درباره خانه "کارتیه سه" – بخش هفتم

از سری یادواره های مهاجرت – ضمیمه نوشتارهای ابوالفضل محققی
بگذارید برایتان یک اعتراف کاملاً فردی و شخصی را در اینجا بازگو کنم: من همیشه آرزو داشتم که در محیط دانشگاهی و بدنبال تحصیل بروم. نه برای گرفتن فلان مدرک و فلان موقعیت و فلان تخصص؛ نه نه، اینها مسئله من نبودند. من عاشق حضور در فضائی بودم که انعکاسی از زندگی جوانان جامعه ما بود.
 
 
خب، پس از وقفه ای چند هفته ای به جهت بازسازی و نوسازی – پروسترویکا و گلاسنوست! - که در آپارتمان کوچکم پیش رفته و هنوز جریان دارد، بالاخره فرصتی نیمه شبانه پیش آمد تا مجدداً برگردم به نگارش ضمیمه نوشتارهای رفیق عزیزم ابوالفضل و شرحی دهم از وضعیتی که عموماً در سال 65 با آن درگیر بوده ایم.
شکی نیست انعکاس زندگی توسط هر فرد و هر نظرگاهی میتواند متفاوت باشد، چه بسا خود راوی نیز تحت تأثیر حالات روحی، دوره های مختلف زندگی، خاطرات و یادهای خود را از زاویه کاملاً خاصی منعکس کند.
اگر من روندهائی را مطرح می کنم که جنبه هائی عام داشته باشد، بیشتر بخاطر همین تفاوت تأثیراتی است که در اذهان رفقای مختلف من از آن زمان بجای مانده. با اینهمه میدانم که نگاه امروز من به زندگی و مبارزه و همه آن چیزائی که آن زمان مرکز ثقل همه تصامیم من در زندگی بوده، نقش و تأثیر و حتی نمود و نشانه های خودش را هم بجای میگذارد. بعبارتی یادها و خاطرات من، بنوعی ترجمه امروزین ذهن من از چیزی است که آنرا خاطره می نامیم.
سال 65 برای من نمود بسیار مشخصی شده بود از واقعی شدن مهاجرت و تأثیرات خاص آن بر زندگی تک تک ماها. افراد جدیدی به جمع ما در کارتیه سه اضافه شدند و تک و توکی نیز از پیش ما رفتند. رفیق رشید به همراه تنی چند در مکرورویان ساکن شد و از این طریق افرادی را که به کار در مرز مشغول بودند، از کارتیه سه جدا کردند. منوچهر وسارا و انوشه هم از پیش ما رفتند.
ترکیب جدید، با خود مباحثات جدید و حتی صف آرائی های جدیدی رو به همراه آورد.
گذران ما در کارتیه سه سخت تر و سخت تر میشد. تعداد افراد بیشتری در کارتیه سه ساکن شده بودند. نه میشد بی طرف بود و نه میشد، طرف خاصی را گرفت. اصلاً من بطور مشخص اینکاره نبوده ام. نه اینکه نظری نداشته باشم؛ اینطور نیست اما اهل جدال نظری نبودم. پیش از آنکه بخواهم نظری را مطرح کنم، خودم به تردید می افتادم. عدم آشنائی من به اصل اختلافات و از آن مهمتر، چنان ایقانی برای ارائه نظر و برای مباحثات در من وجود نداشت. تنها چیزی که به قطعیت آن باور داشتم اینکه دلم میخواهد در این مبارزه ای که آنرا بمثابه یک روش زندگی انتخاب کرده ام، تا آنجائی که میتوانم نقش ایفا کنم و هراسی نداشته باشم از پذیرش کاری و برنامه ای.
بعداز پلنوم سازمان تغییراتی در ساختار تشکیلاتی و بعضاً بخاطر مسائل و مشکلاتی که با برخی از رفقا در کارهای دفتر برایم پیش آمده بود، بقول رفقای افغان از شغلم در دفتر سازمان سبک دوش شدم و در خانه به انتظار تصمیمی و کاری و برنامه ای وقت می گذراندم. درست در همین دوران بود که رفیق ابوالفضل به سراغم آمد و از من خواست تا برای تحصیل به اتحاد شوروی بروم.
وضعیت عجیبی بود! به چشم میدیدم که عده ای از رفقایمان را از شوروی به کابل می آورند تا مثلاً برای کاری و مأموریتی بکار گرفته شوند و از طرف دیگر، افرادی مثل من که در کابل هستیم را میخواهند برای تحصیل به شوروی اعزام کنند. آیا برای پیش برد برنامه ها موضوع نیرو مطرح هست یا کیفیتی خاصی در نظر گرفته میشود که من فاقد آن هستم!؟ این رفتار و این شیوه از تحمل من خارج بود. فکر می کردم انگار میخواهند مرا از سر خود باز کنند. ابوالفضل با آرامی تمام برایم توضیح میداد که کارهائی که ما در این معجون باصطلاح تشکیلاتی در کابل انجام میدهیم، کارهائی نیستند که حتماً باید نیروهای معینی برای آن در نظر گرفته شوند. تأکید میکرد که بهتر این است که از موقعیت سنی، امکان تحصیل و بطور کلی تجربه ای جدید در زندگی استفاده کنم.
من با سرسختی تمام و با عصبانیت این پیشنهاد را رد کردم. گفتم: رفیق ابوالفضل اگه برای سازماندهی نیرو و برای من کار مشخصی ندارید، این یک مسئله هست اما، من که برای موفقیت های شخصی در زندگی به این سوی مرز نیامده ام. من عضو این سازمان بودم و هستم و دلم میخواهد سازمان بتواند مرا برای مبارزه ای که با آن درگیر هستیم، بکاری موظف نماید. در غیر اینصورت لااقل به من به صراحت بگویید که هیچ برنامه ای برای نیروها ندارید. کمااینکه من نمیدانم اگه برنامه ای در کار نیست، چطور دهها فرد جوان و حتی خانواده را از اتحاد شوروی به اینجا آورده اید؟
توضیحات ابوالفضل از کارهائی که نمایش ساده انگارانه ای از کار محسوب میشد، نتوانست مرا قانع کند. شاید در آن زمان خود نیز پاسخ روشنی نداشت و یا شاید، ملزوماتی ایجاب می کرد تا نخواهد به صراحت به من بگوید که از این شعله کم جان هیچ آبی برای جنبش اجتماعی و سیاسی در ایران گرم نمی شود.
با اینهمه با دقت به صحبت هایش گوش میدادم.
بگذارید برایتان یک اعتراف کاملاً فردی و شخصی را در اینجا بازگو کنم: من همیشه آرزو داشتم که در محیط دانشگاهی و بدنبال تحصیل بروم. نه برای گرفتن فلان مدرک و فلان موقعیت و فلان تخصص؛ نه نه، اینها مسئله من نبودند. من عاشق حضور در فضائی بودم که انعکاسی از زندگی جوانان جامعه ما بود. من تردیدهای مختصر در ته وجودم داشتم که بیا و این زندگی جدید را هم تجربه کن. اما، احساس تحقیر، احساس اضافه بودن و بی مصرفی چنان وجودم را در خشم فرو برده بود که قادر نبودم به آن گوشه های پنهان آرزوهای شخصی ام میدان دهم. پس با قاطعیتی که خودم هم از خود انتظار نداشتم، درخواستش را رد کردم.
وقتی چند نفری از رفقای مجرد ساکن کارتیه سه در هفته های آخر تابستان نود و پنج کابل را ترک کردند به سراغ یکی از رفقای مسئول و کسی رفتم که به زعم خودم او شاید بتواند گرهی از مشکل مرا بگشاید و یا با صراحتی که از او سراغ داشتم به من بگوید که چرا برای گذران من در کابل هیچ برنامه ای در سازمان وجود ندارد – حداقل خودم فکر می کردم این هفت هشت نفری که تمام وقت در خانه هایشان یا در مکرورویان و یا در کارتیه سه هستند، حتماً برای آنها برنامه ای در نظر گرفته اند!
به آن رفیق گفتم: به من پیشنهاد داده اند که بروم برای تحصیل به شوروی. خب، اگه برای من هیچ برنامه ای ندارید، بجای اینکه بروم برای گرفتن تخصص، مرا به مدرسه حزبی مسکو و یا حتی تاشکند برای دوره سه ساله و یا کمتر و یا بیشتر بفرستید. در جواب من گفت: رفیق جان سازمان اصلاً هیچ سهمیه ای در پارت اشکول – مدرسه حزبی مسکو ندارد. اگر هم با بطور کلی بعنوان رفقای ایرانی جائی و سهمیه ای هم در نظر میگیرند، عموماً برای رفقای کادری است که در بخش ترویج و یا تبلیغ سازمان مشغول هستند.
خب، آب پاکی روی دستم ریخته شده بود.
جدال های نظری در کارتیه سه با شدت و حدت جریان داشت. همه به شکلی درگیر آن بودند. فاکت هایی از گفته های لنین گرفته تا فلان و بهمان نظریه پرداز جنبش های آسیا و آفریقا تا خاورمیانه و غیره، نقل مجلس بود. روابط بشدت سرد شده و کمتر همزبانی جایگزین آنها بود. با اینهمه یک واقعیت دیگری نیز در اینجا عمل می کرد: همه ما جوانانی بودیم که شیوه زندگی روزمره ما با میزان انرژی و تحرکی که در ما بود، همراهی نمی کرد! باید یک فکری به حالش میکردیم. خب، چه چیزی بهتر از ورزش؟
آری ورزش مرزهای ایدئولوژیک را زیر پا گذاشت! تیم های والیبال سه نفره، فوتبال گروهی صبح جمعه، گاهاً فوتبال در خانه ... همه اینها با ترکیباتی هماهنگ میشد که گاهاً طرفین اصلی مباحث نظری، در یک تیم قرار میگرفتند و با اشتیاق تمام و با دل و جان با هم همراهی میکردند و برعلیه تیم مقابل کُرکُری میخواندند!
فوتبال روزهای جمعه حتی وضعیت قهر و آشتی با حزب توده ایران بعداز پلنوم وسیع سازمان و کنفرانس ملی حزب را نیز تحت تأثیر قرار داده و عده ای از رفقای حزبی نیز به ترکیب ما در بازی فوتبال اضافه شده بودند.
چندتائی از خانواده ها کماکان در برنامه صرف غذای روز جمعه در کارتیه سه شرکت می کردند، از رفیق لیلا گرفته تا دکتر سیما و دکتر سرور، از بخش خانه های رفیق کمال، رفیق اسد و چندتائی دیگر هرگاه شرائط آب و هوائی اجازه میداد، برنامه جمعی صرف غذای روزهای جمعه را برگزار میکردیم.
از تأثیرات جدال های سیاسی یک خاطره ای را در اینجا نقل می کنم و از طولانی شدن بیشتر این نوشته صرف نظر می نمایم:
در یکی از روزهای بازی والیبال بین دو تیم، من و کیانوش توکلی و قادر در یک طرف بودیم و طاهر و عموجان – حمید – و ناصر ترکمن در سوی دیگر. ناگهان توپی به زمین ما آمد، من آنرا برای کیانوش پاس دادم تا او برای آبشار زدن قادر به جلوی تور بفرستد. توپ من در حالیکه دستهای کیانوش هم بالا بود، از میان دستانش گذشت و به سرش خورد. همه ما با تعجب به کیانوش نگاه کرده و گفتیم: چی شده؟ چرا بازی نمی کنی؟ چرا پاس ندادی!؟ گفت: داشتم به بحث دیشب درباره جمهوری دموکراتیک خلق فکر می کردم!
بخش پایانی در پست بعدی!
 
 
 
زنده یاد حسین از رفقای حزب توده ایران که در مرز افغانستان با ایران فعالیت میکرد و ما اونو با نام قادر می شناختیم از همراهان همیشه گی ما در برنامه ورزش و فوتبال روزهای جمعه بود بالاخص آن زمانی که به کابل بر میگشت. سالها قبل و پس از مهاجرت به اروپا، به ایران برگشته و متأسفانه به همراه همسرش رفیق ویدا و فرزندانشان در تصادف اتوموبیل در مسیر اصفهان به شیراز کشته شدند.
 
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: 

دیدگاه‌ها

تصویر کیانوش توکلی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
پاسخ تقی گیلانی:سلام کیا جان. خب تلفن رو بر میداشتی و این حرفها رو به خودم میگفتی دیگه! ببین، از آنجائی که این نوشته نزدیک به نه قسمت با نام و نشانی های مختلف شده، من بارها این قضیه کارتیه سه و رفقا و
تصویر کیانوش توکلی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
تقی جان و یا به قول قدیمی ها رفیق تقی : داشتم با خودم فکر می کردم کسانی از مخاطبین صفحه فیسبوک ات که در افغانستان , کابل و محله "کارتیه سه " زندگی نکرده باشند ؛