رفتن به محتوای اصلی
یکشنبه 28 دی 1404 - Sunday, 18 January 2026

دختری همراه مادر از در خارج می شوند..

دختری همراه مادر از در خارج می شوند..

بی تاب است درون اطاق میگردد.توان نشستنش نیست!
چیزی درون وجودش در خلجان است .حسی که روزهاست اورا در خود می فشارد .احساس تنگی نفس میکند.
روزهاست که خود را محصور شده درون لابیرنت هائی می بیند که ازهر طرف احاطه اش کرده اند.
اما نیروئی که نمی داند از کجا آمده مرتب اورا به شکستن قید بند هائی که در گدشته برایش عادی بودند فرا می خواند.
در همین مدت کوتاه رویاهایش تغیر یافته قبلا چنین نبود .حال از زمین کنده می شود .در آسمان ها پرواز می کند .بتنهائی بی آن که به پشت سر نگاه کند! قادر است داخل دهلیزها ولابیرانت هائی شود که درگدشته جرئت نزدیک شدن به آن ها را نداشت.
دیگر هر ترانه ای برایش جذاب نیست .دنبال ترانه هائی میگردد.که شور درونش را بیدارکند. نمی داند دراین فاصله چند ساله چه اتفاقی درون او افتاده است.
عصبی است !معترض است !احساس گرسنگی می کند .اما این گرسنگی جسم نیست 
گرسنگی روح است !ذهن است! ذهنش مانند کسی که مرض جوع گرفته مرتب در حال بلعیدن است .اما سیر نمی شود رویاهایش بی انتها شده اند .بهر میزان که رویا می بافد روحش آرامش می یابد .تلنگر بر دهنش می زند:" به رویاهایت اگر باور داری بایستی که برایشان بجنگی!هرامر ونهی ای خشمگینش می کند 
بیقرار می شود .حلقه دوستانش را تغیر داده است .دیگر دوستان دوران کودکیش آن ها که مثل او فکر نمی کنند ورویا نمی بافند چنگی بدلش نمیزنند.
او احتیاج به فضائی باز ،محیطی سرشار از عشق ،سرشار از شادی دارد .اواحتیاج به اکسیژن بیشتری برای نفس کشیدن در این محیط بسته وخفقان آوردارد. دیوار های خانه ،مدرسه،کوچه، شهرتنگی می کنند  آزارش می دهند.دیوارهائی که مانند حصاری بلند بدورش کشیده شده اند.بی هویتش می کنند. به سختی گذران  روزمره عادتش می دهند 
نه! نه! او قادر به این روزمرگی دلتنگ کننده نیست. او نمی تواند به این زندگی فقر آلود ،بی نشاط ، بی چشم انداز که هیچ افقی در آن دیده نمی شودتن دهد .نمی تواند حتی اگر بر بالای سرش شمشیری آخته وزهر آلود حکومت اسلامی آویخته باشند. اوباید که این سد رابشکند .تا از رویاهایش دفاع کند. حتی اگر شده چشم در چشم مرگ بدوزد .او باید زندگی خود را نجات دهد. 
برای حراست از زندگیش! از رویاهایش! راهی جز پنجه در پنجه افکندن بازندانبانان و امران حجاب نیست .او جویای هویت خویش است.جویای معنی زندگی ،معنای هستی ! که در این حکومت متحجر تاریخی امکان یافتن آن ها نیست هیچ کدام را نمی شود یافت و معنا کرد!
مگر آن که اراده کنی آن را از دهان مرگ که حربه سرکوبگران است .بیرون بکشی .حتی اگر دستانت خالی باشد.بهای سنگینی که آزادی از تو طلب میکند. به تصویرو قامت افراشته مردی که در لباس یک وکیل جانانه از پدر او و دیگر آزادی خواهان  در بند دفاع می کرد می نگرد .بغض گلویش را گرفته .قلبش بدرد می آید از این که فکر کند چگونه اورا کشتند ونام سکته قلبی بر آن نهادند. بوحشت می افتد. پدرش را بخاطر می آورد . کجاست ؟ چه می کشد ؟  فریاد می زند ! درون خود می پیچد. باید بروم !
می چرخد.از پشت پنجره به تاریکی شب خیره می شود ، به صداهای مبهم ، بصدای برادری  که در سوک برادر شعر می خواند ونشانی  قاتلین می دهد.گوش می دهد.
صداهائی که اورا بخود می خوانند. در دور دست کوچه ،در خیابان رهگذران آرام در گوش هم نجوا می کنند. دیگر صبر جایز نیست. بایستی که بر خاست .
غوغای مرگ و آزادیست.غوغای نبرد با اهریمنانی است که شیرازه های حیات بخش زندگی را به شراره آتش وخون بدل ساخته اند .    
بطری آبی ، دستمالی بر میدارد .به چاقوی آشپزخانه خیره می شود. نه سلاح من فریاد است و شهامت ایستادگی! فرخوان برای نبردی بزرگ و آزادی بخش . 
به آرامی از اطاقش خارج می شود. کلید دررا می چرخاند.  مادر در پشت پنجره ایستاده به نوا ها ، به شعار های پیچیده در فضا گوش می دهد . دخترم من هم همراه تو می آیم ! 
زیر لب زمزمه می کند . دیروز قادر بچرخاندن این قفل وخارج شدن نگردیدم.اما امروز روز دیگری است. 
دخترک زیرلب زمزمه می کند.آری روزدیگریست !روز موعد است .هر دو دست در دست هم ا از در خارج می شوند. میدان دیر گاهیت  که آنها را طلب می کند. 
خم می شوند سنگی از زمین بر می دارند .وقامت راست کرده فریاد می کشند و بر قلب تاریکی می زنند. 
ابوالفضل محققی9. 12. 2025

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

ایران گلوبال

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!