رفتن به محتوای اصلی
شنبه 24 مرداد 1405 - Saturday, 15 August 2026

از انتظار تا اقدام؛ ضرورت شکل‌گیری یک نیروی ملی برای آینده ایران

از انتظار تا اقدام؛ ضرورت شکل‌گیری یک نیروی ملی برای آینده ایران

ایران امروز در یکی از حساس‌ترین مقاطع تاریخ معاصر خود قرار گرفته است. دهه‌ها بحران اقتصادی، فساد ساختاری، کاهش سرمایه اجتماعی، مهاجرت گسترده نخبگان، تنش‌های منطقه‌ای و شکاف عمیق میان حکومت و بخش بزرگی از جامعه، این پرسش را بیش از هر زمان دیگری در برابر ایرانیان قرار داده است: اگر فردا فرصت ساختن ایرانی آزاد، آباد، سکولار و دموکراتیک فراهم شود، آیا ما برای ایفای نقش خود آماده‌ایم؟

نجات یک کشور تنها با تغییر یک حکومت یا تغییر ساختار سیاسی محقق نمی‌شود. تجربه بسیاری از کشورها نشان داده است که موفقیت دوران گذار، بیش از هر چیز به وجود شهروندانی مسئول، نخبگانی متعهد و نیروهایی سازمان‌یافته وابسته است. هیچ ملتی بدون آمادگی فکری، تخصصی، مدیریتی و سازمانی نمی‌تواند آینده‌ای پایدار برای خود بسازد.

آمادگی تنها به معنای داشتن انگیزه، انتشار بیانیه یا تحلیل رویدادهای سیاسی نیست؛ بلکه به معنای «نیرو شدن» است. نیرو شدن یعنی تبدیل شدن به یک ظرفیت واقعی برای پذیرش مسئولیت، مدیریت، برنامه‌ریزی و ساختن آینده کشور.

ایران آینده به هزاران مدیر پاکدست، اقتصاددان، حقوقدان، جامعه‌شناس، استاد دانشگاه، مهندس، پزشک، متخصص فناوری، دیپلمات، کارآفرین، روزنامه‌نگار، پژوهشگر و فعال مدنی نیاز خواهد داشت. این نیروها باید از امروز شناسایی، آموزش، سازماندهی و به یکدیگر متصل شوند.

هدف از نیرو شدن و شبکه‌سازی ملی، صرفاً افزایش تعداد افراد یا تشکیل گروه‌های سیاسی نیست؛ بلکه استفاده از تمام ظرفیت‌های فکری، تخصصی، مدیریتی، رسانه‌ای، اقتصادی و اجتماعی ایرانیان در داخل و خارج از کشور است. ایران از کمبود استعداد و توان انسانی رنج نمی‌برد؛ مشکل اصلی، پراکندگی، نبود هماهنگی و تبدیل نکردن این ظرفیت عظیم به یک قدرت مؤثر ملی است.

شبکه‌سازی یعنی عبور از فعالیت‌های فردی و حرکت به سوی همکاری سازمان‌یافته. ایجاد ارتباط میان متخصصان، دانشگاهیان، جامعه‌شناسان، فعالان مدنی، کنشگران سیاسی، کارآفرینان و ایرانیان سراسر جهان می‌تواند زمینه شکل‌گیری یک نیروی ملی منسجم را فراهم کند. این شبکه‌سازی به معنای حذف تفاوت دیدگاه‌ها نیست، بلکه به معنای یافتن نقاط مشترک برای همکاری در مسیر منافع ملی است.

یکی از مهم‌ترین گام‌ها در مسیر نیرو شدن، تشکیل اتاق‌های فکر تخصصی است. این اتاق‌ها باید در حوزه‌هایی مانند اقتصاد، حقوق، سیاست، جامعه‌شناسی، آموزش، انرژی، فناوری، محیط زیست، فرهنگ، امنیت ملی و سیاست خارجی فعالیت کنند و برای چالش‌های ایران راهکارهای عملی و کارشناسی ارائه دهند. ایران آینده نباید در دوران گذار با خلأ برنامه، مدیریت و نیروی متخصص روبه‌رو شود.

در کنار آن، تعریف پروژه‌های مشترک میان نیروهای مختلف، زمینه اعتمادسازی و همکاری عملی را ایجاد می‌کند. همکاری بر سر پروژه‌های مشخص باعث می‌شود ظرفیت‌های پراکنده به یک سرمایه ملی تبدیل شوند. آینده ایران با رقابت‌های فرسایشی ساخته نمی‌شود، بلکه با همکاری، تقسیم مسئولیت و استفاده از همه توانایی‌های ملی شکل خواهد گرفت.

برگزاری کنفرانس‌ها، نشست‌های تخصصی و کارگاه‌های مشترک نیز باید از سطح گفت‌وگوهای مقطعی فراتر رود و به بستری برای تولید اندیشه، تدوین برنامه، انتقال تجربه، تربیت نیروهای جوان و ایجاد همکاری‌های پایدار تبدیل شود. جامعه‌ای که برای آینده خود برنامه دارد، باید بتواند اندیشه‌ها را به طرح‌های عملی تبدیل کند.

در این میان، ایرانیان داخل و خارج از کشور یک سرمایه بزرگ ملی هستند. میلیون‌ها ایرانی در سراسر جهان در دانشگاه‌ها، شرکت‌ها، مراکز پژوهشی و نهادهای بین‌المللی فعالیت می‌کنند و دانش، تجربه و ارتباطات ارزشمندی در اختیار دارند. پیوند این ظرفیت با نیروهای فعال داخل ایران می‌تواند یکی از مهم‌ترین پایه‌های بازسازی و توسعه کشور باشد.

همچنین حمایت فکری، رسانه‌ای، تخصصی و مدنی از ظرفیت‌های اجتماعی و سیاسی داخل ایران اهمیت ویژه‌ای دارد. این حمایت می‌تواند از طریق انتقال تجربه، تقویت ارتباطات، تولید محتوا، ارائه دانش تخصصی و ایجاد پیوند میان نیروهای داخل و خارج کشور انجام شود تا ظرفیت‌های موجود در یک مسیر مشترک و سازنده قرار گیرند.

ما نباید منتظر معامله‌ها و توافق‌های پشت پرده جمهوری اسلامی با کشورهای منطقه و قدرت‌های جهانی بمانیم. تجربه چند دهه گذشته نشان داده است که حکومت‌ها بر اساس منافع خود تصمیم می‌گیرند و هیچ ملت و نیروی سیاسی نمی‌تواند آینده خود را صرفاً به تصمیمات بازیگران خارجی یا معادلات بین‌المللی وابسته کند.

مسئولیت تعیین سرنوشت ایران بر عهده نیروهای ملی و مردم ایران است. به همین دلیل، هدف از نیرو شدن و شبکه‌سازی فعال، ایجاد یک توازن قدرت سیاسی و اجتماعی در برابر جمهوری اسلامی است؛ توازنی که بتواند ظرفیت‌های پراکنده جامعه را به یک نیروی منسجم، سازمان‌یافته و اثرگذار تبدیل کند.

هدف نهایی، تنها تحلیل شرایط موجود نیست؛ بلکه ساختن یک شبکه فعال از نیروهای متخصص، سیاسی، مدنی، رسانه‌ای، جامعه‌شناسان، دانشگاهیان و اجتماعی است که بتوانند با برنامه‌ریزی، همکاری و همگرایی ملی، زمینه گذار ایران به سوی آینده‌ای آزاد و دموکراتیک را فراهم کنند.

نیرو شدن یعنی تبدیل ظرفیت‌های انسانی و فکری ایران به یک قدرت واقعی؛ شبکه‌سازی یعنی ایجاد ارتباط میان این ظرفیت‌ها و سازماندهی آن‌ها برای یک هدف مشترک. بدون سازماندهی، حتی بزرگ‌ترین ظرفیت‌های اجتماعی نیز پراکنده باقی خواهند ماند.

از همین رو، شبکه‌سازی یک ضرورت راهبردی برای ایجاد توازن قدرت سیاسی و اجتماعی است. هرچه این شبکه گسترده‌تر، منسجم‌تر و حرفه‌ای‌تر باشد، توان جامعه برای اثرگذاری بر روندهای آینده ایران نیز افزایش خواهد یافت.

امروز شکل‌گیری زمینه‌های همگرایی ملی میان نیروهای مختلف آزادی‌خواه، سکولار، دموکراسی‌خواه و ملی‌گرا یک فرصت مهم تاریخی است. اختلاف دیدگاه‌های سیاسی طبیعی است، اما منافع ملی، آزادی، حقوق بشر، حاکمیت قانون، تمامیت ارضی و توسعه ایران می‌تواند محور همکاری مشترک باشد.

این همگرایی نباید تنها در سطح گفت‌وگو باقی بماند، بلکه باید به همکاری‌های عملی، پروژه‌های مشترک، شبکه‌های تخصصی و برنامه‌های اجرایی تبدیل شود. زمان آن رسیده است که از مرحله تحلیل صرف عبور کنیم. تحلیل بدون برنامه، سازماندهی و اقدام، به‌تنهایی آینده‌ای نمی‌سازد.

امروز بیش از هر زمان دیگری نیازمند تربیت نیرو، شبکه‌سازی، نهادسازی و برنامه‌ریزی برای آینده هستیم. ایران آینده را کسانی خواهند ساخت که از امروز آماده می‌شوند؛ کسانی که به جای انتظار برای تحولات بیرونی، خود را به بخشی از راه‌حل تبدیل می‌کنند.

پرسش اصلی امروز این است: آیا ما آماده‌ایم از مرحله انتظار عبور کنیم و وارد مرحله نیرو شدن، سازماندهی، شبکه‌سازی و ساختن آینده ایران شویم؟

پاسخ این پرسش در تصمیم امروز ما نهفته است؛ تصمیم برای تبدیل سرمایه عظیم انسانی ایران به یک نیروی ملی، متخصص، سازمان‌یافته و اثرگذار؛ نیرویی که بتواند در مسیر آزادی، توسعه، دموکراسی و سربلندی ایران نقش تاریخی خود را ایفا کند.

اکنون زمان آن فرا رسیده است که از مرحله انتظار عبور کنیم و وارد مرحله عمل، سازماندهی و مسئولیت‌پذیری شویم؛ زمانی که نیروهای ملی و آزادی‌خواه با استفاده از تمام ظرفیت‌های خود، برای پایان دادن به وضعیت موجود و فراهم کردن زمینه گذار ایران به سوی آینده‌ای آزاد، دموکراتیک و آباد تلاش کنند. اکنون زمان آن است که با برنامه، همگرایی و اتحاد ملی، از فرصت‌های تاریخی پیش‌رو برای رقم زدن آینده ایران استفاده شود.

محمد زمانی ،کنشگر سیاسی ،جامعه شناس 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

محمد زمانی

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

مجدّدا درود بر آقای زمانی گرامی،
تحشیه ای دیگر اینبار از پله هشتصد تریلدیاردمین منبر مرجع تقلید در مسجد «گیوتین الله»؛ مجهّز به انواع دوشکاهای آدمخوار!

گمان میکنم که هنوز منظور من، آنگونه که مدّ نظرم بود، برداشت نشده است. آنچه شما از آلمان و احتمالا دیگر کشورهای اروپایی مثال می‌آورید، بیشتر ناظر بر صورتِ مسئله است؛ نه بر بنیانها و ریشه‌های آن. احزاب سیاسی در اروپا، ناگهان از خلأ سر بر نیاورده‌اند و محصولِ تصمیمهای روزمره و مصلحت ‌اندیشیهای مقطعی نیستند؛ بلکه در پسِ هر حزب و سازمان و نشکیلات سیاسی، نسلهایی از متفکّران، فیلسوفان و اندیشمندانی ایستاده‌اند که سراسرِ عمر خویش را صرفِ اندیشیدن در باره مسائلِ جامعه، کشورداری، قدرت، قانون و سرنوشتِ انسان کرده‌اند. آنچه که امروز در اروپا به نامِ حزب و نهاد سیاسی میشناسیم، در حقیقت، میوه قرنها تجربه تاریخی و فرهنگی و کشاکشهای اجتماعی و اندیشیدن در باره چند و چون آنها است. همان جامعه شناسی که شما تحصیل کرده اید، محصول قرنها اندیشیدن در باره معضلات جامعه است؛ نه اینکه یکشبه از فلان دانشگاه، سر بر آورده باشد. امّا در میان ایرانیان، نه تنها چنین سنّتی هیچگاه به معنای دقیقِ کلمه شکل نگرفته، بلکه اصولا اندیشیدن در چارچوبهای حزبی و سازمانی فقط تبلیغ و ترویج و حقنه و اماله کردن مبانی ایدئولوژیکی و اعتقاداتی بوده است. (نگاهی سرسری به کتابها و جزوه های تئوریک تک تک آنها از دوران حزب توده بیندازید اگر فرصت و حوصله دارید) آنچه که در تاریخِ معاصرِ ما به نامِ حزب و سازمان سیاسی پدید آمده، بیشتر زاده ایدئولوژیهای خشک و ذهنیّتهای قالببندی‌ شده‌ای بوده است که از همان آغاز، با روح و فرهنگِ ایرانیان، نه تنها بیگانه بوده‌اند؛ بلکه با تمام انرژی ممکن علیه تاریخ و فرهنگ مردمان ایران تا همین ثانیه های جاری جنگیده اند و همچنان میجنگند. اینگونه گرایشهای سیاسی به‌ جای آنکه مدرسه تفکّر و میدانِ گفت ‌و گو باشند، خود را مالکِ حقیقتِ مطلق دانسته‌اند؛ گویی هر فرد و هر گروه، در درونِ خویش، حکومتی مطلق بنا کرده است که هیچ انعطافی را برنمیتابد.
بنابر این، سخنِ من هرگز درباره ائتلافِ گرایشهایی نیست که مطلقیّت را جوهرِ هویّتِ خویش میدانند و هیچکس را سوای خودشان، مُحق و مجاز به حکومت مطلق نمیدانند. جمعِ مطلقیّتها، آزادی نمی‌آفریند؛ بلکه فقط صورتهای گوناگونِ استبداد را در کنارِ یکدیگر مینشاند. سخنِ اصلی بر سرِ آن است که هر اراده‌ای برای نجاتِ کشور، پیش از هر چیز، باید با واقعیّتِ قدرتِ مسلّط روبرو شود. تأکیدِ من بر نکته دیگری است. هر ملّتی که بخواهد خواسته‌ های خود را از قلمروِ آرزو به عرصه واقعیّت وارد کند، پیش از هر چیز، باید ابزارِ ویرانگری را از دستِ ویرانگران بگیرد و آن را خنثا کند. اگر لوله‌ای شکسته شده باشد و آب، بی‌ امان، همه ‌جا را فراگیرد، هیچ انسانِ عاقلی ابتدا به فکرِ رنگ ‌آمیزیِ دیوارها و آرایشِ خانه نمی‌افتد؛ بلکه نخستین کار، بستنِ فلکه اصلی آب است تا جریانِ ویرانگر متوقّف شود و امکانِ ترمیم و بازسازی فراهم آید. مسئله امروزِ ایران نیز، دقیقا از همین جنس است. بحثِ من بر سرِ «عزل و خلعِ» گردانندگانِ ولایتِ گیوتین فقاهتی است؛ آن هم نه در آینده‌ای نامعلوم؛ بلکه در نزدیک ‌ترین فرصتِ ممکن. سخن بر سرِ تمرکز بر معضلی است که نزدیک به نیم ‌قرن، تاریخِ چند هزار ساله ایران و سرنوشتِ مردمانش را به بند کشیده و کشور را به سویِ قهقرا، فروپاشی و نابودیِ تدریجی سوق داده است. تا هنگامی که «گیوتینِ الهی» بر فرازِ جامعه آویخته است، هر سخنی در باره آبادانی و بازسازی، بیشتر به رؤیا میماند تا برنامه.
ویرانیِ میهن و مصیبتِ مردمان، بی ‌تردید فاجعه‌ای عظیم است؛ امّا اینها، خودِ مسئله نیستند؛ بلکه پیامدهای مسئله‌ هستند. مسئله اصلی، بیرون کشیدنِ ایران از باتلاقی است که دهه‌هاست در آن فرو رفته است. آنچه من میپرسم، این است که برای خنثا کردنِ این ماشینِ ویرانگر، باید به کدام انتخابِ عاجل و تاریخی متوسّل شد؟ از نگاهِ من، امروز، مسئله بر سرِ انتخاب میانِ خیرِ مطلق و شرّ مطلق نیست؛ بلکه مسئله، انتخاب میانِ پذیرفتنِ مسئولیّت و گریز از مسئولیّت است. یا باید، با کسانی که دست‌کم ضرورتِ پذیرفتنِ بارِ مسئولیّتِ تاریخی را فهمیده‌اند ( = شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهیخواهان)، واردِ میدان شد؛ هر چند که خطاهای نظری و عملیِ آنان نیز ممکن باشد یا آنکه به بهانه تردیدها و بدگمانیها و رقابتهای سخیف و جاه طلبیها و کینه توزیها و امثالهم دست روی دست گذاشت و در انتظارِ حادثه‌ای آسمانی و ظهورِ منجی نشست تا بارِ تصمیم را از دوشِ ما بردارد. امّا تاریخِ ملّتها را نه انتظار؛ بلکه اراده انسانها میسازد. برای هر گامِ مثبتی در راهِ نجاتِ ایران و ایرانیان، نخستین و فوری‌ ترین ضرورت، خنثا کردنِ سرچشمه قدرتی است که موجودیّتِ خود را بر ترس، انقیاد و تقدّسِ جنایت و تبهکاری و توسعه سرسام آور اعدامهای جوانان مملکت بنا کرده است؛ زیرا تا هنگامی که فعالیّت «گیوتین» بر پا باشد، سخن گفتن از آزادی و آبادانی، چیزی جز گفت ‌و گوی مجازی در سایه تیغ خونریز نخواهد بود و راه به هیچ دهکوره متروکه ای نیز نخواهد برد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

پ., 06.08.2026 - 06:48 پیوند ثابت
محمد زمانی
محمد زمانی

درود به دو دوست گرامی آقای مرادی و آقای حیدری ،مهم گفتمان و دیالوگ سیاسی برای راه حل و خروج از بحران است ،که نیازمند فرهنگ سیاسی است ،بخشی از جریان سیاسی گرفتار ایدئولوژی هستند و اساسا منافع ملی برای آنها ملاک نیست ،بخش دیگر به تحلیل مشغول هستند و در کار میدانی و عملی مسئولیت پذیر نیستند .اگر در این موضوع دوستان راهکار عملی برای نیرو شدن دارند ،لطفا ارائه بدهند .مهم چگونگی استفاده از ابزارها و ظرفیت ها است .حداقل اشتراکات و پروژه ها می‌تواند این همگرایی را تدوین نماید .در هر صورت مهم نجات ایران است و اختلافات هم صندوق انتخابات تعیین خواهند نمود .در اصول دمکراسی هم ،همه میدانیم نقش مردم مهم است .در نتیجه وقتی خارج از ایدئولوژی وارد دیالوگ شویم ،کار راحتر پیش خواهد رفت .در همین المان که من زندگی میکنم ،در انتخابات مناظره میگذارند و همه هم برنامه های حزبی خود را ارائه می‌دهند .بعد از انتخابات همه چیز تمام می‌شود و همه با هم برای مردم کار میکنند ،حتی احزاب اپوزیسیون با هم دولت ائتلافی تشکیل می‌دهند و مهم منافع ملی آنها است .با سپاس محمد زمانی

پ., 06.08.2026 - 02:25 پیوند ثابت
اسماعیل مرادی
اسماعیل مرادی

عنوان مقاله:
نقدی بر مقاله جناب محمد زمانی

مقاله جناب محمد زمانی از بسیاری جهات قابل تأمل و ارزشمند است. تأکید ایشان بر ضرورت تربیت نیرو، شبکه‌سازی، نهادسازی، استفاده از ظرفیت متخصصان و آمادگی برای دوران گذار، از نیازهای واقعی جامعه ایران است. کمتر کسی می‌تواند با اصل این دیدگاه مخالفت داشته باشد.
با این حال، به نظر می‌رسد مقاله از یک مسئله بنیادی غفلت کرده است؛ مسئله‌ای که اگر حل نشود، بسیاری از پیشنهادهای ارزشمند مطرح‌شده نیز در عمل به نتیجه مطلوب نخواهد رسید.

پرسش اصلی این نیست که آیا ایران متخصص، مدیر، استاد دانشگاه، اقتصاددان یا جامعه‌شناس دارد یا نه؛ پاسخ روشن است، ایران از نظر سرمایه انسانی فقیر نیست. پرسش اساسی این است که این ظرفیت‌ها قرار است در چه «ظرف سیاسی، فرهنگی و نهادی» گرد هم آیند؟
تا زمانی که بخش مهمی از نخبگان و نیروهای سیاسی همچنان با ذهنیت‌های به‌جامانده از انقلاب ۱۳۵۷ به مسائل امروز نگاه می‌کنند، ایجاد شبکه‌ای پایدار و مؤثر دشوار خواهد بود. تغییر حکومت، به‌تنهایی تضمین‌کننده تغییر شیوه حکمرانی نیست. اگر همان الگوهای فکری، همان انحصارطلبی، همان حذف رقیب و همان نگاه ایدئولوژیک ادامه یابد، در بهترین حالت تنها افراد جای خود را به افراد دیگری خواهند داد، بی‌آنکه ساختار اندیشه و فرهنگ سیاسی تغییر کند. همان‌گونه که پس از رفتن حکومت پیشین، حکومت جدید نیز با بسیاری از همان منطق‌های انحصارگرایانه شکل گرفت.
به همین دلیل، پیش از شبکه‌سازی، به یک نواندیشی در فرهنگ سیاسی نیاز داریم؛ نواندیشی‌ای که بر پذیرش تکثر استوار باشد، نه بر حذف تفاوت‌ها.
جامعه ایران، جامعه‌ای متکثر است؛ از نظر قومی، زبانی، فرهنگی، مذهبی و سیاسی. تا زمانی که این واقعیت پذیرفته نشود، هر شبکه‌ای شکننده خواهد بود. هنوز هم مشاهده می‌شود که اگر یک کُرد، بلوچ، ترک یا هر گروه دیگری از هویت ملی خود سخن بگوید یا حتی درباره نوع رابطه با حکومت مرکزی دیدگاهی متفاوت داشته باشد، به‌سرعت با برچسب «تجزیه‌طلب» مواجه می‌شود؛ در حالی که بسیاری از کسانی که این برچسب را به کار می‌برند، حتی تفاوت مفهومی میان «تجزیه»، «جدایی‌طلبی» و «استقلال‌خواهی» را نیز در نظر نمی‌گیرند.
تجزیه، بیش از آنکه یک مفهوم علوم سیاسی باشد، به معنای فروپاشی و تقسیم اجباری یک سرزمین است؛ در حالی که در ادبیات علوم سیاسی، بحث بر سر حق تعیین سرنوشت، خودمختاری، فدرالیسم، جدایی‌طلبی یا استقلال‌خواهی است که هر یک تعاریف و شرایط متفاوتی دارند. ممکن است قدرت‌های خارجی به دنبال تجزیه یک کشور باشند، اما این را نمی‌توان بدون بررسی، به همه مطالبات هویتی ملت‌های ساکن ایران تعمیم داد.
از سوی دیگر، برخی راه‌حل را صرفاً در ائتلاف یا اتحاد همه جریان‌های سیاسی می‌بینند. هرچند همکاری میان جریان‌ها ضروری است، اما اتحاد سازمانی الزاماً مؤثرترین راهکار نیست. تجربه بسیاری از نظام‌های دموکراتیک نشان می‌دهد که گذار دموکراتیک، بیش از آنکه محصول یک سازمان واحد باشد، نتیجه همکاری نیروهای متکثر بر پایه قواعد مشترک است.
راهکار مؤثر آن است که هر جریان، دیدگاه، برنامه و هویت سیاسی خود را صادقانه و شفاف حفظ کند، اما بر سر اصول مشترکی مانند حقوق بشر، آزادی، دموکراسی، حاکمیت قانون و کرامت انسانی با دیگران همکاری عملی داشته باشد. این تفاوت‌ها نه مانع دموکراسی، بلکه بخشی از ذات آن هستند.
به همین دلیل، کلید اصلی عبور از بن‌بست کنونی را باید در «اعتماد» جست‌وجو کرد. اعتماد نیز با شعار شکل نمی‌گیرد، بلکه محصول پذیرش واقعی تکثر، احترام متقابل، شفافیت و تضمین حقوق برابر همه شهروندان است. زمانی که همه اقوام، مذاهب، زبان‌ها و جریان‌های سیاسی مطمئن شوند حقوق بنیادین آنان بدون تبعیض به رسمیت شناخته می‌شود، زمینه شکل‌گیری اعتماد عمومی، همکاری ملی و حتی تشکیل نهادهایی مانند شورای رهبری فراگیر نیز فراهم خواهد شد.
از این منظر، مقاله جناب زمانی گام مهمی در تبیین ضرورت سازماندهی و شبکه‌سازی است، اما به نظر می‌رسد پیش‌شرط موفقیت این شبکه‌سازی، اصلاح فرهنگ سیاسی و پذیرش عملی تکثر در جامعه ایران است. بدون این تحول فکری، حتی بهترین برنامه‌ها و بزرگ‌ترین ظرفیت‌های انسانی نیز ممکن است بار دیگر در چرخه بی‌اعتمادی، حذف متقابل و رقابت‌های فرسایشی گرفتار شوند.
شاید بتوان این گزاره را به عنوان مکمل مقاله مطرح کرد: «گذار دموکراتیک، پیش از آنکه به سازمان‌های دموکراتیک نیاز داشته باشد، به پذیرش فرهنگ دموکراتیک نیازمند است؛ فرهنگی که تفاوت را تهدید نمی‌بیند، بلکه آن را سرمایه جامعه می‌داند.»
با احترام، اسماعیل مرادی

چ., 05.08.2026 - 23:57 پیوند ثابت
فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

درود بر آقای زمانی گرامی،
تبصره ای از پله هشتصد و پنجاه میلیونیوم منبر آخوندی از فراز عرش الهی به سوی امّ القرای مَضیق هُرمُز!

این سخنانی که شما بر زبان می‌آورید، فی ‌نفسه نه‌ تنها نادرست نیستند؛ بلکه در ذات خود، حامل افقهایی ستودنی و شایسته تحسین‌ هستند؛ امّا مسئله اساسی اینست که این سخنان، سخنانی تازه و بی‌ سابقه نیستند. نزدیک به نیم‌ قرن است که از زبانها و قلمها و تریبونهای بی‌ شماری، همین مضامین در باب آزادی، دادگزاری، توسعه، رفاه، قانون و کرامت انسانی و نیروهای متخصّص ایرانی تکرار شده‌اند. نزاع حقیقی، نه بر سر دُرُستی یا نادرستی این مفاهیم و نیروها؛ بلکه بر سر امکانِ تاریخیِ تحقّق آنهاست. آنچه که نیازمند توضیح است، نه خودِ اهداف؛ بلکه شروط امکانِ تحقّق آنهاست؛ زیرا هر غایت، پیش از آنکه در عرصه واقعیّت متجلّی شود، محتاج بستری است که بتواند در آن، از مرتبه اندیشه و برنامه و ایده آل و آرزو به مرتبه وجود و ملموسیّت عینی انتقال یابد. تا هنگامی که ساختار پسمانده های ولایت فقاهتی و ارگانهای اجرایی و ایدئولوژیک آن، همچنان بر اهرمهای قدرت و اقتدار تکیه زده‌اند، هر برنامه‌ای؛ ولو دقیق‌ترین، خردمندانه‌ترین و ستودنی‌ترین باشد، از مرز امکان نظری فراتر نخواهد رفت و در قلمرو واقعیّت تاریخی، به فعلیّت نخواهد رسید. به همین دلیل، مُعضل اصلی، فقدان اندیشه و برنامه و طبف کاردان و متخصّص نیست؛ بلکه مسئله بنیانی، چگونگیِ خنثا ‌سازی ساز و کاری است که خودش، امکان تحقّق هر اندیشه و برنامه‌ای را از میان میبرد. به بیان دیگر، پرسش زمانه ما این نیست که «چه باید کرد؟»؛ بلکه اینست که «چگونه میتوان شرایطِ امکانِ آنچه را که باید اجرا کرد، پدید آورد؟».
مراد من از «ما»، ایرانیانی هستند که نه از سر منفعت شخصی یا هیجانها و نفرتهای زودگذر؛ بلکه از ژرفای وجدان بیدار و مسئول خویش، در گفتار و کردار و اندیشه، به این باور رسیده‌اند که این سیستم فقاهتی باید پایان پذیرد؛ آنهم خیلی سریع و شتابان. اکنون پرسش تعیین‌ کننده اینست که چگونه میتوان دستگاهی را که طی نزدیک به پنج دهه، نه‌ تنها قدرت سیاسی؛ بلکه ابزارهای اقتصادی، امنیّتی، تبلیغاتی و فرهنگی را در انحصار خود گرفته است، از مقام حُکمرانی خلع و عزل کرد. تجربه نیم‌ قرن گذشته و کوششهایی که با امید اصلاح، ترمیم، تعدیل و انسانی تر کردن این ماشین عظیم ویرانگری و کشتار و خونریزی و تجاوز و کثافتکاریهای وحشتناک صورت گرفتند، نشان داد که صرفِ استدلال، منطق، برهان و گفت ‌و گوی مسالمت‌آمیز، دست‌کم در برابر ساختاری که مشروعیّت خویش را از حقیقتی قدسی و الهی و هرگز مناقشه ناپذیر اخذ میکند، کارآیی تعیین‌کننده‌ای و موثّری نداشته است. تاریخ معاصر ایران، با همه قربانیان و ناکامیهایش، گواه آن است که قدرتی که خود را تجسّد حقیقت مطلق الهی میپندارد، به دشواری تن به اقناع عقلانی میدهد؛ زیرا آنچه که در اینجا با آن مواجهیم، صرفا یک اختلاف سیاسی نیست؛ بلکه تعارضی است میان دو تلقی متفاوت از حقیقت، انسان و حقّ فرمانروایی. از همینجاست که مسئله، صورتی تراژیک به خود میگیرد. اگر راه اصلاحات تدریجی و اقناع عقلانی بسته باشد- که تاریخ نیم قرن اخیر قطعیّت آن را به مراتب اثبات کرد - ، جامعه در برابر پرسشی سهمگین قرار میگیرد و آنهم اینکه آیا باید به نیروی قهر و انقلاب خونریز متوسّل شد - خواه با اتکای به نیروهای بیرونی و خواه از طریق رویارویی مسلحانه داخلی - یا اینکه هنوز میتوان راهی را یافت که در کوتاهترین زمان ممکن – بین شش تا یکسال - و با کمترین هزینه انسانی، گذار از این نظم را ممکن سازد؟.
بی‌ تردید، هیچ انسان خردمندی، شیفته خونریزی و ویرانی نیست؛ امّا هنگامی که ساختار قدرت، برای بقای خویش، از اعدام، شکنجه، ارعاب، مصادره اموال، سرکوب و تجاوز و شکنجه و انواع خشونت بهره میگیرد، مسئله دیگر صرفا اخلاقی نیست؛ بلکه به پرسشی هستی شناختی در باره ماهیّت قدرت تبدیل میشود. آیا میتوان قدرتی را که بر انحصار خشونت و خونریزی و اعدام زیباترین جوانان مملکت بنا شده است، صرفا با زبان استدلال از میدان به در کرد؟ و اگر پاسخ منفی است، مرز میان ضرورت تاریخی و سقوط به ورطه خشونت کور کجاست؟. مسئله اساسی، در نهایت، نه کمبود آرمانها، نه فقر برنامه‌ها و نه فقدان سخنوران و نظریّه‌ پردازان است؛ بلکه یافتن آن نقطه تلاقیِ دشوار میان حقیقت و قدرت است؛ یعنی همان نقطه‌ای که در آن، یک ملّت بتواند بدون آنکه به بازتولید چرخه استبداد گرفتار شود، از سلطه عقده ای ترین و روانپریشترین و خونریزترین و مخرّبترین مُجریان گیوتین الهی عبور کند و بنیان نظمی تازه را پی‌ ریزی کند. اگر کسی راهی منطقی، عملی و کارگشا برای عبور از این بن ‌بست تاریخی میشناسد، باید آن را نه در قالب شعار و آرزو؛ بلکه با زبانی فلسفی، استدلالی و تفهیمی و اجرایی توضیح دهد؛ زیرا سرنوشت ملّتها را نه نیک ‌اندیشیِ صرف؛ بلکه کشف راهی رقم میزند که بتواند میان آرمان و واقعیّت، میان آزادی و قدرت، و میان دادگزاری و تاریخ، پیوندی پایدار برقرار کند.
شاد زی و خوشکام باش!
فرامرز حیدریان

چ., 05.08.2026 - 21:16 پیوند ثابت