نقدی بر مقالهی آقای ارشان آذری
«چرا واقعگرایی رضا پهلوی چالشبرانگیزترین عنصر در سیاست اپوزیسیون ایران است»
مقالهی آقای ارشان آذری با هدف دفاع از «واقعگرایی سیاسی» رضا پهلوی، عملاً به نوعی روایت تبلیغاتی از نقش او در صحنهی اپوزیسیون ایران تبدیل میشود. نویسنده بدون ارائهی شواهد کافی، واقعگرایی را در رفتار رضا پهلوی بدیهی میپندارد و در مقابل، دیگر نیروهای مخالف حکومت را به ذهنیت نفی و انفعال متهم میکند. این نقد بر آن است تا نشان دهد که ادعای واقعگرایی یادشده نهتنها مستند نیست، بلکه با فقدان برنامه، شفافیت، و پیوند واقعی با جامعهی ایران در تضاد قرار دارد.
در فضای سیاسی متکثر و پرآشوب اپوزیسیون ایران، بحث دربارهی نقش رضا پهلوی بار دیگر با مقالهی آقای ارشان آذری مطرح شده است. مقالهی او تلاش دارد تا چهرهی رضا پهلوی را به عنوان سیاستمداری «واقعگرا، مدرن و مبتنی بر گفتوگو» معرفی کند و در مقابل، سایر نیروهای مخالف را به ذهنیت «نفی و شعارگرایی» فروکاهد.
اما پرسش اصلی این است: آیا این تصویر، بر پایهی واقعیتهای قابل سنجش است یا صرفاً بازتولید یک گفتمان تبلیغی در پوشش تحلیل سیاسی؟
۱. واقعگراییِ مفروض، بدون سند و محتوا
آقای آذری در متن خود، «واقعگرایی رضا پهلوی» را مفروض میگیرد، بیآنکه هیچ مستند عینی یا برنامهی مدونی برای اثبات این واقعگرایی ارائه کند. در حالیکه در سیاست، واقعگرایی نه یک ادعا بلکه نتیجهی تجربه، تحلیل، و توانایی تصمیمگیری در بستر واقعیات اجتماعی است.
رضا پهلوی تاکنون طرح مشخصی برای گذار از جمهوری اسلامی یا چشمانداز نظام سیاسی آیندهی ایران عرضه نکرده است. ارجاع دائمی او به «مجلس مؤسسان» و «رأی مردم» هرچند در ظاهر دموکراتیک است، اما در عمل به نوعی فرار از مسئولیت سیاسی و فکری میانجامد.
۲. دوگانهسازی تبلیغاتی و حذف نقد
مقالهی جناب آذری بر پایهی یک دوگانهی سادهانگارانه بنا شده است: رضا پهلوی نماد عقلانیت و ساختن است، دیگران نماد نفی و شکست.
این تقسیمبندی نه تحلیلی علمی، بلکه شگردی تبلیغاتی برای بیاعتبار کردن سایر نیروهای اپوزیسیون است. واقعیت این است که بسیاری از جریانهای مخالف، از نیروهای ملی، دموکرات، از مجاهدین خلق تاچپ سنتی، چپهای نو و فعالان مدنی، در چهار دههی گذشته نقش تعیینکنندهای در روشنگری، دفاع از حقوق بشر و مقاومت سیاسی داشتهاند. نادیدهگرفتن این سرمایهی جمعی، نشانهی واقعگرایی نیست، بلکه خود نوعی ذهنیت ایدئولوژیک و انحصارطلبانه است.
۳. مسئلهی اعتماد و شکاف اجتماعی
اگر رضا پهلوی در ایران از نفی و تضاد مصون است، چنانکه نویسنده مدعی است، پس چرا هنوز نتوانسته پایگاه اجتماعی قابلسنجشی در داخل کشور پیدا کند؟
مشکل در «نفی دیگران» نیست؛ مسئلهی اصلی، فقدان اعتماد عمومی و نبود پیوند ارگانیک با مردم ایران است.
اعتماد، از شفافیت و صداقت زاده میشود، نه از تبلیغ رسانهای. تا زمانیکه دیدگاهها و برنامههای رضا پهلوی دربارهی اقتصاد، تمرکززدایی، عدالت اجتماعی، و حقوق اقوام و زنان روشن نباشد، او در حد نمادی نمادین باقی میماند، نه یک رهبر سیاسی مؤثر.
۴. ضعف در مدیریت و یارگیری سیاسی
انتخاب مشاوران و همراهان سیاسی رضا پهلوی در سالهای اخیر، خود بازتابی از بحران اعتماد است. حلقههای نزدیک به او عمدتاً از میان چهرههای فاقد اعتبار اجتماعی یا نخبگان مستقل انتخاب شدهاند.
نبود چهرههای برجستهی دانشگاهی، فرهنگی و مدنی در کنار او، نشانهی ناتوانی در ایجاد گفتوگو با نخبگان است؛ و این دقیقاً نقطهایست که «واقعگرایی» ادعایی در آزمون عمل شکست میخورد.
۵. واقعگرایی بدون مواجهه با تاریخ
نویسندهی مقاله، گذشتهی پهلویها را عامدانه حذف کرده است؛ در حالیکه هیچ گفتوگویی دربارهی آینده بدون مواجهه با تاریخ ممکن نیست.
تطهیر دوران پهلوی و نادیدهگرفتن ریشههای نابرابری و تبعیض در آن دوره، نوعی تحریف تاریخی است.
هنوز آثار آن سیاستها در مناطق محروم ایران، بهویژه در بلوچستان، لرستان و کردستان، قابل مشاهده است. در بلوچستان مردمانی زندگی میکنند که از زمان رضا شاه تا امروز فاقد شناسنامهاند؛ زمینهایشان مصادره و هویتشان نادیده گرفته شده است.
نادیدهگرفتن این واقعیتها، خود بزرگترین بیواقعگرایی سیاسی است.
۶. شفافیت، شرط آغاز واقعگرایی
واقعگرایی از صداقت آغاز میشود، نه از خودستایی.
رضا پهلوی اگر میخواهد در جایگاه یک نیروی سیاسی جدی مطرح شود، باید با شفافیت کامل مواضع خود را دربارهی
1. نظام آیندهی سیاسی (پادشاهی مشروطه یا جمهوری پارلمانی)،
2. تمرکززدایی و حقوق اقوام،
3. عدالت اجتماعی و توزیع ثروت،
4. و نحوهی گذار از نظام فعلی
بهصراحت اعلام کند.
تا زمانی که این پرسشها بیپاسخ بمانند، هر ادعایی از واقعگرایی، صرفاً یک خطاب سیاسی توخالی خواهد بود.
نتیجهگیری
نقد اصلی به مقالهی آقای آذری آن است که «واقعگرایی» را نه در رفتار، که در تصویر رسانهای رضا پهلوی جستوجو میکند. در حالیکه سیاست واقعی در میدان آزمون و برنامهریزی مشخص سنجیده میشود.
واقعگرایی بدون برنامه، شفافیت و ارتباط مردمی، معنایی جز تبلیغ ندارد.
آنچه امروز اپوزیسیون ایران نیاز دارد، نه پرستش چهرهها، بلکه گفتوگوی صادقانه و خرد جمعی برای گذار دموکراتیک است.
تا زمانیکه سیاست در چارچوب چهرهمحوری و تاریخگریزی بماند، هیچ «واقعگرایی» نمیتواند از آن معجزهای بسازد.
با احترام، اسماعیل مرادی
چرا واقعگرایی رضا پهلوی چالشبرانگیزترین عنصر در سیاست اپوزیسیون ایران است
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
با درودی مجدّد، جناب حیدریان…
با درودی مجدّد، جناب حیدریان گرامی،
از توجه و تلاشی که برای توضیح دیدگاه خود صرف کردهاید سپاسگزارم. خوشحالم که در این مرحله به دیدگاهی نزدیکتر به هم دست یافتهایم و گفتوگوی سالم و مبتنی بر احترام متقابل، راهگشای درک بهتر مسائل است.
1. شاهزاده رضا پهلوی بهعنوان امکان، نه ناجی مطلق
با شما موافقم که ایشان نه رهبر مطلق، نه ناجی و نه جایگزین مردم است، بلکه یکی از اجزای متنوع اپوزیسیون بهشمار میآید و میتواند نقشی مثبت در تغییر شرایط ایفا کند. همانطور که فرمودید، مسئولیت اصلی و نهایی با مردم ایران است و هیچ ناجی کازماتیک یا معجزهای نمیتواند مسیر توسعه و دموکراسی را بهتنهایی رقم بزند.
2. ضرورت شفافیت و مشارکت در عمل
شفافیت در برنامهها و پاسخگویی به مردم همچنان اصل اساسی است، اما همانطور که اشاره کردید، تحقق کامل برنامهها همیشه با پیچیدگیهای انسانی و عملی مواجه است. آنچه اهمیت دارد، پایبندی به اصول و تلاش برای همکاری و همدلی است، حتی اگر نتایج در کوتاهمدت محدود باشند.
3. اصالت و کیفیت بیش از کمیّت و قدمت
نکتهی شما درباره ارزشگذاری بر کیفیت و اصالت افراد و برنامهها، بهویژه در مراحل اولیه مشارکت سیاسی، بسیار مهم است. همانطور که فرمودید، تجربه تاریخی نشان داده که ابتکار و اصالت در فعالیت سیاسی میتواند در طول زمان به نتایج قابل توجهی منجر شود، حتی اگر ابتدا کماهمیت بهنظر برسد.
4. نقش نسلها و پذیرش مسئولیت اشتباهات
با نظر شما موافقم که حضور پیران در سیاست خطرناک نیست، بلکه زمانی مشکلساز میشود که مسئولیت اشتباهات خود را نپذیرند یا حاضر به اصلاح رفتار نباشند. در مقابل، جوانان با پذیرش خطا و تلاش برای اصلاح آن، ظرفیت سازندهای برای فرآیند تغییر و تحول دارند.
5. جمعبندی
با شما همنظرم که اپوزیسیون متنوع باید با شفافیت، پاسخگویی و همکاری عمل کند. نقد و انتقاد سازنده، در کنار همفکری، میتواند موجب پیشرفت واقعی شود. همانطور که اشاره کردید، وظیفه اصلی با مردم است و همه نیروهای سیاسی، از جمله شاهزاده و دیگر فعالان، باید در این مسیر امکان مشارکت و همکاری ایجاد کنند.
با احترام و سپاس،
اسماعیل مرادی
نامهای گوناگون؛ امّا واحد یک مقصد
دروود مجدّد به آقای مرادی گرامی،
اندکی توضیح بیشتر.
یه مشکلی که بارها در جدالهای قلمی بعضی از اشخاص مشاهده کرده ام، این است که جدالشان ناخوادآگاه مرا یاد داستان درهم گرفتن ایرانی و عرب و ترک و رومی بود که همشون میخواستند با آن، انگور بخرند؛ ولی به زبان خودشان. [= انگور، عنب، استافیل، اوزوم].
1- من شخصا حتّا شاهزاه رضا پهلوی را نه رهبر و پیشوا و ناجی و و فلان و بیسار میدانم؛ نه دیگران را به چنین القابی مستحق و لایق. ناجی ملّت ایران، خود مردم ایران هستند. ولی انسانهایی وجود دارند، مثل شاهزاده رضا پهلوی و احتمالا دیگرانی که میتوانند در نجات ملّت از فلاکتها، نقش اساسی ایفا کنند. شاهزاده خودش بارها و بارها گفته است که فقط به حیث انسانی که میهنش و مردمش و سعادت آنها را دوست دارد در تحوّل جامعه ایرانی به سوی نظام کشورداری که لایق ایران و مردمش باشد، سهیم میشوم. فقط گفتن این حرف کفایت نمیکند؛ باید بالاخره برنامه ای داشته باشد. وی تا جایی که امکانش هست، حدّاقلهایی را طرح میکند. دیگران اگر اشکالات کلیدی در طرح شاهزاده میبینند، نباید از دور نق بزنند؛ بلکه باید در میزگردی که حضور فیزیکی دارند، به تصحیح طرح همیاری کنند؛ نه تخریب قضیه به طور کلّی از ترس اینکه مبادا شاهزاده در فاز نهایی، منتخب مردم شود. وقتی کسانی با احتمالات و بددلیها به موضعگیری میپردازند، دیگه نمیشه گفت که طرفهای ایرادگیر، نیّت خیری دارند؛ بلکه باید در زیر و پشت مواضع به ظاهر منطقی و اصولی و اسلوبی آنها، مقاصد اصلی رقابت سیاسی را کشف کرد.
2- شفافیّت در برنامه ها هیچوقت به معنای این نیست که در واقعیّت اجرایی نیز عین همان شفافیّت برنامه ای صد در صد رخ خواهد داد و به نتایج دلخواه خواهد رسید. مسائل انسانی از الف تا ی در دایره محاسبات ریاضی و هندسی قرار ندارند تا بتوان هر چیزی را قیراطی محاسبه کرد و به نتایج قطعی رسید. در کلیدی ترین مسائل، همواره انسانها در بستر فراز و نشیب عواطف و احساسات و غرایز و امیال و سوائق گوناگون هستند که کار را خیلی سخت و پیچیده میکنند و چه بسا به هیچ نتیجه مقبولی نیز نرسیم. اصل اساسی را باید بر این گذاشت که دایره همکاری را با علم کردن بهانه ها ترک نکرد و موضع تدافعی و خصومت نگرفت؛ بلکه همچنان در کنار میزگرد ماند و به همکاری و همعزمی همّت کرد؛ ولو به شخصه یا از لحاظ تشکیلاتی و فلان و بیسار در گامهای اول به هیچ جایی نرسیم.
3- محبوبیّت انسانها از فروزه های شخصی و غیره و ذالک ریشه میگیرد. ولی صرف محبوب بودن دیگران و ناشناس بودن یا چندان مطرح نبودن من و تشکیلاتم، دلیل بر این نمیشود که من از همکاری و همعزمی و همپایی واپس نشینم و به سهم خودم کاری برای مردم و میهنم نکنم. چیزی که اصالت داشته باشد، اگر امروز به کار نیاید، در مرحله ای دیگر، چاره ساز خواهد بود؛ زیرا زندگی، مملو از مجهولات و غافلگیریهاست. نگاهی ساده به حضور و نقش احزاب سیاسی در یکی از کشورهای غربی کفایت میکند تا ما به این اصل اساسی پی ببریم. فلان حزب نوپا در گامهای اول در انتخابات شاید صد رای نیز نیاورد، ولی دو سال بعد میبینید که همان حزب، دو سوم آرا مردم را به خودش اختصاص داده است. مسئله کیفیّت و اصالت است که مهمه؛ نه کمیّت و قدمت.
4- همانطور که گفتم در دایره سیاست به حضور پیران معتقد نیستم به دلایل تامّلاتی و تجربی. من منکر تجارب پیران نیستم به همین دلیلم گفتم که بهتره تحریر کنند تجارب خودشان را تا دیگران از آنها انگیخته شوند. نگفتم که تجارب آنها بی اعتبارند. حضور پیران در سیاست به دلیل اینکه حاضر نیستند به خطاها و اشتباهات خودشان اعتراف کنند و در صدد تصحیح آنها بر آیند یا حتّا مسئولیّت اشتباهات را به عهده بگیرند، خطرناک است. آیا شما در جایی دیده اید یا خوانده اید یا شنیده اید که مثلا خامنه ای گفته باشد که من اشتباه کردم و مسئولیّت آن را به عهده میگیرم و برای احترام به مردم، عذرخواهی میکنم و از پست و مقام خودم استعفا میدهم؟. خامنه ای ایمان مطلق دارد که مردم ایران، صغیرند و ایشون ولی آنهاست!. جوانان به رغم اشتباهاتی که میکنند، دست کمش دلاوری را دارند که به تصحیح خطاهای خود میکوشند و مهم تر از همه، قبول میکنند که اشتباه کرده اند و مسئولیّت اشتباه را میپذیرند.
5- در ختم کلام بگویم که من همچنان بر این اندیشه ام که طیف اپوزیسیون متنوّع به دلیل اینکه نمایندگان خودشان را معرفی نمیکنند و هیچکدام نیز حاضر نیستند با شاهزاده همکاری کنند، از نظر من، کاملا آچمز و حقیر هستند؛ زیرا در قبال ایران و مردمش، هیچگونه حسّ مسئولیّتی ندارند. امیدوارم تاریخ این روزها و فرداها، خلاف نظر مرا اثبات کند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
درود جناب حیدریان گرامی، از…
درود جناب حیدریان گرامی،
از توجه شما و زمانی که برای نوشتن توضیحاتتان صرف کردهاید سپاسگزارم.
با وجود تفاوت نگاهمان، از استمرار گفتوگو استقبال میکنم، زیرا هر بحثی که در مسیر روشنگری باشد، سودمند است. با این حال، لازم میدانم چند نکته را برای حفظ تمرکز بحث یادآور شوم.
1. شفافیت، قاعدهای عام است، نه اختصاصی.
همهی کنشگران سیاسی، بدون استثناء، باید در برابر مردم پاسخگو باشند. تمرکز نوشتهی من بر شاهزاده رضا پهلوی از این رو بود که ایشان بهعنوان چهرهای با داعیهی ملی و جایگاه نمادین، بیش از دیگران در معرض قضاوت عمومی قرار دارند.
به بیان ساده، نقد به یک شخص، به معنای نفی یا تأیید دیگران نیست.
2. قیاس با رفتار دیگران، توجیهِ کاستی نیست.
اگر فرد یا جریانی در گذشته پاسخگو نبوده است، این نمیتواند مجوزی برای تکرار همان روش از سوی دیگران باشد. همانگونه که عبور دیگران از چراغ قرمز، هیچ رانندهی عاقلی را مجاز نمیکند قانون را نقض کند.
اخلاق سیاسی زمانی معنا دارد که معیارها مستقل از اشخاص باشند، نه تابع رفتار دیگران.
3. در باب «صداقت دادهها»
منظور از صداقت دادهها، پایبندی به واقعیت عینی و پرهیز از تحریف تاریخی است، نه ادعای دانایی مطلق. ما شاید نتوانیم به دانش بیخطا برسیم، اما میتوانیم در روش خود صادق باشیم؛ یعنی دادهها را با نیت اقناع یا فریب دستکاری نکنیم.
صداقت در داده، در حقیقت صداقت در نیت و روش است.
4. دربارهی «دفاع احساسی» یا «پیرپاتولی در سیاست»
من هرگز به سن یا سابقهی افراد در داوری سیاسی متوسل نمیشوم. عقل و تجربه، نه تابع شناسنامهاند و نه انحصار جوانی. تاریخ معاصر ما سرشار از پیران خردمند و جوانان نابخرد است.
بهجای حذف نسلی، باید از همهی نسلها آموخت و از انباشت تجربه برای اصلاح آینده بهره برد.
5. در مورد موضع شخصیام
من نه شخصی را نمایندگی میکنم و نه وابسته به هیچ جریان سیاسیام. از همینرو، دربارهی عملکرد دیگران بدون حضور خودشان در بحث، اظهارنظر نمیکنم. اگر نقدی داشته باشم، آن را در رسانههای مربوط به همان جریان مطرح میکنم تا امکان پاسخگویی و گفتوگو فراهم باشد.
6. سخن پایانی
گفتوگو برای من میدان مجادله نیست، بلکه ابزاری است برای روشنتر شدن اندیشهها.
اگر هدف ما اصلاح و روشنگری است، باید به جای گسترش دایرهی اتهام، دایرهی فهم را گسترش دهیم.
شفافیت، پاسخگویی و صداقت در دادهها، اصولی عاماند که هر نیروی سیاسی باید از خود آغاز کند؛ از من، از شما، و از هر کس که نام سیاست بر خود میگذارد.
با درود فراوان و احترام،
اسماعیل مرادی
آیا قوانین عمومی، استثناء پذیر نیز میشوند؟.
مجددا درود بر آقای مرادی گرامی،
توضیحی دیگر برای دیدن از ابعاد دیگر.
توضیحم مختصرم برای عمیقتر دیدن معضل است. مواضع انتقادی ام نسبت به مواضع دیگران از گفتارها و رفتارها و کردارهای خودشان ریشه میگیرد؛ نه از برداشتهای شخصی ام.
1- سعی میکنم مختصر صحبت کنم و توضیح کشّاف نمیدهم. شما نوشته اید که شفّافیّت به معنای پاسخگویی صادقانه به پرسشهای مردم است. آیا این شفافیّت صداقتمدار فقط مشمول شاهزاده رضا پهلوی میشود یا مشمول تمام مدّعیان اپوزیسیون؟. مثلا آیا آقای مسعود رجوی – چنانچه زنده باشد البته – نیز باید در پاسخگویی به پرسشهای مردم، حضور فیزیکی خودش را نشان دهد تا مردم به صداقت مثلا ادّعاهایش پی ببرند از طریق پرسش و پاسخ؟. بالاخره مجاهدین یه عمریه که شعار میدهند: «ایران، رجوی - رجوی ایران!». آیا مردم حق دارند بفهمند و بدانند که آقای رجوی و سازمانش، چه برنامه ای برای ایرانیان دارند یا محقّ و مجاز نیستند؟. آیا ایشون و همسرش و دیگر فعّالان عرصه سیاست، خود را تافته جدا بافته ای میدانند و معصوم از هر خطایی و ملزم و متعهد نبودن برای پاسخ دادن به پرسشهای مردم؟ و همینطور دیگر گرایشها و تشکیلاتها و سازمانها و گروهها و حزبها از نمایندگان چپهای ایدئولوژیکی بگیرید تا بیاید به مصدّقیها و لیبرالها و سوسیال دمکراتها و غیره و ذالک. نمیتوان رعایت قوانین راهنمائی و رانندگی را از دیگران خواست؛ ولی خودمان و خانوادمان هر طور دلمون خواست رانندگی کنیم و هر جا عشمون کشید، پارک کنیم؛ حتّا در پیاده روها.
2- هیچ متنی به خودی خود، به نتیجه نمیرسد؛ مگر اینکه از کانال دادگاه سنجشگری حسب تجربه های فردی و عمومی یا به عبارت دیگر، تجربه های متفاوت عبور نکند و خودش را به محک نزند. به عبارت دیگر، متنی که صحت و سقم آن از نتایج گفت و شنود انگیزشی و راهگشایی به دست نیاید؛ نه از قیل و قال و جرّ و بحثهای مزخرف دفاعی و پدافندی عقیدتی/ایدئولوژیکی/مذهبی و امثالهم که به شدّت در شبکه های اجتماعی، رایج و شایع هستند، پشیزی ارزش ندارد و فقط روضه ایست که بر سر منبر خوانده میشود.
3- «صداقت داده ها» یعنی چه؟. چگونه میتوان چنان داده های صدّیق منظور نظر شما را تهیّه کرد؟. ضامن صدّیق بودن داده ها کیانند که شما یا دیگران به «داده هایشان» بخواهید اطمینان کنید و یقین داشته باشید که رد خور ندارند و با واقعیّتها اینهمانی تطبیقی دارند بدون هیچ اله ای و بله ای؟.
4- من «دفاع احساسی» از شاهزاده نکرده ام و ایشون نیز به دفاعیات احساسی هیچکس محتاج نیستند. من صحبت از مسئله ای کرده ام که تمام رقیبان سیاسی نمیخواهند اصلا به دایره بحث، کشیده شود؛ آنهم اینکه مدّعیون اگر صداقت وجدانی در ادّعاهایشان دارند، باید راستمنش باشند و خودشان را در میدان رقابت و هماوردی با شاهزاده به محک بزنند. کنار گود ایستادن و نق زدن، هیچ چیزی را اثبات نمیکند، سوای اینکه مدّعیان اصلا مستعد و اهل دامنه سیاست نیستند. فقط کارشان و هنرشان، سنگ انداختن است.
5- من گروههای سیاسی را تحقیر نکرده ام، آنها خودشان در فاصله نیم قرن اخیر اثبات کرده اند که در حرف و عمل، واقعا حقیرند و آچمز؛ وگر نه محال بود که حکومت گیوتینی آخوندها بتواند یک سال نیز در ایران دوام آورد. مواضع انتقادی من نسبت به مدّعیان اپوزیسیون، محصول و پیامد بررسی بی محابا و بی تعارف رفتارها و گفتارها و کردارهای فعّالین آنهاست.
6- از قدیم الایّام گفته اند که در مثل مناقشه نیست. من داستان «بز و گوسفند» را برای این آوردم که دیگرانی نخواهند اصل قضیه را نادیده بگیرند و بپردازند به حواشی بی خود و بی جهت. درُست مثل آدمی که به دیدن «تاج محلّ» برود و به جایی دیدن آنهمه زیباییها و هنر و غیره و ذالک، فقط موشی را ببیند که از توی سوراخی در اومده و به سوراخی دیگر خزیده و سپس تمام «تاج محلّ» را به لانه موشها تعبیر و تفسیر کند.
7- نه تنها تجربه؛ بلکه تامّلاتم و نگرش عمیق به تاریخ و فرهنگ مردم ایران به من آموزانده اند که ریشه بدبختی و ذلالت و نکبت تاریخ ایران معاصر از عواقب حضور و نقش «پیر پاتولها» در سیاست بوده است تا همین امروز. خواه در نقش فونکسیونر بوده باشند. خواه در نقش مشاور. برای مثال: «مصدّق» و «خمینی» و «خامنه ای» و پیران کپک زده در «مجمع تشخیص مصلحت نظام». اگر ایران، روزی روزگاری، بقایی از آن ماند و مدّعیان ایراندوستی و مردمدوستی یاد گرفتند که ایران و مردمش را فراتر از تمام سازمانها/تشکیلاتها/مذهبها/ایدئولوژیها و منافع فردی و خانوادگی و قومی و غیره و ذالک بدانند، آنگاه در سیاست فقط به انسانهایی باید میدان داد که سنشان مابین سی تا پنجاه باشند. پیر پاتولهای مجرب بهتره که خانه نشین شوند و به تحریر تجربیات خودشان بدون دخالت در سیاست همّت کنند. همین کفایت میکند؛ علّتش نیز این است که زندگی هرگز چهره یکدست و ثابت ندارد تا اظهار لحیه و مشاوره پیرپاتولها بخواهد پاسخگو و شاهکلید راه حلّ هنگامهای مجهول در آینده نسلها باشند. هیچ تجربه ای، انتقال پذیر نیست؛ بلکه فقط میتواند انگیزنده باشد. به همین دلیلم، نیاکان ایرانیان در تضاد با «حکمت و پند و اندرز و رهنمون و امثالهم» بودند. آنان میدانستند که زندگی، کورمالی در تاریکسیت برای زایش هنرهای فردی در رویارو شدن با مشکلات و مسائل عصر خود. دیگران فقط میتوانند اگر حرفی برای گفتن داشته باشند، فقط انگیزنده باشند؛ نه نقش گذار و متعیّن کننده قطعی سمت و سوها برای امروز و فرداها.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
جناب آقای حیدریان، از توجه…
جناب آقای حیدریان،
از توجه شما سپاسگزارم. نوشتهی شما را با دقت خواندم. با احترام عرض میکنم که بخش عمدهی مطالب مطرحشده ارتباط مستقیمی با نقد من بر نوشتهی جناب آذری ندارد و بیشتر ناظر بر مباحث کلی یا دیدگاههای شخصی دربارهی جریانهای سیاسی دیگر است؛ مایلم در چنین مسیری وارد نشوم.
در نوشتهی من سخن بر سر شفافیت، پاسخگویی و سنجشپذیری گفتار سیاسی بود، نه دربارهی قضاوت تاریخی پهلوی، نقد اشخاص یا رقابت میان گروهها.
شفافیت، از دید من، به معنای روشن بودن جایگاه سیاسی و پاسخگویی صادقانه در برابر مردم است — نه به معنایی که شما با زبان طنز تفسیر کردهاید. اگر کسی خود را در جایگاه رهبری سیاسی میبیند، طبیعی است که جامعه حق داشته باشد مواضع، اهداف و شیوهی عمل او را آشکارا بداند و ارزیابی کند.
باور من این است که گفتوگو زمانی سازنده است که بر پایهی متن، استدلال و ارتباط موضوعی پیش برود، نه از مسیر قضاوتهای شخصی یا گسترش بیارتباط بحثها.
بخشهایی که به نوشتهی من مربوطاند:
بر اساس محتوای مقالهی شما، تنها سه محور را میتوان بهطور مستقیم مرتبط دانست:
1. موضوع شفافیت و سنجشپذیری واقعیت (بند ۳):
شما پرسشهایی دربارهی معنای شفافیت و قابلسنجش بودن طرح کردهاید که به بحث من دربارهی ضرورت پاسخگویی سیاسی و معیارهای ارزیابی عملکرد نیروها مربوط است.
2. پرهیز شاهزاده از تعیین نوع نظام آینده (بندهای ۴ و ۷):
در این بخش، از عدم موضعگیری روشن شاهزاده دفاع کردهاید و آن را نوعی «واقعبینی» دانستهاید. این بخش نیز مستقیماً به پرسش من دربارهی ابهام و نبود شفافیت سیاسی مربوط میشود.
3. اشاره به صداقت (بند ۶):
من در متن بر صداقت در انتقال دادهها تأکید کرده بودم. شما این واژه را به حوزهی شخصیتها و افراد کشاندهاید، که از موضوع اصلی بحث من فاصله دارد؛ با این حال، از نظر لفظی میتوان گفت به این مفهوم واکنش نشان دادهاید.
بخشهای نامرتبط با نوشتهی من:
بیش از هفتاد درصد متن شما شامل موارد زیر است که ارتباطی با بحث من ندارد:
1. دفاع احساسی از پهلویها (بندهای ۲، ۴، ۵، ۷، ۸، ۱۰)،
2. حملات به سایر جریانها (مجاهدین، چپها، سوسیالدموکراتها، مصدقیها و...)،
3. تمثیلها و طنزهای بیارتباط (مانند داستان بز و گوسفند، کوزه و آب، یا مثال لخت شدن)،
4. تعبیرها و داوریهای تحقیرآمیز نسبت به مخالفان،
5. نظرهای شخصی دربارهی سن، صلاحیت یا جایگاه سیاسی افراد.
از آنجا که این بخشها خارج از محور گفتوگو هستند، ورود به آنها را ضروری نمیدانم؛ چرا که چنین مسیری از شأن و هدف تحلیلی نوشتهام دور میشود.
با احترام،
اسماعیل مرادی
با سپاس صمیمانه از جناب آذری…
با سپاس صمیمانه از جناب آذری گرامی برای پاسخ محترمانه، دقیق و متفکرانهشان.
من از روح گفتوگو و گفتمان دموکراتیکی که در نوشتهی ایشان موج میزند، صمیمانه قدردانی میکنم. در نهایت، اختلاف در برداشتها و ارزیابیها نه تهدید، بلکه فرصتیست برای فهم متقابل و یافتن نقاط مشترک در مسیر گذار به دموکراسی.
اما اجازه دهید چند نکته را روشنتر بیان کنم:
1. در باب واقعگرایی سیاسی:
من هرگز «واقعگرایی» را با «دولتداری» اشتباه نگرفتهام. نقد من ناظر بر آن بود که در شرایط امروز، صرفِ تکرار مفاهیمی چون «گفتوگوی ملی» و «مجلس مؤسسان» بدون طرح سازوکارهای اجرایی و نیروی اجتماعی پشتیبان آن، کافی نیست. گذار سیاسی، صرفاً با ارجاع به نیت خوب یا دعوت به وحدت پیش نمیرود؛ بلکه نیازمند برنامه، سازمان و پشتوانهی اجتماعیست.
2. در بارهی طرح گذار و پایگاه اجتماعی:
من نگفتم رضا پهلوی هیچ طرحی ندارد، بلکه پرسش من دربارهی شفافیت و قابلیت عملی طرح ایشان در شرایط واقعی ایران بود. گفتوگو و همبستگی، بیتردید اصولی دموکراتیکاند، اما تا زمانیکه مکانیزم آن روشن نشود و نیروهای اجتماعی متنوع در آن مشارکت واقعی نداشته باشند، این اصول به نتیجهی سیاسی نخواهد رسید.
واقعگراییِ سیاسی زمانی معنا دارد که بتواند از سطح شعار به سطح سازمانیافتگی برسد.
3. در باب محبوبیت و پایگاه داخلی:
درست است که شرایط ایران سرکوبگرانه است و سنجش دقیق افکار عمومی دشوار، اما تکیه صرف بر «ترس حکومت از یک فرد» یا بر «بازتاب رسانهای» را نمیتوان جایگزین ارزیابی علمی از پایگاه اجتماعی کرد. محبوبیت نیاز به سنجش تجربی و شواهد میدانی دارد، نه صرفاً فرضبر پایهی این معیار، حکومت ایران در تمام دوران حیات خود بیشترین ترس و واهمه را از سازمان مجاهدین خلق داشته و دارد؛ دیگر نیروهای سیاسی، از جمله آقای پهلوی، در محاسباتش جایگاه جدی ندارند.
این حکومت از شعار سلطنتطلبی بهعنوان ابزاری برای ایجاد تفرقه و منحرف کردن مسیر مبارزهی مردم بهره میبرد.
جمهوری اسلامی، برخلاف نظام پهلوی، یک حکومت کلاسیک وابسته نیست که با فرمان یک ژنرال آمریکایی یا تصمیم یک دولت خارجی، رهبرش را وادار به خروج از کشور کنند یا چون رضا شاه، به تبعید بفرستند.
این حکومت تا آخرین نفر و آخرین گلوله خواهد ایستاد.
ازاینرو، اگر سرنگونی آن از سوی نیرویی سازمانیافته و مقاوم همچون مجاهدین خلق ممکن نباشد، انتظار برچیده شدنش از طریق شاهزاده پهلوی، بیش از یک شوخی سیاسی نیست.
4. در بارهی تاریخ و عدالت اجتماعی:
اشارهی من به فقر تاریخی مناطق محروم بههیچوجه نفی خدمات دوران پهلوی نبود، بلکه تأکید بر استمرار الگوهای تمرکزگرایی و توسعهی نامتوازن در تاریخ معاصر ایران بود؛ الگویی که ریشهاش به قبل از انقلاب نیز بازمیگردد و تا امروز تداوم یافته است. مسئلهی اصلی، ضرورت بازاندیشی در مدل حکمرانی و توزیع قدرت و ثروت است، نه نفی یا تطهیر گذشته. در همین راستا، بد نیست یادآور شوم که در مناطق محروم کشور، هنوز جاده، آب، برق، گاز، مدرسه، بیمارستان و بسیاری از امکانات اولیه رفاهی وجود ندارد. این یعنی چنین زیرساختهایی در دوران پهلوی نیز اساساً وجود نداشته است؛ زیرا زیرساختها که بعداً محو و نابود نمیشوند، اگر باشند، آثارشان برجای میماند. آثار تمدن چند هزار سالهی ایران هنوز پابرجاست، اما در استانهای کورد، ترک و بلوچ هیچ نشانهای از رفاه و آبادانیِ منتسب به دوران پهلوی دیده نمیشود. ما نباید خودمان را فریب دهیم؛ در انتقال دادهها باید صادق بود، چرا که بدون صداقت، اعتماد عمومی نیز از میان میرود.
5. در بارهی مفهوم شفافیت:
منظور از شفافیت در نقد من، اعلام نوع نظام آینده نبود، بلکه شفافیت در نقشهی راه گذار و نحوهی تعامل با دیگر نیروهای اپوزیسیون بود. دموکراسی بدون شفافیت در ساختار تصمیمگیری، به بازتولید تمرکز و شخصمحوری میانجامد؛ حتی اگر نیتها صادقانه باشد.
6. در بارهی نفیگرایی:
اگر نقد علمی، طرح پرسش و درخواست توضیح بیشتر، «نفیگرایی» تلقی شود، آنگاه گفتوگو معنای خود را از دست میدهد. من نه در نفی اشخاص، بلکه در جستوجوی فهم عمیقتر از راه گذار هستم. واقعگرایی، به باور من، یعنی مواجههی صادقانه با ضعفها و کاستیها، نه تقدیس یا تخریب افراد.
در پایان تأکید میکنم که هدف مشترک همهی ما گذار مسالمتآمیز از استبداد به دموکراسی است.
راه رسیدن به این هدف از میدان گفتوگو و نقد متقابل میگذرد، نه از صفبندیهای شخصی یا قبیلهای.
بار دیگر از جناب آذری برای ادب، صراحت و روح دموکراتیک ایشان سپاسگزارم و امیدوارم چنین گفتوگوهایی سرآغازی برای شکلگیری فرهنگ تساهل، نقدپذیری و همکاری میان همهی نیروهای باورمند به آزادی و کرامت انسانی باشد.
با احترام،
اسماعیل مرادی
پاک کردن صورت مسئله به جای اندیشیدن در باره مسئله
دروود بر آقای مرادی گرامی،
بحثی نه چندان مختصر و شایدم تلخ و اعصاب خردکن!
این صحبتهای که میکنم برای دیدن مسائل از ابعاد مختلف و حتّا به شدّت ضدّ و نقیض است؛ نه برای اینکه در باتلاق قیل و قالها فرو افتیم؛ بلکه برای اینکه بدانیم ما با چه مصیبت فاجعه باری روبرو هستیم و چه خاکی به سر بریزیم برای برونرفت از فلاکتهای قرن به قرن ؛ آنهم به سهم خودمون؛ گیرم که هیچ نصیبی نبریم.
1- قبل از اینکه بخواهم حرفی بزنم، لازم میدانم نکته ای را تاکید کنم. من اگر بیایم حرفهای تلخی بزنم از سر ناگزیری و مسئولیّت، آنگاه حرفهایم به تریج قبای کثیری برخواهد خورد و فوری حرفهای تند و تیزم را قیچی خواهند کرد و از آنها استوری اینستاگرامی و برنامه یوتوبی دُرُست خواهند کرد برای فیل هوا کردن و در نقّاره و دهل توپیدن که بله بیایید ببینید آقای «حیدریان» چه صحبتهای آنچنانی میکند. امّا هیچکس حاضر نیست اینهمه استدلالها و برهانهای خدشه ناپذیر سی سال تلاشهای انتقادی مرا حتّا یه جمله شان را در جایی ذکر کند یا به روی مبارک خود بیاورد که اینهمه حرف حساب را باید پذیرفت. داستان من و دیگران، عین داستان «بز و گوسفند» است که اگر یک بار از روی جوی آب بپرم و دمبم به هوا بره، آنگاه بزها فریاد میزنند که آهای دیدیم. دیدیم. بعدش ریتم میگیرند و همچون داستان سماع درویشان را در مثنوی: «خر برفت و خر برفت و خر برفت» سر خواهند داد و آواز خواهند خواند که «دیدیم، دیدیم، دیدیم». غافل از اینکه من هر روز مال حضرات را میبینم و به روی مبارک خویش نمی آورم. در هر صورت بگذریم و بپردازم به برخی صحبتهای شما.
2- محال است شما در سراسر این کره زمین، یه نفر از مدّعیان عرصه سیاست واویلا و نکبتی وطنی را پیدا کنید که مخالف عصر پهلویها باشد و بخواهد منکر این باشد که تمام بدبختیهای فعلی مردم ایران سر این بود که احزاب و سازمانها و گروهها در عصر پهلویها؛ مخصوصا پهلوی دوم ممنوع بود و اجازه فعالیّت نداشتند تا بتوانند در رشد آگاهی مردم و بالاندن دمکراسی فعّال و سهیم باشند تا ایران و مردمش به این روز نیفتند. هر کسی از مخالفان سلسله پهلویها را به حرفهایشان گوش کنید یا نوشته هایشان را بخوانید بر این مسله انگشت تاکیدی میگذارند و زیرش را صد بار خط میکشند و با انواع رنگها برجسته. امّا من آدمی نیستم که با این حرفها از میدان به در برم؛ بلکه با آنچنان ریشخند تحقیر آمیز با تک تک حضرات رویاروخواهم شد که حتّا فراموش کنند نام خودشان چیست. من تایید و تصدیق میکنم که همه اتّهامات به محمّد رضا شاه فقید، صحت دارند. ولی یک سئوال ساده دارم و امیدوارم مدّعیان عربده جو، شهامت پاسخ آن را داشته باشند – هر چند میدانم که ابدا ندارند – و سئوالم این است که چرا بعد از نیم قرن مقیم بودن در کشورهایی که آزاد هستند و صفت دمکراسی و گفت و شنود را با خود یدک میکشند، هیچکدام از اینهمه مدّعیان رنگارنگ اپوزیسیون نتوانسته اند تا امروز در کنار شاهزاده بایستند و حدّاقل با او صحبت یه قل دو قل کنند؟. در غربت وانفسا و دربدری و تبعید که دیگر اراده و شمشیر محمدّ رضا شاه فقید حاکم نیست تا کسانی بخواهند بهانه بتراشند برای بی عرضگیها و بی مایگیها و آجمز بودنهای خود؟. مشکل در چیست آقای مرادی؟.
3- من نمبفهمم منظور شما از «شفّافیّت» چیه؟. اگر شفّافیّت، چیزی مثل لخت شدن شاهزاده باشد، گمون نکنم که حتّا اگر کون پتی از وسط خیابان رد شود، شما یا کثیری دیگر از آدمها مقرّ بیایند که بله، شاهزاده دیگه الان واقعا «شفّاف شفّاف» عین آب زلال شده اند!. و احتمالا اگر کسی بخواهد پارچه ای، لنگی به دور شاهزاده بپیچد تا عورتش معلوم نباشه، با لطف پدرانه به او خواهد گفت که آقا اجازه بدهید من، شفّاف شفّاف بدرخشم!. آقای مُرادی گرامی، شفّافیّت در چه چیزی و در چه زمینه ای؟ بعدش منظور از «قابل سنجش بودن واقعیّت» یعنی چه؟. میزان و مزنه برای سنجشگری واقعیّتها را چه چیزی تعیین میکند؟. و واقعیّت چیست؟. «مستند عینی» را چگونه میتوان تهیّه کرد و از چه راههایی؟. سندیّت و اعتبار هر چیزی بر شالوده چه چیزی مشخّص میشود؟ آیا از لحاظ کمیّتی یا کیفیّتی؟. گیرم که مثلا «سازمانی/تشکیلاتی/فرقه ای/ایدئولوژیی و امثالهم» به جای یک میلیارد طرفدار، هفتصد تیریلدیارد، طرفدار و خاطر خواه داشته باشد، آیا کمیّت، دلیل متّقن برای «حقّانیّت داشتن» است؟. اگر اینطور باشد، جمعیّت مسلمانان در سراسر دنیا تقریبا یک میلیارد و هفتصد و خورده ای میلیون نفر میشوند. چرا شما یا دیگران «مسلمان» نمیشوید و اشهد نمی خوانید؟.
4- شما وقتی که در راه هستید، هیچوقت بساط میهمانی آنچنانی پهن نمیکنید و انواع و اقسام غذاهای خوشمزه ایرانی را برای همراهانتان سرو نمیکنید بر سر سفره؛ زیرا به خیلی از امکانها دسترسی ندارید؛ بلکه به حدّاقل ترین امکانهای مثلا ساندویچی برای نمردن از گشنگی و یه قمقمه آب برای رفع تشنگی قناعت میکنید تا به مقصد و منزل برسید. وقتی که شاهزاده رضا پهلوی، صحبتی از نوع نظام کشورداری نمیکند و آن را به انتخاب مجلس موسسان وامیگذارد، به معنای از زیر بار مسئولیّت گریختن و ناشّفاف بودن یا واقعیّت گریزی نیست؛ بلکه کاملا بر عکس،، خیلی هم واقع بین است و هرگز شعارنده نیست و مرز و حدّ خودش را میشناسد. احمق هم نیست. اگر جاه طلب بود، از همون اول میگفت که مرغ، یه پا داره درست مثل خمینی که به مردم گفت «جمهوری اسلامی»، نه یه کلمه زیاد، نه یه کلمه کم.
5- حقیقت تلخی که هیچکدام از مدّعیان اپوزیسون نمیخواهند بپذیرند و به آن مقر بیایند، اینست که فعالیّتهایشان فقط برای به کرسی نشاندن اراده و برنامه و مرام سازمان و تشکیلات و حزب و گروه و فرقه خودشان بوده است؛ نه برای آزادی ایران و مردمش بدون هیچ تبعیض و استثنایی. شاهزاده مدام از روز اول در کنار مادر بزرگوارش شهبانو فرح مدام ورد زبانشان سه کلمه بوده است: « ایران، مردم، آزادی».
6- شما صحبت از «صداقت» کرده اید. انصافا چند نفر را دور و بر خودتان میشناسید که انسانهای صادقی در حرف و عمل باشند. من به حیث یه ایرانی خیلی دلم میخواهد که مثلا صداقت «مسعود رجوی» را – اگر زنده باشه البته! – تجربه کنم و یه مصاحبه یه ساعته با ایشون داشته باشم برای پرسیدن چند سئوال ساده و پیش پا افتاده. ایشون را کجا میتوان پیدا کرد برای به محک زدن صداقتش؟. در تبلیغات و شعارها و هوچیگریهای هوادارانش و فعالینش؟. یا در حضور فعّال و آشکارش در ملاء عام و در میان مردم و آمادگی او برای ارتباط مستقیم جهت گفتگو با مردم در شبکه های اجتماعی؛ آنهم حدّاقل با طرفداران و مخلصانش؟. صداقت آقای رجوی را شما از کجا میتوانید برآورد و از آن، اطمینان حاصل کنید؟.حسب عملهای او در واقعیّت میدانهای همآوردی؟ یا در شعارها و توهّمات سازمانی؟. آقای رجوی و سازمان کذّائی اش را اگر بر روی هم بریزید، هیچوقت به اندازه یه تار موی گندیده برادر فقیدش «کاظم رجوی» نیز نخواهند شد که زیباترین شعرها را در وطندوستی و مهر به ایران سروده بود؛ آنهم در بیست و سه چهار سالگی. من دارم آثارش را.
7- شاهزاده رضا پهلوی، قانونگزار نیست که بخواهد حقوق اقوام و زنان ایرانی را تعیین کند. شاهزاده، فیلسوف نیست که بخواهد در باره مُعضل دادگزاری/عدالت بیندیشد و چم و خمهای آن را بازشکافی فکری کند برای حقوقدانان. شاهزاده متخصّص امور اقتصادی نیست تا بخواهد که در باره بودجه کشوری و نحوه توزیع آن بر حسب وضعیّت استانها تصمیم تقسیمی بگیرد. این کاریست به عهده نمایندگان مجلس برگزیده؛ نه شاهزاده که ممکنه حتّا نداند اقتصاد را با صاد مینویسند یا با سین سه دندونه یا با ث سه نقطه. شاهزاده همچنین لوکوموتیوران نیست که بداند قطار گذار از ولایت فقاهتی از کدام تونل عبور میکند تا از پشت میکروفون به مسافرین اعلام اخبار کند؟. همانطور که خودتان نوشته اید، «سیاست واقعی در میدان آزمون و برنامهریزی مشخص سنجیده میشود». سالهای سال است که شاهزاده به انواع و اقسام تلاشها برای گردآوری مدّعیان اپوزیسیون در کنار یکدیگر آنهم با حدّاقل رئوس مشخّص و گویا همّتها کرده است. ولی هر بار، حضرات مدّعو بوده اند که پا پس کشیده اند و به هر نوع تبلیغات خصومت آمیز علیه شاهزاده با تمام انرژی همّت سرسام آور کرده اند.
8- شاهزاده بارها و بارها به زبانی گویا و بدون تعارف گفته است که تاریخ در باره پدر بزرگ و پدرم قضاوت خواهد کرد. اگر شما آقای مرادی، پدرتان یا پدر بزرگتان، اقدامهایی کرده باشند، هیچ آدم با شعوری نمی آید شما را مسئول اقدامهای آنها خطاب کند و توقّع داشته باشد که شما پاسخگوی رفتارهای پدر بزرگ و پدرتان باشید. کجای دنیا این رسمه آقای مرادی؟. تمام اینجور حرفها فقط بهانه اند برای کوبیدن شاهزاده و از میدان به در کردن او.
9- من نمیخواهم بحث را پر دامنه کنم. ولی کسی که نمیخواهد آب بیاورد، حق ندارد کوزه را بشکند. باید اینقدر شهامت داشته باشد که بگوید من حاضر نیستم بروم آب بیاورم و میخواهم که همگیتان از تشنگی مُردید. ولی حقّ اینکه کوزه را بشکند، ندارد. حقّ اینم نیز ندارد که برود از دور با سنگ قلاب برای شکستن کوزه اقدام کند. خیلی صمیمانه اگر واقعا صداقتی دارد و مردم ایران و میهن را دوست دارد، راحت بگوید من همکاری نمیکنم و مانع پیش راهتان نیز نمیشوم. همین.
10- از همه این صحبتها که بگذریم، همچنان بر این نکته تاکید کنم که مشکل آنانی که با شاهزاده، حاضر به همکاری نیستند، اصلا مشکل عقیدتی نیست. مشکل سیاسی نیز نیست. مشکل برنامه و فلان و بیسار نیز نیست. تنها مشکل حضرات، مسئله «رقابت» است. اگر بخواهیم منصف باشیم و فرض را بر واقعگرایی شما بگذاریم و بگوییم که ایران حسب آمار دم دست هشتاد میلیون جمعیّت دارد. از این هشتاد میلیون، چهل و هفت میلیونش واجد شرایط انتخابات هستند و امروز نیز شرایط مساعدی ایجاد شده است برای انتخابات و در این انتخابات نمایندگان پانزده گرایش مختلف و متفاوت حضور دارند. حالا بازم فرض را بر این میگذاریم که از میان چهل و هفت میلیون واجدین شرایط، ده میلیون نیز به طور کلّی مایل به هیچ انتخاباتی نیستند و بر این عقیده اند که همه سر و ته یه کرباسند و آنانی که تمایلی ندارند زنان و مردانی باشند که زنان بگویند به یه ورش و مردان بگویند به تخمم. میماند سی و هفت میلیون باقیمانده. من الان صمیمانه بگویم که حتّا اگر در میان نمایندگان گرایشها، شخص «فرّخ نگهدار» نیز کاندید باشد. شما خیال میکنید چند نفر به آقای «نگهدار» رای خواهند داد؟. من الان به شما میگویم چند نفر آنهم با نامشان.: 1-رضا فانی یزدی 2- ملیحه محمّدی 3- احتمالا از سر رو در بایستی نیز رقیه دانشگری. همین. بیشترین رای را من تضمین میکنم که شاهزاده خواهد آورد. این را نیز تذکّر دهم که قبل از اینکه نتایج انتخابات اعلام شوند، حضرات سردمدار سازمان مجاهدین، مصدّقیون، لیبرالها، چپهای ایدئولوژیکی و سوسیال دمکراتها، هر کدامشان در جیبهایشان یه طناب دو متر و نیمی آماده دارند؛ نه برای اینکه بلایی سر کسی بیاورند؛ بلکه از سر اعتراض برای حلق آویز کردن خودشان که چرا «شاهزاده رضا پهلوی»، بیشترین آراء را آورد. همین. مشکل در جای دیگریست آقای مرادی گرامی. مشکل را هزار و خورده ای سال پیش، «فردوسی طوسی با زبانی سلیس بر زبان رانده است». خودمان را فریب ندهیم و دنبال بهانه نیز نگردیم. مشکل مدّعیان اپوزیسیون هرگز «مردم و میهن» نیست؛ بلکه مشکل در تک تک خودشان است که نمیتوانند از چنبره اختاپوسی اعتقادات پوسیده و جاه طلبیهای ناحقّ و بی لیاقتیهای ذاتی به در آیند و انسانهای رادمنش و مرد میدان همآوردی شوند. ناگفته نگذارم که نخبگان و پیر پاتولهای همیشه خودمحور به کار سیاست نمیخورند. سیاست، انسانهای جوان میخواهد. «جمشید جم»، شاه جوان بود. «بهرام گور»، شاه جوان بود. ایده آل فرمانروایی و کشورآرایی، حضور و نقش جوانان بوده است از روز اول تاریخ و فرهنگ ایرانیان. به همین دلیلم در شاهنامه، پادشاهی ایران به «پسر کهتر= ایرج» واگذار شد. «ایرج»، پادشاه ایران میشود؛ نه سلم که برادر بزرگتر بود. پیر پاتولها حتّا به درد مشاوره نیز نمیخورند؛ زیرا به شدّت محافظه کارند و رینو و چقر. سیاست مال انسانهای جوان و متهوّر و ماجراجو و دلاور است. همین.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
پاسخ به نقد آقای اسماعیل مرادی
.
پیش از هر چیز از جناب هوشنگ اسدی صمیمانه سپاسگزارم که مقاله من را منتشر کردند.
آقای اسماعیل مرادی در نقد خود تلاش کرده است مقاله مرا به عنوان تبلیغ برای رضا پهلوی معرفی کند و او را فاقد برنامه و پایگاه اجتماعی و شفافیت بنمایاند اما اگر از سطح شعار بگذریم و به منطق سخن او نگاه کنیم درمییابیم که نقدش بر پایهی پیشفرضی نادرست بنا شده است. او مفهوم واقعگرایی را با دولتداری اشتباه گرفته است. رضا پهلوی امروز نه رئیس دولت است و نه در جایگاه قدرت رسمی. او در مرحلهی گذار و سازماندهی اپوزیسیون قرار دارد و واقعگراییاش در همین درک درست از موقعیت نهفته است.
واقعگرایی یعنی درک واقعیت گذار نه نوشتن برنامهی دولت آینده
جناب مرادی مینویسد رضا پهلوی طرح مشخصی برای گذار از جمهوری اسلامی ندارد. اما همین جمله نشان میدهد که نقد او از بنیان غلط است چون طرح گذار رضا پهلوی در گفتوگوی ملی و همبستگی نیروها و تکیه بر ارادهی مردم از راه مجلس مؤسسان خلاصه میشود. در سیاست دموکراتیک هیچکس به تنهایی نمیتواند برنامهی آیندهی کشور را بنویسد. این کار مردم است نه رهبر کاریزماتیک. رضا پهلوی با تأکید بر نقش رأی ملت از تبدیل خود به منجی پرهیز کرده و این همان واقعگرایی سیاسی است که منتقدان او نمیفهمند.
دوگانهسازی واقعی از جانب منتقد است نه نویسنده
مرادی میگوید من در مقالهام میان رضا پهلوی و سایر نیروها دوگانه ساختهام در حالی که او خود همین کار را کرده است. او از مجاهدین تا چپها و ملیگرایان به عنوان سرمایههای چهار دههی اخیر یاد میکند اما نمیگوید که همین نیروها هر بار که فرصت اتحاد بوده به دلیل تعصبهای ایدئولوژیک و کینهی تاریخی آن را نابود کردهاند. واقعگرایی یعنی عبور از نفرت تاریخی نه بازتولید آن. اتهام انحصارطلبی به رضا پهلوی از سوی کسانی مطرح میشود که هنوز حاضر نیستند حتی در کنار دیگران بنشینند مگر با پیششرط حذف او.
پایگاه مردمی در ایران نه در خارج از کشور
مرادی میپرسد اگر رضا پهلوی پایگاه دارد چرا در ایران جنبش اجتماعی شکل نگرفته است. پاسخ روشن است. در کشوری که کوچکترین تجمع اعتراضی با گلوله پاسخ داده میشود هیچ نیروی سیاسی آزاد نیست تا پایگاه خود را نشان دهد. اما کافی است نگاهی به واکنشهای مردم در فضای مجازی و به شعارهای خیابانی در خیزش ۱۴۰۱ یا به نظرسنجیهای مستقل بیندازیم. در همهی آنها نام رضا پهلوی پرتکرارترین و شناختهشدهترین چهرهی سیاسی است. واقعگرایی یعنی درک این واقعیت ساده که محبوبیت در ایران سنجشپذیر نیست اما ترس حکومت از یک نفر خود گویای نفوذ اوست.
پرسشی که نقد مرادی نمیتواند پاسخ دهد
اگر رضا پهلوی فاقد پایگاه مردمی است پس چرا این همه نیرو و رسانهی مخالف به او حمله میکنند. چرا نامش کابوس جمهوری اسلامی و وسواس همیشگی اپوزیسیون شده است. هیچ چهرهی بیاثر چنین حساسیتی برنمیانگیزد. در سیاست همانطور که در فیزیک شدت واکنش تابعی از میزان اثرگذاری است. این همه فریاد علیه او خود بهترین سند نفوذ اجتماعی و امیدی است که میلیونها ایرانی به او بستهاند.
دربارهی شفافیت و برنامه
مرادی از نبود برنامه میگوید اما در همان متن فهرستی از پرسشها میآورد که پاسخشان در سخنان و مصاحبههای اخیر رضا پهلوی آمده است. او بارها گفته که نظام آینده باید با رأی آزاد مردم تعیین شود. تمرکززدایی و مدیریت محلی از ارکان ایران نوین است. عدالت اجتماعی باید بر پایهی فرصت برابر باشد نه امتیاز طبقاتی. و گذار باید با پرهیز از جنگ داخلی و خشونت انجام شود. اگر اینها برنامه نیست پس چیست.
تحریف تاریخ زیر نام عدالت
مرادی در بخش پنجم نقدش فقر و محرومیت در بلوچستان و لرستان را میراث دوران پهلوی معرفی میکند گویی چهل و هفت سال حکومت جمهوری اسلامی هیچ نقشی در ویرانی و تبعیض نداشته است. اما واقعیت تاریخی روشن است. رضاشاه بود که به میلیونها ایرانی از جمله مردمان بلوچ و کرد و لر برای نخستین بار شناسنامه و هویت قانونی داد. او نظام ثبت احوال را پایهگذاری کرد تا هیچ ایرانی بینام و بیهویت نباشد. در دوران پهلوی مدارس و راهها و نظام آموزشی سراسری گسترش یافت و زنان و اقوام در فرآیند نوسازی مشارکت پیدا کردند. این جمهوری اسلامی است که با تبعیض مذهبی و قومگرایی سیاسی و غارت منابع محلی فقر ساختاری را بازتولید کرده است. نسبت دادن این همه ویرانی به پادشاهی پهلوی نه نقد تاریخی بلکه تحریف ایدئولوژیک است.
درک غلط از شفافیت
منتقد انتظار دارد رضا پهلوی از هماکنون نوع حکومت آینده را اعلام کند تا او را شفاف بخواند. اما شفافیت در دموکراسی یعنی پذیرفتن ارادهی جمعی نه دیکتهکردن نتیجه. او نه چون مجاهدین خلق جمهوری ایدئولوژیک را پیشاپیش تعیین کرده و نه چون جمهوریخواهان حرفهای مردم را به حاشیه رانده است. واقعگرایی او در همین امتناع از تحمیل است.
نقد آقای مرادی در ظاهر آکادمیک است اما در باطن تکرار همان ذهنیت نفیگرایی است که سالهاست اپوزیسیون ایران را فلج کرده است. او به جای طرح بدیل تنها به نفی یک نفر بسنده میکند همان خطایی که نسل پنجاهوهفت مرتکب شد و ایران را به تاریکی سپرد. واقعگرایی شاهزاده رضا پهلوی نه در ادعا بلکه در پرهیز از خشونت و دعوت به همبستگی و پذیرش عقلانیت سیاسی معنا مییابد و همین واقعگرایی است که مخالفانش را خشمگین میکند.