تازه از راه دور رسیده ام سرشار از امید و نیروئی که "همایش همکاری ملی برای نجات ایران"در من ایجاد کرده. می خواهم مطلبی بنویسم که مسلما خواهم نوشت در رابطه با نظم ،شکوه ،فضای دوستی ، وتلاش اکثریت حاضران برای تحول ودرک وظایف خود در قبال این شرایط حساس کشور و لزوم یک هم گرائی ملی معطوف بمبارزه مشترک با جمهوری اسلامی..
اما به مجموعه ای از نوشته ها ،پست ها و دشنام هائی بر میخورم که در این چند روزه بسوی من ودیگر دوستان شرکت کننده این همایش حواله کرده اند.
سخت متاسف می شوم. البته تاسف نه بخاطر خود! بلکه بخاطر ملتی که چنین اپوزیسیون بی مایه و گرفتار در خودی دارد.مردمی که بخش نه چندان کم فعالان سیاسی آنها بجای تلاش درجهت یافتن راه هائی جهت بالا بردن توان جریان های سیاسی مخالف رژیم و نزدیک شدن آنها بیک دیگر! که ائتلاف و همبستگی آنها می تواند نقطه قوت بسیار جدی برای مبارزان داخل و خارج باشد! بطور مرتب و سوال بر انگیزی بر طبل جدائی کوبیده ونشان به آن نشان که تمامی نیروی خود را معطوف به شایعه پراکنی وافشاندن بذر کینه ونفرتی می نمایند که بجای قرار دادن رژیم سرکوبگردر مرکز حمله ، فعالان وکنشگرانی را هدف قرارمیدهند که تمامی توان و تلاش خود را معطوف به شکل گیری یک اتحاد میهنی و وفاق ملی نموده اند.
این منتقدان تکیه کرده بر ذهنیت ایدئولوژیکی خود که در لفافه مبارزه ضد امپر یالیبستی وحال میهن پرستی ضد اسرائیلی پیچیده شده! آگاهانه ویا ساده لوحانه که امید وارم این دومی باشد لطمات جدی به امر نزدیکی نیروهای اپوزیسیون بیک دیگرمی زنند. کار شکنی وبرجسته کردن مسائل غیر لازم وتبدیل آنها به یک جدال ذهنی که تنهامی تواند باعث فاصله گرفتن نیروهای اپوزیسیون جمهوری اسلامی از یک دیگرشود.
درست زمانی که اتحاد نیروهای مخالف رژیم می تواند با وسعت وعظمت خود امید بیافریند، پتاسیل عظیم متمرکز شده بین میلیون ها مهاجر ایرانی را که در آرزوی بازگشت بوطن و ساختن ایرانی نو بر ویرانه های بجا مانده از جمهوری اسلامی هستند آزاد نماید! این جریان ها وافراد تمامی هم وغم خود را معطوف حمله بکسانی می کنند که بر خلاف نظر آنها با شعار مهر ودوستی می خواهند در این فضای تیره وخاکستری حاصل ازنفرت پراکنی واتهام زنی آنها "درخت دوستی بنشانند ونهال دشمنی بر کنند." از اتحاد عمل در برابر دشمن واقعی وحاضر در صحنه که با تمام قدرت سرگرم سرکوب واعدام آزادگان داخل کشور است! دفاع کنند.
کسانی که دردا ! قلمشان بجای هدف قرار دادن جمهوری اسلامی آن را بسوی بخشی از اپوزیسیون جدی که شاهزاده رضا پهلوی رهبری آن را بدست دارد واز حمایت بخشی از مردم،بخصوص جوانان بر خور دار است را زیر عنوان "دیکتاتوری آینده"نشانه می رود و وفضای دوستی ونزدیکی را آلوده می سازد ودر عمل مانع از شکل گری یک اپوزیسیون تاثیر گذار در روند مبارزه میگردد.
کسانی که در ذهنیت آن ها میر حسین موسوی با آن چهره عبوس خالی از بشاشیت درون که هنوز در آرزوی بازگشت بدوران طلائی "امام "است دورانی که مسلما نمی تواند بدون یدک کشیدن نام اسلام تداعی گر آن "دوران طلائی!"باشد را برعینیت آقای رضا پهلوی که به ایرانی آباد تر ومترقی تر از دوران پدر خود می اندیشد وبر شکل گیری حکومتی سکولار ،دموکراتیک بر آمده از دل انتخاباتی آزاد پا فشاری می کند وسیمائی بشاش وظاهری دلچسب برای نسل جوان امروز ایران دارد ترجیح می دهند.
مانده ام که با چنین نگاهی چه باید کرد؟نگاهی که هنوزدر پیچ وخم کوچه های توهم همراه با یقه سه سانتی های اصلاح طلب که هنوزخود قادر به خارج شدن از پوزیشن ضد امپریالیستی ظاهری خود نگردیده اند ، کروات را نمود غرب می دانند وپارچه یک متری بر سر همسران خودرا نماد حجاب زن !همراهی می کنند !کسانی که بر جدائی وتلاش خود در فاصله گرفتن ازهر گونه ائتلاف که باعث عملی مشترک در برابر رژیم گردد پای می فشارند . چرا گذشته غیر قابل قیاس دوران پهلوی را با دوران خمینی که مردم از آن عبور کرده ونسل جوان نه در سیمای گذشته بل آینده که با شعار زن ،زندگی ،آزادی"که مفهوم زندگی در آن برداشتی از زندگی جوانان در دوران پهلوی و مدرنیسم است است بمیدان آمده اند !با دوران طلائی امام چه نسبتی دارند؟ که این چنین اززبان آنها بر حامیان اتحاد با آقای رضا پهلوی حمله می برند و آدرس کوچه اختر می دهند؟
ابوالفضل محققی

دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
منتظر اوامر پدرتان باشید
خوب مساله تان کمبود پدر بود آقا رضا حل کرد و از این به بعد منتظر اوامر پدرتان باشید منتها آقا مسعود که به صدام دل بسته بود و خودش را رهبر کرده بود عاقبتش غیبت نا معلوم شد و این آقا رضا هم که دل به نتانیاهو بسته امکان برکناری نتانیاهو افزایش یافته و صحبت از دادگاهی شدن نتانیاهو در مطبوعات اورپا رو به افزایش است و شما پدر یافته گان هر کسی که مخالف شاه - شیخ باشد را میکوبید چون گناه ما مخالفت با دو سیستم شاه - شیخ یعنی دیکتاتوری و شونیستی است و شما پدر یافته گان نمیخواهید از دایره شاه - شیخ بیرون بروید و میر حسین موسوی نیز در دایره شاه- شیخ است و آقا رضا پهلوی به جنایات پدر و پدر بزرگش افتخار میکند و شما پدر یافته گان هیچ ایرادی به پدرتان نمیگیرید و در جلسه برلین پابوسی و شعار های سلطنت طلبان زینت بخش جلسه بود و رژیم اسلامی جنایتکار با دیدن این اجلاس حتما خوشحال شده چرا که این اجلاس بر ضد خواسته های اکثریت مطلق مخالفان و ملل ساکن ایران بود
.صفت بی اخلاقی.
کسیکه همه چیز را " نسبی" کند و بخواهد میان 2 صندلی بنشیند یک فرصت طلب فاقد نظر است و فکر میکند با این حیله ها میتواند هر 2 طرف بحث را مورد حمله قرار دهد و خودشیرینی نماید !
چگونه میتوان و باید ادّعاهای خود را به محک زد؟.
دروود بر ابوالفضل عزیز،
حرفهای دم دست.
اَگَر حالا ایران گلوبالین ایشیق آغاسینین گوندَردی لایحهسینی و گولاخ آدالارنین گُلباشینی بیر طرف قویاق – کی گَلیب اُزو بیر داوای عمومی ایتّهامچی ائلییب، مَنی و سَنی وطنساتقی، قَوما خیانتکار چیخاردیب، جزامیزی دا مجبور ایستهدیک ایشلره یوللویوب – و اُزو دا تورکلَرین صاف و شفاف ویجدانینین آیناسی کیمی گؤسترییب، ایران گلوبالین بَشیندا فیرلانیر کی گوییا خائینلره جزا وئرَ! بو حالَتا گولوب، بیر آز دا مَسخَره ائلییب، آخیلیانه دانیشماییب سوسماقدان باشقا بیر کار گَلمَز.
و امّا بعد.
بعضی صحبتهایی که اینجا میکنم مثل تکرار حرفهای معلّمین برای شاگردانیست که دیر میفهمند درس را یا اصلا نمیفهمند. مسئله مخالفان و رقیبان و خاصمان خاندان پهلوی به طور کلّی و «شاهزاده رضا پهلوی» بالاخص بر سر مسائل سیاسی و کشورداری و میهن آرایی نیست؛ بلکه کلا مسئله شخصی است و حسادتهای شایع و جاری و پنهان و آشکار. مهم نیست دیگرانی که خود را «اپوزیسیون/مخالف/جبهه/فراکسیون و غیره» مینامند، چه عقایدی دارند، اصل مطلب این است که حضرات تا امروز بر شالوده تمام کنشها و واکنشها و مواضع گفتاری و رفتاری و کرداری که از خود بروز داده اند و همچنان در فرمهای مختلف بروز میدهند، کوچکترین درک و فهمی از «دانش سیاسی و فلسفه سیاست» حتّا در همان معنا و برداشت فکری باخترزمینیان ندارند. نمیتوان در میان «لیبرالها که هیچ درکی از لیبرالیسم ندارند/ ایدئولوژیگرایان با نام جعلی چپ/ملّیهای شیفته مصدّق در حرف؛ ولی خاصم و کینه توز در عمل/ و دیگر گرایشهای مدّعو با منم منم کنهای هل من یزیدی»، یک نفر «شخصیّت به درد بخور و دلاور و خطیب زباندان و زبانفهم» را پیدا کرد که جرات کند در کنار «شاهزاده رضا پهلوی» بایستد. حضرات خیلی خوب میدانند که سایه شاهزاده، خیلی بلند است دُرُست عین سایه آسمانخراشها که خیلی راحت سایه کلبه ها و آلونکها و خونه های کلنگی گرایشها را تحت الشّعاع قرار میدهد. هدف و برنامه و فعالیّتهای اینها در تمام شبکه های اجتماعی و امکانهای مطبوعاتی تا کنون نشان داده و اثبات کرده است که حضرات، درد میهندوستی و مردمدوستی ندارند؛ بلکه همّ و غمّ حضرات فقط خصومت است و تلاش برای اینکه مبادا «شاهزاده رضا پهلوی» در انتخاب مردم، اولویّت اوّل را پیدا کند. حضرات بدون داشتن ایده ای و راهکاری و کانسپی که دو ریال ارزش داشته باشد، به خودشان جرات داده اند که وارد میدان سیاست شوند؛ پنداری که دنیای سیاست، دنیای بازی کودکستانی است. اینها به دلیل سترونی فکری و ذهنیّتهای به شدّت دربند و نافرهیخته خود فقط یاد گرفته اند که نق بزنند و «کوزه» را بشکنند؛ زیرا هیچ هنری برای دنبال آب رفتن و کوزه را آب کردن ندارند. ترجیح میدهند که کوزه را بشکنند و مردم از تشنگی بمیرند به جای آنکه شهامت آن را داشته باشند در تهیّه کردن امکانها و یاریها به مردم میهن، گامی ارزشمند را بردارند. اینها حتّا کسر شان خودشان میدانند که شاهزاده رضا پهلوی را «شاهزاده» بنامند و خطاب کنند؛ برغم اینکه مشارالیه «واقعا و اصالتا، شاهزاده» است و در خانواده سلطنتی به دنیا آمده و بزرگ شده است.
«ایرج اسکندری» با تمام آنهمه دبدبه و کبکه حزبی که داشت و در تمام عمرش نه سر پیاز بود و نه ته پیاز و نه در خانواده سلطنتی به دنیا آمده بود، فقط به دلیل اینکه به خاندان قاجار تعلّق داشت، بزرگترین افتخارش و پُز دادنش به رفقا در این بود که در پاسپورش قید شده بود: «پرنس ایرج اسکندری». کسانی که شک دارند ، میتوانند با آقای «بابک امیر خسروی» تماس بگیرند و در این باره جویا شوند.
من نمیدانم مشاورین مستقیم و غیر مستقیم، شاهزاده رضا پهلوی کیانند و همچنین نمیدانم صحبتهایی که شاهزاده در مجامع عمومی بر زبان میرانند تا چه اندازه ای حرفهای شخصی خودش است و تا چه اندازه ای جمعبندی نظرات مشاورینش. امّا هر چقدر برداشتهای ضدّ و نقیض از صحبتهای او بشود که خواه ناخواه میشود، باز دلیل بر این نیست که صحبتهایی را کسانی بخواهند بهانه و دستک قرار دهند و کارشان فقط کوبیدن زاد و رود خاندان پهلوی باشد از ریز و دُرُشت. کلا اینگونه سخیف کاریها که برخاسته از اذهان سطحی نگر و بی مایه و به شدّت حاسد در مسئله رقابت سیاسی بروز پیدا میکنند، متوجّه نیستند که موقعیّتها و عینیّتها با «چارچوب ذهنیّتها» هیچوقت همتراز نیست. نقشه روی برگ کاغذ، عین مسیر راه که انسان میرود، نیست. نقشه فقط، جنبه راهنمایی دارد؛ نه اینکه با واقعیّت، اینهمانی داشته باشد. تشخیص این مسئله، به فهم و شعور و عقل سلیم منوط است و به تحصیلات آنچنانی وابسته و محتاج نیست. مشکل کنشگران ایرانی، ابوالفضل عزیز، مشکل «نیروی تمییز و تشخیص» است. مشکل تفاوت «بیداری و خواب بودن» است.
سیاست و گستره سیاست به معنای دستبند زدن و زنجیر به پا بستن گرایشها علیه یکدیگر نیست؛ بلکه درک و فهم مغزه سیاست بر این محور میچرخد که چگونه میتوان چرخدنده های خود را ؛ ولو ریزترین و میکرسکپی ترینها باشند با چرخدنده های دیگر گرایشها مطابقت و همتراز کرد تا بتوان حرکتی کلیدی و بنیانی را برای لایروبی نکبتهای تلنبار شده هزاره ای در جامعه ایرانی اجرا و عملی کرد. یا مدّعیون، شعور و دانش و تجربه برای فهمیدن این مسئله دارند یا اینکه عمرا فقط سوای نق زنی و گرد و خاک راه انداختن و شاشیدن در آب زمزم و شکستن کوزه، هیچ استعدادی دیگر ندارند. هنوز حضرات دنبال «قدّیسین» میگردند و تا کنون نفهمیده اند که «سیاست» جای قدّیسین نیست؛ بلکه جای پهلوانان همآوردی است که همچون پهلوانان شاهنامه ای، گاهی سر بلند و سرفرازند و گاهی در حضیض و سقوط و گاهی نه اینند و نه آنند، امّا همواره «مرد میدان همآوردی» هستند. سیاست، دامنه دست و پنجه نرم کردن با مشکلات و مُعضلات میهنی و کشوری است به اندازه وسع و توان و هنر و درایت و ذکاوت و هوشیاری و فهم و تجربه خود. مردم نیز طبیعتا بر گرایشها و انسانهایی که بتوانند معضلات باهمزیستی آنها را برطرف کنند، مدام «آفرینها» خواهند گفت و از آنها پشتیبانی خواهند کرد. درک موضوع خدمت به مردم؛ نه حکومت بر مردم، به شعور فرهیخته ملزوم است و فرزانگی بسیار دریادلانه.
ابوالفضل عزیز!. مشکل ایران و مردمش، آخوند جماعت نیست که مردم ایران، تره گندیده هم برای آنها خورد نمیکنند؛ بلکه مشکل ایران و مردمش، آنانی هستند که نزدیک به نیم قرن است شعار «نجات ایران» را بر پارچه ای نوشته و همچون «رامبو» بر پیشانی خود بسته اند، امّا از سوراخهایی که در غربت خزیده اند، شهامت میلیمتری پا بیرون گذاشتن را ندارند. برغم اینهمه ذلالتها نباید ناامید بود و سرخورده. جامعه ایرانی بالاخره راه خودش را پیدا خواهد کرد؛ زیرا «زندگی»، پُتانسیلهایی دارد که به موقع و در زمان و مکانش که ایجاب کند، پدیدار و کارگزار میشوند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان