تفرقه ابزار بقای حکومت، همگرایی ابزار رهایی مردم
عبور از توهم و عددسازی؛ راهبرد عقلانی برای نیروهای سیاسی ایران
جایگاه واقعی نیروهای سیاسی را توان حرکت میدانی مشخص میکند نه تعداد هواداران. انقلابهایی که معادله قدرت را تغییر دادند، بر دوش جمعیت میلیونی نبودند. گروههای کوچک اما سازمانیافته توانستند اختلال بسازند، همصدایی ایجاد کنند و بدنه اجرایی حکومت را فرسوده کنند. سه عامل مسیر تغییر را باز میکند. توان سازماندهی. توان ساختن همصدایی اجتماعی. توان فلجکردن ساختار اداری و امنیتی حکومت.
نمونههای تاریخی این واقعیت را روشن میکند. در روسیه جمعیت فعال خیابانی کم بود اما شبکههای شهری اعتصابهای هماهنگ ایجاد کردند. روستاها دیرتر همراه شدند اما سکوت آنها وزن سیاسی حکومت را فرو ریخت. در فرانسه هم نیروی محرک، نخبگان شهری و حلقههای سیاسی بودند. روستاها زمانی حرکت کردند که فشار اقتصادی ساختار را شکافت.
در ایران پنجاه و هفت جمعیت فعال خیابانی حدود سه تا پنج درصد بود اما همین جمعیت شهرها را قفل کرد. اعتصابها گسترش یافت و بدنه اداری از کار افتاد. انقلاب تونس و سودان هم همین مسیر را رفتند. تصاویر بزرگ دیده شد اما نیروی واقعی کمتر از پنج درصد بود. قدرت این جریانها در شبکههای محلی و توان هماهنگی بود نه در عدد جمعیتی.
این تجربهها یک نتیجه دارد. درصد جمعیت معیار نیست. کیفیت نیرو مهم است. اگر جریانی پنج تا ده درصد پایگاه داشتهباشد اما نتواند ساختار قدرت را فلج کند، مشکل در عدد نیست. مشکل در سازماندهی ضعیف، نبود روایت مشترک، ناتوانی در بسیج و بیاعتمادی اجتماعی است. بسیاری از انقلابها را سه تا پنج درصد جامعه پیش بردند چون توان ساختن همصدایی و اختلال را داشتند.
در فضای امروز ایران بازی با اعداد ابزار مدیریت روانی است. حکومت و جریانهای نزدیک به آن با عددسازی تلاش میکنند تصویر غیرواقعی از وزن نیروها بسازند. ادعای طرفداری هشتاد درصدی از رضا پهلوی که مهدی نصیری مطرح کرد نمونه روشن این تصویرسازی است. نصیری سالها مشاور خامنهای و مدیر مسئول کیهان بود و اکنون خود را منتقد نشان میدهد. عدد هشتاد درصد برای یک چهره خارج از قدرت معنا ندارد. این عدد یک پیام دارد. رضا پهلوی نیازی به ائتلاف ندارد و به تنهایی پیروز میشود. چنین تصویری حمایت نیست. بخشی از مهندسی روانی رژیم است برای تشدید توهم و عمیقتر کردن شکافهای اپوزیسیون.
نمونه دیگر موسسه گمان است که از خارج از ایران نظرسنجی منتشر میکند و به جریانهای نزدیک به اصلاحطلبان پیوند فکری دارد. عدد سی و نه درصدی که برای طرفداری از رضا پهلوی منتشر شد در یک محیط امنیتی بسته ارزش علمی ندارد. در چنین فضایی نه امنیت پاسخدهنده وجود دارد و نه نهاد مستقل. این نظرسنجیها بیشتر نقش سیاسی دارند. عدد سی و نه درصد همان کارکرد عدد هشتاد درصد را دارد. القای قدرت بزرگ و بینیازی از همکاری با دیگر نیروها.
این دو عدد یک پیام مشترک انتقال میدهند. رضا پهلوی نیروی غالب و بیرقیب است. این پیام بخشی از هواداران را از نیاز به ائتلاف دور میکند و جریانهای دیگر را حاشیهنشین جلوه میدهد. نتیجه، افزایش اختلاف و کاهش هماهنگی است. حکومت از اختلاف اپوزیسیون بیشتر از سرکوب خیابانی سود میبرد.
نمونههای میدانی این وضعیت را تایید کرد. در ماجرای فراخوانهای پیدرپی رضا پهلوی برای حضور خیابانی، پیام با واقعیت جامعه همخوان نبود. مردم از خطر جنگ و بیثباتی گریختند و شهرها را ترک کردند. هیچ فراخوانی جدی گرفته نشد چون اعتماد وجود نداشت. اما زمانی که نیروهای سیاسی کورد فراخوان اعتصاب دادند، مردم با اعتماد کامل همراه شدند. این تفاوت نشان میدهد اعتبار سیاسی از زمین واقعیت میآید نه از تصویرسازی رسانهای.
نیروهایی که تصویر مصنوعی از قدرت میسازند در لحظه تصمیمگیری خطا میکنند. نیروهایی که توان واقعی خود را میشناسند راهبرد دقیق و قابل اجرا ارائه میدهند. هر جریانی که به قدرت واقعی خود آگاه باشد روی سازماندهی، روایت مشترک و اعتماد اجتماعی تمرکز میکند. هر جریانی که به اعداد ساختگی تکیه کند به انزوا میرود و میدان را به حکومت میسپارد.
آینده سیاسی هر جریان به میزان اتصال آن به جامعه بستگی دارد. ریشه داشتن در جامعه، شناخت دقیق توان، فراخوان هماهنگ و قابل اجرا و اعتمادسازی مداوم مسیر اثرگذاری را باز میکند. این همان نقطهای است که سیاستورزی کارآمد را از توهم و تصویرسازی جدا میکند.
در پایان نکتهای را روشن میکنم. من هیچ دشمنی با رضا پهلوی یا هواداران او ندارم. نگاه من همیشه روشن بوده. من هر جریان سیاسی ایرانی را یک امکان برای گذار میدانم و رضا پهلوی هم یکی از همین امکانهاست. هدف من بیاعتبارسازی نیست. هدف من شناخت واقعیت میدان است. اگر نیروهای سیاسی توان واقعی خود را درست بسنجند، نقش خود را بهتر ایفا میکنند و مسیر همکاری باز میشود. گذار به دموکراسی زمانی ممکن است که نیروها به جای تکیه بر عددهای ساختگی، با واقعبینی و اعتمادسازی کنار هم قرار بگیرند. نگاه من دقیقاً همین را دنبال میکند.
اسماعیل مرادی
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
آقای آذری گرامی...
آقای آذری گرامی...
آقای آذری گرامی، یک سری آدم ها کلا فراموش می کنند که برای چه سیاست می ورزند. جدا برای چه؟ کسانی مثل آقای اسماعیل مرادی در روزمرگی سیاسی و فعالیت هایش غرق شده و فراموش کرده اصلا برای چه به دریا زده که دارد بجای رسیدن به هدف غرق می شود! واقعا اگر ادم بدون مشکل ذهنی باشید مگر میشود برای رهایی زن از سلطه های اجتماعی گوناگون یک گروه مذهبی افراطی مثل مجاهدین خلق را جلو بیاندازید؟ مجاهدین از آخوندها افراطی تر هستند. آخوندها باز چیزی را پنهان نمی کنند. اگر خانم بازی می کنند یا دفتر معاملات جنسی در مشهد باز می کنند و به زوار حال میدهند پنهان هم نمی کنند. تظاهر هم نمی کنند راست حسینی میگویند 4 تا زن عقدی و تا الی ماشاء الله صیغه! اما نجابت مریم رجوی مرا کشته! این لچک قرمز به سرها و سینه زنی هایشان در دنیای آزاد اگر افراطی گری نیست چیست؟ آخر روی چه حسابی نوحه میخوانید و به سینه تان میزنید؟ اینها از کجا امده اند؟ اگر هدف آزادی انسان است مجاهدین عکس آن هستند کسانی از خودشان که به آنها پشت می کنند را زندانی و اذیت میکنند و هزار ترفند میزنند که یک فردی که به آزادی رسیده آنها را ترک نکند. خاطراتی بس تلخ و خنده دار و تاسف بار از این جماعت بیچاره به گوش میرسد. من کسانی مثل اسماعیل مرادی را نمی فهمم. واقعا نمی فهمم که گیرش کجاست. والا من تاجزاده و محمد خاتمی را به مسعود رجوی ترجیح میدهم. رجوی کسی که در دنیای آزاد پرچم شیر و خورشید را برگزید چگونه ممکن است همچنان در افراط اسلامی خودش پیر شود؟ آیا اینها عقل سالم دارند که مدعی اداره کردن کشور ما هستند؟
یخهایی که باید ذوب شوند.
مجدّدا درود بر آقای مرادی گرامی،
توضیحی دیگر برای همچنان تامّلات پیگیر.
حتّا اگر شما نظر مرا چند بار نیز خوانده باشید، ولی در باره محتوا و پیام آن، تامّل نکرده اید. من بر اصل قضیه علل «تفرقه و گریز» انگشت گذاشته ام و خواستم نشان دهم که چرا ادّعای تملّک حقیقت، مسبّب فلاکت و نابودی افراد و اجتماع میشود. اینک توضیحی بیشتر در این خصوص.
1- شما و همچنین کثیری از آنانی که خود را مخالف حکومت فقاهتی میدانند با هر نوع اتیکتی که به خود زده باشند، مایلند که از باتلاق حکومت فقاهتی عبور کنند و به سبزه زار«دمکراسی» برسند با این امید که شانسی به سهم خودشان در سرنوشت میهن و مردم داشته باشند. هیچکس هم نیّت شومی ندارد. همه آرزومند سعادت و پیشرفت خودشان و مملکت و مردم هستند. دمکراس در یک کلام ساده و گویا و دقیق همانطور که گفتم در مغزه و گوهر و ساختمانش، هیچ چیز دیگری نیست، سوای همین حرف بسیار قویمایه و شرفاندیشیده «بزرگمهر» که در عهد خسرو انوشیروان بر زبان راند و گفت که: «همه چیز را همگان دانند، همگان زمادر نزاده اند»؛ یعنی آنچه را که متفکّران یونانی میخواستند در باره اش حرفی زده باشند، ایرانیان قبل از همه به بنیان و مغز و مایه اش پی برده بودند. دمکراسی؛ یعنی اینکه هیچکس بر روی کره زمین در اجتماعات بشری، «مالک و صاحب و قیّم و متولّی حقیقت و جامع العلوم مصدر جیک و بک حقیقت» نیست و برای اینکه بتوان به مخرج مشترکی از بهر باهمزیستی رسید، باید در میدان آزمونها و همآوردیها به جستجوی چیزی پرداخت که آرزو میکنیم. دمکراسی، محصول و پیامد، جستجوی مشترک است در میدان آزمونها. در حقیقت، هر چیزی باید محصول و نتیجه جستجو از راه باهمازمایی و باهماندیشی و همکاری و به سوی باهمگرایی و همعزمی حاصل شود؛ نه اینکه در جایی از قبل، همچون آلات و ادوات پیشساخته فرمولبندی و اجرایشان در جامعه، تحکّمی و اجباری باشد.
2- در تاریخ ایران، چیزی به نام احزاب وجود نداشته است. در تاریخ ایران فقط شاهان بوده اند و رجال نقشگزار. احزاب و سازمانها و فرقه بازیها و گروهگراییها به تقلید از جوامع اروپایی بدون داشتن هیچ رگ و ریشه ای در تحوّلات و تاریخ و فرهنگ مردم ایران از دوران مشروطه همچون قارچ سر برآوردند و تا امروز فقط مسبّب ذلالت و بدبختی و نابودی و خونریزی و متلاشی شدن جامعه ایران بوده اند و کوچکترین خاصیّت را نه برایی خودشان داشته اند، نه برای جامعه ایران. علّتش نیز واضح و آشکار است. زمانی میتوان به کار مشترک رو آورد که هیچکس ادّعای تملّک حقیقت را نداشته باشد. امّا در جامعه ایرانی، مسلمانها ایمان راسخ دارند که مالک اصیل حقیقت هستند و ذهنیّت آنها ب اعتقاداتی آلوده است که رسالت و وظیفه خود می دانند به دیگران بگویند راه و چاه چیست وگر نه در برابر قاهر جبّار باید جوابگو باشند و منتظر توبیخ و جزای الهی؛ زیرا حُکم، حُکم الله است و بس. همین مسئله به دامنه مومنون به ایدئولوژی مارکسیسم نیز تعلّق دارد. آنها نیز بر این عقیده صد در صد قطعی استقامت میکنند که ایدئولوژی آنها قطعیّت علمی دارد و وظیفه و رسالت طبقه پرولتاریا است که علیه کاپیتالیسم قیام کند و ابناء بشر را به سعادت آباد مجمع الجزایر گولاک رهنمون شود؛ آنهم به رهبری رفقا نورالدّین کیانوری و عبدالصمد کامبخش و فرّخ نگهدار و رضا فانی یزدی و ملیحه محمّدی و دیگر شرکا که گل سر سبد آنها نیز مضمحل شدگان فدایی هستند برای مصاحبه در باره دوران ترقه بازی با روزنامه شرق و لافیدن در غربت.
3- بحث من در باره ماهیّت ایدئولوژیکی سازمان مجاهدین، دقیقا انگشت گذاشتن بر کلیدی ترین مُعضل «تفرقه و گریز» است که هر گونه همکاری را به دلیل ذهنیّت ایدئولوژیکی نه تنها ناممکن؛ بلکه نیست و نابود میکند. دو هزار و اندی سال بعد از متفکّران یونانی در عصر ما، متفکّری به نام «کارل ریموند پوپر»، در تلاطم جنگ خانمانسوز جهانی دوم، کتابی نوشت به نام «جامعه باز و خاصمان آن» و در این کتاب در باره «انبیاء دروغین» نیز بحث کرد و منظورش از انبیاء دروغین، «افلاطون و هگل و مارکس» است. وی در این کتاب هرگز نگفته و ننوشته است که «جامعه باز»، چه ویژگیها و خصوصیات و ساختاری دارد؛ بلکه در باره «موانع ایجاد جامعه باز»، استدلالها و سنجشگریهای خودش را عبارتبندی کرده است. بحث دمکراسی و واقعیّت پذیری دمکراسی در متاسبات انسانی و اجتماعات با تکیه به اراده قاطع سازمانها و احزاب و گروهها و گرایشها و تشکیلات آلوده به ایدئولوژیهای مزخرف و اعتقادت نصّی و مذهبی و فراکائناتی به جبّاران و الاهان مجازی و امثالهم هرگز و هیچگاه و اصلا و ابدا به وجود نخواهد آمد؛ زیرا اساسا اینگونه گرایشها در تضاد ذاتی و خصومت شدید با «دمکراسی و آزادی» هستند. سنجشگری رادیکال ذهنیّت غالب شده بر فعّالان و هواداران و اعضاء تشکیلات سیاسی راهیست به سوی ایجاد فضای گفت و شنود بار آور. در ایران ما، زمانی میتوان تحوّلات کلیدی ایجاد کرد که تمام سازمانها و گروهها و احزاب و تشکیلات سیاسی داوطلبانه و با گشوده فکری به منحل کردن خود همّت کنند و بازگردند به دامنه ای که بتوانند اصالتهای فردی خود را بزییند تا مردم بتوانند از میان آنانی که لیاقت دارند، «رجال و فرزانگان کشور آرا» را برگزینند. ناگفته نگذارم که در تاریخ ایران، حتّا «شاه» را نیز مردم انتخاب میکردند و هرگز پدیده ای موروثی نبود. فقط از دوران سلسله «ساسانیان» بود که به همّت موبدان دیانت زرتشتی، (ادغام دین کتابی با حکومت)، و تحت سلطه گذاشتن شاهان طبق اراده موبدان و هیربدان موبد، تاجگذاری، پدیده ای ارثی شد و فجایع ایران و مردمش را تا امروز رقم زدند.
4- در خاتمه همچنان تاکید کنم که راه آزادی ایران و مردم به هیچ وجه من الوجوه از کانالهای مخرّب سازمانها و احزاب و گروهها و تشکیلات و فرقه های سیاسی نمیگذرد؛ بلکه از آفریدن راهی که آغازگاهش انحلال تمام و کمال چفت و بست مدّعیان اپوزیسیون با تشکیلات آلوده به ایدئولوژی و ذهنیّتهای آکبند ساخته و پرداخته شده است. برای اینکه بتوان بر رودخانه ای، کشتیرانی و قایقرانی کرد، باید هنر ذوب کردن یخهای پوشیده بر سطح آن را دانست. مدّعیان اپوزیسیون، قالبهای یخ بسته ای هستند که رودخانه تحوّلات ایران را منجمد کرده و از جاری شدن ممانعت کرده اند. جنگ و گریز گرایشها و تشکیلات سیاسی اپوزیسیون علیه یکدیگر، هیچ دلیل دیگری ندارد؛ سوای اینکه هر کسی خودش را تنها «شوهر لایق و ذاتی» برای «ایران خانوم بدبخت و ذلیل شده» میداند بدون آنکه کسانی بخواهند نظر «ایران خانوم محترم» را پرسان شوند که آیا حاضر است با شوهر اجباری دیگری همخونه شود یا همین شوهر گیوتینی و کپک زده و بوگندوی ریشو برای هفت جدّش کافیه و همه سر و ته یه کرباسن!. همین.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
جناب مرادی این مقایسه از کجا آمده؟
.
دوستان این متنی که در پرانتز قرار گرفته نوشته آقای اسماعیل مرادی هست
https://iranglobal.info/fa/comment/8445#comment-8445
(((((( در مورد مجاهدین هم شما یکطرفه به موضوع نگاه میکنید. همکاری این سازمان با عراق مطرح شده. در مقابل میتوان پرسید اگر همکاری یک جریان معیار حذف است، پس آیا منتقدان نمیتوانند به روابط رضا پهلوی و اسرائیل اشاره کنند و همان ادعا را مطرح کنند شما خودتان میدانید که این منطق هیچ وقت به نتیجه نمیرسد.
ضمن اینکه دولت فعلی عراق رابطه نزدیک با جمهوری اسلامی دارد. همه اسناد دوره صدام هم در اختیار همین دولت است. اگر مدرک رسمی درباره میزان حمایت نظامی یا مالی از مجاهدین وجود داشت، جمهوری اسلامی هزار بار آن را رسانهای میکرد. من قصد دفاع از هیچ گروهی را ندارم. فقط میگویم اگر معیار تحلیل سند است باید برای هر طرف یک استاندارد واحد داشته باشیم.))))))
دوستان، من آقای مرادی را با همین یک مقایسه شناختم.
آدم وقتی میبیند کسی برای رسیدن به نتیجه مورد علاقه خودش، اینطور بیپروا حقیقت را زیر پا میگذارد، خوب میفهمد با چه ذهنیتی روبهروست. آقای مرادی آنقدر گرفتار پیشداوری ایدئولوژیک خود است که حاضر است هر تعبیر غلط و هر داستان بیاساسی را به مردم قالب کند، فقط چون میخواهد یک چهره را در ذهن مخاطب خراب کند.
ببینید چه میکند:
همکاری نظامی مجاهدین خلق با ارتش صدام، آنهم وسط جنگ، وقتی سربازان ایرانی زیر آتش بودند، ناگهان کنار یک سفر سیاسی شاهزاده رضا پهلوی گذاشته میشود؛ سفری که بیستوشش ماه قبل از جنگ ایران و اسرائیل انجام شده بود.
دو سال و دو ماه فاصله!
این فاصله را هر بچهای هم میفهمد. مگر میشود اینها را کنار هم گذاشت؟
آدم ناچار میپرسد:
این مقایسه از کجا آمده؟
چطور ممکن است سفر شاهزاده را که در آرامترین دوره پیش از جنگ انجام شده، معادل همکاری با دشمن در لحظه جنگ دانست؟
یعنی اگر آن جنگ اصلاً رخ نمیداد، آقای مرادی دیگر جرئت نمیکرد بگوید سفر شاهزاده «خیانت» بوده؟
پس همه حرفش روی رخدادی بنا شده که دو سال بعد اتفاق افتاده؟
این یعنی تحریف کامل واقعیت.
انگار شاهزاده در آن سفر نشسته باشد پشت میز جنگ، نقشه حمله کشیده باشد، فرمان شلیک داده باشد و مثل مجاهدین، هزاران سرباز ایرانی را هدف گرفته باشد.
این تصویرسازی، هم خندهدار است و هم خطرناک؛ چون نشان میدهد بعضیها برای کوبیدن یک نفر، حاضرند هر مرزی را بشکنند، حتی مرز انصاف را.
مردم ایران حافظه کوتاه ندارند.
فرق بین سفر سیاسی ۲۶ ماه قبل از جنگ
و
همکاری نظامی با دشمن در قلب جنگ
برای همه روشن است.
اگر این مرز برای کسی محو شده، مشکل از واقعیت نیست؛ مشکل از ذهنیتی است که از قبل تصمیمش را گرفته و حالا دنبال چسباندن هر چیز به آن تصمیم است.
.از عددسازی تا روایتسازی: پروژهای برای تضعیف تنها نیروی ملی ای
.
آقای مرادی، مشکل نوشته شما ضعف تحلیل نیست؛ مشکل آن است که پشت ظاهر عقلانی، همان الگوی قدیمی تخریب را تکرار میکنید. از همان خط اول پیداست که مسئله شما واقعیت میدان نیست، بلکه کوچککردن تنها نیروی ملی و مورد اعتماد مردم است. واژههایی مثل واقعبینی و عددسازی را فقط برای بستهبندی یک نتیجه از پیش نوشتهشده بهکار میبرید.
میگویید جمعیت معیار نیست. درست. اما همین اصل درست را نردبان میکنید برای یک نتیجه غلط. این کار تحلیل نیست، تکنیک تبلیغاتی است. بعد سراغ منابعی میروید که خودتان همیشه بیاعتبارشان دانستهاید اما چون اینبار علیه پهلوی حرف میزنند ناگهان معتبر میشوند. این تناقض نشان میدهد نتیجه از اول تعیین شده بوده و حالا دنبال سندسازی هستید.
در مورد فراخوانها هم همان روش را تکرار میکنید. میگویید اعتماد نبود، اما سه عامل حیاتی را حذف میکنید: سرکوب عریان، خطر جنگ، و زخم سرکوب سال هزار و چهارصد و یک. تحلیل بدون این عوامل یعنی تحلیل در خلأ. بعد اعتصابهای کوردها را مثال میآورید، در حالی که خودتان میدانید آن حرکت محصول شبکههای محلی و تاریخی است و هیچ ربطی به موضوعی که به آن نسبت میدهید ندارد. این قیاس فقط برای ساختن نتیجه دلخواه انجام میشود.
خطرناکترین بخش متن شما آنجاست که ادعا میکنید عددسازی باعث شده شاهزاده رضا پهلوی خود را بینیاز از ائتلاف بداند. این همان روایتی است که از رسانههای اصلاحطلب تا بخشهایی از دستگاه امنیتی تکرار میشود. اگر واقعاً دنبال اتحاد بودید میدیدید تنها کسی که در این سالها صریح و بیوقفه از همگرایی ملی گفته او بوده، نه جریانهایی که هر روز نقاب عوض میکنند.
در پایان میگویید دشمنی ندارید، اما ده بند پیدرپی را صرف تخریب کسی میکنید که حتی یک سطر درباره نقش واقعی مخربترین گروههای عددساز ننوشتهاید. مشکل شما عددسازی نیست؛ مشکل شما این است که محبوبیت پهلوی ساختنی نیست و همین برای جریانهایی که چهار دهه از نام او هراس داشتهاند قابل تحمل نیست. محبوبیت او نتیجه زندگی عمومی بدون فساد و بدون خشونت است، نه محصول رسانه و نه مهندسی سیاسی. شما اگر با این واقعیت مشکل دارید، نامش تحلیل نیست. نامش بازتولید همان ترسی است که از دیروز تا امروز ادامه دارد.
من نوشته شما را با دقت…
من نوشته شما را با دقت خواندم. پاسخی که میدهم بر پایه همان نکاتی است که قبلاً توضیح دادهام. نگاه من روشن است و هیچجا وارد بحثی که به موضوع نوشتهام ربطی نداشته باشد نمیشوم. من دنبال دعوا و ایجاد دوگانه تازه نیستم. برای من مسئله اصلی فقط یک چیز است و از آن عبور نمیکنم.
من در نوشتهام درباره مجاهدین هیچ حرفی نزدم. نه دفاع کردم نه حمله. موضوع بحث من اصلاً آن سازمان نبود. نمیدانم چرا هر بار که تحلیلی درباره وضعیت سیاسی ایران منتشر میکنم، بحث به سمت مجاهدین کشیده میشود. من سالهاست تلاش میکنم نگاهها را از حاشیهها به متن ببرم. اختلافهای تاریخی این جریانها محل کار من نیست. جامعه امروز ایران هزار مسئله جدیتر دارد و من وقت خود را صرف مسئله اصلی میکنم، نه حاشیهها.
من نیروهای سیاسی ایران را مجموعهای متنوع از گرایشها و منافع طبقاتی و سیاسی میدانم. برخی از آنها ممکن است صدوهشتاد درجه با هم اختلاف داشتهباشند، اما همه در یک چیز مشترک هستند. ما ایرانی هستیم. ما در گذار از حکومت فعلی هدف مشترک داریم. ما در حفظ تمامیت ارضی مشترک هستیم. من بر همین اشتراکها تکیه میکنم. اختلافها وجود دارند و طبیعی هستند، اما تمرکز روی آنها به من کمک نمیکند. وظیفه من نیست که وارد دعواهای قدیمی و حل ناشدنی شوم.
اینکه من روی موضوعات فرعی مانور نمیدهم به معنی بیخبری یا سادهانگاری نیست. تصمیمی آگاهانه است. من ترجیح میدهم انرژی خود را روی مسئله اصلی بگذارم. برای من مرز روشن است. مرز من حکومت است و بس. با هیچ نیروی سیاسی دشمنی ندارم. هر جریان در جای خود نقاط قوت و ضعف دارد. من دنبال حذف هیچکس نیستم. من دنبال تقویت امکانهای گذار هستم.
اشاره شما به اینکه مردم و آینده ایران نامطمئن است حرف تازهای نیست. بله، هیچکس نمیتواند آینده را قطعی پیشبینی کند. اما این عدم قطعیت دلیل نمیشود سکوت کنیم یا تحلیل نکنیم. تحلیل یعنی بررسی توانها، ضعفها، روندها و امکانها. دقیقاً همان کاری که من میکنم. نه خواب دیدن است و نه فرار از واقعیت. تلاش برای فهمیدن است.
در مورد نقد شما به سازمان مجاهدین، فارغ از اینکه چقدر درست یا نادرست باشد، به نوشته من ربطی نداشت. بحث من درباره شکافهای اپوزیسیون نبود. بحث من درباره ضرورت تمرکز بر اصل ماجرا بود. اگر شما میخواهید درباره مجاهدین بنویسید، این حق شما است. اما انتظار نداشته باشید که دیگران هم بایستی وارد آن موضوع شوند. من چنین ضرورتی نمیبینم و واردش نمیشوم.
آنچه من میگویم ساده است. تا زمانی که نیروهای سیاسی به جای تمرکز بر مسئله اصلی، انرژی خود را صرف تخریب یکدیگر کنند، حکومت بیشترین سود را میبرد. من از این بازی بیرون ایستادهام. نه خوابم و نه خودم را به خواب زدهام. انتخاب کردهام حواسم به اصل ماجرا باشد.
با احترام، مرادی
هنر دیدن در تاریکیها با نور چشم خویشتن
دروود بر آقای مرادی گرامی،
توضیحاتی نه چندان کوتاه، امّا شایان تامّلات ممتد!
من قبلا در باره خیلی از نکات کلیدی صحبت کرده ام و ضرورت ندارد که مجدّدا گفته شده ها و تاکید شده ها را بازگویی کنم که راه به هیچ جایی نمیبرند و تاثیری نیز ندارند؛ زیرا انسانهایی که در «تختخواب حقیقت» خوابیده اند و رویاهای خوش میبینند از هر گونه بیدارباشی گریزانند و بیزار. احتمالا خواهید نوشت که صحبت شما به مقاله من، ربطی ندارد. امّا اگر دقیق نظر مرا بخوانید، متوجّه اصل قضیه خواهید شد.
1- وضعیّت ایران فعلا نامعلوم است. هیچکس نمیداند چه اتّفاقاتی خواهد افتاد و عواقب رویدادها چه خواهند بود. احتمالات و گمانه زنیها و تجزیه و تحلیلهای سرسام آور از ابعاد و منظر و تریبونها و شبکه ها ی مختلف اجتماعی به همّت گرایشهای سیاسی و غیره و ذالک نیز کما فی السّابق تداوم خواهند داشت. امّا اینکه واقعا در ایران، چه اتّفاقاتی خواهد افتاد، هیچکس، هیچ چیزی نمیداند به طور قطعی و مسلّم پنداشته شده. بنابر این بحث در باره چیزی که ما قطعیّتش را نمیدانیم، باد هواست و کشمکش بر سر لحاف ملّا!.
2- من فعلا اشاره ای به سازمان مجاهدین خلق میکنم و بحث را گسترش نمیدهم؛ زیرا فایده ندارد. امّا صحبتم فقط برای روشن کردن مسئله ایه که هیچکس نمیخواهد لام تا کام، چیزی در باره آن بداند. اول از هر چیز بر این نکته تاکید کنم – در این باره زیاد نوشته و منتشر کرده ام – که «دمکراسی» به هیچ وجه من الوجوه، «ایستگاه» نیست و مقصد نیز نیست. سیستم کشورداری نیز نیست. «دمکراسی» یک «وضعیّت مشروط» است همچون «وضعیّت آب و هوایی». هر لحظه ممکن است که آب و هوا، تغییر کند و شرایط دیگری را به وجود آورد. بنابر این، «اندیشیدن در باره مغزه ایده دمکراسی و واقعیّت پذیر شدن آن در مناسبات انسانی»، سوای شعار دادن در باره آن است و تصوّر غلط داشتن از آن در ذهنیّت خود. آنهایی که خود را اپوزیسیون می نامند، باید یاد بگیرند که از بلاهتهای خودخواسته بگذرند تا بتوانند بدون عبور از هیچ تونل و دریچه و مخفیگاه و اتوبانی به دمکراسی آمیخته شوند. سازمان مجاهدین خلق، یکی از سازمانهای مخوف سیاسی است که در ایران شکل گرفته و تا امروز بر محور ایدئولوژی خاصّ خودش تلاش کرده است که دوام آورد و به هر طریقی که شده است سکّان کشورداری را در ایران به چنگ گیرد؛ ولو تمام عمر در جبهه جنگ بایستد. اینکه تاریخچه این سازمان از چه فراز و نشیبهایی عبور کرده است، مبحثیست که به پژوهشی جداگانه ملزم است. امّا اشاره هایی برای عملکردهای این سازمان در وضعیّتهای ملموس و دم دست میتواند تا اندازه ای ما را به شناخت واقعیّتهای پیرامونی کمک کند. در باره «خیرخواهیهای» سازمانها و احزاب و گروهها و فرقه ها و تشکیلات سیاسی برای ایران و مردمش لزومی ندارد که بحثی کنم؛ زیرا «ابلیس/شیطان» نیز «خیر انسان» را میخواست و همچنان میخواهد همچون بدیل رقیب خودش که الاهان سامی باشند و کشته مرده سعادت و خیرخواهی برای انسان بودند و هستند. نتیجه خیرخواهیهای اینهمه مدّعو نیز بر روی کره زمین تا امروز فقط «کشتارگری و خونریزی و نابودی و ویرانگری» بوده است و همچنان هست. سازمان مجاهدین خلق تا امروز نسبت به کلّ اقدامهایی که از آغاز شکلگیری اش تا همین امروز مرتکب شده است، لام تا کام، یک جمله سنجشی ننوشته و منتشر نکرده و هیچکدام از اعضای رسمی آن نیز، در این باره کلامی بر زبان نرانده اند. اگر سازمان و گردانندگان آن نمیخواهند به هیچکس پاسخگو باشند؛ دست کم باید در برابر دیدگاههای کسانی که از این سازمان گسستند و خاطرات یا دیدگاههای خود را منتشر کردند، موضعی شفّاف و صریح نشان دهند تا بتوان حدّاقل پذیرفت که چنین سازمانی، بویی از «صداقت و فهم و مسئولیّـت» به مشام گردانندگانش رسیده است. چنین کاری هرگز تا امروز اتّفاق نیفتاده است؛ زیرا این سازمان، تمام مناسباتش بر برنامه ای و لگاریتمی طرح ریزی شده شکل گرفته است عین برنامه های کامپیوتری. برای شناخت این معضل ویرانگر که کلا در تضاد با «ارجمندی و گوهر آزادمنش» آدمیست، باید بازگشت به شناخت شکلگیری ذهنیّت اعضاء سازمان تا بتوان دلایل رفتارهای آنان و هواداران و سمپاتهایشان را فهمید.
3- در تیرماه سال 1358 از طرف سازمان، کتابی منتشر شد به نام «آموزش و تشریح اطّلاعیه تعیین مواضع سازمان مجاهدین خلق ایران در برابر جریان اپورتونیستی چپ نما». در این کتاب که میتوان آن را مانفیست عقیدتی سازمان نامید، صرف نظر از التقاطگوییهایی که از ترکیب مارکسیسم روسی و تشیّع ایرانی به همدیگر بافته شده اند، ملغمه ای هولناک است برای تحمیق و خرفت کردن و مغزشویی اعضاء و هواداران. حتّا میتوان رئوس اجرایی و پراکتیکی سازمان را نیز از مفاد آن به سادگی متوجّه شد و دریافت. در این کتاب در تعریف گروه، نوشته شده است که: «وقتی گروه، انسجام ایدئولوژی یافته باشد (دارای یک ایدئولوژی مشخّص اعلام شده باشد)، سازمان نامیده میشود» [ص. 13] و سپس در امتدادش ذکر شده است که: «بنابر تعریف سازمان که متشکل از افرادی است با ایدئولوژی و استراتژی و اصول سازمانی واحد (یکسان)، کسانی عضو خواهند بود که هم ایدئولوژی، هم استراتژی و هم اصول حاکم بر سازمان (و بطور مشخّص – سانترالیسم و رهبری آن] را پذیرفته باشند. بنابر این هر گونه عدم پذیرش این اصول، دیگر فرد، عضو سازمان نمی باشد.» [ص 14]. من دلیلی نمیبینم که بخواهم جینگ و واجینگ ایدئولوژی این سازمان را در دادگاه سنجشگری به محک بزنم و مزخرف و مرگبار بودن تار و پود آن را و همچنین نابودگر و آزارنده جان و زندگی انسانها را اثبات کنم؛ زیرا در این خصوص، بسیار نوشته ام و همچنان مینویسم. خلاف مقایسه ای آنانی که سازمان مجاهدین را با «سازمان مافیا» در یک ردیف میگذارند – شاید به دلیل مناسبات به شدّت تحت کنترل – من بر این نظرم که سازمان مجاهدین، خیلی مخوفتر از هر سازمان «مافیایی» دیگری بر روی زمین است؛ زیرا سازمانیست که انسانها را از ارجمندی و کرامت بشری خالی کرده و از آنها ابزاری برای تسخیر «قدرت و اقتدار» بار آورده است. کلّ سوخت و ساز این سازمان و سازمانهای مشابه آن به گرداگرد «قدرت و حاکمیّت بلامنازع بر انسانها» میچرخند برای ترضیه جاه طلبیها و ترمیم امراض روحی و روانی گردانندگان و رهبران و سردمداران عقده ای آنها. در اینگونه سازمانها نمیتوان به هیچ وجه من الوجوه، ردّ پایی یا نشانه ای از مقوله ای به نام «سیاست» را پیدا کرد؛ زیرا سیاست، دامنه «آزمودنها و به محک زدنها در جامعه انسانهاست» است؛ نه خفتن در تختخواب حقیقت قلاع اسماعیلیّه. (مجاهدین زندانی، شیفته مطالعه و عشق عجیبی به خواندن رمان تاریخی «قلعه الموت» داشتند). تا زمانی که گردانندگان سازمان مجاهدین خلق، گام پیش نگذارند و در ملاء عام به سنجشگری گذشته خودشان و پاسخگویی به متضرّران سازمان بر نیایند، هر گونه ادّعاهای آنها، فریب محض است و توجیه رفتارهای بی مسئولیّت پذیری گردانندگان آن.
4- در خاتمه بدون هیچ مشاجره ای و طول و تفصیلهای دیگر باید عرض کنم که مشکل آنانی که خود را «اپوزیسیون» مینامند، به هیج وجه، ایران و مردمش نیستند؛ بلکه مشکل تک تک مدّعیون فقط «قدرت و اقتدار انحصاری» است که تفرقه و گریز و نفرت و جنگ و جدالهای فرسایشی را علیه یکدیگر تا امروز رقم زده اند و حکومت فقاهتی از این بلبشوی حماقتهای مدّعیون، تا امروز، عالی ترین بهره برداریهای را با سود بسیار تصاعدی کسب کرده و قیماق سودش نیز به دوام نیم قرن استیلای گیوتینوار بر ایران و حلقوم مردمش مختوم شده است و از شواهد و قرائن نیز پیداست که میتوانند در شرایط بحرانی و اضطراری و چه بسا خلع شدگی نیز سیطره خود را همچنان حفظ کنند. بالاخره آخوندند و استادشان [= الله]، مکّارترین مکاران.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان