فرهنگ و هنر

بگویم که ما از همان دوران دانشجویی با شعر شاملو زندگی کردیم و روحیه گرفتیم تا با پلیدی های شاهنشاهی مبارزه کنیم.
بعبارت بهتر هویت از تعلق های چندگانه مانند: زبان، مذهب، تاریخ، قلمرو سرزمینی، خون و تبار، تصورات، تعهدات، و تعصبات مشترک، شکل میگیرد اما تجلی واحد و یگانه دارد. این سیستم از خرده سیستم هایی متشکل
هراسی که روزهای اول از غربت و تنهائی بود با اضافه شدن تعداد اعضای سازمان ورفتن برسرکاروتماس بیشتربا جامعه ومردم،همراه حمایت همه حانبه مهماندارنمان جای خود را به آرامش وهماهنگ شدن با محیط ت
داستانی نمادین درباره سرکردگان فاسد بیدادگاه های رژیم ولایت فقیه در ظلمگستری این رژیم دوزخی و بهره کشی آنها از زن هائی که پرونده های سنگین دارند!
آرام آرام داشتیم جا می افتادیم جوان بودیم وهیچ تجربه ای از این نوع زندگی که بر ما تحمیل شده بود نداشتیم.اما رابطه دوستانه خانواده باهم وحضور چند رفیق نیک نفس در آغاز کار بسیار یاری رسان بود .ترکیب ک
تلویزیون از جمله وسایلی بود که داده می شد .همانطور که نوشتم خانم گوگوش هم با ما وارد افغانستان شد وبعد از مدتی تعدادی از ما به بینندگان این هنرمند تبدیل شدیم که عمدتا نقشی نوستالژیک ویاد آور روز های
از سفر ذهن بر میگردم .مردی خنده رو درمقابلم با مسئولیتی بزرگ نشسته است . می گویم "خوشحالم که سازمان ما را می شناسید .امروز جوان های این سازمان چه آن ها که اخراجی دانشگاه ها هستند وچه دیپلم گرفته
به هتل آریانا بر میگردم جائی که حال خانه موقت ما شده بود با مهمان داران بسیار مهربان آقای فراهی رئیس هتل آقای جابر سر پیشخدمت و اکثر کارکنان هتل که با ما وبچه های ما بیش از حد مهربانی می کردندومرتب م
روزنامه حقیقت برایم این امکان را بوجود آورده بود که بیشتراز رفقای دیگر با جامعه در تماس نزدیک قرار گیرم .تماسی که تا حدودی می توانست زیر پوست شهر، برخی صدا ها
حراجِ مُلکِ  جَم  با  زنگِ  ناقوس بِزَن بر طبلِ حاتم بخشیش کوس همایِ بختِ ایران  در تباهی ست چه فهمد در جهان  نابخردِ لوس نه از چینش بُوَد دوری نه از روس ببخشد هردوان را دم به دم  بوس ز دا
گروه دوم بطورعمده تمام تغیر وتحول را از طریق جنبش های بدون حشونت مردمی و یافتن راه هائی که حکومت ناگزیر از عقب نشینی و تن دادن به خواست مردم متحد ویک پارچه شود می بینند ونقش بسیارکمی برای اپوزیسیون
اندکی از دیگر وقایع فاصله می گیرم تا بتوانم خاطراتم را در روزنامه حقیقت انقلاب ثور بپایان برسانم. عصر بود که آقای کاوون تعدادی از افراد هیئت تحریریه را به اطاقی که جلسات صبح روزنامه برگزار می شد فر
البته بچه‌ها هم تقصیری ندارند، قافیه این جوری حکم می‌کرده. من آن اوایل که شعار «آمریکا، آمریکا، مرگ به نیرنگ تو» را دوست می‌داشتم!
پس از یک هفته درد نسبتا آرام شده بود وماندن من در آن گلخانه ناممکن .قرار براین شد که به هتل برگردم .
هتل واقعا راحتی بود با پذیرائی بسیار عالی ومحبت های رئیس هتل .غذا در بخش قدیمی هتل سرو می شد . هر سه وعده غذا را به همان سالن بزرگ می رفتیم.