رفتن به محتوای اصلی
یکشنبه 15 شهریور 1405 - Sunday, 6 September 2026

جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران و سکوت دنیا

جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران و سکوت دنیا

در آغاز رمان «حاجی مراد» اثر لئو تولستوی، نویسنده روس، با یک افسر جوان روبرو می‌شویم که تازه برای ماموریتی خطرناک به قفقاز جنگ‌زده آمده است. او در کنار یک افسر پیر و باتجربه در دامنه کوه‌های چچن قدم می‌زند و در یک لحظه خاص، مفتون زیبایی یک گل وحشی می‌شود. افسر جوان می‌کوشد گل وحشی را بکند و با خود ببرد، اما با دست‌های خونین از خارهای گل، مکث می‌کند. افسر پیر به او می‌گوید چچن‌ها مانند این گل هستند، تحریک‌کننده اما خطرناک. حتی اگر این گل را بکنی، او بلافاصله از نو می‌شکفد.

الکساندر دوما، نویسنده فرانسوی، همین مضمون را البته به شیوه خود، در «سفرنامه قفقاز» مطرح می‌کند. او نشان می‌دهد که روس اشغالگر از قفقازیان اشغال‌شده می‌هراسد، اما اشغال‌شدگان وضع موجود را پذیرفته‌اند، زیرا به رهبران آنان امکان می‌دهد که با ادعای ادامه جنگ علیه اشغالگر، سلطه خود را بر جامعه نگاه دارند. یک رئیس قبیله می‌گوید: ما شب و روز در حال جنگ هستیم!

 
 
 
 

سال‌هاست که طرز فکر بالا را، البته با تفاوت‌های اجتناب‌ناپذیر، در جمهوری اسلامی ایران شاهدیم. آیت‌الله علی خامنه‌ای در هر فرصتی یادآور می‌شد که «انقلاب» اسلامی در متن جنگ علیه «استکبار جهانی» تعریف می‌شود. سرلشکر حسن فیروزآبادی، رئیس ستاد دائم‌العمری نظام، در یک سخنرانی، مدعی شد که شب و روز در حال جنگ با آمریکا است و افزود «اگر با آمریکا نجنگیم، برای چه اینجا هستیم؟» (نقل به مضمون) سرتیپ فخری‌نژاد یکی از مغزهای هسته‌ای جمهوری اسلامی، می‌گفت ‌شب‌ها تا دیروقت بیدار می‌ماند تا نتانیاهو (نخست‌وزیر اسرائیل) نتواند بخوابد! (نقل به مضمون)

این تصور که جمهوری اسلامی از آغاز درگیر جنگ با آمریکا و در درجه دوم، اسرائیل بوده است، در طی سال‌ها چنان تثبیت شد که فرصت‌طلبانی که از سیاست‌بازی نیز پول درمی‌آورند، توانستند یک جنبش ضدجنگ با سرمایه‌گذاری تهران به وجود آورند و شعار «نه به جنگ علیه ایران» را در بسیار کشورها عرضه کنند. البته شعار دومی که لازم بود یعنی «نه به جنگ‌های ایران» هرگز مطرح نشد. جمهوری اسلامی حق داشت به جنگ‌های نیابتی خود ادامه دهد، اما کسی حق نداشت در پاسخ به جنگ ایران برود.

اما آنچه در سال گذشته، یعنی از نخستین حمله آمریکا و اسرائیل به ایران گذشته است، نشان می‌دهد فرمولی که به سود جمهوری اسلامی و گردانندگان آن بود، دیگر کار نمی‌کند.

حتما توجه کرده‌اید که نخستین حمله برق‌آسا به جمهوری اسلامی که ترور نظامیان برجسته نظام را نیز به همراه داشت، کوچک‌ترین عکس‌العمل منفی نداشت. «ائتلاف ضدجنگ» این بار نه‌تنها میدان ترافالگار لندن را تسخیر نکرد، بلکه حتی یک بیانیه خشک و خالی هم بیرون نداد.

البته می‌توان گفت که یک علت این بی‌تفاوتی برخورد آیت‌الله خامنه‌ای با آن حادثه بود. او هیچ دعوتی برای تظاهرات ضدجنگ صادر نکرد و برعکس، آتش‌بسی را که پرزیدنت دونالد ترامپ اعلام کرد، برق‌آسا پذیرفت، اما حملات وسیع‌تری که بعدا صورت گرفت‌ــ از جمله ترور خود آیت‌الله‌ــ نیز جنبش «نه به جنگ با ایران» را از خواب غفلت بیدار نکرد.

در طی بیش از یک سال جنگ‌ــ البته با ریتم‌های گوناگون‌ــ این تصور شکل گرفت که افکار عمومی جهان اگر هم خواستار خرد کردن استخوان‌های جمهوری اسلامی نباشد، چندان علاقه‌ای به حمایت از نظام خمینی هم ندارد.

شگفتی‌آور است، نه؟ کمی فکر کنید. جنگی که ترامپ و نتانیاهو علیه جمهوری اسلامی آغاز کردند، درست در زمانی رخ داد که عملیات خرابکارانه نظام خمینی‌گرا در پایین‌ترین سطح تاریخی‌اش قرار داشت. در لبنان، حزب‌الله ساکت بود و سرگرم خرج کردن ۸۰۰ میلیون دلاری که سالانه از تهران می‌آمد. در یمن غربی، «انصارالله» با درگیری با یمن شرقی خطری برای آمریکا و اسرائیل نبودند. در سوریه، نظام بشارالاسد فرو ریخته بود و مزدوران ایران اخراج شده بودند. در عراق، حشدالشعبی، دست‌کم به‌ظاهر، تبدیل شده بود به یک نیروی دولتی و چند گروه مسلح دیگر که هنوز زیر کنترل تهران بودند، تهدیدی برای آمریکا و اسرائیل به شمار نمی‌آمدند.

بدین‌سان حمله به جمهوری اسلامی هیچ عذر یا توجیه عملی نداشت. این حمله توجیه قانونی هم نداشت، زیرا هرگز حتی برای بحث و تبادل نظر در شورای امنیت سازمان ملل متحد مطرح نشده بود. حمله مذکور حتی در قوه مقننه آمریکا و اسرائیل نیز موردبحث قرار نگرفته بود، چه رسد به تصویب قانونی.

حمله به ایران همچنین نقض آشکار قوانین و کنوانسیون‌های بین‌المللی مربوط به جنگ بود که اعلان جنگ را شرط آغاز هر درگیری می‌داند. آمریکا و اسرائیل حتی زحمت اعلان جنگ را نپذیرفتند.

با این حال دیدیم که از هیچ‌کس و هیچ‌جا یک جیک هم درنیامد. حمله آمریکا به افغانستان زیرسلطه طالبان را به یاد آورید؛ حمله‌ای که به‌زودی با سالگرد ۱۱ سپتامبر شوم در خاطره‌ها زنده خواهد شد. در آن زمان، تظاهرات مخالف حمله آمریکا در بیش از ۲۰۰ شهر جهان برگزار شد. در آن موقع، من در لندن بودم و به تماشای جمعیتی رفتم که طبق معمول، میدان ترافالگار را سیاه کرده بودند. در گفتگو با تظاهرات‌کنندگان، با کسانی روبرو شدم که از دیگر شهرهای بریتانیا به لندن آمده بودند تا مخالفت خود را با حمله آمریکا نشان دهند. بعضی تظاهرات‌کنندگان را می‌شد جزو «جمعیت اجاره‌ای» شمرد، اما بسیاری نیز صمیمانه مخالف جنگ بودند.

در حمله دوم آمریکا به عراق که به سقوط صدام حسین انجامید، نیز شاهد تظاهرات در بیش از ۷۰ کشور بودیم. در تقریبا تمامی پایتخت‌های ۵۷ کشوری که به‌اصطلاح مسلمان هستند، ده‌ها و گاه صدها هزار تن به خیابان‌ها آمدند تا مخالفت خود را با حمله به عراق‌ــ که زیر سلطه یک نظام فاسد و جنایتکار بود‌ــ نشان دهند (البته ایران یکی از این استثناها بود!).

 حمله آمریکا به عراق در شورای امنیت سازمان ملل متحد نیز با چالش روبرو شد و دو متحد بزرگ واشنگتن یعنی فرانسه و بریتانیا ‌ــ البته هر یک به شکلی‌ــ مخالفت خود را ابراز کردند.

در لندن، تظاهرات ضد حمله به عراق نزدیک به دو میلیون نفر را جمع کرد. بسیاری از شخصیت‌های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی آمریکایی و اروپایی و سلبریتی‌های گوناگون در آن تظاهرات شرکت کردند. در حاشیه تظاهرات آن روز با چند برگزارکننده از جمله کشیش جسی جکسون، از رهبران سیاهان آمریکا، گفتگو کردم و خواستم که اجازه دهند دست‌کم یک عراقی مخالف صدام حسین هم سخنرانی کند یا شاعر عراقی، فاضل سلطانی که سال‌ها در زندان صدام بود، یکی از اشعار خود را بخواند. برگزارکنندگان هر دو پیشنهاد مرا رد کردند. جکسون گفت: امروز مسئله این نیست که صدام دیروز چه کرده است!

نوآم چامسکی، زبان‌شناس آمریکایی که در امور سیاسی نیز دخالت می‌کند، هم در جنگ علیه طالبان و هم در جنگ علیه صدام حسین، شدیدا علیه «آمریکای سلطه‌گر» موضع گرفت و مدعی شد که آمریکا می‌خواهد در افغانستان شش میلیون تن و در عراق شش میلیون تن دیگر را بکشد! (عدد شش میلیون تصادفا انتخاب نشده بود!)

اما حمله به ایران باعث نشد که چامسکی یک شش میلیون سوم را مطرح کند. او و دیگر به‌اصطلاح معترضان، مانند جان مرشایمر، این جنگ را محلی برای نیش زدن به ترامپ فرض کرده‌اند، نه دفاع از ایران به‌عنوان قربانی یک جنگ غیرقانونی. از سوی دیگر، بعضی مخالفان این جنگ مانند تاکر کارلسون یا بر اساس ملاحظات سیاسی داخلی آمریکا موضع گرفته‌اند یا جنگ را محلی برای نیش زدن به ترامپ قرار داده‌اند.

در انگلستان اثری از جرمی کوربین، رهبر پیشین حزب کارگر و کارمند ۱۳ ساله پرس تی‌وی جمهوری اسلامی، دیده نشد. «ائتلاف ضدجنگ» به میدان نیامد. گلندا جکسون، ستاره سینما، نمی‌دانم زنده است یا نه، گیسوی خود را نکند. فرقه کلیم صدیقی، شیخی که با پول تهران «پارلمان اسلامی» را در لندن به راه انداخت، به خیابان نیامدند. دارودسته شیخ هلباوی از اخوان‌المسلمین نیز علی‌رغم ۳۰ سال برخورداری از مساعدات مالی جمهوری اسلامی، حتی یک اعلامیه چندسطری در حمایت از ولی‌نعمت خود صادر نکردند.

«مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی» که با بودجه‌ای کلان در بیش از ۵۰ کشور فعالیت داشته است، نتوانست حتی چند تن را برای اعتراض به حمله به ایران، به خیابان‌های پایتخت‌های اسلامی بکشاند، اما در زمان حملات آمریکا به افغانستان و عراق، شاهد تظاهرات گسترده در کوآلالامپور، جاکارتا، اسلام‌آباد، قاهره، الجزیره، رباط و بسیار شهرهای دیگر بودیم. نخستین دبیر این مجمع آیت‌الله تسخیری بود که در یک کنفرانس در رباط، پیام داد که «انقلاب اسلامی سدی است در برابر تعدی دشمنان اسلام به امت». جانشین او، آیت‌الله محسن اراکی که تابعیت بریتانیا را دارد، هر سال با دعوت صدها «مبارز متعهد» و «عالم اسلامی»، چنان وانمود می‌کرد که امت اسلام سپر جمهوری اسلامی است، اما امسال آیت‌الله شهریاری که ظاهرا گرداننده شده است، به‌سختی توانسته است ۴۰ یا ۵۰ «مبارز متعهد» و «عالم اسلامی» را با بلیت درجه یک هواپیما و وعده فرش و خاویار، به تهران بکشاند.

از این بدتر، در ماه‌های اخیر شاهد تظاهراتی بوده‌ایم که از جنگ علیه جمهوری اسلامی استقبال کردند. در بسیاری از این تظاهرات عده‌ای از ایرانیان در تبعید نیز شرکت داشتند. بدین‌سان برای نخستین بار دیدیم که کسانی هستند که از حمله به وطن خود استقبال می‌کنند. باید پذیرفت که جمهوری اسلامی چنان نفرتی برانگیخته است که امروز تقریبا هیچکس حاضر نیست حتی در برابر یک جنگ ناخواسته از آن دفاع کند.

برگردیم به تولستوی و دوما. آنان جوامعی را توصیف کرده‌اند که در آن، مشروعیت فقط از طریق اعمال زور و در کنار آن ارائه دسترسی به غذا و امنیت به دست می‌آید. شیخ شامل به‌عنوان رهبر یک گروه مسلح به تفنگ و خنجر، مشروعیت می‌یابد، اما او با بهره‌گیری از آن مشروعیت، کنترل بخشی از قفقاز را نیز به دست می‌آورد و با استفاده از آن، شماره هواداران خود را افزایش می‌دهد. مجموع آن موقعیت‌ها لقب «امام» را برای شامل تضمین می‌کند، اما آلبالوی روی نان شیرینی به‌اصطلاح نبردی است که «امام» علیه کفار انجام می‌دهد. بدین‌سان سود او و یارانش حکم می‌کند که این نبرد هرگز پایان نیابد.

در نظام خمینی‌گرا، نیز با وضع مشابهی روبرو هستیم. خامنه‌ای در عرض چند ماه از «حجت‌الاسلام» تبدیل می‌شود به آیت‌الله و چند هفته بعد می‌شود «آیت‌الله العظمی» و سرانجام «امام» لقب می‌گیرد. او با در دست داشتن کنترل قوای قهریه‌ــ همان تفنگ و خنجر شامل‌‌ــ کنترل اقتصاد را نیز ضمیمه می‌کند، اما این بار نیز مکانیسم رودررویی «ما» با «آن‌ها» به شکل نبرد «امت» با «کفار» مشروعیت «امام» را تثبیت می‌کند.

به عبارت دیگر خمینی یا خامنه‌ای تنها در متن یک جنگ‌ــ جنگی که غالبا تبلیغاتی و نمایشی است‌ــ مشروعیت می‌یابند. آنان هرگز نمی‌توانند در یک جنگ واقعی با پیروزی قاطع خود و شکست دشمن، به مشروعیت برسند. آنان پیروز یک جنگ داخلی نیز نیستند، زیرا بر اثر یک تصادف تاریخی و پیدایش یک خلاء قدرت در تهران بر کشور مسلط شده‌اند. آنان با موفقیت‌های علمی، اقتصادی و فرهنگی نیز به مشروعیت نمی‌رسند، زیرا جهان‌بینی‌شان ذاتا دشمن اقتصاد، علم و فرهنگ است. برای آنان، مشروعیت انتخاباتی نیز مطرح نیست، زیرا هم نامزدها را خود تعیین می‌کنند، هم آراء را خودشان می‌شمارند. حکمرانانی از این دست به‌اصطلاح خودمانی، نه خوشگل‌اند و نه خوب تار می‌زنند.

 آنچه برای آنان باقی می‌ماند، ادعای جنگ علیه کفار است. البته سرلشکر فیروزآبادی در سراسر عمرش حتی یک تیر به سوی «شیطان بزرگ» شلیک نکرده بود. سرلشکر قاسم سلیمانی در محل ساختمان‌هایی که در عراق می‌ساخت، بیشتر از میدان جنگ حضور داشت و هنر پولشویی را بهتر از فن فرابردی در جنگ می‌دانست.

اینکه امروز دنیا با بی‌تفاوتی به جنگ علیه جمهوری اسلامی می‌نگرد، شاید به این سبب باشد که مردم در همه کشورها، به‌ویژه ایران خودمان، دست این رژیم را خوانده‌اند. هارت‌و‌پورت‌ها و بلوف‌های نظام دیگر کسی را نمی‌فریبد و شگرد دو علی گلابی دیگر کار نمی‌کند. از این بدتر، گردانندگان باقی‌مانده رژیم همچنان خواستار ادامه جنگ هستند. تفاهم‌نامه اسلام‌آباد بهترین شانس بود برای پایان جنگ به سود جمهوری اسلامی، اما خود رژیم یا لااقل آنان که قدرت بیشتری دارند، با اقدامات تحریک‌آمیز خود آتش جنگ را از نو برافروختند. آقای عارف، معاون اول رئیس‌جمهوری، از «تنگه هرمز» به‌عنوان «باغی که متعلق به ایران است» سخن می‌گوید و متوجه نیست که این کارت را نمی‌شود چند بار بازی کرد.

تنگه هرمز در هفته‌های اخیر گشاد شده است. هر روز ده‌ها کشتی از آن می‌گذرند. از دید میان‌مدت، این خطر هست که تنگه در طی فقط چند سال، تبدیل شود به برکه‌ای مطرود بین خلیج فارس و دریای عمان.

آنان که هنوز در بقایای رژیم خواستار ادامه جنگ هستند‌ــ آن هم در حالی که توقف جنگ به سود ملت ایران است‌ــ هنوز امید دارند که کشتی شکسته خود را در میان طوفان به ساحلی نامعلوم برسانند. یک امید واهی.

البته نباید فراموش کرد که بقایای نظام خمینی‌گرا ممکن است «حاجی مراد»های خود را داشته باشد؛ کسانی که فهمیده‌اند توقف جنگ حتی به قیمت تحقیر شدن در کوتاه‌مدت، بهتر از ادامه جنگ به امید خود بزرگ‌نمایی است.

اگر چنین کسانی هستند، وظیفه اخلاقی‌شان روشن است: بیایند و بدون «اما» و «اگر» بگویند این جنگ می‌بایستی متوقف شود. ایران نیازمند ترک مخاصمه است. ترک مخاصمه نه به معنای تسلیم است و نه به معنای صلح پایدار. ترک مخاصمه به معنای باز کردن پرانتزی است که در آن بتوان نفس کشید و به آینده اندیشید. ترک مخاصمه به معنای بازگشت به فرصتی است که پیش از این جنگ، برای تغییر نظام با دخالت مردم ایران شکل گرفته بود.

در شرایط امروز ایران، جنگ برای هیچ فردی یا گروهی مشروعیت نمی‌آورد.

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی
برگرفته از:
ایندیپندنت فارسی

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از ماجراهای تک تفنگدار ژورنالیسم و سفر به کره ماه و پیشتازان فضای خیالبافیهای سیّاره طاهر الطّیارات!

من اساسا حوصله پرداختن به مطالب آقای طاهری را ندارم؛ نه به این دلیل که سخنان ایشان چنان عمیق و پیچیده است؛ طوری که مجال پاسخ نمیدهد؛ بلکه درست برعکس؛ مسئله آنقدر روشن است که پرداختن به این حجم از حاشیه نویسی، قصّه بافیهای هزار و یک شبی، حکایتهای «ماست و دروازه» و «پابسِ طوبا بافی» و دیگر بافتنیهای شفاهی و کتبی که ایشون متخصّص درجه یک آن هستند، بیش از آنکه بحثی فکری باشد، چیزی جز تمرینی برای تلف کردن وقت و فرسودن ذهن نیست. بعضی سخنان را نه باید نقد کرد و نه حتّا جدّی گرفت. کافیست که آنها را از کنار خود عبور داد تا معلوم شود چه اندازه از هیاهوی کلمات، در نهایت، چیزی جز طبل تو خالی باقی نمیماند. با اینهمه، از میان این انبوه حواشینویسیهای آقای طاهری و علّامه بازیهایش، یک گزاره وجود دارد که ارزش درنگ کردن دارد؛ نه به این دلیل که گزاره‌ای تازه یا عمیق است؛ بلکه به این دلیل که «خطای بنیانی نگاه گوینده را در خود عریان کرده است». ایشان، پس از تمام آن داستانپردازیها، سرانجام به این نتیجه رسیده‌اند که «وظیفه اخلاقیشان روشن است: بیایند و بدون امّا و اگر بگویند این جنگ میبایستی متوقّف شود و الی آخر».
چه گزاره زیبایی! و مکش مرگ مایی!. آنقدر زیبا که اگر تاریخ را از حافظه خود پاک کنیم، اگر نیم ‌قرن جنایتهای گذشته را به فراموشی بسپاریم، اگر ماهیّت قدرت را نشناسیم و اگر ندانیم با چه ساختاری رو‌رو هستیم، حتّا میتوان لحظه‌ای تصوّر کرد که مسئله واقعا همین است؛ یعنی اینکه چند نفر باید از نظر اخلاقی احساس مسئولیّت کنند، لب به سخن بگشایند، بگویند «این جنگ باید متوقّف شود» و جهان نیز لابد با شنیدن این ندای اخلاقی، اندکی به خود آید و تشویقنامه صادر کند. امّا تاریخ زیسته و رئال پولیتیک با چنین ساده‌لوحیهایی، مهربان خاله پیرزنی نیست. مشکل دقیقا از همینجا آغاز میشود؛ یعنی از جایی که هنوز میان «قدرت» و «قدرتی که باید پاسخگوی اخلاق باشد»، تفاوتی قائل نشده‌ایم. هنوز گویی با زمامداران حکومتی مواجهیم که ممکن است خطا کنند، پشیمان شوند، استدلال بشنوند و در برابر ندای وجدان تصمیم خود را اصلاح کنند؛ گویی مسئله، سوءتفاهمی اخلاقی است که با چند جمله روشن میتوان آن را برطرف کرد. امّا وقتی که یک ساختار سیاسی، در طول دهه‌ها، خشونت را به سیاست، دروغ را به ابزار حکومت، سرکوب و اعدام و تجاوز و مصادره أموال و صدها جنایت و تبهکاری کثیف را به ساز و کار بقا و بی‌ پاسخگویی را به اصل قدرت تبدیل کرده است، دیگر پرسش نخست این نیست که «وظیفه اخلاقی این حکومت چیست؟»؛ بلکه پرسش نخست اینست که چه چیزی در این ساختار باقی مانده است که بتوان آن را مخاطبِ اخلاق نامید؟.
این پرسش، تفاوت میان اخلاقِ انتزاعی و فهم تاریخی است. اخلاق اگر از شناخت موضوع خود جدا شود، به موعظه‌ای بی‌ ضرر و بی بو و خاصیّت تبدیل میشود و موعظه بی‌ ضرر و بی بو وخاصیّت، برای ساختارهای بی ‌اخلاق، شاید یکی از بی ‌خطرترین اشکال مخالفت باشد. چه چیزی برای یک قدرت سرکوبگر دلپذیرتر از مخالفانی که نهایت اعتراضشان اینست که به او یادآوری کنند: «لطفا اخلاقی رفتار کنید»؟ چه طنز تلخی! ساختاری که دهه‌هاست از اخلاق به‌ عنوان واژه‌ای تزئینی در کنار قدرت استفاده کرده، اکنون باید مخاطبِ «وظیفه اخلاقی» قرار گیرد و ما ساحل نشینان شکم سیر نیز، با کمال جدیّت، منتظر بمانیم تا وجدان نداشته شان بیدار شود. مسئله فقط این نیست که آقای طاهری، جمهوری اسلامی را أصلا و ابدا نمیشناسد؛ بلکه مسئله اینست که هنوز منطق درونی چنین نظامی را به مثابه یک ساختار قدرت نفهمیده است. نمیتوان نیم‌ قرن تاریخ را کنار گذاشت و از نقطه صفر آغاز کرد. نمیتوان انبوه جنایتها، سرکوبها، اعدامها، زندانها، تجاوزها، چشم کور کردنها با ساچمه، حذفها، تحقیرها، دروغها و ویرانگریهای انباشته‌ شده را از حافظه تاریخی پاک کرد و سپس با ژستی اخلاقی پرسید: «وظیفه اخلاقی حکومت چیست؟» این پرسش، در چنین زمینه‌ای، چیزی کم از وارونه کردن صورت مسئله ندارد؛ زیرا پیش از آنکه بپرسیم که یک ساختار چگونه باید رفتار کند، باید بپرسیم که چرا اساسا هنوز باید امکان ادامه آن ساختار را مفروض بگیریم؟.
اینجاست که مسئله از «توقّف یک جنگ» فراتر میرود. جنگ یک واقعه است، امّا ساختار، امکان تولید واقعه است. اگر جنگ را متوقّف کنیم، ولی آن ساختاری را که میتواند فردا جنگی دیگر، سرکوبی دیگر، جنایتی دیگر و فاجعه‌ای دیگر بیافریند دست ‌نخورده باقی بگذاریم، چه کرده‌ایم جز آنکه یکی از شاخه‌های درخت فاجعه را بریده‌ایم و ریشه را برای روییدن دوباره آزاد گذاشته‌ایم؟. بنابر این، مسئله برای من این نیست که حاکمان و مُجریان گیوتین الهی بیایند و «بدون امّا و اگر» بگویند جنگ باید متوقّف شود؛ بلکه مسئله، بسیار بنیانیتر است. چرا باید از ساختاری که بارها و بارها امکان فاجعه آفریده است، انتظار داشته باشیم صرفا با یک امریّه اخلاقی، به چیزی غیر از آنچه که ماهیّتش هست تبدیل شود؟ این همان جایی است که اخلاقِ بی ‌تاریخ به ساده‌لوحی سیاسی بدل میشود که صفت بارز آقای طاهری و أمثال ایشون و نسل بی خاصیّت ایشون است.
من نمیخواهم از حکومت گیوتینداران، انتظار «اخلاقی شدن» داشته باشم؛ بلکه من میخواهم که در باره پایان تاریخیِ ساختاری سخن بگویم که اخلاق را در سطح قدرت به امر فرعی و تزئینی تبدیل کرده است. و این دو، زمین تا آسمان با یکدیگر تفاوت دارند. مسئله، اصلاح یک رفتار نیست؛ بلکه مسئله، پایان دادن به امکان تکرار آن رفتار است. مسئله، محکوم کردن یک جنایت منفرد نیست؛ بلکه مسئله، از میان برداشتن ساز و کاری است که جنایت را به امکان دائمی سیاست تبدیل میکند. مسئله این نیست که از قدرت بخواهیم اندکی اخلاقیتر باشد؛ بلکه مسئله اینست که نپذیریم قدرتی که بارها اخلاق را قربانی بقای خود کرده، همچنان خود را معیار اخلاق معرفی کند.
اگر پس از این همه تجربه تاریخی هنوز کسی تصوّر میکند که مسئله با چند جمله اخلاقی، چند بیانیه و چند «باید» و «نباید» حل میشود، شاید وقت آن رسیده است که نه فقط در باره حکومت؛ بلکه در باره تصویری که خودمان از مفهوم قدرت، تاریخ و اخلاق در ذهن داریم تجدید نظر کنیم؛ زیرا گاهی ساده‌ترین پرسشها، خطرناکترین پرسشها هستند: اگر ساختاری بارها و بارها فاجعه آفریده است، چرا هنوز مسئله را «رفتار این بارِ آن ساختار» میدانیم؟. اگر ریشه پابرجاست، چرا هر بار از شاخه‌ها شکایت میکنیم؟. اگر ماشین تولید فاجعه همچنان کار میکند، چرا هر بار از صدای چرخهای آن متعجّب میشویم؟ و اگر تاریخ نیم ‌قرن گذشته هنوز نتوانسته است ما را به شناخت ماهیّت این ساختار هولناک و ترمیناتوری برساند، پس دیگر چه چیزی باید رخ دهد تا بفهمیم مسئله، یک «خطای اخلاقی» نیست؛ بلکه خودِ ساختاری است که خطا، جنایت و فاجعه را بازتولید میکند؟.
من بر این باورم که این ساختار باید به‌طور کامل و ریشه ای از میان برود؛ نه به معنای انتقامجویی و نه به معنای خشونتکاری؛ بلکه به معنای پایان یافتن حقوقی، سیاسی و نهادیِ آن و از میان رفتن ساز و کارهایی که امکان بازتولیدش را فراهم میکنند. چرا؟؛ زیرا هدف سیاست اخلاقی فقط این نیست که امروز از وقوع یک فاجعه جلوگیری کند؛ بلکه باید چنان عمل کند؛ طوری که فردا امکان تکرار آن فاجعه نیز از میان برود و این دقیقا نقطه‌ای است که اخلاق واقعی از اخلاق نمایشی جدا میشود. اخلاق نمایشی میگوید: «لطفا این بار جنایت نکنید.». اخلاق تاریخی میپرسد: «چگونه باید جهانی بسازیم که در آن، چنین جنایتی دیگر امکان بازتولید پیدا نکند؟». فاصله میان این دو پرسش، فاصله میان اعتراض به یک واقعه و فهم تاریخ است.
من ترجیح میدهم به جای آنکه هر بار با چهره‌ای اندوهگین از قدرت بخواهم اندکی اخلاقیتر رفتار کند، در باره آن ساختاری بیندیشم که اساسا چرا باید هنوز چنین قدرتی را ممکن کرده باشد؛ زیرا گاهی بزرگترین خطای اخلاقی، دفاع نکردن از اخلاق نیست؛ بلکه اینست که ساختارِ تولیدکننده فاجعه را باقی بگذاریم و سپس با دریوزگی و التماس و ذلالت از آن بخواهیم که فاجعه تولید نکند. در چنین شرایطی، مسئله دیگر این نیست که چه کسی باید از قدرت بخواهد «امّا و اگر» را کنار بگذارد؛ بلکه مسئله این است که چرا هنوز خودِ قدرتی را که بارها نشان داده است که اخلاق را تنها تا جایی میپذیرد که بقای خودش را تهدید نکند، به‌عنوان مخاطبِ اصلیِ اخلاق فرض میکنیم؟. چرا؟. شاید زمان آن رسیده باشد که به جای پرسیدن از قدرتِ فاجعه‌ساز که «چه باید بکند؟»، از خود بپرسیم که چه باید تغییر کند تا دیگر هیچ قدرتی نتواند چنین فاجعه‌ای را دوباره تولید کند؟.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

جمعه, 28.08.2026 - 22:09 پیوند ثابت