بیاد نوید افکاری ترانه خوان صبح در تاریکی شب
مردی که هنوز در طوفان می خواند
می خواند ازاندوه عصیانی فرو خفته درمصافی نابرابر
چهار سال گذشت ازستمی تلخ وجنایتکارانه که بر اورفت
برمردی که دیگر گونه آوازی می خواند
چهار سال گذشت از قتل مردی درظلمتگده زندانی در شیراز
مردی که با دستانی بسته بقتلش رساندند
چرا که دستانی چابک داشت
اورا با بدنی کبود شده وصورتی لهیده در تاریکی شب بخاک سپردند
حال او تصویری است غریبانه با دوبنده قهرمانی برتن
باسیمائی عرق کرده در بالای طاقچه اطاقی محقر
همراه مادری که هنوز بر مرگ او مویه می کند.
مردی کشته شد بی آن که عدالتی در کار باشد
عدالت این کلام مهجور
اعدام این کلام رایج
سال هاست قاضیان و قصابان دست میشورند
در خون مردان ،زنان ،دختران وپسران جوانی که
یک قناری کوچک اما دلیر وبی هراس
در گلوگاهشان میخواند.
قناری های کوچک که با ترانه ای بر منقار
از حنجره های زخمی
پرمی کشند
بر بالای بلند ترین شاخه های درختان کهنسال شهرمی نشیند
ترانه ای می خوانند در ستایش آزادی
باد سرکش
ترانه آنها را با خود در سرتاسر شهر می چرخاند
ترانه ای که طوفان در آن خوابیده است.
امشب آنها ترانه ای می خوانند
در رثای مردی که آزاده بود.
با گردن وسری افراشته
که قاضیان با طنابی بر دست
در پی حلق آویز کردن او بودند.
مردی که در طوفان می خواند
و در تاریکی شب
بشارت صبح می داد.
ابوالفضل محققی
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!