رفتن به محتوای اصلی
جمعه 21 آذر 1404 - Friday, 12 December 2025

میان پرده ای در میان این همه خشونت

میان پرده ای در میان این همه خشونت

 

در کوچه های کودکیم 
آیا هرگز با پاهای پیری به کوچه ها ومحلاتی که با پا های کودکی در نوردیده بودید باز گشته اید ؟ 
آیا هرگز در پیرانه سری با چشم سر از شکاف درب خانه ای دیر آشنا  به درون آن نگریسته اید ؟ 
خانه هائی که هر کدام داستان یک کوچه یک شهر ویک سرزمین را بیان می کنند.
برمی گردم به سرچشمه به کوچه بلند اکبریه با کوچه های بن بستش. با در های چوبی آبی وخاکستری رنگش.پیر مردیست  که به کوچه های کودکی خود باز گشته است.! پیری همسان کودکان با قلبی خالی از کینه مملو از عشق.  درهای متعدد زیادی است که او به خوبی آنها را بیاد می آورد . اما اوامروز از شکاف در خانه امین الشرع به داخل حیاط پر گل او خیره نخواهد شد وبه رقص مستانه دو دختر وی که میان گل های در باغچه حیاط می رقصیدند. با خانه کاظم خان سلطانی و خانه جهانشاه لو و د ختر زیبای او کاری ندارد .حتی سری به خانه جمالی نمی زند و از خانم سعیدی قابله مهربان شهر احوالی نمی گیرد .او امروز بیاد خانه هائی افتاده است که زنان نان آور آن خانه ها بودند زنانی بی همسر که بار سنگین زندگی را بر دوش می کشیدند . خانه های کوچکی که در کنار خانه های بزرگ دیده نمی شدند و مردمان داخل آن ها همیشه در سایه بودند .
از خانه امین الشرع عبور می کند.

مقابل در چوبی کهنه ای می ایستد .از شکاف در بداخل خان می نگرد.زنی کنار باغچه نشسته  در حال چیدن ریحان است . بوی لطیف ریحان را در مشام خود حس میکند نوعی سکر .زن جثه کوچکی دارد و با یک دختر وپسر خود در این خانه رندگی می کند .پسرک نوجوان است و شاگرد نجار .این زن با این جثه کوچک از طلوع صبح تا دمدمه های غروب به دنبال یک لقمه نان شهر را زیر پا می نهد . بهترین حلوا پز شهر است. حلوا می پزد، سبزی برای خانواده ها جهت خشک کردن پاک می کند ودر چندین خانه هم روضه می خواند .روضه خواندن اورا بیاد می آورد! معمولا با بشقاب کوچک حلوا از در وارد می شد . آرام وبی صدا گوئی خجالت می کشید بشقاب حلوا را همان طاقچه ورودی اطاق می نهاد .می نشست چادرش را روی سر می کشد وبا سوز وصدائی بسیار محزون وآرام روضه علی اکبر می خواند .مادرش همراه با چند همسایه اشگ می ریختند .اوهنوز صدای هق هق آنها را می شنود وقتی به ناکامی علی اکبر و خونچه عروسی او می رسیدند صدای گریه اطاق را پر می کرد. صدای گریه او هم از زیر چادر شنیده می شد. بیشتر از یک چائی نمی خورد وآرام بلند می شد وراه می افتاد .او هرگز پول گرفتن اورا نمی دید. مادرچنان با احتیاط و پوشیده پول در کف دست او می نهاد که کسی متوجه نمی شد.  
"دارد با همین روضه خوانی ودرست کردن حلوا کودکانش را بزرگ می کند.آبرو دار است و احترامش واجب ." محله حرمت واحترام اورا همیشه نگاه می داشت .
به بن بست کوچک مقابل خانه او نگاه می کند .به در کوتاه چوبی که به سختی خود را به دیوار آویزان کرده است .خانه منیر خانم .
بیاد "وزان"می افتد دیوانه بی آزاری که با آن چوب دستی نازک وبلندش مقابل این کوچه بن بست می نشست و با دقت به کسانی که از مقابلش عبور می کردند نگاه می کرد .برای آن ها که دوستشان نداشت بادی در می کرد ومحکم زیر خنده می زد .او دیوانه بی آزار محله بود و همیشه کسی بود که نقلی , خرمائی در کف دستش بنهد واو خوشحال برای آن ها شکلک در آورد .
در چوبی را با احتیاط باز می کند در جستجوی منیر خانم است .پنجره اطاقی رو به حیاط باز است و دو مرد داخل اطاق روی تشکچه های خود دراز کشیده اند . آن ها را می شناسد آن که مسن تر است آقا عبدالله است پهلوان شهر که هنوز بعد از سال ها از او سخن می گویند .کسی را توان کشتی گرفتن با او نبود .سینی های مسی را مانند برگ کاغذی از وسط نصف می نمود .مشت بر آجر می کوبید و خردش می کرد.
چند سالی است از پای افتاده و زمین گیر شده است .بغل او پسرش خوابیده. آقا حبیب یکی از بهترین بنا های شهر!مردی کاری و محجوب که سال ها برای مردم این شهر خانه می ساخت دوسال قبل از داربست افتاد ودیگر هرگز نتوانست سر پا بیایستد ! خواهرش منیر خانم تشکچه ای کنار پدر برای او پهن کرد واونیز کنار پدر دراز کشید .حال این خانه بر دوش منیر خانم می چرخد .زنی پهلوان که جای پدر گرفته است .هیکلی ورزیده دارد و صدائی محکم که نشان از اراده اوست .هیچگاه چادر بر سر نمی کند. چادرش را روی شانه می اندازد ودور کمر می پیچاند وگره می زند . با همه خوش وبش دارد .هرگز دست اورا خالی نمی بینی چیزی می برد یا می آورد .کارش راه اندازی وچای دادن روضه خوانی ها وعروسی هاست .اکثر روزها سینی بزرگی بر دست در حال جا به جا کردن استکان نعلبعکی و زیر نعلبعکی های برنجی است .یاد زیرنعلبعکی های بیضی شکل برنجی می افتد بااستکان های کمر باریک و نعلبعکی های نارنجی که گل های طلائی داشتند و چائی های غلیظ که بخاراز آن ها بلند می شدهمراه با چند حبه قند ویا خرما در زیر نعلبکی ها برنجی .
منیر خانم بیشتر اهالی شهر را می شناخت .در هر خانه بر روی او باز بود دعوت برای روضه خوانی یا سفره ویا عروسی از کارهای اصلی اوبود .وارد خانه می شد همیشه می خندید چه برای عزا دعوت می کرد چه برای عروسی فرقی نمی نمود !همیشه چیزی خنده دار ویا خبری تازه داشت که بگوید وبا صاحب خانه سر به سر بگذارد .با مرد ها نیز همین گونه رفتار می کرد.

ازبوی غذا حدس می زد که چه غذائی در حال پختن است. منیر خانم بفرمائید نهار حاضر است ! "نه باید بروم غذایم سر چراغ است باید نهار پدرم وآقا حبیب رابدهم اتفاقا من هم همین غذا را امروز برایشان درست کرده ام"
وسپس سیگاری روشن می کرد با آرنج به ایوان یا بر آمدگی دیوار تکیه می داد و پک عمیقی به سیگار می زد!هر بار که پک می زد به نقطه دوری خیره می شد وچهره خندانش در هم میفشرد. او هنوز چهره غمگین و متفکر اورا وقتی که سیگار می کشید بیاد دارد .چهره زنی که سال های سال از کله سحر تا آخر شام کار کرد با مردم گفت, خندید ,خبر های شهر را مانند یک خبر نگار حرفه ای نقل کرد , در عزا وعروسی گاه رقصید وگاه گوشه نشست اما هرگز کسی گریه اورا ندید !زنی که در مصاف سخت زندگی گریه نکردو زبان به شکوه نگشود .سیمای خندان اورا بیاد می آورد زمانی که در عروسی دایره بر دست می گرفت ومستانه می زد ومی خواند خواندنی بم ومردانه. " آی بر باخ بر باخ  پنجره دن داش گلر یار گوزونن یاش گلر"
 نگاه کن به سنگ های کوچکی که یار بر پنجره می کوبد. نگاه کن ! نگاه نگاه کن که چگونه اشگ از چشمان یار جاری است. می خواند ومی رقصید.
 مردم هر دو چهره اورا دوست داشتند چهره عزا وعروسیش را! غروری زنانه داشت بیشتر از غرور مردان جنگ  آور.پرستاری پدر وبرادر کرد بی آن که لب به شکوه بگشاید و هرگز ازدواج ننمود . حال درخانه نیست.حتما با آن سینی استکان ونعلبعکی خود در یکی از کوچه های شهر در حرکت است.

دلش برای او تنگ می شود .برای آن خنده و کلامش که وقتی اورا می  دید می گفت دله اوغلان هارا گدیر؟ دله اوغلان 
اوغلان هاردان گلر  پسر دیوانه کجا می رود ؟ پسر دیوانه از کجا می آید؟ اگر نقلی داشت در کف پسرک خرد می نهاد .حال آن دیوانه کوچک با موی سفید گشته بر آن بن بست بر آن در زوار در رفته آویزان بر دیوار می نگرد ! دری نیست منیر خانم با استکان نعلبکی های خود در ازدحام شهری که دیگر نمی شناسد گم شده است . شهری که در خانه های آن دیگر بر روی منیر خانم باز نیست . صاحبان مهربان آن خانه ها که خود چند روزی مهمان بودند دیر گاهی است که از در دیگر خانه خارج شده اند . دیگر خبری از آن کوچه های مهربان نیست  باد خزانی وسرمای حاصل از پنجاه سال خشونت وسرکوب کشت وکشتار، حضور دزدان وجلادن در شهر حجله های حزن انگیز عزا بر ورودی کوچه ها  ، رخت بر بستن کلمات صفا و صمیمیت دوستی ومهراز زبان مردمی که جز کلمه دشمن ،زند باد !مرده باد!جنگ واعدام چیز دیگری نشنیده اند راه بر شادی بسته بر غم واندوه افزوده است .زمانی که مردم روح زندگی وشادی از کف می دهند.کوچه نیز می میرد وروح خود از دست می دهد.  کوچه روح خود را از دست داده است .تنها در خاطر من هنوز نفس می کشدوعشق می ورزد. ابوالفضل محققی 
ا

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

ناشناس

اینگونه عکس و تصویر اکنون در ایران ممنوع است چون آدرس دادن به دشمن بشمار می آید.
شاملو میگفت: دهانت را می بویند در جستجوی واژه خاطره و نوستالژی.
تلفن و گوشی افغانها را نگاه میکنند ؛ وای اگر عکس و تصویر ساختمان و خیابانی در آن باشد!

ش., 05.07.2025 - 11:16 پیوند ثابت