هدف این نوشته کوتاه، حملهی شخصی یا تخطئهی افراد نیست. مسئله، توجه به شیوهی سخن گفتن ما در فضای عمومی و اثر آن بر گفتوگوست. امید است که بتوانیم حتی در اختلاف نظر، احترام را نگاه داریم و به جای حذف دیگری، امکان شنیدن و فهم متقابل را تقویت کنیم.
در سالهای اخیر، با گسترش فضاهای مجازی و سهولت مشارکت در بحثهای عمومی، پدیدهای قابل تأمل رواج یافته است: بهکارگیری خشونتزبان در بخش نظرات و پاسخها به نقدهای جدی و فکری. آنچه در ظاهر «اظهار نظر» است، غالباً به میدان «اظهار وجود» تبدیل میشود؛ جایی که هدف دیگر اندیشیدن، توضیح دادن یا پیش بردن گفتوگو نیست، بلکه نمایشی برای برتریجویی، قدرتنمایی یا تحقیر طرف مقابل است.
نمونههایی که در این متن ذکر شده، نقلقولهای کلی یا فرضی نیستند و همگی از کامنتهای اخیر بر مطالب نویسنده در همین پلتفرم گرفته شدهاند. این نوع سخن گفتن خود را در پوشش «صراحت»، «جسارت» یا «صداقت مردمی» عرضه میکند. اما در حقیقت، با جایگزینکردن خشونت به جای اندیشه، سطح گفتوگو را پایین آورده و امکان نقد را بیاعتبار میسازد.
سازوکار خشونتزبانی
زبان پرتنش، مجموعهای از دشنام، کنایههای تحقیرکننده، بیاعتبارسازی شخصی و بازیهای زبانی مبتنی بر حمله است. در این شیوهی سخن گفتن، موضوع گفتوگو «مسئله» نیست؛ بلکه «شخص» است. اثر مورد انتظار این زبان، نه قانع کردن، بلکه حذف و سرکوب طرف مقابل است.
ویژگیهای اصلی این زبان:
حمله به شخصیت به جای پرداختن به استدلال
مثالهایی از این دست عبارتاند از: «بیسواد بالفطره»، «شارلاتان مکار»، «حضرات پرمدعا».
تبدیل بحث به جدال احساسی
باعباراتی مانند «رگهای گردنتان را بیرون نیاورید» و یا «افرادی که برآشفته میشوند پیش از نوشتن، کمی آب بنوشند» تلاش میکنند بحث را از سطح فکر به سطح احساسات بکشانند.
خودنمایی زبانی و قلدری گفتاری
نمونههایی مانند «این گوی و این میدان بسم الله!»، «وقت طلاست، زر مفت نزنید» یا «ابله هستند و به شدت بیسواد» دیالوگ را با لحنی نمایشی هدایت میکنند.
تحقیر طبقاتی و لمپنیسم آشکار
در اینجا، گوینده خود را در جایگاه بالاتر قرار میدهد و طرف مقابل را به طبقه، فرهنگ یا گروهی با ارزش پایینتر نسبت میدهد. مثالها: «کدام قبرستون درهای قایم شدهاید؟»، «عربدهکش بیمایه»، «تو اصلاً در حد بحث نیستی»، «میخواهم بدانم آن خا... ه. دارانی که خیال میکنند...».
در همهی این موارد، گفتوگو به جای آنکه مسیر روشنسازی و تفکر را طی کند، به عرصهی نمایش قدرت و حذف دیگری تبدیل میشود.
گفتوگویی که به توهین کشیده شود، از همان ابتدا دیگر گفتوگو نیست. ما فقط با حفظ احترام و رعایت ادب در بیان اختلاف نظر، میتوانیم فضایی بسازیم که در آن شنیدن و فهمیدن دیگری ممکن شود و گفتگو به جای میدان تنش، به بستری برای رشد مشترک تبدیل گردد.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
یافتن علّتها در خاستگاهشان
مجدّدا دروود بر آقای سعدی گرامی،
توضیحی دیگر.
معمولا من برای تفهیم بعضی از مسائل مهم در درجه اول به تجربیات خودم استناد میکنم و سپس تجربیات دیگران و در صورت ضرورت به حکایتهای راهگشانده از آثار نویسندگان و شاعران و متفکّران و هنرمندان جهانی به طور کلّی.
1- این حکایتی که میکنم، شخصا تجربه اش را داشته ام و ذکر آن را مفید میدانم. ماجرا از این قرار است که در خانواده یکی از اقوام ما، کشمکش عجیبی بین دو نفرشان پیش آمده بود که با همدیگر نسبت داشتند. بارها این دو نفر با یکدیگر دعواهای مفصل و عجیبی کرده بودند و من خبرش را داشتم. یکی از این طرفین را من خوب میشناختم و انسان معقول و سنگین و فهیم و آرامی بود. دیگری را زیاد نمیشناختم امّا وصفش را زیاد شنیده بودم از زبان اقوامم. یه روز من کنجکاو شدم ببینم اینها چرا اینقدر خصومت دارند با همدیگر، ته و توی قضیه را که در آوردم، مخم سوت کشید؛ ولی به هیچکس چیزی نگفتم. تا اینکه یه روز همون قوم و خویشمون سراغ من آمد و پیچید به پاچه من که تو چیزهایی میدانی که دیگران نمیدونندو سکوت کرده ای در قبال این فلان فلان شده. من حقیقتش را بخواهید، خودم را به کوچه علی چپ زدم، چونکه میهراسیدم حقیقت را به او بگویم و عواقبش فاجعه بار باشند. ولی او ول کن نبود، گفت تا به من نگی مسئله چیه، من راحتت نمیذارم. منم اول ازش پرسیدم، چقدر شهامت داری، حقیقت را تاب بیاری؟. جواب داد، آنقدر که زمین کوهها را. منم رک و پوست کنده به او گفتم، علتّ خصومت و نفرت و اینهمه جنگ و دعوای فلانی با تو سر اینه که «زنت خوشگله، مهربونه، خوش مرامه، دو تا بچّه مثل دسته گل داری و زندگی ات خوبه». یک دفعه دیدم آرام شد. حس کردم الان سکته کند. ترسیدم. ولی دیدم آرامه آرامه. تو گویی آب سردی بر آتشی ریخته باشند. چند لحظه ای نشست و بعد بلند شد خداحافظی کرد و رفت. من همش نگران بودم که مبادا اتّفاق ناگواری بیفتد. چند صباحی گذشت و دیدم هیچ گزارشی و خبری دیگه از دعوا و مرافعه فلانی و فلانی نیست. تقریبا یک ماهی گذشت. من نگران شدم زیاد. رفتم سراغ منزل پدر و مادرش و زنگ خونه را زدم و مادرش آمد دم در. عذر خواهی کردم و پرسیدم «امیر» را خیلی وقته ندیدم، فرصتم نکردم برم منزلشون. یه کاری داشتم باهاش. شما خبر دارید از ایشون.؟. جوابم داد. امیر، یه دو هفته ای میشه که برا همیشه رفته شیراز با همسر و بچه هاش و گویا آنجا با یه نفر شرکت راه انداخته و شریکند. من خداحافظی کردم گفتم بعدا دوباره مزاحمتون میشم. در طول راه، از یک طرف خیلی خوشحال بودم که ا محل دور شده بود، از طرف دیگر، دلم میخواست بدانم در مغزش چه تحوّلی صورت گرفته و در باره من چی فکر میکنه. از این ماجرا حدود ده ماهی گذشت و یه روز که از محل کارم برمیگشتم، دیدم یه نفر از پشت، مرا صدا زد. برگشتم دیدم که امیر است. به من گفت وقت داری بریم یه جا رستوران. من زیاد اینجا نمیتونم بمونم و پس فردا برمیگردم. رفتیم و نشستیم و من چیزی ازش نپرسیدم تا خودش سر صحبت را باز کرد. گفت. من اگه در عمرم از یه انسان، صداقت دیده باشم، خودت هستی. اگه همه مثل تو بودند و حقیقت را به آدم میگفتند، دنیا اینطور نبود.
من این مثال را آوردم تا بر یه نکته ای تاکید کنم. اینکه خیلی وقتها ما آدمها در جایی دنبال «دلیل و علّت» میگردیم که اصلا هیچ نشانه ای از علّتها و دلایل در آنها پیدا نیست. ریشه خیلی از رفتارها و کنشها و واکنشهای آدمها را باید در جاهایی عمیقتر و اساسی تر جست و جو کرد؛ نه در آنچه که به ظاهر به حیث علّت و دلیل، رایج و شایع و ورد زبان آدمهاست. طرف میخواهد مثلا علّت سیلاب راه افتادن را پیدا کند؛ میرود به صحرا و برهوت شنزار و دنبال علّت سیلاب میگردد به جای آنکه برود در کوهستانها و قله های پوشیده از برف. مشکل جامعه ایرانی را من سی سال است که در باره اش میگویم و مینویسم و مستدل اثبات میکنم که ریشه هایش در «اسطوره فریدون و پسرانش» تبلور پیدا کرده است و ما بیخود در بیرون از این دایره، دنبال علّت پراکندگی گرایشهای سیاسی و مدّعی اپوزیسیون میگردیم.
من در همین سایت ایران گلوبال، نمیگویم فقط با فردی مثل «فرّخ نگهدار»، ولی با آدم شناخته شده ای مثل آقای «احمد پورمندی» و خیلیهای دیگر بارها گفت و شنود انتقادی در پای مطالبشان داشتم. من رک و پوست کنده ، یه بار به آقای پورمندی گفته بودم که من مرد عرصه سیاست نیستم و ادّعایی هم ندارم. ولی شما که ریشتان را در دنیای سیاست سفید کرده اید و مدام دنبال سیاست هستید، آیا دلیل متّقن و مستدل دارید که چرا حاضر نیستید با شاهزاده رضا پهلوی و دیگر گرایشهای لیبرالی و مصدّقی و امثالهم گرداگرد یک میز بنشینید و در باره مسائل حادّ مملکت، گفت و شنود کنید و به یه راه حلّی برسید؟. چرا فقط چسبیده اید به میر حسین موسوی و خیال میکنید معجزه خواهد کرد؟. تمام مقالات و مطالب من در پای صحبتهای ایشون در دسترس هستند. ولی آقای «پورمندی» به جای پاسخ درخور و تلاش برای تجدید نظر در ذهنیّت خودشان، آمدند و کلا میدان صحبت و گفت و شنود را ترک کردند. مسئله اینه که آقای پورمندی، ذهنیّت شخصی و ایدئولوژی را بر درایت و فهم و شعور و منطق و استدلال، ارجحیّت میدهد؛ طوری که حتّا حاضر نیست رفیق روزگاران همرزمی اش را که آقای «ابوالفضل محقّقی» است و از راه دور آمده، ببیند و به او بگوید بعد از برنامه ات، یه سری بیا پیش من، آبجو تگری بایری بزنیم و موقتا بحث سیاست را تعطیل کنیم در آرزوی روزهایی بهتر و عالیتر برای مردم میهنمون. ولی ایشون ترجیح دادند که در همان موضع، مرغ یه پا داره، بمانند و به دوست دیرینش دهن کجی کنه؛ آنوقت شما انتظار دارید که امثال ایشون، پای میز گفت و شنود بنشینند؟. من در همین سایت ایران گلوبال رک و پوست کنده و با احترام به «فرّخ نگهدار» گفتم که من نه از شما نفرت دارم، نه محبتی به شما دارم. من شما را نه شخصیّت سیاسی میبینم و نه به حیث کنشگر سیاسی به رسمیّت میشناسم. از او حسب مطلبی که نوشته بود، پرسیدم که آیا به نظر شما، حکومت فقاهتی، طبق قوانین حقوق بشر، حکومتی به حقّ و برگزیده مردم ایران در جامعیّت وجودی است ؟. اگر آری، لطفا دلایل خودتان را مستدل توضیح دهید. اگر حکومتی جبّار و ناحقّ است، باز دلایل خود را توضیح دهید که چرا ناحقّ است.
امّا آقای «نگهدار» که خودش را یه کنشگر میشناسد و قرار است که اگر در موضع قدرت و اقتدار قرار گیرد، سرنوشت شما و مرا و بقیه مردم ایران را به سهم خودش رقم بزند، لام تا کام حرفی نزد و همچنان همه جا همان روال رفتاری و کرداری و گفتاری خودش را کما فی السّابق تا کنون ادامه داده است. سئوال من از شما آقای سعدی این است که انسانهایی که از میدان گفت و شنود میگریزند و حاضر نیستند مسئولیّت مطالب خودشان و رفتار و مواضعشان را به عهده بگیرند، آیا مستعد گفت و شنود و آموختن هستند؟. محال است شما در جایی مطلبی از من دیده باشید و کسانی نظراتی در پای مقالاتم نوشته باشند و من جواب آنها را نداده باشم. امکان نداره. همه میدانند که من، سفت و سخت پاسخ میدهم، حتّا به آنانی که با نامهای مستعاری پرت و پلا و بیراهه گویی حواله میدادند و میرفتند. این مسئله را فعلا بگذاریم کنار و بچسبیم به یک امتحان دم دست برای به محک زدن آنانی که شما و امثال شما تصوّر میکنید، چیزی حالیشون است و مثالا اهل گفت و شنود. بیاید به آقایان«مهدی خلجی، عبدالکریم سروش، اکبر گنجی و چند تایی دیگر در همین رده» پیشنهاد کنید که فردی به نام «فرامرز حیدریان» مایل است با شما در باره موضوعی به نام «آمر قتل و مشتقاتش در قرآن»، گفت و شنود کند. آقای سعدی گرامی، اگر شما توانستید، یه نفر از میان این مدّعیون را پیدا کنید که حاضر باشد با دلاوری و رادمنشی به چنین بحثی گام پیش بگذارد، من تضمین میکنم که وضعیّت فعلی ایران در کوتاهترین فرصت ممکن، متحوّل خواهد شد و ما راه دیگری را در جامعه مان در کنار همدیگر طی خواهیم کرد. مثل همیشه تاکید میکنم: این گوی و این میدان!
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
اخلاق بیعمل همان بیاخلاقی در لباس منطق
.
جناب سعیدی
در ظاهر از ادب و گفتوگو و احترام مینویسید اما در عمل با همین واژهها دیوار میسازید میان خود و دیگران. نوشتههای شما نه دعوت به گفتوگوست بلکه توجیهی برای فرار از پاسخگویی است.
جناب حیدریان درست گفت از بفرمایید تا بتمرگید فاصلهای نیست. وقتی کسی بارها از گفتوگو گریخته و همچنان در نقش معلم اخلاق باقی مانده طبیعی است که مخاطب ادب را کنار بگذارد و فریاد بزند. خستگی مردم از جنس بیفرهنگی نیست از جنس خیانت روشنفکرانی است که نیم قرن است حرف میزنند و هیچ کاری نمیکنند.
شما و همفکرانتان با کلمات بازی میکنید تا جای زخمها را پنهان کنید. از خشونت زبانی حرف میزنید اما خشونت فکری و تحقیر مردم در نوشتههایتان را نمیبینید. این همان اخلاق بیاخلاقان است اخلاقی که پشت نقاب احترام پنهان میشود تا وجدان عمومی را بیحس کند.
جناب حیدریان درست اشاره کرد اگر اپوزیسیون ما اهل گفتوگو و صداقت بود جمهوری اسلامی حتی یک سال دوام نمیآورد. امروز هم مشکل همان است جماعتی که به جای مسئولیت در پناه نقد دائمی پنهان میشوند و چون کاری از دستشان برنمیآید کار دیگران را هم بیاعتبار میکنند.
شما از عمل بدون فکر سخن گفتید اما فراموش کردید که فکر بدون عمل خود مرگ عقل است. مردم ایران دیگر گوششان از این نسخههای بیعمل پر است. نسل امروز نه به موعظه گوش میدهد و نه به منبر گفتوگو بلکه عمل را میخواهد اتحاد را میخواهد رهایی را میخواهد. کسانی که از فراز منبر اخلاق به مردم خشمگین درس ادب میدهند همانهایی هستند که سالها پیش با سکوت و تفرقه این حکومت را بر مردم تحمیل کردند.
به قول جناب حیدریان در جامعهای که منطق و استدلال کار نمیکند مردم حق دارند عبید زاکانی شوند. فریاد و طعنه این ملت نه بیفرهنگی بلکه آخرین شکل گفتوگو با کسانی است که جز نصیحت چیزی برای عرضه ندارند.
اخلاق واقعی در صداقت و مسئولیت است نه در واژههای صیقلی. تا وقتی اخلاق سپر بیعملی باشد گفتوگو هم چیزی جز نمایش نخواهد بود.
اخلاق بی اخلاقان!
دروود بر آقای سعدی گرامی،
صحبتی برای همچنان پشت گوش انداختنهای متوالی1
این صحبتی که میکنم، مخاطبم فقط شما نیستید؛ بلکه کل کسانی هستند که مثل شما در حرف و قلم معتقدند؛ ولی در کردار و رفتار، خلاف ادّعاهایشان عمل میکنند.
1- از قدیم الایّام گفته اند که «بفرما و بنشین و بتمرگ»، هر سه یه معنا دارند. فقط کاربرد آنها و مخاطب آنهاست که نشان میدهد چرا و به چه دلیل «بفرمایید»، درجه به درجه نزول کرده و به بتمرگید نبدیل شده است. اگر کسانی که بیآیند و ادّعای گفتگو کنند، امّا هنر گفت و شنود را نه تنها ندانند؛ بلکه حقیقت مطلق خود را بخواهند تنها نسخه ازلی و ابدی راه زندگی به دیگران تحمیل کنند بدون هیچ استدلال و منطقی؛ آنگاه بحث از گفتگو کردن، به شوخی بی مزه میماند که هیچکس را به خنده نمی اندازد حتّا همان به قول ترکها، «مرغ پخته» را. شما میتوانید در طول زندگی فردی خودتان از دوران جوانی تا مرگروزتان به دهها مذهب و دین و ایدئولوژی و نظریّه و غیره و ذالک ایمان بیاورید و از آنها بگسلید. این مسئله به هیچ احدی مربوط نیست و مسئله ای کاملا شخصیست و حقّ مسلّم شماست. امّا وقتی که قرار است ما در جامعه ای در کنار یکدیگر زندگی کنیم و روزگار با هم در جامعه به سر بریم؛ آنگاه من به عقیده و اعتقادات و دین و مذهب و ایدئولوژی و نظریّه علمی قلمداد شده شما، اصلا و ابدا محتاج نیستم؛ بلکه «میزان و درجه فهم و شعور و تجربه و آگاهی و تخصّص» شما برای من مهم است؛ زیرا من فقط در چنین صورتیست که میتوانم از یک طرف با شما از در گفت و شنود درآیم و از طرف دیگر نه تنها از شما چیزی بیاموزم؛ بلکه شما نیز میتوانید از من چیزی بیاموزید و ما در آموختن از همدیگر بر شالوده گوشسپاری به سخنان همدیگر و سنجشگری و تعمبق در باره سخنهای یکدیگر میتوانیم به «مخرج مشترکی» برای فرض کنیم رسیدگی به فلان موضوع اجتماعی و کشوری یا هر چیزی دیگر دست پیداکنیم. امّا من در گفتگوی فرضی شما اگر در همان گام نخست تشخیص بدهم که اعتقادات شما، فهم و شعور و تخصّص و غیره شما را «آلت خودش» کرده باشد و جنابعالی مغلوب و ذلیل و توسری خور اعتقادات و اصول ایدئولوژی و نصوص دین و مذهب و تابع تشکیلات و فرقه و سازمان و قوم و قبیله و اتّحادیّه و غیره و ذالک خودتان هستید، آنگاه نه تنها هیچ بحثی و گفت و شنودی بین ما ایجاد نمیشود؛ بلکه اعتقادات شخصی شما به حیث دلایل کافی دم دست هستند که چرا باید از آدمهای اسیر و ذلیل و حقیر شده در چنگال نصوص مذهبی /دینی و اصول ایدئولوژیکی فاصله گرفت و به سنجشگری آنها همّت بی شائبه کرد به این امید که انسان مغلوب و ذلیل شده ایدئولوژی و نصوص مذهبی و دینی از انتقادها و سنجشگریهای مستدل تاثیر پذیرد و در خودش تحوّلی اساسی را ایجاد کند و به جای آنکه عقایدش و نصوص مذهب و اصول ایدئولوژی، مالک وجودی او باشند؛ عکس قضیه اتّفاق افتد و شخص او، مالک و حاکم و فرمانفرما بر اصول ایدئولوژی و نصوص دین/مذهب و غیره و ذالک خودش شود و بیاموزد که اعتقاداتش را در چهاردیوار خانه خودش جا بگذارد و فهم و شعورش را مشعل فرا راهش در بیرون از منزل و اجتماع در بغل گیرد.
2- ایران و کشورهایی همچون ایران به این دلیل به قعر ذلالت درغلتیدند، زیرا همانهایی که ادّعا و شعار «گفت – و -شنود» را پرچم تبلیغاتی خودشان کرده بودند و همچنان بیرق تبلیغاتی خود دارند، هیچگاه و هرگز معنای گفت و شنود را نه میدانستند نه در صدد آن بر آمدند که به واقعیّت پذیری اش، اقدام کنند. وقتی که فرض کنیم فردی مدّعو، مطلبی مینویسد و منتشر میکند و من می آیم و در پای مطلبش، پرسشهایی را طرح میکنم یا توضیحاتی و تذّکراتی را تحریر میکنم، انتظار من و احتمالا دیگرانی مشتاق، این است که طرف مقابل، نه تنها در باره توضیحات و پرسشهای من بیندیشد؛ بلکه در نگرش به مطالب آتی خود با تعمبق و احتیاط سخن بگوید. اگر واکنشی نشان ندهد و همچنان بر همان روال سابق خودش، قلم بزند و موضع بگیرد و چه بسا از در خشونت و پرت و پلاگوییهای کلّی و بی ربط برآید؛ آنگاه من نوعی به طرف مقابل هیچگاه نمیگویم «خواهش میکنم بفرمایید»؛ بلکه بار دوم خیلی مودّب، امّا محکم میگویم؛ «لطفا بنشینید». بار سوم اگر همچنان تکرار شود؛ دیگر نمیگویم «بفرمایید یا بنشیینید»؛ بلکه میگویم «پتمرگید»؛ زیرا مسئله دیگر شخصی نیست که بخواهم از آن بگذرم و ندید بگیرمش و راه خودم را بروم؛ بلکه مسله ای «ملّی و اجتماعی» است که من بخشی از آن محسوب میشوم و مربوط به سرنوشت خودم و خانواده ام و میهنم و غیره و ذالک میشود.
3- در همین سایت ایران گلوبال، من در پای مطالب اشخاص شناخته شده و «مدّعو و زنجیر پاره کن انواع و اقسام زندانها»، نظراتی را در باره مطالبی که نشر داده بودند، نوشتم بدون هیچ توهینی و تحقیری و غیره و ذالک. بعضی از آنها در صدد «توضیح یا پاسخ» بر آمدند که من مجدّدا به آنها پاسخ و توضیحاتم را به همراه پرسشهایی برای فراتر اندیشیدن مطرح کردم. به این امید که دیگران در ذهنیّات خودشان تجدید نظر کنند یا پاسخی معقول و استدلالی و ژرفاندیشده بدهند. امّا حقیقت این است که عکس قضیه اتّفاق افتاد؛ یعنی اینکه مدّعیون نه تنها در ذهنیّت خودشان هیچ تجدید نظری نکردند؛ بلکه بر مواضع خطا آمیز و بی منطق و استدلال خودشان با سر تقّی و لجاجت کودکانه و بلاهت علم نما مقاومت کردند و همچنان بر همان روال سابق اسب خود را راندند. در اینگونه مواقع و وضوع و آشکار شدن رفتار و مواضع دیگران، من به «بلاهت و بیسوادی و اغراض آنها» فوری پی میبرم. از این لحظه به بعد، چنان مدّعیانی هرگز مخاطبی برای من به حیث «طرف گفت و شنود» محسوب نمیشوند؛ بلکه هوچیگران و شیّادان و شارلاتانها و جاه طلبانی محسوب میشوند که حقیقت تلقینی خود را «عین علم محض» میدانند و تحمیل آن را به دیگران، واجب کفایی. همین جاست که من فریادم از ادّعاهاشون به آسمان بلند میشود؛ زیرا در جایی که منطق و استدلال، هیچ کاربردی نداشته باشد، حتّا انسان ژرف اندیش و ظریف گویی مثل «شمس الدّین حافظ» به «وقیحی رادمنش و سخت ریشخند کن و تحقیرگر همچون عبید زاکانی» تبدیل میشود.
4- نخیر آقای سعدی گرامی!. مشکل از آنانی نیست که به جای «بفرمایید بنشینید»، فریاد میزنند، «بتمرگید»، بلکه مشگل از مخاطبینی است که دلیر و رادمنش و مسئول نیستند و وقتی در میدان موضوعات وطنی، کم می آورند و خودشان را در موضع ضعف کامل میبینند و از مسئولیّت با تمام نیرویی که دارند، میگریزند و به مظلوم نمایی و مصدر نصیحت و گلایه و معلّم ادب و اخلاق شدن تبدیل میشوند تا حریفهای قویمایه را از این طریق ایزوله و شانتاژ و از میدان بیرون برانند و فقط چهار نعله به دنبال مقاصد و نیّات خود باشند؛ دیگه نمیشه قصّه عاشقانه برایشان خواند. نخیر آقای سعدی گرامی، اگر کسانی که نام خودشان را «اپوزیسیون» گذاشته اند، اهل «گفت – و – شنود» بودند، آخوندها هرگز نمیتئوانستند یک سال نیز بر ایران حکومت کنند؛ چه رسد به نیم قرن تمام و احتمالا همانطور که سیّد علی گدا گفت» « به یُمن اپوزیسیون آچمز و صمّ بکم ملصّق به پرچم گفت و شنود و امدادهای الهی»، قرنهای قرن، دوام خواهد آورد. دوام حکومت فقاهتی محصول رفتار و گفتار و کردار آنانیست که نیم قرن است از «دیالوگ/گفت – و شنود» حرف میزنند؛ امّا شهامت آن را ندارند که با رقیبان سیاسی خود، گرداگرد میز گفتگو بنشینند. در حقّ چنین طیفهایی اگر شبانه روز، بزرگانی مثل «سوزنی سمرقندی، عبید زاکانی، ایرج میرزا، عمعق بخارایی و امثال اینها» هجویّات و تحقیرات حواله دهند، حقّشان است؛ زیرا حضرات در رفتار و گفتار و کردار، نیم قرن است که «بلاهت و حماقت» به صدها فرم، اثبات کرده اند و هرگز خردلی شعور و فهم و درایت و مسئولیّت از خود بروز نداده اند. همین
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان