی شکند حتی اگر جاده بتمامی خلوت وفاقد دوربین باشد. جوانان به ای
خون بس" هنوز زنده است، چرا ؟ هفته پیش خبر هایی درباره تلاش برای ثبت ملی سنت « فصل و خون بس» منتشر شد. " فصل و خونبس" سنتی است که درمیان برخی طوایف و عشایر نواحی
این سروده تازه را تقدیم می‌کنم به روزنامه‌نگاران راستین وطنم. آن‌ها که در زندان‌اند و در زندان‌اند، و آن‌ها که در زندان نیستند و در زندان‌اند.
شب هنگام بود که دوست تکابیم "رسول ولی زاده" زنگ زد و گفت:" حاضری مانند سال های قبل ده روزی از زندگی بدزدیم و گشتی در کوه های نروژ بزنیم"؟کمرم بشدت درد میکرد طوری که بسختی می تو
از خود می پرسد کە براستی آنچە حمید همسر انقلابی اش انجام داد واقعا تا چە حد اخلاقی بود؟ آیا اساسا در فرهنگ انقلابیون جائی برای چنین بحث هائی وجود دارد؟
چند روزی است که علیرغم سلسله و توالی موضوعی گذرانم در زندگی جمعی خانه " تیمی/ سازمانی " کارتیه سه حضور یکی از رفقایمان در خانه ما نمونه خاصی است که مایلم آنرا کاملاً اختصاصی برایتان توضیح ده
شاید بزرکترین قدرت آدمی توان عادت کردن اوست "از میان سخت ترین کارها یکی را بر گزین عادت آن را بر تو آسان خواهد کرد ". چنین شد که ما هم کم کم به زندگی در غربت در آن مجموعه ساختمانی عادت کردی
روز آخر هفته یک مقام بانفوذ حکومتی به‌طور خیلی محرمانه در منزلتان با شما دیدار می‌کند و می‌گوید از آنجا که من به درستکاری مشهورم و رهبری هم هوایم را دارد، بیا یک آمازون اسلامی با عکس امام خمینی درست
انگار آن دختر شاد و شنگول را باد برده بود و سنگ جادو و یا طبیعت او را به پیره زنی فرسوده و شکسته تبدیل کرده بود.
واقعیت این است که برایم نوشتن ازبهزاد بسیارسخت است .بارها تلاش کردم چهره اورا آن چنان که هرباربیادش می آورم و در خاطره هایم می گردانم ترسیم کنم.کاری سخت مشگل! یک بار از معصویت وپاکیزگی اخلاقش نوشت
مکرویان محل زندگی خانواده ها بود .مجرد ها در ساختمان کارتیه سه اسکان داده می شدند دانشجویانی هم که بدانشگاه معرفی و مشغول تحصیل می گردیدند در خوابگاه دانشجوئی که در افغانستان لیلیه گفته می
" آرام آرام داشتیم جا می افتادیم .بازارهای خرید را یاد می گرفتیم! بخصوص محل لباس های دست دوم را چرا که لباس دست اول تهیه اش برایمان هم گران بود وهم مشکل.