شعار جاوید شاه، شعاری تاریخی و ملی است
آری
این شعار از بطن ِ فرهنگِ شاهنشاهی و
تاریخ ایران بر خاسته است که امروز در حنجره های ِ پیر و جوان و زن و مرد و کودک- در تندپبچ ها- فریاد می شود و لرزه به دل و جان ِ بیگانه پرستان در قامت اسلام سیاسی و چپ کمونیستی در همه رنگش و نیز ملامصدقی ها می اندازد.
چرا؟
زیرا تمامیِ دستاوردهای ِ شکوهمند ایران در عرصه فرهنگ
در تاریخ کشور داری
و تسامح و تعامل و تعادل با همسایگان و ملل جهان
و همچنین رعایت حقوق بشر و احترام به کرامت انسانی و آزادی در نظام شاهنشاهی و بعد پادشاهی بدست آمده است، وگرنه منهای این دست آوردهای شکوهمندِ پدران و مادرانِ تاریخی ِ شاهنشاهی ما، چه چیزی داریم که بر آن ببالیم و سرمان را بالا بگیریم؟
پاسخ این است که هیچ و باز هم هیچ
امروز هم که کشور ایران در تندپیچِ زمان در دست بیگانه پرستان اسلامی اشغال است،
شعار رضاشاه روحت شاد
و در ادامه اش جاوید شاه،
ملت ایران و بویژه نسل جوان را به خویشتن خویش ایرانی و پادشاهی اش سنجاق می کند تا دست در دست هم-پایکوبان- در هر اعتراض و خیزشی با این شعارها بگویند ما ایرانی هستیم و از هرنوع بیگانه پرستی چه از نوع اسلامی و چه از نوع کمونیستی اش سرِ ستیز داریم و اجازه نمي دهیم تاریخ و فرهنگ و تمدن ِ شکوهمند ِ پادشاهی مان را در خدمت بیگانه پرستی، نابود کنند.
زیرا پادشاه و نظام پادشاهی بر عکس نطام های تحمیلی که در خدمت بیگانه پرستی هستند، فقط در خدمت ایران است.
برای همین است که در تاریخ و فرهنگ پادشاهی
خدا و شاه در خدمت میهن مان ایران هستند
بنابراین بیهوده نبود که در کاکل تاریخ و فرهنگ ما. شعار ِ
خدا شاه میهن، چشم ها را نوازش دلپذیر می داد.
یعنی هم خدا به عنوان نیروی معنوی و هم شاه به عنوان نماینده نیرویِ مادی ایرانیان، در خدمت و حفظ میهن مان ایران بودند و هستند.
با این نگاه بود که داریوش بزرگ هخامنشی با اینکه رفاه و امنیت را در در امپراتوری بزرگ ایرانیان برقرار کرده بود، باز آنجا که ناتوان از حل مشکل دروغ و خشکسالی می شد، دست بسوی اهورامزدا، خدای ایرانی دراز می کرد و در کمال ادب و احترام از اهورامزدا می خواست که سرزمین ایران را از دروغ و خشکسالی نجات دهد.
و همین طور است محمد رضاشاه ایرانساز که هر صبح وقتی از خواب بیدار می شد، اول به آسمان نگاه می کرد که آیا باران می بارد یا نه؟
چون دوست داشت در کنار امنیت و رفاهی که برای ملتش فراهم کرده بود، خدای معنوی ِ ایرانیان به کمک ایران بیاید و کشور را از بی آبی نجاتش بدهد.
پس -هر ایرانی- تاکید می کنم هر ایرانی، نه آنهاییکه فقط شناسنامه ایرانی دارند اما در خدمت بیگانه پرستی هستند، باید در هر خیزش و اعتراضی، در کنار شعار ِ
رضاشاه روحت شاد
رضا رضا پهلوی
ای شاه ایران برگرد به ایران
شعار ِ جاوید شاه را با صدای بلند فریاد کند تا گوش بیگانه پرستی کَر بشود.
زیرا
اهورامزدا یا خدای ایرانی
و شاه
نگهبان و حافظ میهنمان ایران هستند
احمد پناهنده
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
از بدیهیّات پیش فرضی به سوی کشف حقیقت
مجددا درووود!
قبل از اینکه به صحبتم ادامه دهم، نکته ای را تاکید کنم. این صحبتهایم فقط به منظور انگیزاندن و فراتر کاویدن است برای علّتیابی اینکه چطور شد که ما ایرانیان به این روز افتادیم؛ طوری که گدای سرخرمن به نام «سیّد علی خامنه ای معروف به موشعلی» جرات پیدا کند، ما را در ملاء عام، صغیر و جاهل خطاب کند و خودش را مصدر «جامع العلوم اختیارات مسلّم و بی چون و چرا».
6- در سنجشگری تاریخ فرهنگی و اجتماعی ایران، نقد اعتقادات ادیان برخاسته از ایران یا غالب شده به ایران به معنای توهین یا تعارض فیزیکی به معتقدان آنها نیست. اگر روزی روزگاری، وطن وطن شد، حتّا حقّ مسلّم زرتشتیان/پارسیان هندوستان است که به میهن خود بازگردند و مصدر خدمات به وطن شوند. همینطور دیگران. این صحبتها کلّا همانطور که گفتم، جنبه انگیزشی دارند برای تامّلات پیگیر و تسلیم بدیهیّات رایج و شایع نشدن. مثلا ما در مرحله ابتدای تحقیقات خود میپذیریم که »الله»، خدای ایرانیان است. امّا در مرحله بعدی با طرح پرسش که آیا «الله» واقعا خدای ایرانیان است؟. به کند و کار و روشن شدن و نتیجه دادن طرح پرسش میکوشیم و پیشاپیش نیز نمیدانیم که نتایج تحقیقاتمان چه خواهند بود، درست مثل انسانی که در جستجوی بگویم ده گرم خاک طلاست و خروارها خاکبرداری اجرا میکنه و میبیزه و همچنان میگردد و ناگهان به شیئی عجیب و سنگسان برخورد میکند و وقتی که آن را برمی دارد و جابجا میکند، یک دفعه با گنجینه ای مملوّ از انواع و اقسام جواهرات روبرو میشود که در زیر خروارها خاک، پنهان شده بودند.
7- در تداوم اینکه کاتبان و موبدان و سردمداران حکومتی به تحریف و تقلیب و کتمان و تحذیف و دستکاری متون اقدام کرده اند، مثالهایی از همین امروز خودمان را مطرح میکنم. آیا اگر گردانندگان حکومت فقاهتی بیایند و بگویند که قتل «امید سرلک» به این دلیل بود که با پسر همسایشون سر یه دختر خوشگل دعواشون شده بود و رقیبش او را ربوده و به قتل رسانده و جسدش را در بیابانها انداخته است؟.آیا شما چنین مزخرفاتی را باور میکنید؟. اگر شما یا هزاران و چه بسا میلیونها نفر باور کنند این حرفها را، من یکی در مقام کریمینولوژ و عضو دفتر تحقیقات امور جنایی، هرگز باور نمیکنم. اگر فرض کنیم، «علی شمخانی» با تمام تظاهر کردنها و ریاکاریهایی که دارد، بیاید و بگوید که من مخارج عروسی دخترم را و جواهر آلات حاج خانوم! را با عرق جبین و بیل و کلنگ زدن شبانه روزی به دست آورده ام و دو سوم درآمدم را پس انداز کردم تا توانستم چنین کاری برای دخترم و همسرم کنم، اگر شما یا میلونها مومن ساده لوح باور کنند، من یکی در مقام مامور مالیاتی اصلا باور نمیکنم و میخواهم که دخل و خرج مشارالیه را دهشاهی دهشاهی نیز محاسبه کنم تا صحت یا کذب ادّعایش را ثابت کنم. اگر فردا حسینعلی بقّال رفت به دادگاه شکایت کرد و گفت که پسر تقی مفتخور، دختر مرا حامله کرده است و پسر تقی مفتخور، منکر این قضیه بشه و تمام دوستانش نیز شهادت بدهند و بگویند که از این آدم، پاک تر در دنیا پیدا نمیشه، من یکی در مقام قاضی به این صحبتها وقعی نمیدهم و میخواهم بدانم که به قول آخوندها عمل خبط «فتح الفتوح! خاطی» چرا و چگونه اتّفاق افتاده است؛ آنهم با تکیه به سخنهای شاهدینی که کله سحر بیدار بوده اند از جمله کربلایی حسین که به گواهی صغیر و کبیر، صبح زود مغازه اش را باز میکند و گفته است که پسر تقی مفتخور را دیده است و همینطور ننه خاباجی گفته که سگ من، هیچوقت دم صبح پارس نمیکرد، وقتی که من رفتم ببینم چرا پارس کرده، دیدم پسر تقی مفتخور از در خونمون رد شد. غرض از این حرفهایم این است که به صرف بدیهی گرفتن و بدیهی بودن خیلی از چیزها، نمیتوان نتیجه گرفت که بدیهیّات از روز اول، بدیهی بوده اند و هرگز هیچ تحوّلی پیدا نکرده اند.
8- با «تصویر سیمرغ» تا امروز نه تنها از دوران میترائیسم با شدّت و حدّت تمام مبارزه سرسختانه شده است؛ بلکه پروسه جنگیدن علیه «تصویر سیمرغ»، همچنان ادامه دارد. «سیمرغ» ابعاد بسیار متفاوت و متنوّعی دارد که مجموعه و گردآمد آنها، تصویر واحدی را می آفرینند. مثلا از بعد اجتماعی، از بعد کشورداری، از بعد انتخاباتی، از بعد رفتاری و منشی، از بعد خویشکاری، از بعد نیایش و پرستاری و نگاهبانی، از بعد جستجو و پژوهش، از بعد کشف و اختراع، از بعدهای متفاوت که هر کدام از آنها همچون تشعشات کریستال به اصل خودشان وابسته اند و ریشه گرفته. کلمه «خدا» را نباید فقط به صورت تک واحدی علیحده به شمار آمد؛ بلکه به حیث هم تکبودگی، هم خوشه ای. به عبارت دقیق تر، خدا، هم قطره است و هم دریا. یعنی اینکه انسان به حیث قطره محسوب میشود و اجتماع آدمیان به حیث دریا. این مقایسه ها برای تفهیم اصل قضیه هستند نه اینکه اینهمانی بگیریم آنها را. وقتی که میگویم «خدای ایرانیان»، سیمرغ گسترده پر است، صحبت از اجتماع قطره هایی میکنم که هر کدامشان به ذات خودشان خدا هستند؛ زیرا از گردآمد قطره قطره آنهاست که دریا به وجود می آید. در تجربیات نیاکان ایرانیان، «خدا» پروسه باهمایی و همبستگی انسانهاست که تصویری بسیار زیبا و خجسته از خودشان می آفرینند. بر فراز قلّه دماوند یا دریای فراخکرت بودن یا درخت همه تخمه، به معنا و نماد «گوهر بزرگی جویی انسان» است که در این باره نمیخواهم بحث را امتداد و توسعه بدهم؛ زیرا همانطور که گفتم پیچیده و طولانی و خسته کننده میشود. ولی میتوانم در فرصتهای مناسب در این باره بنویسم و توضیح بدهم.
9- بحث اسلامیّت را نباید بیرون از دامنه تاریخ و فرهنگ ایرانیان دانست و چیزی تحمیلی. اسلامیّت همان تفاله شده «دیانت میترائی و دیانت زرتشتی» است. اعراب، هیچوقت بیگانگان و دشمنان مردم ایران نبوده اند. اعراب همگی به دایره فرهنگی و جغرافیایی و تاریخی ایران، تعلّق دارند، عین بقیه. کلا ما باید بیاموزیم که اعراب را از اسلامیّت تفکیک کنیم و بپذیریم که اعراب خودشان از قربانیان اسلامیّت هستند؛ همانطور که خود ما ایرانیان از قربانیان دیانت میترائی و دیانت زرتشتی هستیم. بنابر این صرف انتقاد از ادیان به معنای تحقیر انسانها نیست که کاری به شدّت نکوهشی و مستلزم سنجشگری است. انسان به ذات خودش، محترم و ارجمند است. خطاهای آدمی را نباید دلیلی دانست برای آزردن جان و زندگی و پایمالی ارجمندی او. بحث واکنش ایرانیان در مقابل مهاجمین و پناه جستن آنها به داخل قلعه فرهنگ ایران را نباید تعبیر و تفسیرهای خطاآلود کرد و بگوییم که ما ایرانیان، تافته ای جدا بافته از دیگرانیم. اینطور نیست. مردم ما تجربیات دیگری از زندگی و جهان و کیهان و امثالهم داشته اند و هر گاه که خواسته اند به واقعیّت پذیری آرمانهای خود اقدام کنند یا از طرف خودیها صدمه دیده اند یا از طرف مهاجمین یا از طرف همکاری مهاجمین و خود ایرانیان مثل واقعه «فروپاشی سلسله ساسانیان» که ماجرا را به گردن اعراب بیچاره انداخته اند و من اسم این دروغ بی شرمانه را گذاشته ام رندی زرنگ مآبانه ایرانیها؛ نه زیرکی رند گونه که رادمنشی خود را حفظ میکند و دیگران را هرگز متّهم نمیکند. اسلامیّت، بخشی از تاریخ و فرهنگ ما ایرانیان محسوب میشود. آنچه در ایران از اسلامیّت هرگز به رسمیّت شناخته نشد و نمیشود، همان شمشیر خونریز آن است و اخلاق ریاکاری. ناگفته نگذارم که شمشیر اسلامیّت همان شمشیر دیانت میترائیست که به دیانت زرتشتی و سپس اسلامیّت به ارث رسید. از یاد نباید برد که در تمام دنیا، متفکّران و فیلسوفان و دانمشمندان ایران را به نام «متفکّران اسلامی» میشناسند، نه متفکّران ایرانی. همینطور در دنیای مسیحیّت، بسیاری از متفکّران و فلاسفه را به نام «متفکّران مسیحی» میشناسند نه به نام وطن آنها. انتقاد از اسلامیّت و خلع آنانی که به نام اسلامیّت بر ایران حاکمند و کثافتکاری میکنند، بحثی مجزّا از اصل قضیه است. مبارزه با «نازیسم» به معنای نابود کردن مردم آلمان نبود؛ بلکه از کار انداختن و خنثی کردن سیستم اجرایی و فعّال مایشاء شدن کمپلکسی بود که حاصل تاریخ و فرهنگ مردم آلمان بود. همینطور مبارزه با «استالین» به معنای نابود کردن مردم روس نبود؛ بلکه فروپاشاندن سیستمی مخوف بود که حاصل تحوّلات روحی و روانی و تاریخ و فرهنگ مردم روسیه بود. همین اقدام را ما ایرانیان نیز باید با سیستم فقاهتی اجرا کنیم. انتقاد از اسلامیّت و دیگر ادیان و مذاهب و ایدئولوژیها و نظریّه ها تا دنیا دنیاست، برقرار خواهد بود.
10- اون نیایش داریوش هخامنشی را من در یکی از مقالاتم، ماجرایش را توضیح داد ه ام و در آرشیو سایت ایران گلوبال هست و مجدّدا در اینجا ذکرش نمیکنم. در این زمینه میتوان ساعتها نوشت و صحبت کرد. ولی فعلا تا همین جا بس است.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
از بدیهیّات پیش فرضی به سوی کشف حقیقت
دروود مجدّد به آقای پناهنده،
توضیحی دیگر با اندکی کشّاف شدن بحث و پرهیز از دامنه های فنّی قضیه!
این صحبتهایی که میکنم، در حد و میزان سطح عمومی است و نمیخواهم به میادین پیچیده و فنّی «اسطوره ای و فلسفی و تاریخ ادیان و تحوّلات زبانی» وارد شوم؛ زیرا بحث، هم، کسل کننده خواهد شد، هم به دلیل اینکه مطلب از دایره ذهنیّت فعلی ایرانی، - نه از دامنه ناخودآگاهبودشان – فاصله دارد و به مباحث بسیار توضیحی و تشریحی ملزم است، باعث طولانی شدن صحبت خواهد شد. البته کژ دار و مریز در فرصتهای مناسب، اگر مواردی وجود داشته باشد، به توضیح و بازشکافی بعضی مقولات مهم خواهم پرداخت.
1- ما وقتی که سراغ پژوهیدن در باره تاریخ و فرهنگ مردم خود میرویم، یه سری بدیهیات را فرض میگیرم. این موضوع در باره تمام رشته های پژوهشی مصداق دارد. در دایره علوم فرهنگی، کار به شدّت، سخت و استخوانسوز است؛ زیرا بسیاری از ریشه ها در تاریکیها گسترده اند و ما به سختی میتوانیم به عمق و وسعت آنها پی ببریم؛ امّا توانایی کشف آنها را داریم. مثلا در دامنه اختر شناسی/کیهان شناختی، «نظریّه بطلمیوسی» در باره کیهان و زمین و سیّارات و کهکشانها، نزدیک به چهارده قرن تمام، نظریّه ای غالب بر ذهنیّت دانشمندان و فیلسوفان و متفکّران علوم بود تا زمانی که «کوپرنیک» آمد و نظریه خودش را مطرح کرد و انقلابی عظیم را در دامنه کیهان شناختی ایجاد کرد. متعاقب همین دامنه تحوّلی بود که «ایمانوئل کانت» با تاثیر پذیرفت از بینش کوپرنیکی به تحوّلی کلیدی در مقوله «شناخت» کامیاب شد و کشمکش شانزده قرنه متفکّران و فیلسوفان را از این رو به آن رو کرد و کرانه های شناخت بشری را رقم زد که همچنان در زمینه هایی مدلّل معتبر است. این مسئله را در پیش چشم خود داشته باشید تا بروم سراغ مسائل در دامنه فرهنگ ایران.
2- ما در باره تاریخ ایران در قبل از «شاهنشاهی سلسله ساسانیان»، خیلی خیلی کم میدانیم و منابعی که در اختیار داریم، بیشتر روایتهای بیگانگان هستند و اندکی بقایای مادّی از ویرانه ها. بنابر این نمیتوان به ضرس قاطع در باره واقعیّتهای تاریخی عصر سلسله هخامنشیان و سلسله اشکانیان و پارتیان، صحبتی کرد. چرا؟. زیرا مسئله مکتوبات در دست کاتبانی بوده است که مصدر قدرت حکومتی بوده اند و نقش اساسی در رتق و فتق کردن امورات داشته اند. اسناد به هر زبانی نیز که تحریر میشده اند، در دایره ارگانهای حکومتی و مراجع دینی مبضوط بوده اند عین «آرشیو کتابخانه واتیکان در دنیای مسیحیّت» که هنوز خیلی از اسناد و مدارک به طور سرّی حفظ میشوند و هر کسی به آنها دسترسی ندارد. میراث کتبی و تحریری سلسله هخامنشیان و اشکانیان و پارتیان به سلسله «ساسانیان» رسید. (در اینجا یک پرانتزی را باز کنم و توضییحی کوتاه بدهم و آن اینکه ما اسناد حکومتی در دسترس نداریم، ولی تنوّع اقوام ایرانی را به همراه تمام آداب و رسوم و زبان و اعتقاداتشان داریم. این مسئله، یکی از کلیدی ترین مسائل برای شناخت تاریخ و فرهنگ مردم ایران از کهنترین ایّام تا همین امروز است و راهی به سوی تضاد و تناقض فرهنگ مردم ایران با حکومتگران و ایدئولوژیهایشان. مثلا قوم کرد و زبان کردی، یکی از بزرگترین شاهراههای شناخت اصالت تاریخ و فرهنگ ایرانیان است. کردها، قدیمیترین قوم ایرانی هستند و اصالتشان ردخور ندارد.) سلسله ساسانیان به دلیل اینکه میخواست تا ابد همچون آخوندها بر ایران و مردم ایران، حاکم مطلق بماند، راهی نداشتند سوای اینکه با بُنمایه های فرهنگ مردم ایران تا جایی که میتوانستند و ممکن بود، مبارزه خصمانه و تئوریکی را پیش ببرند. این کار به همین سادگی که گفته میشود، در عمل، خیلی سخت اجرا شدنی است. طیف موبدان و موبد موبدان و دیگر روحانیان زرتشتی با مهارت خاصّی که محصول هم بلاهت و هم زرنگی آنها بود از یک طرف به نابود کردن نود درصد نشانه ها و آثار مادّی و معنوی عصر هخامنشیان و اشکانیان و پارتیان کوشش کردند و از طرف دیگر با ساختن دستگاه یزدانشناسی به تحریف و تقلیب و دگرگونه گردن معنای اصیل و دقیق و صحیح تصاویر و اسطوره ها و بندهشها و بینش کیهانشاختی ایرانیان همّت عرق ریزانی خبیثانه ای را به پیش بردند.
3- جدال علیه اعتقادات و تجربیات مایه ای و آرمانها و آرزوها و همچنین علیه خدایان و اصنام و نگرشهای مردم یک سرزمین و زبانهای گوناگون، آنهم امپراطوری ایران با آن وسعت متنوّع قومی و جغرافیایی، کار ساده ای نبوده است. سراسر گاتها و اوستا را که زیر رو کنیم و زیر ذرّه بین سنجشگری بگذاریم، میتوان قدم به قدم، نشانه های تحریفات و دستکاریها و خباثتکاریها و تقلیبها و تحذیفها و اضافه کردنهای دلبخواهی موبدان دیانت زرتشتی را با حوصله و مقّاش تیزبینی تمییز و تشخیص داد. وقتی که کسانی بخواهند بر ملّتی غالب شوند و امکانهای غالب شدن مطلق، دشوار باشد، دست به تحریفات و تقلیبها و پوک کردن معانی و تمسخر و دیگرسان کردن تصاویر و اسطوره ها و آداب و رسوم و غیره و ذالک مردم اقدام میکنند؛ زیرا قدرت نابودی آنها را ندارند. اینگونه رویدادها فقط در ایران خودمان اتّفاق نیفتاده اند، در دنیای مسیحیّت و یهودیّت و اسلامیّت و دیگر ادیان نیز روی داده اند. مثلا «مراسم کعبه» کاملا ایرانی هستند؛ بویژه یک موردش که همان مسئله «طواف به گرداگرد کعبه» باشد، کلا با مبحث «کسموگنی/کیهانشناختی/خدایان» در ارتباط تنگا تنگ است که «محمّد» به هیچ وجه من الوجوه نمیتوانست با آن مبارزه کند؛ بلکه مجبور شد آن را تصدیق کرد و پذیرفت و گفت که حدّاقل یه «پارچه» به دور خودشون بپیچند!، یعنی اینکه، فقط شکل و شمایلش را از لحاظ ظاهری اندکی تغییر داد. داستان از این قرار است که قبل از حکم «محمّد»، به گرداگرد کعبه، روزها مردان، «برهنه و کونپتی» میچرخیدند تا از تابش «انوار ایزدمهر = میترا» به پرتوانی آبستن کنندگی کامیاب باشند. شبها نیز، زنها در زیر نور ماه، «لخت و کونپتی» میچرخیدند تا در اثر تابش نور به بارداری و مستعد زایش شدن، توانمند شوند. به همین دلیلم هست که هنوز در زبان فارسی به زنی که زایمانش نزدیک است میگویند: «فلانی پا به ماه است»؛ یعنی اینکه زایمان نوزادش به زودی رخ خواهد داد. این موضوع بسیار عمیق است و ریشه های اسطوره ای آن را من نمیخواهم در اینجا توضیح دهم؛ زیرا مثنوی هفتاد من میشود. کلا این اشاره هایم برای تفهیم اصل قضیه هستند.
4- همانطور که گفتم، دین غالب نمیتواند خودش را به کرسی نشاند، مگر اینکه با اعتقادات مردم در جاهایی که صخره سان هستند مدارایی کند و آنها را به دامنه خودش بپذیرد. در بطن تاریخ مسیحیت میتوان میراث فکری تمام جنبشهای کفر آمیز و الحادی را به آسانی تمییز و تشخیص داد. همینطور در یهودیّت و اسلامیّت. در دیانت زرتشتی، بی گمان این مراحل پذیرش و دفع و تقلیب و تحذیف و اضافه گویی و دستکاری وجود دارند به وفور. موارد دستکاریها و تبهکاریهای موبدان زرتشتی را میتوان در تمام متونی که خود زرتشتیان در اختیار دارند و منتشر کرده اند با سرسختی پژوهشی و مته به خشخاش گذاشتها و مقایسه ها و غیره و ذالک، کشف کرد و شناخت. موبدان زرتشتی، بالطّبع نامها و اسامی و اساطیر و اصنام و خدایان را که عملکرد و معنا و مغزه اصیل آنها در نظر و تجربیات مردم ایران دیگرسان هستند، مجبور شدند که در چارچوب یزدانشناسی زرتشتی بپذیرند، امّا مغزه و کاربست و هدف و معنا و اصالت آنها را تو خالی کنند و فقط مقاصد و نیّات خود را در آنها بتپانند. در حقیقت، «اهورا» یکی از نامهای سیمرغ است. «مزدا» نیز، یکی دیگر از نامهای سیمرغ است. امّا «اهورامزدای زرتشتی» با «اهورا و مزدای ایرانیان» از زمین تا آسمان متفاوات هستند. «اهورامزدای دیانت زرتشتی» از موضع آمریّتی و همه دانی و عقل کلّ و مصدر تعیین کننده قیراطی، نیکی و بدی، سلطان مطلق است و هرگز «جفتی» ندارد؛ بلکه حاکم و آمر مطلق است و این دقیقا در تقابل مستقیم با «خدای ایرانیان» بود که گوهرش «ترکیبی و انبثاقی و جفتی و جویندگی» بود و هرگز «نیکی و بدی» را دو بدیل متعیّن شده و شناخته شده دقیق برای سراسر زندگی بشری نمیدانست. ایرانیان قبل از غالب شدن دیانت میترائی و همینطور دیانت زرتشتی، بر حسب تجربیات کلیدی و بی واسطه که داشتند، میدانستند که «نیکی و بدی» را به هنگامهای زمان و موقعبّتهای پیش آمده منوط هستند و هرگز نمیتوان از آنها قوانین ازلی-ابدی پی ریخت. چیزی در این هنگام و موقعیّت، نیک است و باید همپای با هنگام شد و به نیکی کوشید. چیزی در فلان موقعیّت دیگر که دقیقا میتواند حتّا شبیه موقعیّت قبلی باشد، به چهره ای دیگر پدیدار میشود و انسان باید از راه جویندگی و تامّلات به تشخیص دادن «نیکی» در موقعیّت و هنگام جدید اقدام کند و همپا شود. در عمل نیک، هرگزز «نسخه ازلی – ابدی رفتاری» وجود نداشت برای ایرانیان کهن. مسئله تقسیم قیراطی « نیکی و بدی» با زرتشت و دیانت زرتشتی شروع شد و فلاکت تاریخ ایران و مردمش را رقم زد تا همین الان که ملاحظه میفرمایید. حتّا به آسانی میتوان اصالت و سپس مراحل تحریفاتی بُنمایه های فرهنگ ایرانیان را در «شاهنامه»، قدم به قدم از بیت اول تا انتها ملاحظه کرد. بطن شاهنامه به سه لایه متناقض و دیگرگون، آمیخته است که نشانگر سه گرایش عظیم فکری و تجربی در تاریخ روح و روان ایرانیان است. در همان «اوستا» نیز برغم مراقبت دقیق موبدان زرتشتی در کتابت، اگر حافظه ام به خطا نرود، در یک مورد یا بیشتر، کلمه «مزدا اهوره» می آید. چنین کلمه ای از سر تصادف یا اشتباه لپی در اوستا نیامده است، بلکه از ذهنیّت ماسبقی ریشه گرفته که به عمق وجودی کاتبان آمیخته بوده است و ناخودآگاه از دستشان در رفته است. همین نکته میتواند پژوهنده را به کشف ریشه های اصیل »اهورامزدا» راهیابی کند و پروسه تحریف و تقلیب را رسوا کند.
5- شما دقیق متن مرا نخوانده اید. من نگفته ام که صفت شاهنشاهی، غلط است گفته ام که شاهنشاهی با بُنمایه های فرهنگ مردم ایران، همسو و همتراز نبوده است. به همین دلیلم، فرهنگ ایران در تقابل با تاریخ ایران است. صرف اینکه دو هزار و پانصد سال یا بیشتر، سلاطین/شاهان در ایران حکومت کرده اند، نباید نتیجه گرفت که شاهان، واتاب دهنده فرهنگ ایران بوده اند. چنین خطایی فاجعه بار است؛ زیرا اگر شاهان و سیستمهای حاکم بر ایران با بُنمایه های فرهنگ مردم ایران، همتراز میشدند، الان تمام دنیا نامش بود، امپراطوری ایران و ابناء بشر به طواف گرداگرد سیّاره مشتری نیز میتوانستند بروند؛ نه اینکه شبانه روز به غارت و کشتار همدیگر مشغول باشند. پرنسیپ کلیدی و مهم و شاهپایه فرهنگ ایرانیان، گزند ناپذیری جان و زندگیست که در دیانت میترائی و دیانت زرتشتی، نه تنها رعایت نشد؛ بلکه به شدّت نیز پایمال و صدمه دید.
(...... ادامه دارد)
اهورامزدا خدای ایرانی است
با ایدئولوژی بیگانه باید مبارزه کرد نه اینکه رهروان آنها را نیست و نابود کرد
درود بر شما آقای حیدریان گرامی
سپاس از شما که با ژرف بینی نکاتی را یادآور شدید.
از من پرسش کردید که فرهنگ شاهنشاهی یعنی چه؟
و به عبارتی این فرهنگ را رد کردید و نوشتید که چنین فرهنگی نداریم.
راستش نمی دانم که چرا با این صراحت این فرهنگ را رد می کنید؟
فرهنگ را اگر مجموعه ای از باورها و ارزش ها و آداب و رسوم و و و تعریف کنیم که در درازای زمان از نسلی به نسل دیگر منتقل شده است، به یقین می توانیم این فرهنگ را در نظام شاهنشاهی و بعد پادشاهی ایرانیان تا بهمن سال پنجاه و هفت ببینم که رمز پایداری ایرانیان در برابر هجوم فرهنگ بیگانه بود.
مثال عینی این نگاه به فرهنگ حفظ همین ایران است که هربار با همین فرهنگ در مقابل هجوم بیگانه ایستاده است و سرفراز بیرون آمده است.
و نمونه عینی و آشکارش در امروز است که ملت ایران با پناه بردن بر همین فرهنگ بر عنصر بیگانگی مثل جمهوری اسلامی(اسلام سیاسی) و همه ایدئولوژی های وارداتی هجوم می برند تا ایران را به فرهنگ و خویشتن خویش ایرانی شان سنجاق کنند.
من این فرهنگ را فرهنگ شاهنشاهی شناسایی و تعریف می کنم.
یعنی باورها و ارزش هایی که فقط در نظام شاهنشاهی موجود بوده است و امروز هم موجود است.
مثل جشن های ماهانه
سده و یلدا یا شب چله و گاهنبارها
مثل فرهنگ تسامع و تعامل شاهنشاهی هخامنشی
و مثال هایی از این دست که فقط در نظام شاهنشاهی ایرانی بوده است و کماکان هست
به معنی دیگر ایرانیت ما با همین فرهنگ گره خورده است و نمی شود این فرهنگ را از ایرانیت جدا کرد.
شما فرمودید که اهورامزدا خدای ایرانی نیست بلکه خدای زرتشتی است
بله، اهورامزدا هم خدای زرتشتی بود و هم خدای ایرانیان
زیرا زرتشت یک پیامبر ایرانی و دینش هم ایرانی بود
پس خدایش هم حتمن ایرانی بود
داریوش بزرگ هخامنشی به اهورامزدا سوگند می خورد که در این نوشته کوتاه آمده است. بنابراین با این صراحت نمی شود گفت و نوشت که اهورامزدا هیچگاه خدای ایرانی نبوده است.
سیمرغ هم یک آفریده افسانه ای و اسطوره ای است که سمبل نیکی ها و خوبی ها و محافظت و و و در فرهنگ ایران است
اما اینکه در ادبیات و دین های ایرانی خدا باشد من ندیدم و نخواندم و شاید هم دیدم و خواندم و توجه نکردم.
سیمرغ گسترده بال هرچند در عرفان استعاره ای به خدا دارد اما خدا نیست.
بله،
تا جایی که حافظه ام یاری می دهد سیمرغ در سه هزار سال پیش و بعدها در شاهنامه از زمان سام و زال وارد ادبیات ایران شد
اما اینکه خدای ایرانی باشد از آن بی خبر هستم
شعار خدا شاه و مهین را هم در نوشته کوتاه من به قدر رفع تشنگی آورده ام و حتمن می دانید که در مقاله ای در این حد نمی شود همه آنچه را که شما بیرون کشیدید کشاف توضیح داد.
بلکه باید به قول شیخ بهایی گفت و نوشت
"درخانه اگر کس است یک حرف بس است"
همچنین شما در جمله ای معترضه نوشته اید که،
"چپ ایدئولوژیکی و حضور اسلام در ایران را نباید هیچگاه برچسب بیگانه گروی زد...ممکن است که حتا طبق اسناد و مدارک رسمی بتوان اثبات کرد که فرض کنیم تعدادی یا حتا سازمانی به بیگانگان خدماتی کرده باشند و متابعتهایی،
ولی نمی توان بلافاصله نتیجه گرفت که اینها کُلّن بیگانه اند و به آب و خاک ایران تعلقی ندارند."
باور بفرمایید که مطلب کوتاه من چنین نگاهی به این جماعت ندارد که مثلن نتیجه گرفته و یا گفته شود که همه آنها به آب و خاک ایران تعلق ندارند.
بلکه می خواهد این پیام را برساند که اسلام سیاسی و نیز ایدئولوژی های بیگانه، در خدمت ایران نیستند و باید با آنها مبارزه کرد
تا از بیگانه گروی فاصله بگیرند و به خویشتن خویش ایرانی شان سنجاق شوند.
و تا جایی که در خاطرم مانده است شما هم در پیام های مکرر این معضل را یادآوری کردید و هرباره نوشتید که سعی نکنیم واژه ها و اصطلاحات بیگانه را وارد ادبیات ایران کنیم.
البته گفتنی در مورد موضوعاتی که اشاره کردید، زیاد است اما حتمن می دانید که نمی شود در یک پیام آنها را قلمی کرد
با سپاسی دیگر از شما
فرهنگ ایرانیان،خلاف تاریخ رسمی و غالب شده بر ایران است!
دروود بر آقای پناهنده گرامی،
توضیحی برای محتاط بودن و دوراندیشانه گام برداشتن.
در حواشی صحبتهای شما، نکاتی را جهت تامّلات پیگیر و تجدید نظر در ذهنیّت و مواضع عقیدتی تحریر میکنم. هدفم نیز توبیخ یا تقابل به مثل با شما نیست اصلا و ابدا؛ بلکه دعوت شما و دیگران برای برگذشتن از موانع و سدها و معضلات دست و پاگبر دار است.
1- شما وقتی که میگویید «فرهنگ شاهنشاهی» باید بتوانید این ترکیب را مستدل و عمیق بازشکافی کنید و توضیح دهید؛ وگرنه بلافاصله ایجاد کژفهمی و پیشداوریهای توام با خبط و خطا خواهد کرد و خواننده را نسبت به صحبتهای شما، تهییج و تحریک، به جای اینکه به تامّل و پرسش و تردید بیانگیزاند. علّتش نیز این است که تاریخ ایران، هیچگاه با «فرهنگ ایران» اینهمانی نداشته است؛ برغم اینکه پدیده های ایرانی برخاسته از خاک ایران یا غالب شده بر خاک ایران در دم و دستگاههای اجرایی، خودشان را نماینده ایران و فرهنگ آن تبلیغ کرده اند. باید همواره در پرداختن به تاریخ و فرهنگ و مردم ایران – نمیگویم دایره امپراطوری ایران – بلکه همین حوزه فعلی جغرافیایی هوشیار بود و هنر تفکیک کردن را ملکه ذهن خود کرد تا از تمام سوءتفاهمات بتوان برگذشت و به سنجشگری آنها همّت کرد. شعار «خدا -شاه -میهن» نیز بلافاصله اذهان را متوجّه عصر پهلوی دوم میکند که برغم در محاق بودن آن و تبلیغات سرسام آوری که از طرف جناحهای مختلف سیاسی علیه آن شایع و رایج است، نمیتوان به سادگی به تکرار چنان شعاری کوشش کرد؛ ولو نیّت خیری داشته باشیم. بیش از هر چیز باید به روشن کردن معنای مفاهیم و اصطلاحات همّت کرد تا بتوان بعدا از هر گونه کژفهمی ممانعت به عمل آورد. «خدا – شاه – میهن» هر سه به یک معنا هستند. خدا، نام انتزاعی و اسطوره ای سیمرغ است. شاه نیز، سمبل پیدار شدن مادّی و اجرایی خصال سیمرغ است. میهن نیز روند بالگشایی سیمرغ و در بر گرفتن مردم در زیر بالهایش است برای مراقبت و محافظت و مواظبت از نرسیدن هر نوع گزند و آزاری و گیتی/جهان و کیهان و کائنات نیز، پروسه خودگستری خدا هستند». بنابر این، خدا و شاه و میهن باید تبلور تمام عیار اینهمانی بُنمایه های فرهنگ مردم و همپایی فرمانروایان با آنها در واقعیّت میهن و گیتی باشند؛ نه فقط شعار تو خالی برای خالی نبودن عریضه و شبانه روز شمشیر کشیدن حکومتگران به شاهرگ مردم و تراشه زدن به گیتی. بنابر این، زمانی میتوان معنای خدا – شاه – میهن را فهمید و دریافت که ما ریشه های فرهنگ و تاریخ مردم سرزمینمان را دقیق و عمیق بشناسیم. دیگر اینکه وقتی میگویید «فرهنگ شاهنشاهی» باید توضیح دهید که شاه و شاهنشاه یعنی چه و چطور است که شاهنشاهی، صفتی برای فرهنگ محسوب شده است؟. همینطوری ترکیب کردن کلمات در کنار یکدیگر بدون توضیح شفّاف و دقیق آنها نه تنها راه به تفهیم هیچ مسئله ای نمیبرند؛ بلکه میتوانند باعث اغتشاشات نظری و رفتاری نیز بشوند. وقتی که ما «صفت نسبی شاهنشاهی» را به «فرهنگ ایرانی» میدهیم، باید ششدانگ حواسمان جمع باشد که گفتار و رفتار و کردار و تصمیمها و فرمانهای شاه/شاهان، زمانی ارزشمند و لژیتیم و به حقّ هستند که با «بُنمایه های فرهنگ مردم ایران» همتراز و همسو و همخوان و اینهمانی داشته باشند؛ در غیر این صورت، تحریف و تقلیب و دروغ و خیانت آشکار محسوب میشوند؛ چنانچه خلاف بُنمایه ها و پرنسیپهای فرهنگی باشند.
2- خدای ایرانیان هرگز «اهورامزدا» نبود و نیست و هرگز نیز نخواهد بود. صرف نظر از تقلیبها و تحریفها و ترکیب بندیها و دستکاریهایی که در مفاهیم اصیل ایجاد شدند و من نمیخواهم چگونگی آنها را در اینجا شرح دهم؛ زیرا پیچیده هستند و با اصطلاحات زبانهای پهلوی و اوستایی کهن در ارتباطند، باید عرض کنم که «اهورامزدا»، خدای دیانت زرتشتی است که کلّا در تجدید نظری که «زرتشت» در دیانت میترایی کرد به «خدایی انتزاعی» دگردیسه شد و سرمشق و الگوی خدایان ادیان ابراهیمی و از همه فاجعه بارتر به «تیغه روشنگری در ذهنیّت طیف به اصطلاح روشنفکری/آکادمیکری از راه تفکّرات افلاطون و ارسطو» راه یافت و فجایع جهانی را تا کنون رقم زده است. خدای ایرانیان نامش «سیمرغ گسترده پر» است.
3- من در سنجشگری گرایشهای سیاسی و کلا عقیدتی از دامنه مذهبی/دینی/نحله ای بگیرید ت ابیایید به ایدئولوژیکی و نظریّه های آکادمیکی، دلیلی نمیبینم که بخواهم پوست از سر دیگران بکنم. بلکه کوشش میکنم تا جایی که میشود، اصل مسئله را روشن و مستدل توضیح دهم و به سنجشگری بپردازم. حالا یا دیگران از توضیحات و انتقادهای من، درس می آموزند و راه استقلال فکر و قائم به ذات شدن خودشان را پیدا میکنند یا اینکه تا توی گور در همان اعتقادات دلخوشکنکی خودشان میمانند و عواقبش را باید گردن خود بگیرند. «چپ ایدئولوژیکی و حضور اسلام در ایران» را نباید هیچگاه برچسب بیگانه گروی زد و شبانه روز تیغ نکوهش را بر شاهرگ معتقدان به آن فرود آورد. ممکن است که حتّا طبق اسناد و شواهد و مدارک رسمی بتوان اثبات کرد که فرض کنیم تعدادی یا حتّا سازمانی به بیگانگان خدماتی کرده باشند یا اطاعتهایی و متابعتهایی؛ ولی نمیتوان بلافاصله نتیجه گرفت که اینها کلا بیگانه اند و به آب و خاک ایران، تعلّقی ندارند. انتقاد از گفتارها و مواضع و رفتارهای آنها را نباید با خود آنها اینهمانی داد. تلاش ما باید این روزها در این باشد که انسانها را از دایره تسلیم و ذلیل و حقیر و برده عقاید و اعتقادات خود شدن و همچنین از آلت و ابزار سرکوب شدن در دست مقتدرین جاه طلب و خیانتکار به ارزشها و آرمانها و آرزوهای مردم به انسانهای بیدارفهم و مسئول و با وجدان فردی و راستمنش دگرسان کنیم تا بتوانیم در کنار همدیگر زندگی کنیم و فقط کارمان و زحمتمان این نباشد که گیوتینی را از دست این یکی بگیریم و به دست دیگری بدهیم و شبانه روز شاهد خونریزی عزیزان خودمان و دیگران باشیم. ما ایرانیان بدون هیچ استثنایی ههمون در هر رده ای و مقام و موقعیّت و لایه اجتماعی و دارنده هر نوع اعتقاداتی که باشیم، بی برو برگرد به یک خانه تکانی اساسی ذهنی و قلبی و گفتاری و کرداری محتاجیم. همین.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان