رفتن به محتوای اصلی
پنج‌شنبه 27 فروردین 1405 - Thursday, 16 April 2026

در جواب به کسانی که بلند شدن من برای سرود شاهنشاهی در همایش مونیخ را پیراهن عثمان کرده بر سر دست گرفته اند

در جواب به کسانی که بلند شدن من برای سرود شاهنشاهی در همایش مونیخ را پیراهن عثمان کرده بر سر دست گرفته اند

.
فرجام تلخ  آقای محققی در چهار پرده نوشته آقای احمد پورمندی .

چدر توانم نیست که هم کار اصلی خود را که نوشتن رمانی در ارتباط با سرگذشت یک نسل است "بگونه ای گذار از رنجها " را پی بگیرم وهم جواب این همه تیر های جفا وتهمت را که متاسفانه در آن ها نشانی از سلامت نظر درجهت یک انتقاد سازنده وراهگشا باشد نمی بینم را جواب دهم . 
من این فرهنگ جفا وتهمت  را خوب می شناسم .فرهنگ هرکس که با ما نیست در جبهه دشمن است وباید افشا کرد.فرهنگ بیادگار مانده از حزب توده  که دکتر قاسملو را جاسوس می کرد و معترضان به جمهوری اسلامی را خدمت گذاران امپریالیسم آمریکا و تربچه های پوک "
البته آقای پورمندی توده ای نیست  اما شیوه بر خوردش همان است. پیام ، تحکم و تحقیر اخیرش در تلفن بیک دوست . قلمی روان طنز آمیز اما تخریب کننده نه سازنده.
قلم هائی که هرگز نمی توانند پلی باشند برای دوستی. قلم هائی هستند که از خامه آنها چیزی جزبذرگیاه شوگران افشانده نمی شود.گیاهی تلخ برای ریختن در جام کسانی که حقیقت را در انحصار خود نمی دانند وهر لحظه برای رسیدن به حقیقت چشم بر بسیار داشته های خود می بندند آماده می شود. برای کسانی که رنج خار مغیلان را برای رسیدن به کعبه که برای من همان سرزمینی است که مهرش چنان بر جان نشسته که حاضر به سپر کردن جان در برابرتیر جفا های پرتاب شده هستند.
داستان غریبی است ادبیات وتاریخ این سرزمین که هنوز بسیار مواقع مصداق عینی می یابد. از جمله داستان  کشتن حلاج وافکندن سنگ بر ویتوسط مردم  ودم نکشیدن او ونهایت پرتاب گلی توسط "شبلی " وآه حلاج .پرسیدند آن هم سنگ که بر تو بارید تحمل کردی وآهی نکشیدی اما بر این گل جلاج چنین آهی ؟" گفت آنها نمی دانستند وبخاطر خدایشان می زدند .اما شبلی می دانست وگل او سنگین تر از سنگ بود "
البته نه من حلاجم ونه آقای پورمندی شبلی .اما ما همدیگر را خوب می شناسیم و من ازاین همه نه گل بل سنگ باران او چه در پیام های خصوصی اش به افراد  وچه نوشته های آشکارش در عجبم .ایشان درنقد کوتاهشان در باره همایش مونیخ و سیر سلوک من از برنخاستم برای سرود شاهنشاهی در پادگان عجب شیروقبول عقوبت آن تا رسیدن به لحظه ای که در سالن همایش که تعدادی از گوشه سالن  شروع بخواندن سرود شاهنشاهی کردند وتمامی حضار از جمله من در زیر نگاه سنگین وجو حاکم بر سالن اجبارا برخاسیم را آنطور که بود نوشته ام  را نشانه سقوط من دانسته و در چهار بند نشان داده است.
 جناب پور مندی من آنجا نرفته بودم که وجوه افتراق های خودم را باکسانی که امروز در صف رهبری شاهزاده رضا پهلوی هم گام با برنامه های ایشان خواهان یک ائتلاف ملی هستند برجسته کنم . من با دست نوشته ای در آن جمع بودم که میخواست درخت دوستی بنشاند ونهال دشمنی برکند. نوشته که با آگاهی به مشکلات چنین اتحادی نوشته و به آن جمع  رفته بودم.نشستن ویا بر خاستن من هیچ چبزی را حل نمی کرد .
با بلند نشدنم من همان کاری را میکردم که همان جمع کوچک با ندیدن وزیر پا نهادن روح حاکم بر این همایش وعدم توجه به خواهش شاهزاده رضا پهلوی انجام می دادند. 
این همان نکته ظریف تلاش برای نزدیکی و رسیدن بیک ائتلاف است وقدرت برخورد وگذشتن ازاین گونه مسائل سطحی که متا سفانه تا امروز هم ضربات جدی به پیکر جنبش وشکل گرفتن یک جبهه متحد در برابر رژیم وارد کرده است.
آیا واقعا برای کسی که این همه محنت برای یافتن راهی جهت همگامی با دیگرنیروها را می کشد و تمام نوشته هایش تلاش برای به ثمر رساندن این مهم است .چنین بر خوردی از طرف کسی که هرگر خود را بنقد نمی کشد وبسیار تصمیم های اشتباه خود را تصحیح نمی نماید وقلم تیزش حکم  کلنگ ویران گر همان  قاضی  طنز "عبید" را دارد جایز است ؟قلم وقلمدانی برای تیره کردن فضای روشن جهت  نزدیکی .
نهایت این که جناب پور مندی من هنوز آن شهامت را دارم که نقد خود کنم وبی هراس برای راهی که انتخاب کرده ام بسیار گذشت ها را بپذیرم و برای سرود شاهنشاهی بلند شوم .کاری که سال ها در زمان شاه همه ما انجام دادیم .مگر این که بگوئید سینما می رفتم مانند آقای زرگریان در اعتراض زیر صندلی سینما "جیش" می کردم. نهایت این که  "تنگ چشمان نظر به میوه کنند  ما تماشاگران بستانیم "    ابوالفضل محققی

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

عنوان مقاله:
کشف مرزهای خویشتن

دروود بر آقای کردی گرامی،
بحثی مختصر.

من همواره از تجربیات خودم و تجربیات دیگران به اندیشیدن میپردازم و سعی میکنم تا جایی که امکان دارد از دامنه «فرضیه ها و خیالات وسیع» فاصله بگیرم. اساسا اندیشیدن خردمندانه/راسیونالیستی بر این محور میچرخد که خیالپردازیهای انسانها را تحت کنترل در آورد و کرانمند کند. این تجربه ای که حکایتش را میکنم واقعا شایان تامل است. یکی از دوستان آلمانی ام، دو تا پسر داشت و یه دختر کوچولو. پسر دومش نُه سالش بود و از بچگی دیووونه فوتبال بود. تمام فکر و ذکرش فقط فوتبال بود. دوست من و همسرش برایم حکایت کردند که ما به حیث والدین میدانیم که پسرمون از لحاظ بدنی و استعدادی، قابلیّت بازی فوتبال را ندارد. ولی نمیتوانیم به دلیل علاقه ای که به فوتبال دارد، او را سرخورده و توبیخ کنیم.

دوست من برای فرزندش واقعا هم سرمایه خرج کرد هم وقت گذاشت. پسرش عضو تیم فوتبال محله شد و طبیعتا با محله های دیگر باید مسابقه میدادند. پسرش برای نخستین بار که تازه دوازده ساله شده بود به مسابقه با تیم محل دیگر رفت. تیم فوتبال پسر دوستم باخته بود. البته این چندان مهم یا شایدم برای پسر دوستم خیلی مهم بود. در هر صورت، شب که میشه، پسر دوستم سر میز شام به والدینش میگه، از من فوتبالیست از آب در نمیاد. من باید تصمیم دیگری بگیرم برای آینده خودم. بابا. مامان. دوست من گفت. وقتی پسرم این حرف را زد، نه من، نه مادرش اصلا نگفتیم. ما از اول میدونستیم که تو مرد میدان فوتبال نیستی، بلکه برعکس، گفتم چرا پسرم. تو که خیلی علاقه و دلباخته فوتبال بودی؟. آیا چون تیمتون باخت این تصمیم را گرفتی؟. برد و باخت، جزو بازی فوتباله. پسرش جواب داده بود. نخیر. من خودم فهمیدم که نمیتونم فوتبالیست خوبی بشم. اینه که نمیخوام وقتم را تلف و آینده ام را خراب کنم.
نشون به اون نشون که پسر دوستم بعد از آن راه دیگری را میرود و سرانجام در رشته معماری درسش را تموم کرد و الان یه آرشیتکت موفقی است.
منظور من از این قضیه و حکایت تجربه اینه که، اجازه بدهیم خود انسانها بفهمند و تشخیص دهند که آیا مستعد کاری هستند یا نیستند. بگذاریم هر انسانی به همان دامنه ای که گرایش دارد، وارد شود و خودش را بیازماید و به نتایج معقول و منطقی برسد. با ممانعت و توبیخ و پیگرد و محروم کردن و جنگ و جدال به هیچ چیزی نمیتوان رسید؛ سوای انبوه مصیبتها و فلاکتها. خود من بارها شده در بعضی زمینه ها خودم را آزموده ام و فهمیده ام که من نمیتونم اونجور باشم یا اینطور باشم. من میتونم همانجوری باشم که واقعا هستم و میتونم باشم. قرارم نیست که من، همه فن حریف باشم. همین که یه فّن را خوب بدونم، خودش قیامتیه و ارزش خاصّ خودش را دارد و بیخودی نباید خودم را فریب بدهم.
بنابر این آقای کردی عزیز. من در رویکرد خودم به گرایشهای مختلف، از قدیم سعی میکردم، رفتاری دیگرگونه داشته باشم و هنر «میدانداری» را بر شالوده پرنسیپهای فرهنگ ایرانی در خودم بیازمایم و ریشه ای بپرورارنم. شاید یکی از دلایلی که من هم دوستان حزب اللهی داشتم. هم دوستان چپ داشتم از توده ای بگیر تا فدایی و پیکاری و رزمندگانی و وحدت کمونیستی و تروتسکیست و راه کارگری و غیره و ذالک تا آدمهای معمولی و فرهنگی و استادان دانشگاهی. همینطور افراد لیبرال و ملّی و حتّا دوستان ارمنی و بهایی و بابی و همچنین یهودیهای آبادیمون که فوق العاده انسانهای شریف و دوست داشتنی بودند. من فرزند روستا هستم و از کودکی با ترکها و لرها و کردها بزرگ شده ام و هیچوقت خودم را تحفه ای جدا بافته از آنها نداستم؛ بلکه هر وقت به آنها نگاه میکردم، برایم عین آیینه ای بودند که خودم را در وجودشان میدیدم. شاید ریشه تاریک فریادهای من در میهندوستی و علاقه به همه اقوام ایرانی و مردم جهان و تلاش برای یافتن راهی به سوی همبستگی اجتماعی از همین تجربیات کودکی و نوجوانی ام برمیخیزند. نمیدانم. شاید!
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

س., 12.08.2025 - 09:34 پیوند ثابت
محسن کردی
محسن کردی

عنوان مقاله:
آقای حیدریان

قضیه چیز دیگریست!

آقای حیدریان گرامی، رفقایی که نام بردید همانطور که شما ذکر کردید .. نه، کاری ازشان بر نمیاد. قبلا که چریک بودند که بیل زدن و تراکتور راندن و مهره سفت کردن با آچار و راندن تاکسی و اتوبوس و کارمندی وزارت کشاورزی و این کارها را که نکرده بودند. لذا از مدیریت هم سر در نمی آورند. اما راهش را بلدند. اینها چشم شان به پیشوا شدن است. از سیاست این را می شناسند. این که پیشوا بشوند و مردم زندگی شان را بکنند و کارمندان و کارگران در بخش خصوصی و دولتی کار خودشان را بکنند فقط جمعه ها در نماز جمعه پیشوا را سلام و صلواتی بفرستند و اگر مملکت عوض شد در سرود صبح گاهی اتحاد جماهیر ایران به پیشوا درود بفرستند.
شاد زید و دیر زید

س., 12.08.2025 - 06:45 پیوند ثابت
شازده اسدالله میرزا

رضا براهنی نویسندگان کج‌گرا : با بازگشت آیت الله خمینی فقر و خفقان از میان می‌رود!
رضا براهنی در مقاله‌ای در صفحه پنجم روزنامه اطلاعات گفت : امام خمینی را بزرگمرد تاریخ اسلام / و ایران خواند!

س., 12.08.2025 - 00:39 پیوند ثابت
فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

عنوان مقاله:
از راهی دیگر رفتن

دروود بر ابوالفضل عزیز،
اندکی حواشی حاشیه ساز!

اگر صحبتی بکنم، خواهی نخواهی کما فی السّابق، باد و طوفانی به پا خواهد شد. ولی مهم نیست، همون که زنده یاد «شاهپور بختیار» گفت: » «من، مرغ طوفانم، نهراسم ....».
به نظر من با گلاویزیهای قلمی و بگومگوهای شبانه روزی نمیتوان به جایی رسید؛ بلکه باید از راههای دیگری رفت. دو مثال دقیق در این باره میزنم. یکی از تجربه شخصی خودم. یکی از تجربه «یوشکا فیشر».

رسم این بود که همکلاسیهایم، هر سال مرا به حیث نماینده خودشون، انتخاب و به شورای کتابخانه دبیرستان معرفی میکردند. یکی از همکلاسیهایم خیلی رقیب سر سخت من بود و ید نداشت در فرصت مناسب، شاهرگ مرا بزند. من از این موضوع خیلی خوب مطّلع بودم و مدارایی میکردم. گمون کنم سال آخر دبیرستان بود که دوباره بحث انتخاب پیش آمد. روزی که قرار بود انتخابات بشود، من با قصد به دبیرستان نرفتم تا ببینم نتیجه چی میشه. فردای آن روز که رفتم، دیدم در غیاب من، بازم مرا انتخاب کرده بودند. یکراست رفتم دفتر و از دبیر کلاس پرسیدم که از کی تا به حال، انتصابات جای انتخابات را گرفته؟. جواب داد که هیچکس شما را منتصب نکرد، شما انتخاب شدید. سرم را انداختم پایین و برگشتم کلاس. تصمیم گرفتم که این دفعه، کار و بار کتابخانه را به رقیبم واگذار کنم. باهاش صحبت کردم و حقیقت ماجرا را به او گفتم. گفتم که خودت خانواده و خواهران و برادران مرا میشناسی. خواهر بزرگ من، بچّه های قد و نیم قد زیاد داره و به کمک محتاجه. من باید به خواهرم تا جایی که میشه کمک کنم. اینه که وقت ندارم زیاد برای کارهای کتابخونه. تو لطف کن و به جای من، به کارهای کتابخونه برس. یه دفعه دیدم چشماش برق زدند. بعدش گفت، این نمیشه آخه. تو را انتخاب کردند، نه مرا. گفتم تو بیا و اگر کسی سئوالی کرد، بگو حیدریان کار داشت و از من خواست که کمکش کنم. حتّا گفتم اگر کسی به تو گیر داد، هیچ صحبتی نکن و فقط به من بگو کی بود تا من باهاش صحبت کنم.
خوشبختانه، کسی چیزی به او نگفته بود. چون فهمیده بودند که من خودم اون را دعوت به همکاری کرده بودم. نشون به اون نشون که بعد از حدود دو ماه، یه شب دیدم برادرم گفت همکلاسیت اومده سراغت، برو ببین چی میگه. رفتم دیدم که بله. «حسین آقا» است. بعد از احوالپرسی، هر چی تعارف کردم که بیا یه چایی بنوش نیومد. پرسیدم چی شده، جواب داد: اومدم ازت خواهش کنم که کارهای کتابخونه را خودت بکنی. کار من نیست به جان مادرت قسم!. من گفتم، یعنی چه؟. این چه صحبتیه؟. مگه کوه بیستون را میکنی که من نمیتونم؟. گفت: نه واقعا کار من نیست. خودت بیا و همه کارها را مرتب کن. من بهش گفتم، نه این نمیشه. بلکه با همدیگه کار را پیش میبریم. گفت. باشه. اگه خودت هم میای، منم حاضرم باهات همکاری کنم امّا تنهای نه نمیتونم. نشون به اون نشون که کار ما به یه دوستی خیلی عمیق و پایداری رسید و هر کداممان به راه خودمون رفتیم و دبیرستان را تموم کردیم و سالها دوست بودیم بدون هیچ جنجال وخصومت و نفرتی.
حالا بریم سراغ «یوشکا فیشر».
یه روز، دقیقا یه هفته بعد از اینکه «یوشکا فیشر»، از پست وزیر خارجه آلمان، ماموریتش تمام و خانه نشین شد، تصادفا مصاحبه ای دیدم که فوق العاده بود. یوشکا فیشر و مبارزاتش معروفه. مخصوصا آن حرفی که در مجلس به ریس مجلس در سال 1984 گفته بود و الان جزو زبانزدهای مردم آلمان است: [Mit Verlaub, Herr Präsident, Sie sind ein Archloch!] = معنای تحت الفظی آن میشه چیزی معادل: [=اعلاحضرت رئیس مجلس، با عرض معذرت، جنابعالی یه آدم عوضی هستید!]. در مصاحبه، یوشکا فیشر از خاطراتش و اینکه قبل از انتخاب شدن در مغزش چی میگذشته و چه جوری میدیده جامعه و مسائل سیاسی را صحبت کرد. در مصاحبه تاکید کرد و گفت که من زمانی فهمیدم سیاست یعنی چه که وارد پست و مقام شدم تا قبلش یه آدمی بودم که مغزم پر از باد بود و دنبال ماجراجویی و نفس کش میگشتم. گفت. من متوجه شدم که وقتی قراره قانونی را اجرا کنیم، آنهم قانونی که فقط حوزه قلیلی را در بر میگرفت و نه کل مردم آلمان را. دیدم همین قانون ساده را وقتی میخواهیم اجرا کنیم با قوانین دیگر، آنها را باید هماهنگ و همسو کنیم وگرنه، کلّ سیستم قوانین درهم میریزه و فلاکتها ایجاد خواهد شد. گفت برای من، تصوّر اینکه تکان دادن یه آجر از قوانین در فلان نقطه میتواند یه ساختمان عظیم و چند طبقه را در فلان نقطه کشورم فرو بریزه، تازه شروع کردم بفهمم که سیاست یعنی چه؟. خوشبختانه اگه کسی حوصله داشته باشد، میتونه در شبکه اجتماعی یوتوب، مصاحبه یوشکا فیشر را پیدا کنه. دقیقا مصاحبه در موقعیه که فیشر از پست وزارت خارجه رفت و خانه نشین شد.
نتیجه ای که من از این دو مثال میخواهم بگیرم و حرف اول و آخر خودم را بزنم.
به نظر من، بحث و کشمکشهای قلمی و لفظی و غیره و ذالک با گرایشهای مختلف و چهره های شناخته شده آنها، بخیه بر آب زدن است. من اگر موقعیّتی میداشتم و اهل دنیای سیاست بودم، مطمئنا از آقای پورمندی و فرّخ نگهدار و نمایندگان مصدّقیها و نمایندگان لیبرالها و سوسیال دمکراتها و مجاهدین، دعوت میکردم که برای گرفتن پست و مقامهای وزارتخانه ها تشریف بیاورند. جدّی میگم. بدون هیچ شوخی. میگفتم که این وزارتخانه ها به وزیر محتاجند. شما هر کدامتان مختار هستید که یکی از آنها را انتخاب و به وظایف خودتون برای همین ملّتی اقدام کنید که اینقدر سنگش را به سینه میکوبید، آنهم طبق قوانین و مقرّرات با تکالیفی که به شخص شما در مقام «وزیر» محوّل شده است. من با این کارم میذاشتم که حضرات، خودشان را به محک بزنند تا هم مردم ببینند که حضرات لولهنگشان چقدر آب برمیداره، هم خودشان بفهمند که ایا اصلا اینکاره اند یا تمام عمر فقط زر زیادی زده اند و مشکل تراشی کرده اند و باید بروند کنگاور رعیتی کنند و از این طریق بیشتر به خودشون خدمت کنند.
من اگر روزی روزگاری فرض کنیم با شخصی مثل «نورالدبین کیانوری» روبرو میشدم. هیچوقت به او نه آزاری میرساندم، نه جلو نشر عقاید و حزب سازی اش را میگرفتم. بلکه دعوتش میکردم و میگفتم که آقای «کیانوری»، جنابعالی نون و آب و نمک مردم این مملکت را خورده اید و تحصیل کرده اید. الان نوبت شماست که برای همین مردم یا اگر دوستتر میدارد، «خلق قهرمان»، در استانهای ذیل به همّت خودتان و شایدم رفقاتون از ایده و هنر و استعدادتان استفاده کنید و نقشه ساختن بیمارستانهای هزار تختخوابی را پی بریزید و در اختیار مسئولین بگذارید و حقّ و دستمزد خودتان را نیز بگیرید. با عقایدتون نیز تا جایی که خلاف قانون و منافع مردم ایران نباشند، کاری نداریم. کوچکترین توهینی به آدم ساده یا آدم دست اندر کار حکومت کنید بدون داشتن دلایل و اسناد منطقی و مجاب کننده، مطمئن باشید که مجازات خواهید شد و این به معنای پایمالی حق و حقوق شما یا صدمه زدن به کرامت انسانی شما نیست. این فقط به این معناست که شما حواستان جمع باشد به کارها و حرفها و مواضع و اقدامهایی که میکنید.
به نظر من، انسانهایی مثل آقای «پورمندی، فرخ نگهدار و خیلیهای دیگر» را باید حتّا اگر خودشان نیز مایل نیسنتد، به زور آوردشون به دامنه سیاست و دادن پست و مقام به آنها. به عبارت دیگر، انها را در معرض کار انجام شده قرار دادن بدون هیچ تعارفی و شوخی. بحث و جار و جنجالهای لفظی و قلمی، راه به جایی نمیبرن و کارساز و درمان اینگونه اشخاص و گرایشها و تشکیلات نیست. فقط کار عملییست که ماهیت حقیقی حضرات را هم برای خودشان، هم برای مردم ایران، آشکار میکند. همین.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان

د., 11.08.2025 - 15:12 پیوند ثابت
محسن کردی
محسن کردی

عنوان مقاله:
پخش سرود شاهنشاهی در ایران آینده

زیاد عجله نکنید

آرش نظر جالبی داده و نوشته:

اگر فردا به فرض محال رژیم سلطنتی در ایران پا بگیرد و شما در جلسه ای بخاطر سرود شاهنشاهی از جایتان بتند نشوید همان رفتار پادگان تکرار خواهد شد ولی اینبار با شدت بیشتر.نظرتان چیست؟
اول این که به فرض محال تان باور ندارید که مطرح کردید. فرض محال آرزوی شماست نه ملت ایران. دیگر این که وقتی شما در ایرانی آینده در همایشی شرکت می کنید که در پروتکل آن همایش سرود شاهنشاهی می آید موظفید رعایت کنید اگرنه مجبور نیستید به آن همایش بیایید. در سینماها که قدیم کودک بودم و سرودشاهنشاهی پخش میشد بیاد دارم که از جای بلند میشدم. همه جمعیت بلند میشد و همه با میل و رغبت. هیچ قانونی نبود که اگر کسی بلند نشد او را با پس گردنی از سالن بیرون بیاندازند. ... اما بارها چنین شد و هم مردم و هم مسئول محل به فردی که احترام نمی گذاشت اعتراض میکردند. در این سالهای آخر دیگر سرود شاهنشاهی در سینماها پخش نمیشد.
در ارتش قضیه کلا تفاوت دارد. ابوالفضل محققی از سر جوانی و بی تجربگی از جایش بلند نشد. از جای بلند نشدن در ارتش معنایش عدم اعتقاد به حکومت حاکم است و ارتشی سوگند وفاداری خورده که به ملتش وفادار باشد. سرودشاهنشاهی برای تمجیمد از شاه نبود بلکه سرود کشور و ملت و نظرشان را نمایندگی میکرد. در ایران آینده هم اگر شما به جلسه و یا نشستی میروید که در آن جلسه احترام به سرود شاهنشاهی الزامی است شما باید از جای بلند شوید. حتا اگر کارمند ساده یک اداره هستید و علیرغم میل تان نیز در آن جلسه شرکت می کنید اگر سرود شاهنشاهی پخش میشود باید از جایتان بر خیزید یا این که کلا از آن اداره استعفا بدهید. در کشورهای پیشرفته هم سرود ملی شان با هر محتوایی مورد احترام آن مردمان است و ندیدم کسی با پخش سرود حتا اگر با محتوای آن مخالف باشد از جایش بلند نشود. هرولد ویلسون نخست وزیر سوسیالیست انگلیس هرگاه به حضور ملکه بار میافت دست او را می بوسید. در ایران نیز برخی می بوسیدند و برخی خیر. به معرفی وزیران کابینه بخیتار در یوتوب بنگرید. برخی می بوسند برخی خیر. اما دست ملکه را هر انگلیسی که به حضورش میرفت می بوسید.
اگر در همایش مونیخ آقای محققی از جایش بلند نمی شد کسی اعتراض نمیکرد اما همانطور که خود گفتند اگر برای همراهی رفته اند برخی رسوم را رعایت می کنند و این خوب است. اگر هم از جای بلند نمی شدند کسی به ایشان اعتراض نمیکرد و بودند کسانی که از جای برنخاستند و کسی هم معترض نشد. این که شما برای آزادی ملت تان خود را در معرض حملات غیر منصفانه همگنان سابق قرار میدهید برای مادیات که نیست، برای ملت تان و برای ایران است و اهمیت بسیار دارد.

د., 11.08.2025 - 11:06 پیوند ثابت
ارش

عنوان مقاله:
فردا

تقتی محققی اگر فردا به فرض محال رژیم سلطنتی در ایران پا بگیرد و شما در جلسه ای بخاطر سرود شاهنشاهی از جایتان بتند نشوید همان رفتار پادگان تکرار خواهد شد ولی اینبار با شدت بیشتر.نظرتان چیست؟

د., 11.08.2025 - 05:31 پیوند ثابت
ناشناس

In reply to by نظرات رسیده

عنوان مقاله:
نمایش بعدی

نمایش بعدی
آقای............. لنگ لنگان توی اتاقش راه میرود وشعار میدهد، ًً ما همه سرباز توایم ............... ًً وبا بی قراری منتظر است همسایه ها بیرون بریزند و جلوی دشمن تخیلی را بگیرند. طفلکی .......... .

د., 11.08.2025 - 03:23 پیوند ثابت
محمود علوی

عنوان مقاله:
پیام به آقای محققی

آقای فتاپور عضو موثر سازمان اکثریت و سازمان جمهوری‌خواهان ایران در مناظره ای در بی بی سی تمام هم و غمش این بود که بگوید تعداد زیادی از چپ ها در همایش شرکت نکردند، یکی یا دوتا بیشتر نبودند! خوب که چه!؟ از چه می ترسید؟ شما کار خود را ادامه دهید و بگذارید دیگران هم راه خود را بروند! اپوزیسیون ایرانی ضد رژیم اسلامی حاکم تا کنون نتوانسته در دو جلسه پی در پی دور یک میز بنشیند و برای اتحاد و اتفاق بر علیه دشمن مشترک چاره اندیشی کند. آنها تمام توانشان را در این ۴۷ ساله صرف خنثی کردن همدیگر کرده اند و متوجه نیستند که رژیم اشغالگر اسلامی بیش از هر چیز از این انشقاق سود می برد و استمرار خود را در همین تفرق اپوزیسیون خود می داند. کی می خواهید بیدار شوید؟
محمود علوی

د., 11.08.2025 - 01:23 پیوند ثابت
محمود غلوی

عنوان مقاله:
پیام به آقای محققی

آیا برای این تصمیم و اقدام خود موظف بودید از کسی کسب اجازه کنید؟ طبعا نه! آیا امروز باید از کسی بخاطر این اقدام شجاعانه عذرخواهی کنید؟ مسلما نه!
آنها که شما را آماج حملات و انتقادات خود کرده اند در واقع مانند مورچه ای که آب به لانه اش افتاده بانگ برداشته که آی دنیا را آب برد! در واقع آب نه همه دنیا را که فقط دنیای آنها را می برد و آنها از این ترسیده اند که در سدی که دور سازمان خود کشیده اند رخنه ایجاد شده و ممکن است تعداد بیشتری از همقطارانشان از آنها جدا شوند. برای همین شما را هدف تیرهای اتهام قرار می دهند تا یاران مردد خود را بترسانند.
بنظر من شما دیگر نیرو و قلم را خود را مصروف جوابگویی به اینگونه انتقادات مستقیم نکن و برعکس، آنچه در توان داری برای توضیح ضرورت اتخاذ این تصمیم و جلب یاران هرچه بیشتری از مبارزان جمهوریخواه برای مشارکت در همراهی با شاهزاده بنویس! آقای پورمندی و یاران سازمانی ایشان نیز بهتر است بجای تخریب مبارزانی چون تو در چرایی نپیوستن به همایش بنویسند و متاع خود را عرضه کنند. آقای فتاپور عضو موثر سازمان اکثریت و سازمان جمهوری‌خواهان ایران در مناظره ای در بی بی سی تما

د., 11.08.2025 - 01:19 پیوند ثابت
محمود علوی

عنوان مقاله:
پیام به دوست ارجمند آقای ابوالفضل محققی

آقای محققی عزیز،
من حرف آخر را اول می زنم: شما نه موظف هستید و نه اجبار دارید که به انتقادات و شانتاژهای کسانی مانند احمد پورمندی درباره شرکت شما در همایش مونیخ جواب دهید. بنظرم شما با تکیه به تجربه بیش از پنجاه سال فعالیت سیاسی امروز به این نتیجه رسیده آید که راه نجات ایران از اتحاد و ائتلاف نیروهای جمهوریخواه و مشروطه طلبان پادشاهی خواه می گذرد. شما و مانند من و بسیاری از فعالان چپ سابق که در این راه موهایشان سفید و قامت شأن خم شده به این نتیجه رسیده آید که غلبه بر اهریمن جمهوری اسلامی با تشکیل چند صف جدا جدا از مخالفان امکانپذیر نیست و ما راه به جایی نخواهیم برد. شما نیز مانند من و همقطاران نه چندان کم شماری با توجه به دیده ها و شنیده ها، اخبار رسیده از ایران و تبادل نظر با صاحبنظران داخل برآورد کرده آید که شانس شاهزاده رضا پهلوی برای رهبری یک جنبش فراگیر ملی بر علیه رژیم اشغالگر اسلامی از هر شخصیت دیگری بیشتر است و با تمام این ملاحظات تصمیم گرفته آید که بی ملاحظه و رودربایستی از رفقای سازمانی دیروز و آشنایان امروز در همایش اعلام شده از طرف شاهزاده رضا پهلوی شرکت کنید. آیا برای این

د., 11.08.2025 - 01:00 پیوند ثابت
نظرات رسیده
نظرات رسیده

احمد پورمندی:

فرجام تلخ!
از برنخاستن، تا برخاستن از درون و تا بر خاستن زیر سایه سنگین !
گزینه هایی از یک گزارش در چهار پرده
پرده اول : در سینمای پادگان عجبشیر. سرود شاهنشاهی نواخته می شود. برنخاستم! دژبان ها می آیند. پرخاش ها به زد و خورد ختم می شود و حاصلش سه شب خوابیدن در زندان دژبانی!
پرده دوم : سلاح بر کمر و سیانور در کنج دهان، با حکومت زمان شاه مبارزه می کنم !
پرده سوم: نیم قرن بعد، دانستم که هیچ چیزی زیبا تر و لذتبخش تر از مبارزه برای آزادی و زیستن در فضای آزادی نیست. دانستم که طی کردن این راه جز از طریق برخاستن از درون نیست.
پرده آخر: سرانجام آغاز همایش مونیخ اعلام می شود. تعدادی شروع به اجرا وخواندن سرود شاهنشاهی می کنند.پخش شدن آن را منافی باهدف وشعار همایش که تلاشی برای جمع کردن تمام نحله های فکری زیر یک سقف وره جوئی جهت یافتن راه هائی برای مبارزه و نزدیکی وتشکیل یک ائتلاف بزرگ ملی است میدانم .اما زیر نگاه های سنگین برخی مجبور به بر خاستن می شوم.

ی., 10.08.2025 - 21:11 پیوند ثابت
نظرات رسیده
نظرات رسیده

Muhammadi Sahrali
این همه مسائل تلنبار شده،اینهمه موضوعات ی که بایستی پرداخت شود ،الان موضوع کل جنبش شده "شرکت کردن عده‌ای با سابقه ی چپ در کنفرانس برلین برای گفتگو "!.دوستی می‌گفت :بظاهر عده پخمه ،مرتجع و عقب مانده این سیستم را هدایت می‌کند ،ولی در اتاق فکر این نظام مغز هایی نشسته اند ،که می‌توانند حتی اپوزیسیون در خارج را هدایت کند بدون اینکه خود "اپوزیسیون "متوجه شود که در چه دامی افتاده.نزدیک به بیشتر دو دهه قبل که باز بحث های داغ در اتاق های پال تالک ،داغ بود .یکی می‌گفت :گردانندگان سازمان اطلاعات و استراتژیست های نظام ولایی مثل " سوسول "های زمان شاه نیست که در خارج تحصیل کرده باشند.اینها بچه های جنوب شهر اند که ما ها را تشنه میبرند لب چشمه ، تشنه بر می‌گردونند.
بعد از دو دهه ادم میفهمد منظور ان سخنران اتاق بحث پال تالک چی بود.

ی., 10.08.2025 - 21:09 پیوند ثابت
نظرات رسیده
نظرات رسیده

Amir Daha
چه شجاعت و صداقت ستایش انگیزی در نوشته آقای ابوالفضل محققی موج میزند، پیمودن مسیری سخت و جانکاه از جمود فکری ناشی از دگمهای ایدیولوژیک تا «برخاستن از درون» و شوریدن بر هرآنچه که حتی شرف و انسانیت را نیز به محاق میبرد. از شوریدن جاهلانه برشاه تا حمایت عاقلانه از آنچه که او برای ایران و مردم انجام داد و ما درگیر در پیله ذهنی منجمد شده نه آنروز توان دیدنش را داشتیم و نه حتی در پیرانه سری امروز قادر به فهم و دیدنش هستیم!

ی., 10.08.2025 - 21:09 پیوند ثابت
نظرات رسیده
نظرات رسیده

Sirus Malakooty
واکنشهای انسان همیشه محصول تدبیر و محاسبه نیستند ، گاه نگاه جمع میتواند رفتاری را تحمیل کند ، گاه نیز رفتاری را برمیگزینیم تا خود را متفاوت و بیگانه نشان ندهیم . هر گز حضورم را در کلیسایی که دوست پاکدل آمریکای من
خواست همراهش بروم فراموش نمیکنم . در جایی همه دستان یکدیگر را گرفتند چشمها را بستند و نیایشی را تکرار می‌نمودند . مانده بودم که چه کنم دختر کوچک دوستم را دیدم که مرا نگاه میکند و متعجب از خاموش
بودنم و بعد شروع کردم ادای نیایش را در آوردن
تا خیالش آسوده شود . پس از آن هیچ اتفاقی نیفتاد ، آنها می‌دانستند که من انسان دینداری نیستم اما خوشحال بودند که به احترامشان با آنها همراهی کردم . کنش های ما گاه بیرون از اعتقادات ما معنای دیگری دارند .

ی., 10.08.2025 - 21:08 پیوند ثابت
محسن کردی
محسن کردی

عنوان مقاله:
ما بهم نزدیکیم

من هم موافق نبودم اما برخاستم.

من هم با پخش سرود شاهنشاهی در آن جلسه موافق نبودم. تا جایی که تحقیق کردم جزو برنامه هم نبود. سرود در آغاز از یک منبع صوتی احتمالا یک موبایل با بلندگوی قوی در گوشه ای از سالن شنیده شد. همه تعجب کردیم. تنها شما نبودید بلکه بخش بزرگی از سالن برای بلند شدن تردید داشتند. نه این که با سرود مشکل داشته باشند بلکه مثل شاهزاده پخش آن را خلاف منش و نیز برنامه ای که در دفترچه دوران اضطرار آورده بود میدانستند. در آن دفترچه برای شکل نظام اینده ایران قرار بود مجلس موسسان تصمیم بگیرد و تازه معلوم نیست که سرود شاهنشاهی سابق برای سرود کشور تایید شود. آنهم به رای مجلس موسسان است. اینها را شاهزاده میداند. اما مثل شعارهایی که داده شد، مثل آن جوان که به سجده افتاد و مثل پسر کورش یغمایی ... شاهزاده اختیار همه را بدست ندارد - خوشبختانه- در این مورد اقرار می کنم که در این مورد شاهزاده در مقابل مثلا کسی مانند مسعود رجوی «خوشبختانه» کم می آورد. پادشاهیخواهان مثل مجاهدین امت و سربازان گوش بفرمان نیستند بلکه مردمی معمولی با احساسات معمولی و دارای استقلال رای هستند و لزومی نمی بینند که به نظر شاهزاده در همه موارد اهمیت بدهند. این حق آزادی بیان آنهاست اگرچه بی پرسیپی هم برای آن جلسه بود. ولی خب.. مردمند چه میشود کرد؟ ما هم آقای محققی، برای همین مردم از جمله آنها که سرود میخوانند تلاش می کنیم. بگذار احمد پورمندی آگاهانه و از بغض طعنه بزند. اما من و شما با برخاستن از جای چیزی از دست ندادیم. دستکم اگر جوانمرد باشیم و منصفانه قضاوت کنیم، اگرچه نمره بیست به کارنامه پهلوی ها نمیدهیم اما نمره خوبی میدهیم که به هیچ ایرانی معاصر دیگری من یکی نمیدهم. آن نمره خوب ارزشش را دارد که به احترام آن دو رادمرد پهلوی از جای برخیزیم. چیزی از دست ندادیم. ادای احترام کردیم. شما شجاعت تان را در جوانی با از جای بر نخاستن که عقوبتی داشت نشان دادید. و بار دیگر بخاطر مردم تان شجاعت بخرج دادید و بدون عقوبت و اجبار و علیرغم آن که هنگامی که نیم خیز میشدید چهره های مسعود رجوی و پورمندی و نگهدار و سایر رفقای معترض را در ذهن تان مرور میکردید بازهم از جای برخاستید. این شجاعت شما قابل تقدیر است. از جای برخاستن شما همه میدانند که بخاطر همان بود که گفتید: همراهی با مردم. به شما اطمینان میدهم که دل شاهزاده با شما و من بود ولی چه کند؟ صلاح آن است که شاهزاده در مقابل اعمال انجام شده و خارج از اراده اش روی کسانی که به هر طریقی ارادت شان را ابراز می کنند را ببوسد تا این که پس گردنی بزند و با اردنگ از سالن بیرون کند... چیزی که احمد پورمندی توقع دارد.
بسیارند ایرانیان رنج دیده ای که به شاهزاده میرسد از رنجی که کشیده با نگاه به چهره او و یادآوری دوران پدرش به گریه می افتند. چرا؟ چرا با دیدن مسعود رجوی یا دیگران به گریه نمی افتند؟ و کم ندیده ام از این گریه ها که مردمی که از قبل از انقلاب یکدیگر را چندسالی ندیده بودند به یاد آن دوران خوش پس از دیدار به گریه افتاده اند.
آنشب احساسات جای تعقل سیاسی همه را گرفت و از جای برخاستند. قبلا هم احساس جای تعقل را در من گرفته بود و آن هنگامی بود که در بیست سالگی در نیروی هوایی به اسلحه خانه رفتم و مسلح شدم و در مقابل لشگر گار جاویدان موضع گرفتم. لذا.. آنشب.. من هم یک انسان هستم. دلم خواست احساسم را بروز بدهم و با صدای بلند سرود شاهنشاهی را خواندم. برعکس احساسم در 20 بهمن 47 سال قبل نه رژیمی سرنگون کردم و نه کسی به دار آویخته و یا در دادگاه انقلابی تیرباران شد. حق یک احساسات را به خودم جایزه دادم پس از 47 سال. از ته دل به یاد آن دوران خوب سرود شاهنشاهی را خواندم. بگذار هرچه میخواهند لغز بخوانند. آنها فعالیت سیاسی میکنند نه برای ساختن که برای لغز خواندن و سنگ انداختن.

مردم هم که اول استقبالی نکردند دچار همین احساس شدند. کم کم با استقبال مردم همه شروع به خواندن آن کردند.

ی., 10.08.2025 - 20:38 پیوند ثابت
ناشناس

سلام آقای محققی
شما برای سرودی که مورد احترام تمامی دنیا بود و باعث احترام دنیا به مردم ایران میشد برخاسته اید، نظر آقای پورمندی چه اهمیتی دارد؟. ایشان متعلق به نسلی می باشد که اقرار به اشتباه مساوی با مرگ است. مطمعن باشید که نوشته ایشان برای تسلی خودشان است.

ی., 10.08.2025 - 19:39 پیوند ثابت