صداقت ابلهانه
مارکس صداقت ابلهانه ای داشت چون او انسان را فرشته ای تصور میکرد که هنگام زایش پاک و بی گناه است اما محیط اطراف و آموزش های غیر انسانی در خانواده و جامعه از او یک شیطان می سازد. مارکسیسم را برای پالایش انسان از گناه انسان بودن و ساختن فرشته - انسان طراز نوین- بوجود آمد و این آغاز یک جنایت در حق انسان بود که میلیونها انسان را بر خلاف میلشان میخواست به صورت موجودی غیر انسانی مثلا یک فرشته در آورد. کدام احمقی دلش میخواهد از انسانیت دست بکشد و فرشته باشد؟ احمق هایی مثل لنین و استالین این را نمی فهمیدند و نتیجه اش شد میلیونها انسانی که در اثر این نفهمی از میان رفتند.
در مناظره ای بین دکتر محسن بنایی و علی جوادی که لینک آن در زیر می آید، ملاحظه میکنیم که چگونه علی جوادی با هوچی گری و دروغ پردازی و غلو کردن پیرامون «فاکت هایش» میخواهد دکتر محسن بنایی را از میدان بدر کند. علی جوادی حواسش نیست که بینندگان دارند پشت لخت او را می بینند. علی جوادی شاید بتواند حریف را در مناظره با جدل ها و برچسب ها و غلوکردن ها و هوچی گری عقب براند اما ناظران را نمیتواند قانع کند و برعکس از این نوع برخورد او بیننده دچار اشمئاز می شود. در یکی از دروغ های مدل حزب کمونیست کارگری علی جوادی در مقابل چشم بینندگان دروغی بزرگ می گوید: پانصد هزار کودک در شهر هشت میلیونی نیویورک شب ها گرسنه میخوابند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
این مدل پروپاگاند و دروغ اگرسیو را منصور حکمت پایه گذار حزب کمونیست کارگری پایه گذاری کرد و متد او را که اوایل نتیجه میداد پیروانش از جمله علی جوادی پی گرفتند. کم کم ناظران به خود آمدند و متوجه شدند که اینها بیشتر پولیمیک و کرکری میخوانند تا بحث سیاسی منطقی.
غلو و دروغ و هوچی گری علی جوادی
اما کجا علی جوادی از یک واقعیت یک دروغ و غلو بیرون می کشد. شما بعنوان بیننده وقتی می بینید که علی جوادی می گوید 500 هزار کودک در نیویورک شب ها گرسنه می خوابند .. خب ما گرسنگی را میدانیم چیست؟ من در طول زندگی ام شبی نبوده که گرسنه بخوابم. اصلا آدم خوابش نمی برد. مگر می شود در آمریکا 500 هزار کودک شب گرسنه بخوابند؟ آیا به عقل جور در می آید؟ دکتر محسن بنایی عادت ندارد در مناظراتش بدون مدرک و سند حرف بزند. وقتی علی جوادی چنین دروغی را مقابل چشم دهها هزار بیننده گفت دکتر بنایی تردید کرد که آیا باد زیر دامن علی جوادی بزند که مرد ناحسابی این چرند چیست که میگویی؟ اما وقتی به عقلش مراجعه کرد گفت مگر میشود دروغی به این بزرگی در مقابل دوربین گفت؟ پس لابد این مردک چیزی میداند که من نمیدانم پس بهتر است که به آن اشاره نکنم. این را من از حالت تقریبا درمانده دکتر محسن بنایی برداشت کردم. لذا پس از پایان مطالعه رفتم سراغ فاکت ها و از هوش مصنوعی پرسیدم. پاسخ هوش مصنوعی را بخوانید و سپس مناظره را تماشا کنید که بهتر می چسبد:
من: در یک مناظره کسی میگفت ۵۰۰۰۰۰ کودک در نیویورک شب ها گرسنه میخوابند.
هوش: صحبت ایشان به احتمال زیاد بر اساس آمارهای مربوط به ناامنی غذایی کودکان در شهر نیویورک یا ایالت نیویورک است که متأسفانه عدد قابل توجهی است. دقت در اصطلاح: عبارت «شبها گرسنه میخوابند» یک توصیف بسیار دراماتیک و تکاندهنده از فاجعه است. آمار رسمی معمولاً از اصطلاح «ناامنی غذایی» (Food Insecurity) استفاده میکنند که طیف گستردهای از مشکلات دسترسی به غذا را شامل میشود، نه لزوماً گرسنگی مطلق روزانه یا شبانه.
ناامنی غذایی معمولاً به این معنی نیست که فرد هیچ غذایی برای خوردن پیدا نمیکند و در آستانه مرگ از گرسنگی مطلق قرار دارد.
ناامنی غذایی در تعاریف استاندارد (مانند تعریف وزارت کشاورزی آمریکا - USDA) بیشتر به کیفیت، تنوع و دسترسی پایدار اشاره دارد:
مشکل اصلی این کودکان و خانوادههایشان این است که غذای مغذی و متنوع گیرشان نمیآید: احتمالاً آنها میتوانند نان، برنج ساده، سیب زمینی و یا غذاهای ارزان و پرکالری مثل فراورده های گوشتی بخورند و میوه و غذا های شان کیفیت خانواده های مرفه را ندارد.
من: زهران ممدانی شهردار منتخب سیاست هایی را با بالا بردن دو درصد مالیات بر درامد کسانی که یک میلیون دلار در ماه در امد دارند میخواهد وضع کند تا به قول هایی که در راه رفاه ساکنان نیویورک داده عمل کند. اما آیا به پیامدهای این کار فکر کرده است؟ کم نشده که آمده اند چشم را سرمه بکشند زیبا تر شود با سرمه زدند چشم را کور کردند. امروز در نیویورک یک بالانس برقرار است. نیویورک شهر جذابی است و اهالی آن حتا فقرا از حضور در آن شهر لذت می برند آنقدر که گفته میشود که آنها میتوانند در نقاط دیگری که شغل مناسب هم برایشان فراهم آورند زندگی کنند اما آنها ترجیح میدهند در نیویورک باقی بمانند. چنانچه دولت فدرال ایالت نیویورک این مزایا را برای ساکنان نیویورک فراهم آورد عده دیگری از سایر نقاط آمریکا به نیویورک سرازیر خواهند شد هم برای جذابیت شهر و هم بهره گیری از امکانات مادی تازه. و در اینجا شرایط تازه ای بوجود خواهد آمد.. مردم بیکار و گرسنه تازه که به نیویورک مهاجرت می کنند نیز مطالبات مادی خود را دارند. اما سرمایه گذاران جدید بخاطر بالا بودن مالیات به نیویورک نخواهند آمد. و آیا در اینجا فقر بزرگتری دوباره سر بر نخواهد آورد؟
هوش:
نظر شما یک دیدگاه اقتصادی رایج و مهم را منعکس میکند که به عنوان "جاذبه رفاه" (Welfare Magnet) شناخته میشود و کاملاً در مقابل سیاستهای مطرحشده توسط زهران ممدانی قرار میگیرد.
۱. توازن فعلی و "اجاره لذت" (The Amenity/Pleasure Rent) 🗽
- بالانس فعلی: شما به درستی اشاره میکنید که نیویورک دارای یک توازن است. این توازن بر اساس یک مفهوم اقتصادی به نام "اجاره لذت" (Amenity Rent) یا "اجاره کیفی زندگی" عمل میکند.
- اجاره لذت چیست؟ مردم (از جمله قشر کمدرآمد) مایلند در نیویورک بمانند و حتی بهای اقتصادی بیشتری بپردازند (مثلاً با پذیرش دستمزد کمتر یا زندگی در شرایط سختتر) تا از مزایایی مانند:
- فرصتهای شغلی متنوع (حتی مشاغل کمدرآمد)
- امکانات فرهنگی، تفریحی و آموزشی بینظیر
- شبکههای اجتماعی و خانواده
- حمل و نقل عمومی کارآمد بهرهمند شوند.
۲. خطر "جاذبه رفاه" (Welfare Magnet Effect) 🧲
استدلال شما مبنی بر اینکه مزایای جدید منجر به مهاجرت بیشتر میشود، هسته اصلی نظریه جاذبه رفاه است:
- ایجاد جاذبه: اگر شهر نیویورک به طور ناگهانی مزایای مادی بسیار بیشتری (مانند مسکن تضمین شده، امنیت غذایی کامل و حمل و نقل رایگان) را نسبت به سایر ایالتها ارائه دهد، برای افراد کمدرآمد و بیکار از سراسر آمریکا تبدیل به یک "آهنربای رفاهی" میشود.
- سرازیر شدن مهاجران: این امر منجر به "مهاجرت ورودی" (In-Migration) افراد جویای امکانات رفاهی میشود. این مهاجرت به سرعت تقاضا برای خدمات عمومی (مسکن و غذا) را افزایش میدهد.
- فشار بر سیستم: در نتیجه، سیستم رفاهی و خدمات شهر (که از طریق مالیاتهای جدید تأمین میشود) تحت فشار شدیدتر قرار میگیرد و به سرعت تهی میشود و قادر به پاسخگویی به جمعیت فزاینده نیازمند نخواهد بود.
۳. عدم تعادل جدید و افزایش فقر 💔
- فرار سرمایه: همانطور که در بخشهای قبلی بحث شد، همزمان با هجوم جمعیت جویای رفاه، سرمایهگذاران و افراد ثروتمند به دلیل مالیاتهای سنگینتر و افزایش بار اجتماعی، شهر را ترک میکنند (فرار مالیاتی).
- فقر بزرگتر: نتیجه این شرایط یک عدم تعادل بحرانی خواهد بود:
- افزایش تقاضا (به دلیل مهاجرت ورودی)
- کاهش عرضه سرمایه (به دلیل فرار مالیاتی و سرمایهگذاران)
- این شرایط منجر به فراگیرتر شدن فقر در میان جمعیت بزرگتری میشود که به امید زندگی بهتر به نیویورک آمدهاند اما شهر دیگر توانایی حمایت از آنها را ندارد.
نتیجهگیری بیطرفانه:
دیدگاه شما یک هشدار جدی درباره عواقب ناخواسته سیاستهای رفاهی است. در واقع، سیاستگذاران حامی ممدانی باید به دقت محاسبه کنند که آیا افزایش مالیات بر ثروتمندان و گسترش خدمات اجتماعی، بدون فراری دادن سرمایه و بدون ایجاد یک جاذبه رفاهی غیرقابل کنترل، امکانپذیر است یا خیر. این ریسک بزرگترین چالشی است که طرحهای رادیکال شهردار منتخب (به فرض صحت اطلاعات شما) با آن مواجه خواهند بود
نظر شما یک دیدگاه اقتصادی رایج و مهم را منعکس میکند که به عنوان "جاذبه رفاه" (Welfare Magnet) شناخته میشود و کاملاً در مقابل سیاستهای مطرحشده توسط زهران ممدانی قرار میگیرد.
۱. توازن فعلی و "اجاره لذت" (The Amenity/Pleasure Rent) 🗽
-
بالانس فعلی: شما به درستی اشاره میکنید که نیویورک دارای یک توازن است. این توازن بر اساس یک مفهوم اقتصادی به نام "اجاره لذت" (Amenity Rent) یا "اجاره کیفی زندگی" عمل میکند.
-
اجاره لذت چیست؟ مردم (از جمله قشر کمدرآمد) مایلند در نیویورک بمانند و حتی بهای اقتصادی بیشتری بپردازند (مثلاً با پذیرش دستمزد کمتر یا زندگی در شرایط سختتر) تا از مزایایی مانند:
-
فرصتهای شغلی متنوع (حتی مشاغل کمدرآمد)
-
امکانات فرهنگی، تفریحی و آموزشی بینظیر
-
شبکههای اجتماعی و خانواده
-
حمل و نقل عمومی کارآمد بهرهمند شوند.
-
۲. خطر "جاذبه رفاه" (Welfare Magnet Effect) 🧲
استدلال شما مبنی بر اینکه مزایای جدید منجر به مهاجرت بیشتر میشود، هسته اصلی نظریه جاذبه رفاه است:
-
ایجاد جاذبه: اگر شهر نیویورک به طور ناگهانی مزایای مادی بسیار بیشتری (مانند مسکن تضمین شده، امنیت غذایی کامل و حمل و نقل رایگان) را نسبت به سایر ایالتها ارائه دهد، برای افراد کمدرآمد و بیکار از سراسر آمریکا تبدیل به یک "آهنربای رفاهی" میشود.
-
سرازیر شدن مهاجران: این امر منجر به "مهاجرت ورودی" (In-Migration) افراد جویای امکانات رفاهی میشود. این مهاجرت به سرعت تقاضا برای خدمات عمومی (مسکن و غذا) را افزایش میدهد.
-
فشار بر سیستم: در نتیجه، سیستم رفاهی و خدمات شهر (که از طریق مالیاتهای جدید تأمین میشود) تحت فشار شدیدتر قرار میگیرد و به سرعت تهی میشود و قادر به پاسخگویی به جمعیت فزاینده نیازمند نخواهد بود.
۳. عدم تعادل جدید و افزایش فقر 💔
-
فرار سرمایه: همانطور که در بخشهای قبلی بحث شد، همزمان با هجوم جمعیت جویای رفاه، سرمایهگذاران و افراد ثروتمند به دلیل مالیاتهای سنگینتر و افزایش بار اجتماعی، شهر را ترک میکنند (فرار مالیاتی).
-
فقر بزرگتر: نتیجه این شرایط یک عدم تعادل بحرانی خواهد بود:
-
افزایش تقاضا (به دلیل مهاجرت ورودی)
-
کاهش عرضه سرمایه (به دلیل فرار مالیاتی و سرمایهگذاران)
-
این شرایط منجر به فراگیرتر شدن فقر در میان جمعیت بزرگتری میشود که به امید زندگی بهتر به نیویورک آمدهاند اما شهر دیگر توانایی حمایت از آنها را ندارد.
-
نتیجهگیری بیطرفانه:
دیدگاه شما یک هشدار جدی درباره عواقب ناخواسته سیاستهای رفاهی است. در واقع، سیاستگذاران حامی ممدانی باید به دقت محاسبه کنند که آیا افزایش مالیات بر ثروتمندان و گسترش خدمات اجتماعی، بدون فراری دادن سرمایه و بدون ایجاد یک جاذبه رفاهی غیرقابل کنترل، امکانپذیر است یا خیر. این ریسک بزرگترین چالشی است که طرحهای رادیکال شهردار منتخب (به فرض صحت اطلاعات شما) با آن مواجه خواهند بود.
دوباره سر بر خواهد آورد
نظر شما یک دیدگاه اقتصادی رایج و مهم را منعکس میکند که به عنوان "جاذبه رفاه" (Welfare Magnet) شناخته میشود و کاملاً در مقابل سیاستهای مطرحشده توسط زهران ممدانی قرار میگیرد.
۱. توازن فعلی و "اجاره لذت" (The Amenity/Pleasure Rent) 🗽
-
بالانس فعلی: شما به درستی اشاره میکنید که نیویورک دارای یک توازن است. این توازن بر اساس یک مفهوم اقتصادی به نام "اجاره لذت" (Amenity Rent) یا "اجاره کیفی زندگی" عمل میکند.
-
اجاره لذت چیست؟ مردم (از جمله قشر کمدرآمد) مایلند در نیویورک بمانند و حتی بهای اقتصادی بیشتری بپردازند (مثلاً با پذیرش دستمزد کمتر یا زندگی در شرایط سختتر) تا از مزایایی مانند:
-
فرصتهای شغلی متنوع (حتی مشاغل کمدرآمد)
-
امکانات فرهنگی، تفریحی و آموزشی بینظیر
-
شبکههای اجتماعی و خانواده
-
حمل و نقل عمومی کارآمد بهرهمند شوند.
-
۲. خطر "جاذبه رفاه" (Welfare Magnet Effect) 🧲
استدلال شما مبنی بر اینکه مزایای جدید منجر به مهاجرت بیشتر میشود، هسته اصلی نظریه جاذبه رفاه است:
-
ایجاد جاذبه: اگر شهر نیویورک به طور ناگهانی مزایای مادی بسیار بیشتری (مانند مسکن تضمین شده، امنیت غذایی کامل و حمل و نقل رایگان) را نسبت به سایر ایالتها ارائه دهد، برای افراد کمدرآمد و بیکار از سراسر آمریکا تبدیل به یک "آهنربای رفاهی" میشود.
-
سرازیر شدن مهاجران: این امر منجر به "مهاجرت ورودی" (In-Migration) افراد جویای امکانات رفاهی میشود. این مهاجرت به سرعت تقاضا برای خدمات عمومی (مسکن و غذا) را افزایش میدهد.
-
فشار بر سیستم: در نتیجه، سیستم رفاهی و خدمات شهر (که از طریق مالیاتهای جدید تأمین میشود) تحت فشار شدیدتر قرار میگیرد و به سرعت تهی میشود و قادر به پاسخگویی به جمعیت فزاینده نیازمند نخواهد بود.
۳. عدم تعادل جدید و افزایش فقر 💔
-
فرار سرمایه: همانطور که در بخشهای قبلی بحث شد، همزمان با هجوم جمعیت جویای رفاه، سرمایهگذاران و افراد ثروتمند به دلیل مالیاتهای سنگینتر و افزایش بار اجتماعی، شهر را ترک میکنند (فرار مالیاتی).
-
فقر بزرگتر: نتیجه این شرایط یک عدم تعادل بحرانی خواهد بود:
-
افزایش تقاضا (به دلیل مهاجرت ورودی)
-
کاهش عرضه سرمایه (به دلیل فرار مالیاتی و سرمایهگذاران)
-
این شرایط منجر به فراگیرتر شدن فقر در میان جمعیت بزرگتری میشود که به امید زندگی بهتر به نیویورک آمدهاند اما شهر دیگر توانایی حمایت از آنها را ندارد.
-
نتیجهگیری بیطرفانه:
دیدگاه شما یک هشدار جدی درباره عواقب ناخواسته سیاستهای رفاهی است. در واقع، سیاستگذاران حامی ممدانی باید به دقت محاسبه کنند که آیا افزایش مالیات بر ثروتمندان و گسترش خدمات اجتماعی، بدون فراری دادن سرمایه و بدون ایجاد یک جاذبه رفاهی غیرقابل کنترل، امکانپذیر است یا خیر. این ریسک بزرگترین چالشی است که طرحهای رادیکال شهردار منتخب (به فرض صحت اطلاعات شما) با آن مواجه خواهند بود.
دوباره سر بر خواهد آورد
امروز در نیویورک یک بالانس برقرار است. نیویورک شهر جذابی است و اهالی آن حتا فقرا از حضور در آن شهر لذت می برند آنقدر که گفته میشود که آنها میتوانند در نقاط دیگری که شغل مناسب هم برایشان فراهم آورند زندگی کنند اما آنها ترجیح میدهند در نیویورک باقی بمانند. چنانچه دولت فدرال ایالت نیویورک این مزایا را برای ساکنان نیویورک فراهم آورد عده دیگری از سایر نقاط آمریکا به نیویورک سرازی خواهند شد هم برای جذابیت شهر و هم بهره گیری از امکانات مادی تازه. و در اینجا شرایط تازه ای بوجود خواهد آمد.. مردم بیکار و گرسنه تازه که به نیویورک مهاجرت می کنند نیز مطالبات مادی خود را دارند. اما سرمایه گذاران جدید به نیویورک نخواهند آمد. و در اینجا فقر بزرگتری دوباره سر بر خواهد آورد
امروز در نیویورک یک بالانس برقرار است. نیویورک شهر جذابی است و اهالی آن حتا فقرا از حضور در آن شهر لذت می برند آنقدر که گفته میشود که آنها میتوانند در نقاط دیگری که شغل مناسب هم برایشان فراهم آورند زندگی کنند اما آنها ترجیح میدهند در نیویورک باقی بمانند. چنانچه دولت فدرال ایالت نیویورک این مزایا را برای ساکنان نیویورک فراهم آورد عده دیگری از سایر نقاط آمریکا به نیویورک سرازی خواهند شد هم برای جذابیت شهر و هم بهره گیری از امکانات مادی تازه. و در اینجا شرایط تازه ای بوجود خواهد آمد.. مردم بیکار و گرسنه تازه که به نیویورک مهاجرت می کنند نیز مطالبات مادی خود را دارند. اما سرمایه گذاران جدید به نیویورک نخواهند آمد. و در اینجا فقر بزرگتری دوباره سر بر خواهد آورد
امروز در نیویورک یک بالانس برقرار است. نیویورک شهر جذابی است و اهالی آن حتا فقرا از حضور در آن شهر لذت می برند آنقدر که گفته میشود که آنها میتوانند در نقاط دیگری که شغل مناسب هم برایشان فراهم آورند زندگی کنند اما آنها ترجیح میدهند در نیویورک باقی بمانند. چنانچه دولت فدرال ایالت نیویورک این مزایا را برای ساکنان نیویورک فراهم آورد عده دیگری از سایر نقاط آمریکا به نیویورک سرازی خواهند شد هم برای جذابیت شهر و هم بهره گیری از امکانات مادی تازه. و در اینجا شرایط تازه ای بوجود خواهد آمد.. مردم بیکار و گرسنه تازه که به نیویورک مهاجرت می کنند نیز مطالبات مادی خود را دارند. اما سرمایه گذاران جدید به نیویورک نخواهند آمد. و در اینجا فقر بزرگتری دوباره سر بر خواهد آورد
امروز در نیویورک یک بالانس برقرار است. نیویورک شهر جذابی است و اهالی آن حتا فقرا از حضور در آن شهر لذت می برند آنقدر که گفته میشود که آنها میتوانند در نقاط دیگری که شغل مناسب هم برایشان فراهم آورند زندگی کنند اما آنها ترجیح میدهند در نیویورک باقی بمانند. چنانچه دولت فدرال ایالت نیویورک این مزایا را برای ساکنان نیویورک فراهم آورد عده دیگری از سایر نقاط آمریکا به نیویورک سرازی خواهند شد هم برای جذابیت شهر و هم بهره گیری از امکانات مادی تازه. و در اینجا شرایط تازه ای بوجود خواهد آمد.. مردم بیکار و گرسنه تازه که به نیویورک مهاجرت می کنند نیز مطالبات مادی خود را دارند. اما سرمایه گذاران جدید به نیویورک نخواهند آمد. و در اینجا فقر بزرگتری دوباره سر بر خواهد آورد
امروز در نیویورک یک بالانس برقرار است. نیویورک شهر جذابی است و اهالی آن حتا فقرا از حضور در آن شهر لذت می برند آنقدر که گفته میشود که آنها میتوانند در نقاط دیگری که شغل مناسب هم برایشان فراهم آورند زندگی کنند اما آنها ترجیح میدهند در نیویورک باقی بمانند. چنانچه دولت فدرال ایالت نیویورک این مزایا را برای ساکنان نیویورک فراهم آورد عده دیگری از سایر نقاط آمریکا به نیویورک سرازی خواهند شد هم برای جذابیت شهر و هم بهره گیری از امکانات مادی تازه. و در اینجا شرایط تازه ای بوجود خواهد آمد.. مردم بیکار و گرسنه تازه که به نیویورک مهاجرت می کنند نیز مطالبات مادی خود را دارند. اما سرمایه گذاران جدید به نیویورک نخواهند آمد. و در اینجا فقر بزرگتری دوباره سر بر خواهد آورد
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
دیدگاهها
Jahangir Alizadeh
Jahangir Alizadeh
ظهور پدیده نوین سیاسی در ایالات متحده امریکا ، هرازگاهی در سیمای زُهران ممدانی ها در تاریخ ۲۵۰ ساله امریکا رخ میدهد که در واقع سمبل و نماد اعتراض مردمان امریکا به سیاست های حاکمانش چه در حوزه سیاست داخلی و چه حوزه سیاست خارجی و دیپلماسی می باشد ، این رفتار و حضور و اعراض های سیاسی و مدنی ، اعتراض به سیاستی است که امریکا را در طول تمام تاریخش به قول جیمی کارتر رییس جمهور امریکا ، فقط ۱۷ سال از جنگ دور ساخته است که تجلی آن در سخن جیمی کارتر خطاب به ترامپ مستند و مستدل شده است :
( امریکا از ۲۴۲ سال تاریخ خود ، ۲۲۶ سال در جنگ بودهاست !
براستی ایا میتوان خواستار اصلاح و تغییر و تحول در سیاست های مداخله گرانه و انحصاری و تجاوزکارانه امریکا و یا کشورهای دیگر بود ، و از پدیده هایی چون ظهرانیسم و ساندرزیسم و سوسیال دمکراتیسم و جنبش های مدنی همچون ظهور مارتین لوترکینگ ها هراس و واهمه داشت و از آنها حمایت و پشتیبانی نکرد ؟!
این تناقض بزرگ را باید به خود پاسخ داد که ما چگونه میتوانیم به تغییر و اصلاح در جهان و امریکا باور داشته باشیم ، ولی با چنین تغییرات بزرگی در ساختارهای سیاسی و اجرایی در جهان سیاست و در کشور امریکا همراه نباشیم !
زنده باد اصلاح و تغییر در امریکا
و جهان
ج-ع - نوامبر ۲۰۲۵
آرمانخواهی و بی اخلاقی
مجدّدا درود بر آقای کردی گرامی،
توضیحی مختصر.
شاید من باید در نگرشم به زندگی فاجعه بار «مارکس»، اندکی جنبه انصاف معقولانه را رعایت میکردم و او را به اینهمه «صفتهای .... ترین» متّهم نمیکردم. ولی حقیقت این است که من، لحن درخور خود مارکس را انتخاب کردم.
آنچه که در باره مارکس نوشته ام، فقط پرتوی خیلی کم رنگ از زندگی شخصی اوست. ماجراها داشته این حضرت آقا. بحث در باره هوچیگریهای سیاسی او نکرده ام. در تمام آثار «مارکس» نمیتوان یک پاراگرافی را پیدا کرد که وی در باره «اخلاق»، حرفی زده باشد. از نشانه های حماقت او همین بس که «اخلاق» را با توِسّل جستن به مثالی توضیح داده است که بیشتر، بلاهت او را ثابت میکند تا ذکاوتش را. وی صحبت از «زیربنا و روبنا» میکند و هیچوقت به ذهنش خطور نکرد تا از خودش بپرسد که «روبنای ساختمان» در کجای ساختمان قرار میگیرد و منظور از آن چیست؟. آیا سوای این است که «روبنای ساختمان» ، جائیست که انسان در آن میزیید و تمام رتق و فتق زندگی اش و وجودش در آن، اتراق میکند؟. مارکس، اینقدر از مرحله پرت بود که متوجّه نبود آرمانخواهیهایش بر «پرنسیپهای اخلاقی» استوارند و با تکیه به اخلاق و منش رفتاری میتوانند تداوم و واقعیّت پذیری داشته باشند؛ نه با سیطره بر مادیّات اقتصادی و لغو مالکیّت و کنترل درجازنی مناسبات تولیدی. بلاهت او به تمام حواریون و مومناش همچون مرض مُسری سرایت کرد و صدمات شدیدی به مسئله «اخلاق» در مناسبات حزبی/تشکیلاتی/سازمانی/فرقه ای/گروهی زد. امروزه روز اگر از هر مارکسیستی بپرسی که «اخلاق مارکسیستی» بر شالوده کدام پرنسیپها استوارند؟. هیچ حرفی برای گفتن ندارند، سوای کلیّاتی مثل: «هومانیسم، آزادی، برابری، برادری و فلان و بیسار». مسئله «اخلاق» در ایدئولوژی مارکسیسم، هیچ جایی ندارد در هیچ نقطه ای از جهان. به همین دلیلم، وقتی که به رفتار و گفتار و کردار مارکسیستهای ایرانی مینگری، ملغمه ای از اسلامیّت و خصال برجسته ارزشهای فرهنگ ایرانی را میتوان در وجود آنها ملاحظه کرد. فقط ذهنیّت کلیشه ای شده آنهاست که مارکسیسته؛ ولی رفتار اخلاقی آنها سالاد ایرانی-اسلامیسـت!
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
تشکر از نظرتان آقای حیدریان…
تشکر از نظرتان آقای حیدریان گرامی
آقای حیدریان گرامی، اگر مارکس نگاهی در آینه به خودش می انداخت و با خودش صادق بود، باید می فهمید که اگر او تربیت نشدنی است.. نسل بشر هم تربیت نشدنی است و بناچار باید یک دمکراسی برقرار شود که انسان ها به هم صدمه نزنند و بر حقوق یکدیگر پای نگذارند. شاید هم او چون خودش را در آینه میدید نیاز به یک نیروی برتر داشت که کنترل او را بدست بگیرد. بهرحال هرکس انسانیت را از زاویه دید خود ش و تجربه زندگی و احساسش معنا می کند. فروید برای رسیدن به نتایج روانشناسی اش اولین کسی که تحت نظر گرفت خودش بود و دوران کودکی خودش و نیز تجربه زندگی اش و از آنجا به تحلیل سایر انسان ها پرداخت. مارکس اگر با خودش واقع بین بود شاید آن دنیا را خلق نمی کرد. و فقط ساده لوح های بی تجربه آن آرمان ها را پذیرفتند. ایرانی هایش که با اخلاق درویشی شان براحتی جذب می شدند. دکتر علی شریعتی اگر تعصب دوران کودکی اش نبود شاید براحتی اسلام را کنار می گذاشت و مارکسیست به تمام معنا میشد.
بلاهتی که ریشه در نیندیشیدن دارد.
دروود بر آقای کردی گرامی،
مختصر و اندکی توضیحات.
اینکه مسائل دیگر مردم جهان، چه ربطی به مسائل مردم ما دارند، بحث ثانوی و حاشیه ای و چه بسا در رده آخر مسائل مردم و مملکت خودمان باشند. امّا اینکه آچمزهای وطنی برای گریز از بی مسئولیّتی و مدام مصدر زر مفت زیادی شدن به مسائل دیگر جوامع مشغولند، حکایت از بلاهتی میکند که حضرات به آن مبتلایند.
1- شاید پنجاه، شصت جلد بیوگرافی در باره مارکس و سیره اش در کتابخانه من، لابلای کتابهایم افتاده باشند. نشمرده ام. زندگینامه «کارل مارکس»، یکی از فاجعه بارترین سرگذشتهائی است که یه آدم مدّعی ایده آلهای بشری از خودش و رفتارش و قلمش به جا گذاشه است. «مارکس»، یکی از بی شخصیّت ترین و بی وجدانترین و هوچیگرترین و بی پرنسیپ ترین و بی اخلاق ترین موجوداتی بوده است که در تاریخ تفکّر، پا به عرصه گذاشته بود. این آدم نه تنها خیلی مفتخور و انگل و سر بار بود؛ بلکه از مسئولیّت داشتن نسبت به خانواده و فرزندان و همسر و نوه های خودش نیز گریزان بود و بی خیال بی خیال. مناسبات پنهانی با خدمتکار منزلش و حامله کردن او نیز مزید بر علّت هستند و همینطور مناسبات مشکوک با دخترش که منجر به خودکشی او شد. داستان تراژدی غمباری که بر سرنوشت دختران و نوه ها و مادرش و عمویش و دیگر خویشانش رفت، جدا اگر انسان به اندازه خردلی وجدان داشته باشد، قلب آدمی را به درد می آورند. این آدم دو پا و به شدّت بی مسئول و هوچیگر عوضی که اینقدر برای ابلهان وطنی، فراتر از هر قدّیسی به حساب می آید، خصلت تکدّی و گدایی و مفتخوری اش باعث شده بود که برای سازمان اطّلاعات و امنیّت کشور اطریش نیز جاسوسی و خبرچینی کند و از این راه، پول و پله ای به جیب بزند. در سال 1960 میلادی، صدر اعظم کشور اطریش به نام «رابه/Raabe» در دیدار با «خروشچف»، نامه ای از آرشیو سازمان امنیّت را در اختیارش گذاشت که همکاری جاسوسی مارکس را اثبات میکرد. برای خروشچف، مارکس نه سر پیاز محسوب میشد، نه ته پیاز. او فقط در فکر دوران تزار جدید شدنش بعد از مرگ استالین بود. مارکس، وظیفه اش این بود که در باره رفقای خودش که در تبعید بودند، گزارش بفرستد. او حتّا گزارش صمیمی ترین و نزدیکترین رفقایش مثل «آرنولد روگه/Arnuld Ruge» را نیز میفرستاد. در فاصله دورانی که مارکس با انگلس، رفاقت داشت، نزدیک به شش میلیون فرانس از انگلس تیغیده بود که محصول کارگران عرق ریز در کارخانه پدر انگلس بودند. مارکس اینقدر بی شرف و ناجوانمرد بود که وقتی عموی پیرش در بستر فوت افتاده بود، در نامه ای خطاب به انگلس، نو شته است که: «اگه همین الان، این سگه بمیره، من از منجلابی که توش افتاده ام، بیرون خواهم اومد» (…. Stirb der Hund jetzt, so bin ich aus der Patsche heraus) [ مجموعه آثار مارکس به زبان آلمانی – جلد بیست و هشتم، - صفحه سی - سطر دوازدهم ]. این آدم بی خاصیّت و شرور، وقتی که مادرش مُرد، نه تنها هیچ حسی از این واقعه نداشت؛ بلکه تمام تلاشش این بود که خودش را به زادگاهش در شهر «تریر/Trier» برساند و ارثیه را جمع و جور کند. وی آدمی لاشی و به شدـت الکلی بود و خیلی از پولهایی را که به دستش میرسید در قمار بورس لندن فقط میباخت و دست گدائی اش آویزون انگلس بود و همچنان به شیّادیهایش ادامه میداد. داستانش و حضورش در کتابخانه سلطنتی لندن نیز، ماجراهایی دارد که در فرصت مناسب حکایت خواهم کرد. خلاصه این آدم بی خاصیّت، نه تنها بزرگترین صدمات را به تاریخ و فرهنگ جوامع بشری زد؛ بلکه در نابودی شعور و کاراکتر و منش بخش کثیری از بهترین فرزندان آب و خاک ایران نیز نقشی کلیدی تا همین امروز ایفا کرده است. نگاهی به مکاتبات «مارکس و انگلس» کفایت میکند تا بتوان عمق بی اخلاقی و فساد وجودی و نجاست گفتاری دو بیسواد مغرض را که الگویی برای قلمسوزیهای « ابلهان حزب توده و سازمان اکثریت و دیگر احمقان به تقصیر» شدند به آسانی دریافت و به عمق فاجعه پی برد.
2- اینکه آقای جوادی چه اراجیفی میگوید، چندان مهم نیست. کار او و امثال او به دلیل ذهنیّت متشرّع و پخته و ذوب شده در شرایع اسلامیّت با روکش ایدئولوژی مزخرف مارکسیستی همین است که در هر نقطه ای از جهان، چیزی پیدا کنند برای تداوم خصومت هیستوریک با «امپریالسیم جهانخوار آمریکا و صهیونیسم جنایتکار» و همچنان خواسته و ناخواسته، آب به آسیاب گیوتین اقتلویی حکومت فقها ریختن با عشق پرولتری!. آقای «بنّایی» نیز از این آدمها نیست که گول هوچیگران را بخورد. فقط تعجّب من از این است که چطور حاضر است با هر ابلهی، یکی به دو کند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان