رفتن به محتوای اصلی
جمعه 21 آذر 1404 - Friday, 12 December 2025

عزیزان افغانی مهاجر در ایران ما در این روزهای سخت در کنار شمائیم.

عزیزان افغانی مهاجر در ایران ما در این روزهای سخت در کنار شمائیم.


برای من که بخشی از خاطرات زندگیم با افغانستان گره خورده یا بهتر است بگویم بخشی از روحم را در آن سرزمین زیبا با مردمانی که من جز مهر از آن ها ندیدم جا نهاده ام .هر خبر ،هر حادثه درآن کشور "دردا که اکثرا تلخ ودردناک است " مرا بشدت غمگین می کند. برایم سرنوشت هر جوان افغا ن همان اندازه مهم است که یک جوان ایرانی .چرا که در هفت سال زندگی در آن سرزمین بسیار چیز ها دیدم و آموختم که شاه بیت تمامی آن ها مهر وعلاقه ای بود که مردمان این سرزمین فرقی نمیکرد یک روستائی در هرات باشد یا یک معلم در مدرسه ا ی در کابل نسبت به ایران داشتند.
حسی زیبا که مانع از آن می شد که غم مهاجرت ودوری از میهن و خانواده بر دلهایمان سنگینی کند. 
خاطره ای کوتاه می نویسم تا عرق شرم بر پیشانی حکومت گران ،بر جبین کسانی بنشانم که امروز هزاران افغانی را که سخت ترین کار ها را در ایران انجام می دادند بشکلی توهین آمیز اخراج می کنند. دردناک  وشرم آور است که در خواست اخراج شدگان که سال ها بسختی کار کرده اند این است "لااقل ودیعه سپرده شده را که برای رهن خانه داده ایم را بما بر گردانید . " چه در مقابل این جمله بنویسم جز شرمندگی ،جز فرو رفتن در این فکر که چه بر سر این ملت آمده که چنین سنگدلانه با برادران وخواهران افغان خود برخورد می کنند .وجدان عمومی مردم کجاست؟
چندماهی بود که در افغانستان سکنی گزیده بودیم. جامعه افغان برایم بسیار جذابیت داشت. هنوز رویای بلخ، بامیان، قندهار با من بود. برخورد افغان‌ها با ما بسیار گرم بود و صمیمی. درست برعکس آنچه که ما در ایران با افغان‌ها داریم.
گشتن در شهر را زیاد دوست داشتم. با آن بساط‌های پهن‌شده بر کناره‌های دریای کابل که جوی باریکه‌ای بیش نبود و مملو از جمعیت؛ شوربازار، چندی‌ول، سرای شازده، جاده مندوی، شهر کهنه، با آن رواق‌های قدیمی و کوچه عاشقان و عارفان؛ و صدای موسیقی که شنیده نمی شد اما در گوش من بود؛ صحبت با دستفروش‌ها، خریدکردن:" بیادر، ماندارین کیلوئی چند؟ - پینجاه افغانی! - یک کیلو بکش!" هنوز یاد نگرفته بودم که بجای وزن‌کردن، بگویم: تول‌کن! "آه، بیادر ایرانی، میهمان ایرانی هستین؟ از شما پول نمی گیرم، شما مهمان هستید!؟ - چرا نمی گیری؟ - نه نه از میهمان ایرانی نه! " و تمام سرمایه‌اش بیشتر از خورجینی نبود که بار الاغش کرده بود.
این داستان همیشگی بود. در اتوبوس، در دانشگاه، در بازار. هنوز یک کاپشن پر قو دارم که یک دست‌فروش افغانی لباس دست‌دوم به رسم یادگار به من بخشیده است. او دوستم بود که هرازچندگاهی لباس‌های دست‌دوم از او می خریدم! توان خرید لباس‌های نو را نداشتیم! حقوقدان بود فارغ‌التحصیل دانشگاه کابل. از قوم هزاره؛ اما مخالف دولت. لباس کهنه می فروخت. حرف و حدیث خود را داشت و افسوس گذشته می خورد. میدانست حزبی هستم اما برایش مهم نبود. وقتی فهمید که قرار خروج‌ام از افغانستان و رفتن به سوئد قطعی شده، این کاپشن را به من هدیه داد:" سویدن بسیار سرد است، این کاپشن از همان‌جا آمده به کار شما خواد آمد..." و پولی بابت آن نگرفت.
یکبار به خانه‌اش رفتم در کارتیه پروان، برای شام. به شوخی میگفت: " صئب، نمی ترسی!؟ " گفتم: نه! میهمان در افغانستان نمی ترسد. خندید و گفت: زمانه بدی شده است، اما خدا را شکر که هنوز اندک رسمی از میهمان‌نوازی افغانها مانده است!
شبی، در میهمانی بزرگتری بودیم. خانه یکی از همکاران روزنامه، رابعه جان که برادرش از اعضاء قدیمی حزب بود؛ خانواده مرفهی از پل‌خمری. تنی چند از مقامات بلندپایه حزب و دولت افغانستان نیز بودند همراه مشاور روس. شب زیبائی که به سرعت گذشت. ساعت دوازده ضربه نواخت، مانند ضربه‌های ساعت سیندرلا! قیود شبگردی شروع شد. ( ساعات شروع حکومت نظامی. ) ساعت از یک گذشته بود که از خانه بیرون آمدیم. میهمانی در آنسوی کابل بود، در کارتیه سه و خانه‌های ما در این سوی کابل، مکرورویان. سه ماشین پشت سر هم. اولین چهارراه به ما ایست دادند: دریش، دریش! دو سرباز از دو سمت ماشین جلو آمده و سوال کردند: نام شب را بگوئید؟ هیچکدام نام شب را از قومندانی مرکزی نگرفته بودند. مشاور روس"اکولوف" خود را معرفی کرد. گفتند: نمی شود، تنها باید نام شب را بگوئید. رئیس افغان فیلم،رئیس خبرگزاری باختر "شادان "خود را معرفی کرد "بله شادان صاحب شما را می شناسم اما نمی توانم رخصت دهم ... سربازان قبول نمی کردند. باید منتظر پاس‌بخش می شدیم. بی اختیار گفتم: اوه بیادر قند! تو افغان هستی؟ گفت: بله صئب! معلوم هست که افغانم! گفتم: خب، من هم میهمان ایرانی هستم. افغانها از میهمان ایرانی اینطور پذیرائی می کنند؟ اندکی مکث کرد، این پا و آن پا. فریاد زد:" راه را ایلا کنید، میهمان ایرانی!" و تمامی مسیر، قبل از رسیدن ما با نام میهمان ایرانی، باز شده بود!
شبی که هیچگاه لذت آن لحظات را فراموش نمی کنم. حسی از غرور، گوشه‌ای از تاریخ، احساس دوستی عمیق، سادگی تاریخی، حضور مولانا در بلخ، ابوسعید در میمنه، ناصرخسرو در یمنگان و به سمنگان درآمدن رستم... همه و همه رشته‌هایی بودند که میهمان ایرانی را به این سرزمین به این مردمان وصل می کرد؛ همراه با حس دردی عمیق که در قلبم نیش می زد، درد یک ملت گرفتارشده در جهل مذهب، در چارچوب تنگ ایدئولوژی کمونیستی، فقر، آوارگی، جنگ و سیاست‌هائی که ملت در آن نقشی نداشت.
صبح فردا، هارون یوسفی که بخش طنز روزنامه را اداره می کرد به شوخی می خندید و می گفت: نام رمز شب گذشته " میهمان ایرانی " بود! درست بیاد ندارم که آیا مطلبی در این باره نوشته بود یا نه. اما این رمزی بود که مرا با افغانستان پیوند می داد؛ مرا و سرزمین مرا. رمزی که براساس آن در سخت‌ترین سالهای مردم افغانستان، آنها ما را بگرمی پذیرا شدند و نان اندک خود را با ما تقسیم کردند! " خانه‌شان آباد! "و امروز ما حکومت اسلامی ایران ودردا بخشی از جامعه ایران با آنها چه می کنند .صدای این بی صدایان زحمتکش افغانی باشیم که بخشی از وجود ما،.روح تاریخی ما هستند . مردمانی با هوش ،زحمتکش اما گرفتار در بین دو"طالبان " ابوالفضل محققی
ابوالفضل محققی
 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی
برگرفته از:
ایرانگلوبال

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

یه جنوبی

عنوان مقاله:
در کنار برادران افغان

ببخشید اما اکثر ایرانیان در لجن خرافات باقی مانده اند. فقط باید امیدوار بود که نسل جوان بهتر باشد. ایرانیا‌ در امر مهمان‌نوازی کل هندونه زیر بغل خود می‌گذارند اما در عمل برعکس آن

من‌همین مقاله ابوالفضل محققی را کپی کرده و‌برای برادرم که تحصیلکرده انشگاهی است و‌بازنشسته فرستادم
اما‌ج.ابش را بخوانید: " [04/07, 20:35] حسن: چرت و پرت نوشته افغانی چقدر آدم در ایران کشت چقدر دختر و زن بی عفت کرد چقدر دزدی کردند هیچ ایرانی راضی به ماندن افغان در ایران نیست"
از جوابش خیلی عصبانی شدم و‌اینو‌در جوابش نوشتم " این نژادپرستی محض است. ایرانیا هم تو غرب کم آدم نگشتند اما همه را به یک‌چوب راندن بی انصافی و بی حقی است. فکرشو بکن مردم انگلیس یا سوید یا امریکا هم همپن برخورد را با ایرانیا میکردن.
ببخش برادر اما این حرفت شرم آور است. تویی که اینهمه ادعای اسلامی بودن میکنی و....."

ما ایرانیا باید با تعفنات فرهنگی خود در بیفتیم

جمعه, 04.07.2025 - 21:57 پیوند ثابت