انتشار ویدئویی از کمدین ایرانی، زینب موسوی که در آن با فردوسی و شاهنامه شوخی میکند با واکنشهای زیادی در ایران و خارج از این کشور روبرو شد.
برخی در موافقت با آن، این ویدئو را یک شوخی بر بستر طنز و نشانهای از «آزادی بیان» خواندند و برخی دیگر آن را نمادی از بیاحترامی به مفاخر فرهنگی و ادبی عنوان کردند و خود اثر را هم فاقد معیارهای «یک اثر طنز تامل برانگیز» خواندند.
در پی بالا گرفتن اعتراضها، قوه قضائیه بدون اشاره به نام خانم موسوی اعلام کرد که علیه یک فعال فضای مجازی به دلیل «طرح سخنان خلاف عفت عمومی درباره فردوسی» اعلام جرم کرده است.
قوه قضائیه در اطلاعیهای که رسانههای ایران آن را منتشر کردند، اعلام کرد: «انتشار این برنامه در بستر فضای مجازی که با صحبتهای خلاف عفت عمومی مجری برنامه در مورد فردوسی از مفاخر ادبیات و شعر ایران همراه بود، اعلام جرم دادستانی تهران علیه وی را به همراه داشته است.»
زینب موسوی که در شبکههای اجتماعی بیشتر با نام «امپراطور کوزکو» شناخته میشود، پیش از این بارها مسائل سیاسی و فرهنگی را به طنز بیان کرده است.
در بهمن ۱۴۰۰ خانم موسوی در توییترش با انتشار دهها تصویر از پیامهای دریافتی حاوی تهدید و اعتراض به شوخی او با نماز خواندن ابراهیم رئیسی در کاخ کرملین، خبر داد که صفحه اینستاگرامش در پی «گزارش دستهجمعی» گروهی از کاربران بسته شده است.
زینب موسوی، در جریان اعتراضهای سراسری «زن، زندگی، آزادی» در سال ۱۴۰۱ بازداشت شد و سپس به دو سال زندان محکوم شد. او پس از مدتی خبر دارد که با «عفو معیاری» آیتالله خامنهای آزاد شده است.
آزادی بیان و شبکههای اجتماعی
در ویدئوی جنجالی، زینب موسوی یکی از ابیات شاهنامه فردوسی که درباره چگونگی کشف آتش و جشن سده است را دستمایه طنز و شوخیاش با فردوسی کرده است. جشنی که نماد پیروزی نور بر تاریکی است.
این برخورد با فردوسی و شاهنامه با واکنشهای مخالف زیادی روبرو شد. مخالفان به به جایگاه ویژه و ممتاز فردوسی در تاریخ و ادبیات و فرهنگ ایران اشاره میکنند. به زعم آنان شاهنامه فردوسی فقط یک دیوان شعر، مانند دیوان اشعار حافظ و مولانا نیست بلکه بیانگر دورانی از تاریخ ایران و نمادی از مقاومت ایرانیان برای حفظ آن است.
در این میان برخی اما این واکنشها را بیش از اندازه «احساسی و تند» میدانند و با اشاره به مقوله آزادی بیان، ایجاد خطوط قرمز بیشتر، اضافه بر خطوط قرمز فراوان حکومت ایران را برای هنرمندان و طنزپردازان نالازم میدانند.
علیرضا آبیز شاعر و منتقد ادبی با بیان این که «شاهنامه اثری بسیار مهم و بنیادین در هویت ایرانی و به نوعی شناسنامه ملت ایران است و هرگونه برخورد اهانتبار با آن امری نیست که خوشایند باشد» درباره واکنشها به این طنز به بیبیسی فارسی گفت: «حق آزادی بیان یکی از مهمترین اصول زندگی اجتماعی است، چرا که برای تحقق سایر حقوق انسانی، حق آزادی بیان ضروری است. هر گونه استثنا بر این حق و ایجاد محدودیت بر آن باید با رعایت ضرورت و بر مبنای قانونگذاری اعمال شود.»
این منتقد ادبی درباره پیامدهای چنین برخوردهای احساسی و تندی میگوید: «آنچه مهم است این است که به این بهانه، آزادی بیان بیش از این به خطر نیفتد. هجو، طعن، هزل، و یا هر نوع شوخی و توهین به یک اثر ادبی، بخشی از آزادی بیان است و نباید جرمانگاری شود هر چند افراد حق دارند این نوع شوخیها را نشانه بدسلیقگی بدانند و با آن مخالفت کنند.»
به نظر آقای آبیز ساخت این نوع برنامهها «در راستای توجه آفرینی و جنجال آفرینی در شبکههای مجازی» است. همان نکتهای که عرفان ثابتی پژوهشگر و مترجم آن را نشانهای از«کنش و واکنشی در چارچوب "توجه محوری" در فضای مجازی» میداند.
عرفان ثابتی درباره این جنجالها و جدالها در فضای مجازی به بیبیسی فارسی گفت: «پس از پیدایش شبکههای اجتماعی جلب توجه دیگر وسیله نیست بلکه به نوعی هدف، و گاهی یگانه هدف، تبدیل شده است. شاید بتوان گفت که امروز "برهان وجودی" دکارت ــ "میاندیشم، پس هستم" ــ جایش را به "برهان توجهمحور" داده است: "دیده میشوم، پس هستم." با توجه به منطق حاکم بر الگوریتمهای شبکههای اجتماعی، دیده شدن بیش و پیش از هر چیز مستلزم برانگیختن احساسات منفیای نظیر خشم و نفرت است.»
به گفته آقای ثابتی: «این نکته را هم باید افزود که در شبکههای اجتماعی "شرمسار کردن افراد" جایگزین "انتقاد از رفتار" آنها شده است. اگر هدف "تغییر رفتار" شهروندان عادی است نباید از یاد برد که "انتقاد از رفتار" آنها بسیار مؤثرتر از "شرمسار کردن" و "تخریب" رایج در این شبکهها است.»
زینب موسوی هم در پاسخ به انتقادات در حساب ایکس خودش که عمومی نیست نوشته است: «آزادی بیان یعنی من هر چه میخواهم بگویم، تو هم هر جوابی دوست داری بدهی.»
«تاریخ سرکوب ملی» و جایگاه فردوسی
برخی از فعالان اجتماعی و فرهنگی و منتقدان ادبی و هنری هم واکنشهای تند و خشمگین به شوخی با فردوسی را «برآمده از تاریخ سرکوب افسانهها و اسطورههای ملی» در سالهای پس از انقلاب ایران میدانند.
در دوران حکومت جمهوری اسلامی در ایران، این اسطورهها و قهرمانان اسلامی، شیعی بودند که در حدود نیم قرن در رسانههای رسمی و در معابر عمومی مورد تقدیر و تمجید حکومت و طرفدارانش قرار گرفتند.
به گفته این فعالان و ناقدان در این سالها نه تنها به اسطورههای ملی و تاریخی پیش از اسلام بیتوجهی شد که گاه آنها مورد توهین و تخریب و سانسور هم قرار گرفتند.
آنان همچنین به تولید انبوه برنامهها، فیلمها و سریالهایی که درباره امامان شیعه یا تاریخ اسلام با بودجههای هنگفت نهادها و سازمانهای وابسته به حکومت ایران ساخته شده اشاره میکنند و میگویند در این آثار کمتر نشانی از ساخت اثری شایسته درباره قهرمانان ملی ایران و تاریخ پیش از اسلام دیده میشود.
به گفته این کارشناسان تنها در مواقعی اضطراری مانند انتخابات یا جنگ است که برای جلب توجه عمومی به این افسانهها و اسطورههای ملی اهمیت داده میشود. این افراد برای نمونه به نصب مجسمه «آرش کمانگیر» در میدان ونک اشاره میکنند و آن را «نشانهای از توجه دیرهنگام حکومت اسلامی به نمادهای ایرانی میدانند.»
فرشته حبیبی منتقد ادبی درباره شدت حساسیتها و واکنشها به طنز ویدئویی زینب موسوی با فردوسی در اینستاگرام خود نوشته است : «شاید این حجم از حساسیت عمومی بیارتباط با تاریخ سرکوب و تحقیر میراث ملی نباشد. شاهنامه فردوسی برای نسلهای متوالی فقط یک متن ادبی نبود بلکه به نیرویی برای بقا و هویت ملی بدل شد آن هم در روزگاری که زبان و فرهنگ ایرانی بارها در تنگنا قرار گرفت.»
به نوشته خانم حبیبی: «طبیعی است که وقتی کسی حتی به شوخی به شکلی توهین آمیز درباره آن حرف میزند، غرور جمعی جریحهدار شود، اما شدت واکنشها نشان میدهد که ماجرا بیش از آنکه ریشه در شناخت فردوسی، وطن و ملیت داشته باشد از هیجان جمعی و حساسیت هویتی سرچشمه گرفته است.»
زینب موسوی هم بعضی از واکنشهای تند و توهین آمیز به خودش را «زنستیزانه» میداند. او عقیده دارد مسئله بعضی از کسانی که به او توهین میکنند شاهنامه نیست. او در حسابش در ایکس نوشته است که پیشتر هم برای شوخی با دو بازیکن سابق فوتبال در شبکههای اجتماعی هدف حملات مشابه لفظی قرار گرفته بود.
در این میان برخی معترضان هم به تناقض و تفاوت جایگاه سازنده این برنامه و موضوع مورد طنز اشاره میکنند.
محمد حسینیزاد نویسنده و مترجم در گفتوگو با بیبیسی فارسی با اشاره به برنامههای طنز ساخته شده در اروپا و آمریکا درباره بزرگان ادبیات و هنر گفت: «سازندگان این آثار درباره موضوع یا هنرمندی که مورد نقد و طنز قرار میدهند آگاهی و دانش کامل دارند در حالی که سازنده این اثر در جایگاهی نیست که بتواند با فردوسی شوخی کند و دیگر اینکه این برنامه فاقد استاندارد یک اثر هنری و طنز موفق است».
آقای حسینیزاد با اشاره به نشر ویدئوهایی از سلمان رشدی در ستایش آزادی بیان میگوید: «اگر سلمان رشدی درباره آزادی بیان حرف میزند اولا او در آن ویدئو از آزادی بیان در برابر حکومت ایران حرف میزند و دیگر اینکه خودش یکی از بزرگترین قربانیان آزادی بیان در جهان است.»
تفاوت فرهنگی جوامع در گذر زمان
در این زمینه برخی یادآور میشوند که واکنش جوامع به طنز یا تمسخر متفاوت است و در برخی کشورها مردم «ظرفیت شوخی» بیشتری دارند و به هر انتقاد یا توهینی با خشم پاسخ نمیدهند.
مصطفی خلجی، مترجم و منتقد ادبی، در گفتوگو با بیبیسی فارسی میگوید: «حتی در کشورهایی مثل فرانسه که هم آزادی بیان و هم حکومت قانون سابقهای طولانی دارد، مرزهای "اهانت" همچنان بهطور دقیق مشخص نیست و از آنجا که این مفهوم تا حد زیادی ذهنی است، تشخیص آن گاهی دشوار است. با این حال نباید از یاد برد که در کشورهای پیشرفته غربی، جامعه و نهادهای سنتی در کنار قانون، نقشی مهم در تعیین این حدود دارند.»
او افزود: «در انقلاب فرانسه و در ماده ۱۱ اعلامیه حقوق بشر و شهروند سال ۱۷۸۹، آزادی بیان بهعنوان یک حق بنیادین تثبیت شد. با این حال، قوانین مربوط به آزادی بیان در سالهای بعد بارها تغییر کردهاند؛ تغییری که نشاندهنده تداوم اختلافنظر درباره حدود این آزادی است.»
خلجی برای نمونه به سرنوشت شارل بودلر، شاعر قرن نوزدهم فرانسه، اشاره کرد: «بودلر به دلیل انتشار شاهکار خود گلهای شر به اتهام "تخلف از اخلاق مذهبی" و "تحقیر اخلاق عمومی" تحت پیگرد قانونی قرار گرفت، اما امروز همان کتاب در مدارس و دانشگاهها تدریس میشود.» او افزود: «در سال ۱۹۸۹ خانواده شارل دوگل، قهرمان ملی فرانسه، خواستار ممنوعیت یک تئاتر درباره او شدند و آن را "اهانت" تلقی کردند، اما چندی پیش نمایش طنزی درباره دوگل روی صحنه رفت که هیچ واکنشی برنینگیخت.»
سال گذشته نیز دادگاه اروپایی حقوق بشر در حکمی تأکید کرد که «حق آزادی بیان» در ماده ۱۰ کنوانسیون اروپایی شامل طنز هم میشود؛ طنزی که نوعی بیان هنری و نقد اجتماعی است و ذاتاً با اغراق و تحریف واقعیت، مخاطب را تحریک میکند.
در نقطه مقابل این تعریف از آزادی بیان، میتوان به فرمان اجرایی اخیر دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا اشاره کرد؛ فرمانی که دادستان کل را موظف میکند کسانی را که پرچم آمریکا را آتش میزنند تحت پیگرد قرار دهد. این فرمان در تضاد با حکم دادگاه عالی ایالات متحده در سال ۱۹۸۹ است که سوزاندن پرچم را بخشی از آزادی بیان دانسته و تحت حمایت قانون اساسی قرار داده بود.
در مجموع به نظر میرسد حدود عرفی آزادی بیان فارغ از قوانین حاکم در بسیاری از جوامع متغیر و بسته به شرایط فرهنگی، اجتماعی و سیاسی هر دوره، ممکن است شکل متفاوتی به خود بگیرد.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
مُجرمان اصلی و مُتعگان آنها
تاریخ ادبیات ایران، مملوّ از طنزگوییها و کنایه گفتنها و استهزائات و ریشخند کردنها و امثالهم است که در اشعار و متون کتبی به یادگار مانده اند. وقتی که تمام آنها را زیر ذرّه بین انتقادی میگذاریم، خبری از اهانت مستقیم نمیبینیم؛ بلکه ریشخند آمیزترین حرفها نیز، بُعدی از انتقاد عمیق به وضعیّتهای ناخوشایند و تمایزها و ستمها و بیدادگریها و حقّ کشیها و خونریزیها را در خود داشته اند ولو هرزه گویی بوده باشند. نمونه ساده و درخشان آنها: «مهستی گنجوی».
دیوان اشعارش یکی از بزرگترین دیوانها برای شناخت ابعاد تاریک تاریخ فرهنگی و اجتماعی و کشوری و مخصوصا تعلیم و تربیتی مردم ایران است. من به تک بیتی از اشعار او برای مثال اشاره میکنم تا نقش حتّا هرزه گویی را در رسواکردن فاجعه مناسبات انسانی و انتقاد شدید مهستی گنجوی را نشان دهم. وی سروده است که:
«کیر آلوده بیاری و نهی بر کُسِ من
بوسه ای چند به تزویر دهی بر نُسِ من
برای ان دسته از ایرانیانی که ذهنیّتهای معیوبشان به شدّت به هرزگی مبتلایند و صبحانه و ناهار شامشان فقط هرزه گویی و بحث پایین تنه است، این تک بیت شعر فوق العاده است و از شنیدنش آدم را غرق خنده میکند. امّا برای انسانی که با چشمان فهم بیدار و وجدانی توام با مسئولیّت و دردی به وسعت تاریخ کهنسال ایران دارد، این تک بیت؛ پُتکی سنگین بر مغز و قلب اوست. مطلب خیلی آشکار و عیان است. مهستی در انتقاد از شوهرش که صبح تا شب دنبال هرزه گردی است و در فکر کیر خودش و به هر کسی که پا بدهد، آویزان میشود از حیوان گرفته تا انسان، خطاب سرزنش آمیز و تحقیرگونه میکند که آلت تناسلی تو، آلوده به دامن غریبه هاست با آلودگی ابزار و وجدان نداشته ات می آیی و با من همبستر میشوی و از روی ریاکاری و دغلبازی و خباثت ذاتی با بوسیدن گرداگرد دهان من میخواهی خودت را معصوم جلوه دهی. این یک طرف قضیه. بُعد دیگر قضیه، محکوم بودن زنان به خانه نشینی و تحمّل مناسبات اجباری زناشویی که هیچ ردّپایی از مهر و عشق و دوست داشتن در آنها نیست. بُعد دیگر قضیه، غارت حقوق زنان و اقتدار افسار گسیخته مردان برای اجرای هر کاری که دلشان میخواهد و میپسندند و خوش میدارند بدون پاسخگویی به احدی. بُعد دیگر، بی چاره بودن زنان در تحت سیستم تعلیم و تربیتی فاجعه بار که زن را فقط ابزار لذّت جنسی میداند و بس. با زوم شدن دقیق و عمیق به فقط تک بیت مهستی گنجوی میتوان وضعیّت «تعلیم و تربیتی و اجتماعی عصر او را» و همچنین ریشه فاجعه بار ذلیل شدن زن ایرانی را در سیطره اعتقادات اجباری و تحمیل و تلقین شده به آسانی کشف و مجسّم کرد.
بنابر این فرق است بین انتقادی که به اصل معضل میپردازد با بدپوزی کردن مغرضانه که ناشی از جهالت و سوائق افسارگسیخته باشد. دخترک ابله، اینقدر بی شعور است که تفاوت «آزادی بیان» را با «عفّت کلام» از همدیگر تمییز و تشخیص نمیدهد و ادعا میکند که: «آزادی بیان؛ یعنی اینکه من دلم هر چی خواست بگویم و تو نیز هر چی دلت خواست جواب بدهی». امّا اگر همین حرف خانم را سند حجّت بگیریم و فردا یکی در خیابان به او انواع و اقسام دشنامهای هرزه را بدهد، آنگاه همین دخترک ابله بیسواد به دادگاه مراجعه و از طرف مقابل به جُرم توهین کردن، شکایت و ادّعای غرامت خواهد کرد. کسی که شعور ندارد تفاوت آ را از ب بداند، معلوم است که فقط نقش ابزار را در چنگال آن وقیحان حاکم و ناحقّ ایفا میکند تا با بی شرمی تمام به توهین کردن اقدام کند. آنکه به ساحت «فردوسی توهین کرد»، این دخترک احمق بی سر و پا نیست؛ بلکه دست اندرکاران حکومت فقاهتی هستند که نزدیک به نیم قرن تمام است به تمام تاریخ و فرهنگ و ارجمندی انسان ایرانی توهین که کرده اند هیچ؛ بلکه در نیست و نابود کردن ایران و ایرانی، وظیفه ای الهی میبیند. مُجرم، این دخترک نفهم نیست؛ بلکه مُجرم اصلی، گردانندگان گیوتین الهی هستند که شرایط و امکانهای رشد چنین علفهای هرزی را مهیّا کرده اند. همین
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
مُجرمان اصلی و مُتعگان آنها
درووود!
بحثی نه چندان کوتاه برای تامّلات خردمندانه.
وقتی موضوعی خواسته و ناخواسته یا از سر تصادف، حادّ میشود، باید قبل از هر چیز به ریشه ها و پسزمینه های مسئله پرداخت به جای بند کردن به معلولهای ناشی از اصل مسئله. در اینکه مقوله «سنجشگری» چیست و شیوه های کاربستی آن کدامینند، یک طرف قضیه است در اینکه چه چیزی سنجشگری نیست، یک طرف دیگر قضیه.
در تمام تاریخ ملّتهای روی کره زمین، انواع و اقسام روشهای انتقادی وجود داشته است و هنوزم وجود دارد. ولی باید دید کسانی که اینقدر بحث از «آزادی بیان» میکنند، منظورشان از «آزادی بیان چیست و چه میفهمند از حقّ آزادی بیان؟. یه دختر بی سر و پایی که هنوز تفاوت بین «املت و نیمرو و خاگینه» را نمیداند، جرات کرده است بدپوزییهایی را به «پدر ملّت ایران» برای اسم در کردن و مطرح شدن و پول و پله ای به جیب زدن ایراد کند. احمقتر و به شدّت بی شعورتر از او، آنانی هستند که به حمایتش برخاستند. اینکه چنین جراتی از کجا برخاسته است، ممکن است خیلیها بگویند از «حماقت شخصی و بی مزه گریها و لوس بازیهای تهّوع آور خانوم». امّا من طور دیگری میبینم قضیه را و میگویم که حماقت خانوم از بستر کینه توزی و خصومت سرسام آور دست اندر کاران ریز و دُرشت حکومت فقاهتی در فاصله تقریبا نیم قرنه خودشان علیه تاریخ و فرهنگ ایران بود و هست که بروز لیچارگویی را در زبان یک دختر بی اصل و ریشه امکانپذیر کرد. بردارید سریالهای تلویزیونی دم و دستگاه فقاهتی را از روز اول یه مروری بکنید، تمام ضدّ قهرمانهای داستانهایشان، نامهای ایرانی دارند!. این قافله خصومت و کینه توزی هیستوریک به تاریخ و فرهنگ ایرانیان که در دامن آخوند جماعت و تالی آنها مارکسیستها شکل گرفته و همچنان دوام دارد فقط حکایت از یک چیز میکند؛ آنهم «عظمت و ژرفایی و زیبایی بس بسیار خجسته و دلربای فرهنگ ایرانیان و چهره مهر آمیز خدایان و اصنام و پهلوانان و دلاوران ایرانی» که حسادت مومنان به اسلامیّت و مارکسیستهای بی اصل و نسب را تحریک و خشمگین و عاصی کرده است.
هیچ چیزی در دامنه زندگی بشری از احضار شدن به دادگاه سنجشگری معاف نیست. ولی سنجشگری هر چیزی یا اشخاصی به معنای لیچارگویی و اهانت نیست. نگاهی ساده به قوانین جزایی پیشرفته ترین کشورها نیز کفایت میکند تا بتوان ملاحظه کرد که هر نوع توهینی که به ارجمندی و کرامت بشری باشد، مستحق مجازات است مخصوصا اگر شخصی یا چیزی که به آن توهین میشود، در قید حیات نباشد و این به معنای آن است که حقوقدانان آنقدر با شعور و فهمیده بوده اند و هستند که بتوانند تفاوتها را تمییز و تشخیص دهند و بدانند که تفاوت «طنز، کنایه، گوشه، استهزا، متلک، ریشخند» با اهانت کردن چیست و چرا باید اهانت کننده را مجازات کرد.
(...... ادامه)