از جائی که ایستاده بودیم ..
همایش مونیخ قسمت نهم ودهم
سالن لبریز از جمعیت است .با دقت که نگاه می کنی متوجه می گردی که که هربخش از سالن گروه هائی قرار گرفته اند که خوب همدیگر را می شناسد واینجا نیز بر اساس همین شناخت سعی کردند کنار هم قرار گیرند.
بسیاری که دیدن شاهزاده رضا پهلوی برایشان مهم ولذت بخش است ردیف های جلو راگرفته اند.کسانی که از دیشب این ارادت خود را با بیان شادی این که فردا از نزدیک ایشان را خواهند دید نشان می دادند .
برایم عجیب نیست .این ها بخشی ازملت هستند با احساساتی خاص ایرانی که برای دیدن چهره معشوق سرزنش خار مغیلان میکشند بطرف کعبه می روند .فرق نمی کند این کعبه را در سیمای خمینی جستجو کنند،یا شاهزاده رضا پهلوی و در بعدی عظیم تر در افسانه کربلا وکشته شدن "حسین"که در همین چند روز آتی دستجات چند ده هزار نفری عاشقان حسین پرچم های اربعین را بر دوش گرفته .پیاده از ایران به کربلا خواهند رفت.
به اردوگاهی دور افتاده در آلبانی می اندیشم .به مردان وزنانی پیر گشته در بین دیوارهای بلند که دیواره های ذهنشان سخت از دیوارهای محظور کرده اطرافشان بود. به هزاران انسان منجمد شده با ذهن های بسته وحل شده در وجود مسعود رجوی و آن عبودیت غریب در قرن بیست ویکم.
بخودم که روزی سوسیالیسم ایده آلم بود و مقبره ای در وسط میدان سرخ کعبه ام.
به صف طولانی مردمی فراز آمده از سرتاسر روسیه وتعدادی که از دورترین کشورهای جهان می آمدند ساعت ها برای دیدن وادای احترام نسبت به جنازه مومیائی شده مردی که نامش لنین بوددر آن میدان صف میکشیدند در سرما وگرما. براستی چه شدند آن بصف ایستادگان ؟
به مجسمه نیم تنه وقبر ساده مردی در گوشه آن میدان فکر می کنم که روزی با نام اوصد ها هزار سربازسرزمین شوراها از جمهوری های مختلف سینه در برابر گلوله های ارتش آلمان می گشودند وزنده باد استالین گویان هجوم می کردند.مردی که بزرکترین تسویه وکشتار انسانی را زیر لوای دشمن خلق انجام داد. حال درگوشه ای دور ازچشم، درمیدان سرخ زیر خاک خفته است وکسی سراغ از او نمیگیرد.
براستی این چیست در وجود انسان که اعتقاداتش اورا روزی تا پای مرگ می برد جان درپای معبودیکه بر گزیده می نهد، بخاطر او با دیگران در می آویزد. دیگر روز به تقابل او در میدان پای می کوبد ومرگ اورا می خواهد.
به جمعیت می نگرم آسیب دیدگان سیل وحشتناک انقلاب بهمن که حال ای جا جمع گردیده اند.تعدادی که صندلی های جلو را اشغال کرده اند بی صبرانه منتظر ورود شاهزاده اند ،علی الرغم خواهش برگزار کنندگان همایش مبنی بر ندادن شعار!تعدادی شعار جاوید شاه می دهند .تعدادی شادمانه پرچم های خود را تکان میدهند وسرود می خوانند.
بسیاری چون ما نیز آرام بر جای خود نسشته منتظر شروع جلسه هستیم .تجمع ،تجمع سلطنت طلبان است ! آمده از اقصاءنقاط جهان با امید تغیر! با امید آن که از طریق این همایش کاری کارستان کند .
اما تعداد جمهوری خواهان ،تعدادی که با نظری ملایم تر خواهان مشروظه سلطنتی هستند نیز کم نیست. کنجکاوی تحریکم می کند که ردیف جلو بروم واز نزدیک حال وروزاین افراد را موقع ورود شاهزاده ببینم .اما خجالت مانع از این کار می شود.کسانی که آن جلو را قرق کرده اند مسلم طاقت حضور جوجه "اردک زشت"که احساساتش شبیه آنها نیست واز ته گلو فریاد جاوید شاه نمی کشد را ندارند.
به عکس العمل های همان تعداد محدودی که در جلو جا نیافته و در چند ردیف جلوتر نشسته اند بسنده می کنم .سه ردیف جلوتر مردی درشت هیکل با چهره ایکه تداعی گرباستانی کارهای تنومند است نشسته است .نه بهتر است بگویم ایستاده ! چرا که در تمام طول جلسه لحظه ای آرام نگرفت .شلواری سیاه وکت ابریشمی سفیدی بر تن دارد. مانند مردمان غرب امریکا پاپیونی با یک نشان آویخته بریقه پیراهن دارد همراه چندین مدال برسینه وفرش ابریشمی بسیار زیبائی بر دست با زمینه سبز مغز پسته ای که پرچم سلطنتی برروی آن بافته شده را برای هدیه به شاهزاده آورده است .آرام وقرار ندارد هر لحظه از جای خود بر میخیزد فرش را بر سر دست می گیرد بچهارطرف سالن میچرخاند . فرش را که گوئی پرچم را بالا کرده به همه نشان می دهد وجاوید شاه می گوید. خوشحال یرای لحظه ای می نشیند واندکی بعد دو باره برمیخیزد.
در قسمت جلو جنب وجوش زیادیست .تعدادی از قسمت پشت سر ما بطرف در ورودی سالن هجوم می آورند "شاهزاده وارد شد! شاهزاده واردشد!"
تعدادی بشدت کف می زنند ،تعدادی باردیگر از دور واطراف سالن فریاد جاوید شاه میکشند وبرخی با هیجان می گویند "ایرانمان را پس می گیریم".
از این فاصله که ما نشسته ایم هیچ چیز دیده نمی شود تلفن های همراه است که بالا گرفته اندو عکس می اندازند .بلند گوهمه را به سکوت وندادن شعار بنا بخواهش شاهزاده فرامی خواند.برروی پرده بزرگ نصب شده بر صحنه تصویر پرچم سه رنگ نشان داده می شوداین خواهش نوشته می شود .لحظه ای آرا م می گیرند وباز شعار می دهند.
آغاز همایش اعلام می شود .از قسمت راست و جلو که گوئی قبلا با هم هماهنگ کرده باشند تعدادی شروع به اجراوخواندن سرود شاهنشاهی می کنند .جماعتی مثل ما که نمی دانند چه باید کرد این پا آن پا می کنند وهمه به احترام بر میخیزند وتعدادی مثل من که روزگاری مخالف این سرود بودم وحال پخش شدن آن را منافی باهدف وشعار همایش که تلاشی برای جمع کردن تمام نحله های فکری زیر یک سقف وره جوئی جهت یافتن راه هائی برای مبارزه و نزدیکی وتشکیل یک ائتلاف بزرگ ملی است میدانم .اما زیر نگاه های سنگین برخی مجبور به بر خاستن می شوم.
برمیخیزم وهمزمان بیاد پادگان عجبشیرمی افتم.بیاد سربازی ،بیاد کله شقی خود که باعث نخستین زندان من گردید. بلند نشدنم در سینمای پادگان برای سرود شاهنشاهی که درآغاز هر فیلم نواخته می شد.همراه "علی غضنفریان" بودم پسری ریزنقش ژیمناست واهل زنجان همسایه ای دور.
سرود شاهنشاهی نواخته شد بدون هیچ دلیلی تصمیم گرفتم که بر نخیزم! و بر نخاستم .دو دژبان گردن کلفت در همان فضای تاریک روشن سینما بسراغم آمدند که چرا بر نخاستی .گفتم گوشه پالتوبه صندلی گیر کرده بود و نمی توانستم .تازه به شما چه ربطی دارد! گفتن همین کلمه ودر گیر شدن وکشمکشی که منجر به روشن شدن چراغ های سالن گردید.یکی از دژبان های سیلی محکمی بگوش "علی "که بدفاع من برخاسته بود نواخت .جستن دوپای او و نواختن ضربه ای بر سینه دژبان . آمدن چند دژبان وکشان کشان بردن ما به زندان پادگان.
شبی سرد چمباتمه زده در گوشه زندان و صبح گاه نگاه داشتنمان زیر پرچم و کلاغ پر.
بعد از سه روز با وساطت آقای "صالح صمدی"یکی از بستگان نزدیک که آن زمان انبار دار کل پادگان بود ورابطه نزدیکی با تیمسار"کاظم عبدی" فرمانده پادگان داشت به گروهان برگشتمیم .با خواهش آقا صالح که "ابوالفضل جان مواظب باش این جا مدرسه نیست پادگان است اگر من خواهش نمی کردم معلوم نبود کارت کجا می کشید حداقل ششماه اضافه خدمت در انتظارت بود ." حال حدود نیم قرن از آن حادثه ،ازآن کله شقی که برای برخی از همدوره ای ها تحسین بر انگیز و برای برخی دوری گرفتن ازمن بود می گذشت . نیم قرنی که من مسیری بسیار طولانی با بسیار حوادث از سر گذرانده ام .زندان زمان شاه کشیده ،رهبری اعتصابات دانشگاهی کرده ،سلاح برکمر وسیانور در کنج دهان نهاده با حکومت زمان شاه مبارزه کرده بودم ،درانقلابی ویران گر با تمام وجود شرکت کردم .از جنایت کاری بنام خمینی که اورا قائدی بزرگ وآزادی بخش تصور می کردیم حمایت نمودم. سپس به تقابلش برخاستم وسرانجام در گریزی ناگزیر رنج مهاجرت پذیرفتم .
مهاجرتی سخت که افتان وخیزان از بسیار راه ها وکژراهه ها گذشتم،بسیار سرزمین ها دیدم به بسیار انسان هابرخوردم و دانستم که هیچ امر ثابتی وجود ندارد. هیچ حقیقت مطلقی در اختیار کسی نمی باشد .هیچ چیزی زیبا ترولذتبخش تر از مبارزه برای آزادی وزیستن در فضای آزادی نیست. دانستم که طی کردن این راه جزاز طریق برخاستن از درون نیست .برخاستنی که در سایه نقدی بیرحمانه ازاشتباهات خود ، ازراه رفته خود وپوست انذازی خودامکان پذیر است.
کاری سخت بخاطردلبستگی هائی که ترا محدود می کند ،دست وپای ترا می بندد ودر حصاری که بر اساس قضاوت دیگران ساخته ای مانع ازاین پوست اندازی وبیرون آمدن ازغلاف خود میکند. نقدی که عریانت می کند ،بر زمینت می کوبد! زخمیت می کند و به تنهائیت می کشد ! اما نهایت آزادگیت می بخشد. حال بعد قرنی باز در برابر این سرود ایستاده بودم .اما این بار می دانستم که برای چه این جا آمده ام ؟می خواستم از نزدیک شاهد چیزی باشم که چندین سال است با عشق آن را دنبال می کنم . حلقه ای کوچک بودم! بسیار کوچک که شاید می توانستم نقطه اتصالی ولو اندک بین مبارزان راه آزادی باشم .
این برخاستن چیزی جز هماهنگ شدن با محیط نبود .از این که در همان اول کاربا جمع کوچکی که خواست خود را بر جمع تحمیل کردند درگیر نشوی وفضا را خراب نکنی و انگشت نما نشوی .
شوق وشورپایان یافته جماعت درصندلی های خود آرام گرفته بودند. حال باید دید که در جریان روز همایش چگونه پیش خواهد رفت و جماعت از جائی که ایستاده بودند چه میزان جلو خواهند آمد ؟ ادامه دارد ابوالفضل محققی
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!