آیا شاه مدیریت بحران نداشت؟
یکی از محورهای مهم نقد مخالفان محمدرضا شاه این است که او «مدیریت بحران» نداشت و در برابر هر بحران سیاسی ـ اجتماعی، دچار ضعف و تردید میشد. برخی حتی پا را فراتر میگذارند و مدعیاند حاکمان جمهوری اسلامی توانایی مهار بحران را از شاه بیشتر داشتهاند. اما پرسش اساسی اینجاست: مقصود از «مدیریت بحران» چیست؟
اگر معنای مدیریت بحران صرفاً سرکوب معترضین و قتلعام مخالفان باشد، تردیدی نیست که جمهوری اسلامی در این زمینه رکورددار است. از همان نخستین سالهای موجودیت، این حکومت حیات خود را بر دو پایهی بحران بنا کرد: بحران داخلی، با ایجاد فضای رعب و وحشت، زندان و اعدامهای بیمحاکمه؛ و بحران خارجی، با جنگطلبی و دشمنتراشی در سطح منطقه و جهان. در واقع، خونِ جاری در رگهای این نظام چیزی جز «بحران» نبوده و نیست.
در مقابل، محمدرضا شاه اغلب کوشید به جای «بحرانسازی» یا «بحرانافزایی»، مسیر «بحرانزدایی» و «تنشزدایی» را پیش گیرد. نمونه روشن آن، ماجرای تحصن محمد مصدق و بنیانگذاران جبهه ملی در مهر ۱۳۲۸ در کاخ مرمر است؛ تحصنی که شاه اجازهی برگزاری آن را داد. همچنین، مدارا با خود مصدق، پذیرش تبعید شاهدخت اشرف و دوست دیرینش حسین فردوست، یا قبول اینکه وزیر دربار از سوی مصدق انتخاب شود، همه نشانههایی است از تمایل او برای کاهش تنشها.
برای شناخت توانایی یک رهبر در مدیریت بحران، باید فراتر از لحظههای بحرانی نگریست. نخست باید ظرفیت او در سازندگی، توسعه و برنامهریزی را سنجید. چراکه مدیریت بحران تنها به معنای مهار خشم خیابانی یا برخوردهای مقطعی نیست؛ بلکه به معنای ایجاد ساختارها و تصمیماتی است که امکان بروز بحران را کاهش دهد و در صورت وقوع، راهحلهای سازنده برای عبور از آن فراهم آورد.
شاه در طول سلطنت خود، تصمیمهای بزرگی گرفت که بخش سنتی جامعه ـ از فئودالها و بازاریان تا روحانیون ـ را علیه او برانگیخت. اصلاحات ارضی، اعطای حق رأی به زنان، و تلاش برای صنعتیکردن ایران، تصمیماتی شجاعانه بود که کشور را از چارچوبهای فئودالی به سوی یک جامعهی مدرن و صنعتی سوق داد. طبیعی بود که چنین تغییراتی با مقاومت شدید محافظهکاران مذهبی و اقتصادی روبهرو شود و خود به بحرانهایی دامن زند.
با این همه، اسناد تاریخی امروز نشان میدهد که بسیاری از این تصمیمات در جهت ارتقای فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی ایران بوده است. از این منظر، شاه بیش از آنکه یک سیاستمدار «گریزپا» یا «بیجرأت» باشد، رهبری بود که برای آینده ایران ریسک کرد؛ هرچند همین ریسکها در نهایت دشمنان سرسختی برایش ساخت که در سقوط سلطنت بیتأثیر نبودند.
برای سنجش توان مدیریت بحران، صرفِ «اقتدار در لحظه» کافی نیست. باید ظرفیت حکمرانی را هم دید: برنامهریزی، توان سازندگی، جسارت در تصمیمگیری و قدرت تنشزدایی. از همین زاویه میتوان دریافت که بسیاری از بحرانهای دوران محمدرضا شاه بیش از آنکه ناشی از ناتوانی شخص او در مهار بحران باشد، ریشه در تضادهای عمیق اجتماعی و مقاومت نیروهای سنتی و ارتجاعی در برابر اصلاحات و دگرگونیهای بنیادین داشت.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.