سوسیالیسم: سرمایه آری، سرمایه دار نه!
١. رویکرد مارکس به سوسیالیسم
کارل مارکس برخلاف آنچه که در افواه عمومی بعنوان تبلیغ گر کمونیسم شایع است در واقع چیزی جزجملاتی رومانتیک و برخی ملاحظات فلسفی در باره کمونیسم ارائه نکرده است. از جمله اینکه " صبحگاهان به ماهیگیری میرویم، بعد از ظهر به شکار می پردازیم، گوسفندان را به هنگام عصر از چرا برمیگردانیم و شامگاهان را به بحث های انتقادی می گذرانیم." ١ مانیفست حزب کمونیست که در زمان خود مارکس و انگلس از اعتبار افتاد. بویژه پس از تجربه کمون پاریس که آنها را باین باور واداشت که استفاده ازماشین دولت بورژوائی راه بجائی نمیبرد و پرولتاریا پس از درهم شکستن آن باید ماشین دولتی خود را فراهم آورد که این مسئله انشعابی اساسی در میان سوسیالیست ها پدید آورد و آنها را به سوسیال دمکرات ها و مارکسیست های ارتدوکس تقسیم نمود٢ که اولی ها به تغییر حکومت قانع بودند و اجراء سیاست های سوسیالیستی را در داخل دولت٣ بورژوائی امکانپذیر می پنداشتند. حال آنکه دیگران بدنبال درهم شکستن ماشین دولت بورژوائی، درصدد ایجاد شکل مناسبی برای دولت سوسیالیسبی بودند. ده فرمان پیشنهادی هم که در مانیفست برای ساختمان کمونیسم ارائه شده بود با طرح دولتی کردن زمین ها و منابع مالی مسئله دولت سوسیالیستی را بیش از پیش عمده ساخت، چراکه بعدها مشخص شد که همین موارد در خود سرمایه داری نیز امکانپذیراست، البته بشکل سرمایه دارانه. لنین این مطلب را چنین توضیح میدهد: "مارکس در سال ١٨٤٧ در مانبفست کمونیستی هنوز باین سئوال که "چه چیزی باید جایگزین ماشین دولتی بورژوازی شود" پاسخ بسیار مجرد یا به بیان دقیق تر پاسخی میداد که وظایف را تعیین میکرد ولی راه های انجام این وظایف را مشخص نمی نمود." تعیین وظایف بدون درک چگونگی انجام آنها بدین معناست که مارکس مدل از پیش ساخته ای برای کمونیسم ارائه نکرده است. ازین رو شکل دولت پرولتری دستخوش جریانات و تفسیرات سیاسی روز قرار می گیرد: از کمون پاریس بگیرید تا طرح برنامه سوسیال دمکرات ها در شهرگوتا و نهایتا انقلاب اکتبر ١٩١٧. جایگزینی کمون بجای پارلمان از سوی مارکس خود نتیجه تجربه انقلاب فرانسه بود
کار سترگی که مارکس انجام داد ارائه توضیحی دقیق و کامل از سرمایه داری بود بمثابهً نظام نامتعادلی که بسبب بحران های ساختاریش ناگزیر از بازسازی مداوم خویش است. درک این بحران های ساختاری، آن سرنخ هائیست که مارکس برای ما فراهم آورده تا بکمک آنها تغییراتی را که در سرمایه داری پدید آمده است بشناسیم. عمده ترین این بحران ها عبارتند از "چرخهً رشد و رکود" و "بحران افت نرخ سود" که تغییرات سرمایه داری از طریق آنها قابل تبیین است. جان مینارد کینز هرچند که کتاب کاپبتال را کهنه و منسوخ می نامید تمامی انچه که ارائه کرده صرفا کوششی بود در جهت فائق آمدن بر بحران رکود سرمایه. پروسه جهانی سازی سرمایه٤ نیزکه در دهه هشتاد قرن بیستم رویداد چیزی جزمقابله با بحران " افت نرخ سود " نبود که در دهه هفتاد گلوگاه سرمایه داری را تا حد خفگی می فشرد. ازین رو توضیح مارکس از سرمایه داری و پیش بینی های اعجاب آور او درباره پدید آمدن سرمایه مالی و عمومی شدن سرمایه در جهان، پس از گذشت دو قرن و تغییر مداوم آن تا بامروز اعتبار خود را حفظ کرده است بطوریکه بهنگام وقوع هر بحران اقبال و رویکرد خوانندگان به کتاب "سرمایه" بیش ار پیش افزایش می یابد و تا بامروز تیراژ این کتاب تنها پائین تر از تیراژ کتاب مقدس ( The Bible ) است.
مارکس در اواخر عمر خود (١٨٧٥) در نقدی که بر" برنامه گوتا"٥ نوشت برلزوم یک دوره گذاراز سرمایه داری به کمونیسم با عنوان فاز اول کمونیسم تاکید کرد که دولت تشکیل شده در آن، نه یکباره که در طول این مرحله گذار بسان گلی می پژمرد و زوال می یابد. بدین سان آن مفهوم یگانه از کمونیسم که در مانیفست شرح داده شده بود با مرحله بندی دوگانه به سردرگمی بیشتری راه گشود، بطوریکه لنین وادار گردید با نگارش کتاب "دولت و انقلاب" به توضیح دقیق این مرحله بندی بپردازد و ازین راه بمقابله با برداشت های نادرست اپورتونیست ها از یکسو و آنارشیست ها از سوی دیگر برخاست.
بکلام لنین، مارکس در "نقد برنامه گوتا" بی آنکه به خیال پردازی درباره پیشرفت ها ودست آوردهای کمونیسم که به آینده ای دور تعلق دارد بپردازد بتوضیح آنچه که در کمونیسم، این فرماسیون جدید اجتماعی وجود نخواهد داشت پرداخت از آن جمله موجودیت دولت که ابزار سرکوب استثمارگران براستثمارشوندگان است و برپایه آنتاگونیسم طبقاتی استوار میباشد و مقوله دمکراسی که با از بین رفتن طبقات هردوی این موارد موضوعیت خود را از دست می دهند. لنین بحث دولت ابزاری را نیز از زبان مارکس و انگلس با دلیل وجودی دولت آغاز میکند و اینکه "دولت محصول آشتی ناپذیری تضادهای طبقاتی است." و از آن باعنوان "ابزاری برای استثمار طبقه استثمار شده" یاد میکند و ازین جا نتیجه میگیرد که زوال دولت در جامعه ای که فاقد طبقات باشد (یعنی کمونیسم) گریزناپذیرست.
با این حال کوشش برای تحقق سوسیالیسم امریست که پس از کارل مارکس بوقوع پیوست و رهروان اندیشه وی از لنین و استالین و تروتسکی گرفته تا مائو و دیگران کوشیدند تا دریافت های خود را از سوسیالیسم بمنصه ظهور درآورند. روشن است که در نبود یک الگوی حاضر واز پیش ساخته، هرکوششی درین راه حکم یک تجربه سوسیالیستی را داشته است، هرچند که در انتها خود بصورت مدلی برای سوسیالیسم واقعا موجود در آمده باشد. ناکامی این تجربه ها، البته ارزیابی دقیق آنها را ناگزیر می سازد ولی تنها بحث و بررسی تِئوریک نتیجه ای به بار نمی آورد بلکه تاثیر نظریه بر روند عمل تاریخی است که بصورت بررسی " تئوری و پراتیک " بعنوان یک کل (در معنای پراکسیس) حقانیت تاریخی آن نظریه را اثبات و یا رد میکند چراکه هر تجربه سوسیالیستی نتیجه تقابل دیالکتیکی یک تئوری و پراتیک بمثابه سنجش آنست. این متدولوژی برپایه آزمون و خطا، تنها راه درس گیری از تجربیاتی ست که ببهای فداکاری و جانفشانی میلیون ها انسان کمونیست بدست آمده است.
لنین که در "دولت و انقلاب" کوشیده بود خطوط اصلی سوسیالیسم را براساس اندیشه های مارکس و انگلس ترسیم نماید برای تحقق بخشیدن به سوسیالیزم این نظریه را تا مرحله امپربالیستی سرمایه داری گسترش داد و در آن بدنبال شرایط عینی و عملی برای سوسیالیسم به جستجو پرداخت. لنین در مقدمه ای که بتاریخ ١٩٢٠ برای ترجمه آلمانی و فرانسوی کتاب "امپریالیسم ..." نوشت چنین نتیجه گرفت که "امپریالیسم آستان انقلاب اجتماعی پرولتاریا ست. این حقیقت از سال ١٩١٧ در مقیاس جهانی تائید شده است." در نهایت هم باین نتیجه رسید که شرکت در انقلاب کارسازتر از سخن گفتن درباره آنست. ازین رو کتاب را ناتمام رها کرد و بدنبال پاسخ های واقعی برای تحقق سوسیالیسم در انقلاب ١٩١٧ فعالانه شرکت جست و در چاپ دوم کتاب در اواخرسال ١٩١٨ بخش "نابودی پارلمانتاریسم" را بعنوان تجربه انقلاب اکتبربدان افزود.
مارکس تئوری انقلاب سوسیالیستی را با این مطلب آغاز میکند که " بین جامعه سرمایه داری و جامعه کمونیستی دوران گذار اولی به دومی قرار دارد و ﻣﻨﻄﺒﻖ ﺑﺎ اﻳﻦ دوران، ﻳﮏ دوران ﮔﺬار ﺳﻴﺎﺳﯽ ﻧﻴﺰ وﺟﻮد خواهد داشت ﮐﻪ دوﻟﺖ آن، ﭼﻴﺰی ﺟز دﻳﮑﺘﺎﺗﻮری اﻧﻘﻼﺑﯽ ﭘﺮوﻟﺘﺎرﻳا نمی ﺗﻮاﻧﺪ ﺑﺎﺷﺪ." او این دوران گذاررا فاز نخستین کمونیسم در برابر فاز بالای آن نامید. پیشتر نیز در مانیفست، سوسیالیسم های پیش از خود را بر اساس رشد شرایط عینی و ذهنی جوامع به سوسیالیسم ارتجاعی و محافظه کارانه تقسیم کرده بود. او درعین حال از سوسیالیسم انتقادی نیز یاد کرد، هرچند آنرا خیالپردازانه و تخیلی ارزیابی میکرد چراکه آنها از شرکت در سیاست روز و پا بپای چارتیست ها و اصلاح طلبان سر باز زده بودند. ازهمین رو بود که مرحله اولیه کمونیسم بمثابه سوسیالیم علمی تلقی گردید.٦ انگلس نیز اول بار در نامه ای به ببل با اشاره به مانیفست از مرحله اول کمونیسم با عنوان نظام سوسیالیستی نام برده بود که در آن " دولت بخودی خود مضمحل و ناپدید خواهد شد."
مارکس مضمون سیاسی گذار سوسیالیستی را چنین توضیح میداد: " دوران گذار از سرمایه داری به کمونیسم البته نمی تواند با اشکال سیاسی بسیار فراوان و بسیار گوناگون همراه نباشد ولی مضمون آنها ناگزیر یکی یعنی دیکتاتوری پرولتاریا خواهد بود."
مارکس در مورد شکل این دولت، کمون پاریس را پیشنهاد میکرد. بسخن لنین:
" ﯾﮕﺎﻧﮫ "اﺻﻼﺣﻰ" را ﮐﮫ ﻣﺎرﮐﺲ در "ﻣﺎﻧﯿﻔﺴﺖ ﮐﻤﻮﻧﯿﺴﺖ" ﻻزم ﺷﻤﺮد ﺑﺮ اﺳﺎس ﺗﺠﺮﺑﮫ اﻧﻘﻼﺑﻰ ﮐﻤﻮﻧﺎرھﺎى ﭘﺎرﯾﺲ اﻧﺠﺎم ﮔﺮﻓﺖ."
"ﺑﻮﯾﮋه ﮐﻤﻮن ﺛﺎﺑﺖ ﮐﺮد ﮐﮫ "طﺒﻘﮫ ﮐﺎرﮔﺮ ﻧﻤﯿﺘﻮاﻧﺪ ﺑﻄﻮر ﺳﺎده ﻣﺎﺷﯿﻦ دوﻟﺘﻰ ﺣﺎﺿﺮ و آﻣﺎده اى را ﺗﺼﺮف ﻧﻤﺎﯾﺪ و آن را ﺑﺮاى ﻣﻘﺎﺻﺪ ﺧﻮﯾﺶ ﺑﮑﺎر اﻧﺪازد"
و اﻣﺎ در ﺣﻘﯿﻘﺖ ﻗﻀﯿﮫ ﮐﺎﻣﻼ ﺑﺮﻋﮑﺲ اﺳﺖ. اﻧﺪﯾﺸﮫ ﻣﺎرﮐﺲ ﻋﺒﺎرت از اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐﮫ طﺒﻘﮫ ﮐﺎرﮔﺮ ﺑﺎﯾﺪ "ﻣﺎﺷﯿﻦ دوﻟﺘﻰ ﺣﺎﺿﺮ و آﻣﺎده" را ﺧُﺮد ﮐﻨﺪ و در ھﻢ ﺷﮑﻨﺪ، ﻧﮫ اﯾﻦ ﮐﮫ ﺑﮫ ﺗﺼﺮف ﺳﺎده آن اﮐﺘﻔﺎ ورزد." لنین در تائید این سخن مارکس و در مخالفت با کائوتسکی، شوراها را شکل روسی دیکتاتوری پرولتاریا عنوان میکند: " شوراها شکل روسی دیکتاتوری پرولتاریا هستند. یک تِئوریسین مارکسیست هنگام نوشتن رساله ای درباره دیکتاتوری پرولتاریا، این پدیده را بطورعینی بررسی میکند . . . یعنی ابتدا تعریفی عمومی برای دیکتاتوری پرولتاریا بیان میکند و سپس شکل خاص یا ملی آن یعنی شورا ها را بمثابه یکی از اشکال آن مورد نقد قرار میدهد." ٧ او درتوضیح مضمون گذار سوسیالیستی مینویسد:
فرمول "دیکتاتوری پرولتاریا" صرفا بیان تاریخا مشخص و از نظر علمی دقیق تر آن وظیفه پرولتاریا برای "درهم شکستن" ماشین دولت بورژواِیی است که هم مارکس و هم انگلس با در نظر گرفتن تجربه انقلاب ١٨٤٨ و پیشتر تجربه انقلاب ١٨٧١، درطول چهل سال یعنی از ١٨٥٢ تا ١٨٩١ درباره آن (وظیفه) سخن گفته بودند:
"چرخش از دمکراسی بورژوائی بسوی دمکراسی پرولتری، از دمکراسی ستمگران به دمکراسی طبقات ستمکش، از سوی دولت بمثابه "قدرتی خاص" برای سرکوب یک طبقه مشخص بسوی سرکوب ستمگران با نیروی همگانی اکثریت مردم، یعنی کارگران و دهقانان."
مارکس رابطه انقلاب سوسیالیستی و دولت پس از آنرا چنین بیان می کرد:
"دولت بورژوائی را فقط انقلاب میتواند نابود سازد. ولی دولت بمعنای کلی و اعـم یعنی دمکراسی تمام و کمال فقط میتواند همانند گلی پژمرده شود و زوال یابد."
"بدیهی است که در باره تعیین لحظه "پژمردن و زوال دولت" درآینده سخنی هم نمیتواند درمیان باشد، بویژه که فرآیند این پژمردن بی شک دراز مدت خواهد بود."
و انگلس چنین نتیجه میگرفت که دولت بورژوائی "زوال" نمی پذیرد بلکه بدست پرولتاریا و در جریان انقلاب " نابود می شود." آنچه پس از انقلاب زوال می پذیرد، دولت پرولتری یا شبه دولت٧ است." ٨
"این شبه دولت عبارت از پرولتاریائی است که برای حکمرانی طبقاتی اش متشکل شده است."
"پرولتاریا چه برای درهم شکستن مقاومت استثمارگران و چه برای آنکه بتواند توده عظیم مردم یعنی دهقانان، خرده بوروازی و نیمه پرولترها را در امر سر و سامان دادن به اقتصاد سوسیالیستی رهبری کند، به قدرت دولتی، به سازمان متمرکز اعمال قدرت، به سازمان اعمال قهر نیاز دارد." این را مارکس چنبن جمع بندی می کند که " دیکتاتوری پرولتاریا یعنی رهبری توده ها توسط پرولتاریاست." و نتیجه سیاسی آن که "از میان رفتن دولت بمعنای از میان رفتن دمکراسی نیز هست و به بیان دیگر زوال دولت، زوال دمکراسی است . . . پروسه این زوال بی شک دراز مدت خواهد بود."
قدرمسلم اینکه دستیابی به دمکراسی وسیع بدون ادامه نهادهای دمکراتیک از جمله مطبوعات آزاد و نهادهای مدنی همچون اتحادیه های صنفی اساسا نقض قرض است وشروع دمکراسی هرچند وسیع از نقطه صفر نتیجه ای جز امتداد بازوهای حزبی نخواهد داشت.
مارکس درین باره می نویسد: " ﺗﮑﺎﻣﻞ دﻣﮑﺮاﺳﻰ ﺗﺎ آﺧﺮﯾﻦ ﻣﺮﺣﻠﮫ، ﺗﻔﺤﺺ ﺷﮑل هاى مختلف اﯾﻦ ﺗﮑﺎﻣﻞ، آزﻣﺎﯾﺶ اﯾﻦ ﺷﮑل ها در ﻋﻤﻞ و ﻏﯿﺮه - ھﻤﮫ این ها جزئی از کل وظﺎﯾﻒ ﻣﺒﺎرزه در راه اﻧﻘﻼب اﺟﺘﻤﺎﻋﻰ اﺳﺖ. ھﯿﭻ دﻣﮑﺮاﺗﯿﺴﻤﻰ، اﮔﺮ ﻣﺠﺰا ﻣﻨﻈﻮر ﮔﺮدد، ﺳﻮﺳﯿﺎﻟﯿﺴﻢ ﺑﺒﺎر ﻧﺨﻮاھﺪ آورد. در زﻧﺪﮔﻰ نیز ھﯿﭽﮕﺎه دﻣﮑﺮاﺗﯿﺴﻢ " بطور ﻣﺠﺰا در نظر گرفته نمی شود" ﺑﻠﮑﮫ "ﯾﮑﺠﺎ ﻣﻨﻈﻮر ﻣﯿﮕﺮدد." ﺗﺄﺛﯿﺮ ﺧﻮد را ﺑﮫ اﻗﺘﺼﺎدﯾﺎت نیز ﻣﯿﺒﺨﺸﺪ، اﺻﻼح آن را ﺗﺴﺮﯾﻊ ﻣﯿﮑﻨﺪ، ﺧﻮد ﺗﺤﺖ ﺗﺄﺛﯿﺮ ﺗﮑﺎﻣﻞ اﻗﺘﺼﺎدى ﻗﺮار ﻣﯿﮕﯿﺮد و ﻏﯿﺮه. ﭼﻨﯿﻦ اﺳﺖ دﯾﺎﻟﮑﺘﯿﮏ ﺗﺎرﯾﺦ زﻧﺪه."
ازین راه انجام وظایف سوسیالیستی از طریق انقلاب احتماعی امکان پذیر خواهذ بود. عمدهٌ این وظایف عبارتند ازلغو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید که به اجتماعی کردن مالکیت مشهورست که در ادامه آن لغو کار مزدی اتفاق خواهد افتاد و این همه با رشد سریع اقتصادی همراه خواهد بود چراکه باصطلاح زنجیر از دست و پای تولید برداشته خواهد شد که چنین مقایسه ای مثلا بشکل انباشت سرمایه صرفا دراقتصاد سرمایه دارانه میتوند مطرح شود. باین دلیل اتحاد شوروی که کاملا از اقتصاد سرمایه داری بریده بود همواره از کمبود این انباشت رنج میبرد.
لنین این مسئله را چنین مطرح میکند: " . . ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﮔﺎم اﻧﻘﻼب ﮐﺎرﮔﺮى ﻋﺒﺎرﺗﺴﺖ از "ارﺗﻘﺎء" ﭘﺮوﻟﺘﺎرﯾﺎ ﺑﮫ طﺒﻘﮫ ﺣﺎﮐﻤﮫ و ﺑﮑﻒ آوردن دﻣﮑﺮاﺳﻰ."
"ﭘﺮوﻟﺘﺎرﯾﺎ از ﺳﯿﺎدت ﺳﯿﺎﺳﻰ ﺧﻮد ﺑاین منظور اﺳﺘﻔﺎده ﺧﻮاھﺪ ﮐﺮد ﮐﮫ ﻗﺪم ﺑﻘﺪم ﺗﻤﺎم ﺳﺮﻣﺎﯾﮫ را از ﭼﻨﮓ ﺑﻮرژوازى ﺑﯿﺮون ﮐﺸﺪ و ﮐﻠﯿﮫ اﺑﺰار ﺗﻮﻟﯿﺪ را در دﺳﺖ دوﻟﺖ، ﯾﻌﻨﻰ ﭘﺮوﻟﺘﺎرﯾﺎﯾﻰ ﮐﮫ ﺑﺼﻮرت طﺒﻘﮫ ﺣﺎﮐﻤﮫ ﻣﺘﺸﮑﻞ ﺷﺪه اﺳﺖ ﻣﺘﻤﺮﮐﺰ ﺳﺎزد و ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺘﻰ ھﺮ ﭼﮫ ﺗﻤﺎﻣﺘﺮ ﺑﺮ ﻣﺠﻤﻮع ﻧﯿﺮوھﺎى ﻣﻮﻟﺪه ﺑﯿﻔﺰاﯾﺪ«." (ص ٣١ و٣٧ ﭼﺎپ ھﻔﺘﻢ آﻟﻤﺎﻧﻰ ﺳﺎل ١٩٠٦).
البته باید توجه داشت که استفاده مارکس از دوران گذار برای سوسیالیسم یک بازی کلامی نبود که مثلا گفته باشیم فئودالیسم دوران گذار از برده داری به سرمایه داری است. بلکه ازین رو که سوسیالیسم وجه تولیدی از خود ندارد و صرفا ادامه تولید کالائی است. مارکس بروشنی میگفت:
"البته در مرحله اولیه ﺟﺎﻣﻌﻪ ﮐﻤﻮﻧﻴﺴﺘﯽ (سوسیالیسم)، ﻳﻌﻨﯽ در زمانی ﮐﻪ اﻳﻦ ﺟاﻣﻌﻪ ﭘﺲ از دردﻫﺎی ﻃﻮﻻﻧﯽ زایمان از ﺑﻄﻦ ﺟاﻣﻌﻪ ﺳﺮﻣﺎﻳﻪ داری ﺑﺮون می آید (این امر) اﺟﺘﻨﺎب ﻧﺎﭘﺬﻳﺮ ﺧﻮاﻫﺪ ﺑﻮد. ﺣقوق نیز ﻫﻴﭻ ﮔﺎه نمیﺗﻮاﻧﺪ در مرﺣﻠﻪ ای ﺑﺎﻻﺗﺮ از ﺳﺎﺧﺖ اﻗﺘﺼﺎدی ﺟﺎﻣﻌﻪ و تحوﻻت ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﺗﺎﺑﻊ آن ﻗﺮار گیرد."
مارکس در توضیح شعار " از هرکس باندازه توانش، بهرکس باندازه کارش " چنین میگوید: "در جامعه سوسیالیستی که وسایل تولید از تملک خصوصی افراد خارج شده و بتمام جامعه تعلق دارد هریک از اعضاء جامعه با انجام بخشی از کار اجتماعا لازم، قبضی از جامعه دریافت میکند که فلان مقدار کار انجام داده است و با این قبض از فروشگاه های اشیاء مصرفی، مقداری جنس دریافت میدارد. درنتیجه هر کارگر پس از کسر مقدار کاری که برای ایجاد ذخیره عمومی جامعه در نظر گرفته میشود، از جامعه همان مقداری را دریافت میکند که به آن داده است."
البته این توصیفی ساده از پروسه ای بسیار پیچیده است که در آن بهای کار اجتماعا لازم طی یک رقابت آزاد میان بخش های مختلف سرمایه در طول انباشت سرمایه مشخص می شود. این را توسعه اقتصادی و رشد تکنولوژی بمثابه ابزار تولید تضمین میکند. در فقدان این رقابت آزاد هرگز نمی توان ارزش نیروی کار را در بخش های پردرآمد و کم درآمد سرمایه بطور مکانیکی برآورد کرد و این مشکلی بود که اتحاد شوروی در طول حیات خود بعلت لغو کامل مناسبات سرمایه و بازار آزاد با آن درگیر بود و بصورت کسری انباشت سرمایه در بخش های عقب مانده تکنولوژی خود را نشان می داد. ازین رو شاهد بودیم که در پی سال ها تولید یک سان اتوموبیل "لادا" تنها با افزودن دو چراغ در جلو آنرا با عنوان مدل "ژیگولی" ارائه کردند.
مارکس می گفت از آنجائیکه " ما درین جا با آنچنان جامعه کمونیستی که بر بنیاد خاص خود رشد و گسترس یافته باشد سروکار نداریم بلکه سروکارمان با جامعه ایست که تازه از بطن جامعه سرمایه داری برون می آید، ازین رو در همه زمینه ها اعم از اقتصادی، اخلاقی و ذهنی هنوز مهر و نشان جامعه کهنه ای را که از بطن آن برون آمده است برخود دارد."
"ﻫر ﺷﻴﻮه ﺗﻮزﻳﻊ وﺳﺎﻳﻞ ﻣﺼﺮﻓﯽ، ﺧﻮد ﺣﺎﺻﻞ ﻧﺤﻮه ی ﺗﻮزﻳﻊ در ﺷﺮاﻳﻂ تولیدی خاص است و اﻳﻦ ﺷﻴﻮه ﺗوزﻳﻊ ﺧﻮد وﺟﻪ ﻣﺸﺨﺺ ﺷﻴﻮه ﺗوﻟﻴﺪی یک جامعه است . . اﻗﺘﺼﺎدداﻧﺎن ﺑﻮرژوازی، ﺷﻴﻮه ی ﺗﻮزﻳﻊ را ﻣﺴﺘﻘﻞ از ﺷﻴﻮه ی ﺗﻮﻟﻴﺪ ﻣﻮرد ﺗاﻣﻞ و ﺑﺮرﺳﯽ ﻗﺮار ﻣﯽ دﻫﻨﺪ و در ﻧﺘﻴﺠﻪ، ﺷﻴﻮهُ ﺗﻮزﻳﻊ را ﻣﺤﻮر اﺻﻠﯽ سوﺳﻴﺎلیسم ﻗﻠﻤﺪاد ﻣﯽکنند." ٩ و درنهایت چنین نتیجه میگیرد که " درنظام کمونیستی (اولیه) تا مدت معینی نه تنها حقوق بورژوائی که حتی دولت بورژوائی نیز بدون خود بورژوازی برجا خواهد ماند!" ١٠
" . . درین جامعه ﻣﻮازﯾﻦ دﯾﮕﺮى ﺟﺰ "ﺣﻘﻮق ﺑﻮرژوازى" وﺟﻮد ﻧﺪارد. و در اﯾﻦ ﺣﺪود ھﻢ ﺿﺮورت وﺟﻮد دوﻟﺖ ﮐﮫ ﺑﺎﯾﺪ ﺿﻤﻦ ﺣﺮاﺳﺖ ﻣﺎﻟﮑﯿﺖ ھﻤﮕﺎﻧﻰ ﺑﺮ وﺳﺎﯾﻞ ﺗﻮﻟﯿﺪ، ﺑﺮاﺑﺮى ﮐﺎر و ﺑﺮاﺑﺮى ﺗﻘﺴﯿﻢ ﻣﺤﺼﻮل را ﻧﯿﺰ ﺣﺮاﺳﺖ ﻧﻤﺎﯾﺪ، ھﻨﻮز ﺑﺎﻗﻰ ﻣﯿﻤﺎﻧﺪ.
"دوﻟﺖ رو ﺑﮫ زوال ﻣﯿﺮود زﯾﺮا دﯾﮕﺮ ﺳﺮﻣﺎﯾﮫ دار وﺟﻮد ﻧﺪارد، طﺒﻘات وﺟﻮد ﻧﺪارند و ﻟﺬا ﻧﻤﯿﺘﻮان ھﯿﭻ طﺒﻘﮫاى را ﺳﺮﮐﻮب ﮐﺮد . . . وﻟﻰ دوﻟﺖ ھﻨﻮز زوال ﻧﯿﺎﻓﺘﮫ اﺳﺖ زﯾﺮا ﺣﺮاﺳﺖ "ﺣﻘﻮق ﺑﻮرژواﯾﻰ" ﮐﮫ ﺗﻀﻤﯿﻦ ﮐﻨﻨﺪه ﻧﺎﺑﺮاﺑﺮى واﻗﻌﻰ اﺳﺖ ﺑﺎﻗﻰ ﻣﯿﻤﺎﻧﺪ. ﺑﺮاى زوال ﮐﺎﻣﻞ دوﻟﺖ، ﮐﻤﻮﻧﯿﺴﻢ ﮐﺎﻣﻞ ﻻزم اﺳﺖ." بسخن دیگر تنها در شرایط حفظ حقوق بورژوائی است که شعار "از هرکس باندازه توانش، بهر کس باندازه کارش" قابل اجراست.
لنین درین باره لزوم انقلاب اجتماعی و رابطه آن با انقلاب سیاسی را چنین توضیح میدهد: " مسئله رابطه متقابل دولت با انقلاب اجتماعی و نیز انقلاب اجتماعی با دولت و بطورکلی مسئله انقلاب، مورد توجه بسیاراندک تئوریسین ها و نویسندگان سرشناس انترناسیونال دوم قرار گرفت. " و از اینجا به کائوتسکی ایراد میگرفت که وظایف پرولتری انقلاب و مسئله دیکتاتوری پرولتاریا بمثابه مضمون دولت برآمده از انقلاب را با موکول کردن به آینده ای نامعلوم، ماست مالی میکرد. و این درحالی بود که بارها در آثارش به ناگزیر بودن انقلاب اجتماعی اذعان داشت ولی انجام انقلاب اجتماعی را منوط به انقلاب سیاسی و بدست آورئن قدرت سیاسی توسط پرولتاریا میدانست."١٢ اﯾﻨﮑﮫ ﭘﺮوﻟﺘﺎرﯾﺎ ﭼﮫ ﭼﯿﺰى را ﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻦ اﯾﻦ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺧﻮاھﺪ ﻧﻤﻮد، ﻧﮑﺘﮫ اى اﺳﺖ ﮐﮫ ﮐﻤﻮن ﭘﺎرﯾﺲ آﻣﻮزﻧﺪه ﺗﺮﯾﻦ ﻣﺪارک؟ را درﺑﺎره آن ﺑﺪﺳﺖ ﻣﯿﺪھﺪ." ازین رو مارکس کمون را الگوی مناسبی برای دولت کارگری ارزیابی می کند. "ﮐﻤﻮن ﻣﺆﺳﺴﺎﺗﻰ را ﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻦ ﭘﺎرﻟﻤﺎﻧﺘﺎرﯾﺴﻢ ﺧﻮد ﻓﺮوخته و ﭘﻮﺳﯿﺪه ﺟﺎﻣﻌﮫ ﺑﻮرژوازى ﻣﯿﮑﻨﺪ ﮐﮫ در آن آزادى ﻋﻘﯿﺪه و ﺑﯿﺎن ﺑﺼﻮرت ﻓﺮﯾﺐ در ﻧﻤﯿﺂﯾﺪ، زﯾﺮا ﭘﺎرﻟﻤﺎن ﻧﺸﯿﻨﺎن ﺑﺎﯾﺪ ﺧﻮد ﮐﺎر ﮐﻨﻨﺪ، ﺧﻮد ﻗﻮاﻧﯿﻦ را اﺟﺮاء ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ و ﺧﻮد وارﺳﻰ ﮐﻨﻨﺪ ﮐﮫ در ﻋﻤﻞ ﭽﮫ ﺣﺎﺻﻞ ﻣﯿﺸﻮد تا ﺧﻮد ﻣﺴﺘﻘﯿﻤﺎ در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﻮﮐﻠﯿﻦ ﺧﻮد ﺟﻮابگو ﺑاشند. ﻣﺆﺳﺴﺎت و نهادهای اﻧﺘﺨﺎﺑﻰ ﺳﺮ ﺟﺎى ﺧﻮد ﺑﺎﻗﻰ ﻣﯿﻤﺎﻧﻨﺪ وﻟﻰ ﭘﺎرﻟﻤﺎﻧﺘﺎرﯾﺴﻢ ﺑﻤﺜﺎﺑﮫ ﯾﮏ ﺳﯿﺴﺘﻢ ﺧﺎص و ﺗﻘﺴﯿﻢ ﮐﺎر ﻣﻘﻨﻨﮫ و ﻣﺠﺮﯾﮫ و ﺑﺮﺧﻮردارى ﻧﻤﺎﯾﻨﺪﮔﺎن از ﯾﮏ ﻣﻮﻗﻌﯿﺖ ﻣﻤﺘﺎز، دﯾﮕﺮ در اﯾﻨﺠﺎ وﺟﻮد ﻧﺪارد. ﺑﺪون ﻣﺆﺳﺴﺎت اﻧﺘﺨﺎﺑﻰ، ﺗﺼﻮر دﻣﮑﺮاﺳﻰ ﺣﺘﻰ دﻣﮑﺮاﺳﻰ ﭘﺮوﻟﺘﺮى ھﻢ، ﺑﺮاى ﻣﺎ ﻏﯿﺮ ﻣﻤﮑﻦ اﺳﺖ و اﻣﺎ ﺑﺪون ﭘﺎرﻟﻤﺎﻧﺘﺎرﯾﺴﻢ ﻣﺎ ﻣﯿﺘﻮاﻧﯿﻢ و ﺑﺎﯾﺪ آن را ﻋﻤﻠﻰ ﺳﺎزﯾﻢ، ﺑﺸﺮط آﻧﮑﮫ اﻧﺘﻘﺎد از ﺟﺎﻣﻌﮫ ﺑﻮرژوازى ﺑﺮاى ﻣﺎ ﺳﺨﻨﺎن ﭘﻮﭼﻰ ﻧﺒﺎﺷﺪ، ﺑﺸﺮط اﯾﻨﮑﮫ ﻣﺠﺎھﺪت ﻣﺎ در راه ﺑﺮاﻧﺪاﺧﺘﻦ ﺳﯿﺎدت ﺑﻮرژوازى ﻣﺠﺎھﺪﺗﻰ ﺟﺪى و ﺻﺎدﻗﺎﻧﮫ ﺑﺎﺷﺪ ﻧﮫ آﻧﮑﮫ صرفا ﻋﺒﺎرت ﭘﺮدازى "اﻧﺘﺨﺎﺑﺎﺗﻰ" ﺑﻤﻨﻈﻮر ﺑﺪﺳﺖ آوردن آراء ﮐﺎرﮔﺮان یاشد."
بهمین منظور و در مورد بخش ثابت و غیر انتخابی دولت، لنین پیشنهاد میکند که "برای از بین بردن بوروکراسی، هر یک ما برای مدت کوتاهی هم که شده باید بوروکرات شویم." و برای اینکار توصیه میکند که کارهای مستخدمین دولتی به طرزی ساده شود که همه کارگران با کمترین آموزشی توانائی انجام آن را داشته باشند. امروزه پدید آمدن برنامه های کامپیوتری برای حسابداری و یا تهیه آمار و برآورد اطلاعات لازم درهر رشته اداری صائب بودن این نظریه را هر روز بیش از روز پیش تائید میکند.
از آنجائیکه "ﺳﺮﻣﺎﯾﮫ دارى وظﺎﯾﻒ ﻣﺮﺑﻮط ﺑﮫ اداره اﻣﻮر "دوﻟﺘﻰ" را ﺳﺎده ﻣﯿﮑﻨﺪ، اﻣﮑﺎن ﻣﯿﺪھﺪ "وظﯿﻔﮫ رﯾﺎﺳﺖ" ﺑﺪور اﻧﺪاﺧﺘﮫ ﺷﻮد و ﺗﻤﺎم ﮐﺎرها ﺑﮫ ﻣﺘﺸﮑﻞ ﺷﺪن ﭘﺮوﻟﺘﺮھﺎ (ﺑﺼﻮرت طﺒﻘﮫ ﺣﺎﮐﻢ) ﻣﻨﺠﺮ ﮔﺮدد تا ﮐﮫ "ﮐﺎرﮔﺮان، ﺳﺮﮐﺎرﮔﺮان و ﺣﺴﺎﺑﺪاران" را ﺑﻨﺎم ﺗﻤﺎم ﺟﺎﻣﻌﮫ اﺳﺘﺨﺪام ﻣﯿﮑﻨﺪ." و در آخر چنین نبیجه میگیرد:
"ھﻤﮫ ﺳﻮﺳﯿﺎﻟﯿﺴت هﺎ ﺑﺎ اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع ﻣﻮاﻓﻘﻨﺪ ﮐﮫ در ﻧﺘﯿﺠﮫ اﻧﻘﻼب اﺟﺘﻤﺎﻋﻰ آﯾﻨﺪه، دوﻟﺖ و ﺑﮫ ھﻤﺮاه آن اﺗﻮرﯾﺘﮫ ﺳﯿﺎﺳﻰ از ﻣﯿﺎن ﺧﻮاھﺪ رﻓﺖ، ﺑﺪﯾﻦ ﻣﻌﻨﻰ ﮐﮫ وظﺎﯾﻒ اﺟﺘﻤﺎﻋﻰ ﺟﻨﺒﮫ ﺳﯿﺎﺳﻰ ﺧﻮد را از دﺳﺖ داده و ﺑﮫ وظﺎﯾﻒ ادارى ﺳﺎده اى ﺑﺪل ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ﮐﮫ ھﺪف آن ﺣﻔﻆ ﻣﻨﺎﻓﻊ ﺟﺎﻣﻌﮫ اﺳﺖ.
"ﭼﻨﯿﻦ اﺳﺖ ﻣﺴﺄﻟﮫ ﻣﺮﺑﻮط ﺑﮫ ﺗﺒﺪﯾﻞ وظﺎﯾﻒ اﺟﺘﻤﺎﻋﻰ از ﺳﯿﺎﺳﻰ ﺑﮫ وظﺎﯾﻒ ادارى ﺳﺎده و ﻧﯿﺰ ﻣﺴﺄﻟﮫ ﻣﺮﺑﻮط ﺑﮫ "دوﻟﺖ ﺳﯿﺎﺳﻰ". اﺻﻄﻼح اﺧﯿﺮ ﮐﮫ ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﻣﻤﮑﻦ اﺳﺖ ﺳﻮء ﺗﻔﺎھﻢ اﯾﺠﺎد ﮐﻨﺪ، اﺷﺎره اى اﺳﺖ ﺑﮫ ﭘﺮوﺳﮫ زوال دوﻟﺖ؛ دوﻟﺖ زوال ﯾﺎﺑﻨﺪه را در ﻣﺮﺣﻠﮫ ﻣﻌﯿﻨﻰ از زوال آن ﻣﯿﺘﻮان دوﻟﺖ ﻏﯿﺮ ﺳﯿﺎﺳﻰ ﻧﺎﻣﯿﺪ."
این همان شبه دولتی است که پیشتر ذکر آن رفت. مارکس چنین ادامه میدهد:
" ﻣﺎ ھﺪف ﻧﮭﺎﯾﻰ ﺧﻮد را ﻧﺎﺑﻮدى دوﻟﺖ ﯾﻌﻨﻰ از ﺑﯿﻦ ﺑﺮدن ھﺮﮔﻮﻧﮫ اﻋﻤﺎل ﻗﻮه ﻗﮭﺮﯾﮫ ﻣﺘﺸﮑﻞ و ﺳﯿﺴﺘﻤﺎﺗﯿﮏ و ﺑﻄﻮر ﮐﻠﻰ ھﺮﮔﻮﻧﮫ اِﻋﻤﺎل ﻗﻮه ﻗﮭﺮﯾﮫ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﮫ اﻓﺮاد ﻗﺮار ﻣﯿﺪھﯿﻢ. ﻣﺎ در اﻧﺘﻈﺎر ﻓﺮا رﺳﯿﺪن آن ﻧﻈﺎم اﺟﺘﻤﺎﻋﻰ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ ﮐﮫ در آن اﺻﻞ ﺗﺒﻌﯿﺖ اﻗﻠﯿﺖ از اﮐﺜﺮﯾﺖ ﻣﺮاﻋﺎت ﻧﮕﺮدد. وﻟﻰ ﻣﺎ ﮐﮫ در راه ﺳﻮﺳﯿﺎﻟﯿﺴﻢ ﻣﯿﮑﻮﺷﯿﻢ ﯾﻘﯿﻦ دارﯾﻢ ﮐﮫ ﺳﻮﺳﯿﺎﻟﯿﺴﻢ ﺑﺎ رﺷﺪ ﺧﻮد ﺑﮫ ﻣﺮﺣﻠﮫ ﮐﻤﻮﻧﯿﺴﻢ ﺧﻮاھﺪ رﺳﯿﺪ و ﺑﺪﯾﻦ ﻣﻨﺎﺳﺒﺖ ھﺮﮔﻮﻧﮫ ﺿﺮورت اِﻋﻤﺎل ﻗﻮه ﻗﮭﺮﯾﮫ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﮫ اﻓﺮاد ﺑﻄﻮر ﮐﻠﻰ و ﺗﺒﻌﯿﺖ ﯾﮏ ﻓﺮد از ﻓﺮد دﯾﮕﺮ و ﯾﮏ ﺑﺨﺶ از اھﺎﻟﻰ از ﺑﺨﺶ دﯾﮕﺮ از ﻣﯿﺎن ﻣﯿﺮود،زﯾﺮا اﻓﺮاد ﺑﺪون اِﻋﻤﺎل ﻗﻮه ﻗﮭﺮﯾﮫ و ﺑﺪون ﺗﺒﻌﯿﺖ ﻋﺎدت ﺧﻮاھﻨﺪ ﮐﺮد ﺷﺮاﯾﻂ ﺑﺪوى زﻧﺪﮔﻰ اﺟﺘﻤﺎﻋﻰ را ﻣﺮاﻋﺎت ﮐﻨﻨﺪ."
اﻧﮕﻠﺲ ﺑﺮاى ﺗﺄﮐﯿﺪ ھﻤﯿﻦ ﻋﻨﺼﺮ ﻋﺎدت اﺳﺖ ﮐﮫ از ﻧﺴﻞ ﻧﻮﯾﻦ ﯾﻌﻨﻰ از ﻧﺴﻠﻰ ﺳﺨﻦ ﻣﯿﺮاﻧﺪ ﮐﮫ "در ﺷﺮاﯾﻂ اﺟﺘﻤﺎﻋﻰ ﻧﻮﯾﻦ و آزاد ﻧﺸﻮ و ﻧﻤﺎ ﯾﺎﻓﺘﮫ ﻗﺎدر ﺧﻮاھﺪ ﺑﻮد ﺗﻤﺎم اﯾﻦ زﺑﺎﻟﮫ دوﻟﺘﻤﺪارى را ﺑﺪور اﻓﮑﻨﺪ"، ھﺮ ﮔﻮﻧﮫ دوﻟﺘﻤﺪارى و از آﻧﺠﻤﻠﮫ دوﻟﺘﻤﺪارى ﺟﻤﮭﻮرى دﻣﮑﺮاﺗﯿﮏ را.
" تکاﻣﻞ دﻣﮑﺮاﺳﻰ ﺗﺎ آﺧﺮﯾﻦ ﻣﺮﺣﻠﮫ، ﺗﻔﺤﺺ ﺷﮑﻠﮭﺎى اﯾﻦ ﺗﮑﺎﻣﻞ، آزﻣﺎﯾﺶ اﯾﻦ ﺷﮑﻠﮭﺎ در ﻋﻤﻞ و ﻏﯿﺮه - ھﻤﮫ اﯾﻨﮭﺎ ﯾﮑﻰ از وظﺎﯾﻒ ﻣﺘﺸﮑﻠﮫ ﻣﺒﺎرزه در راه اﻧﻘﻼب اﺟﺘﻤﺎﻋﻰ اﺳﺖ. ھﯿﭻ دﻣﮑﺮاﺗﯿﺴﻤﻰ، اﮔﺮ ﻣﺠﺰا ﻣﻨﻈﻮر ﮔﺮدد،ﺳﻮﺳﯿﺎﻟﯿﺴﻢ ﺑﺒﺎر ﻧﺨﻮاھﺪ آورد وﻟﻰ در زﻧﺪﮔﻰ ھﯿﭽﮕﺎه دﻣﮑﺮاﺗﯿﺴﻢ "ﻣﺠﺰا ﻣﻨﻈﻮر ﻧﮕﺮدﯾﺪه" ﺑﻠﮑﮫ "ﯾﮑﺠﺎ ﻣﻨﻈﻮر ﻣﯿﮕﺮدد"، ﺗﺄﺛﯿﺮ ﺧﻮد را ﺑﮫ اﻗﺘﺼﺎدﯾﺎت ھﻢ ﻣﯿﺒﺨﺸﺪ، اﺻﻼح آن را ﺗﺴﺮﯾﻊ ﻣﯿﮑﻨﺪ، ﺧﻮد ﺗﺤﺖ ﺗﺄﺛﯿﺮ ﺗﮑﺎﻣﻞ اﻗﺘﺼﺎدى ﻗﺮار میدهد. دوﻟﺖ در ﺑﮭﺘﺮﯾﻦ ﻣﻮارد ھﻢ ﺑﻼﯾﻰ اﺳﺖ ﮐﮫ ﭘﺮوﻟﺘﺎرﯾﺎ، ﭘﺲ از ﭘﯿﺮوزى در ﻣﺒﺎرزه ﺑﺮاى اﺣﺮاز ﺳﯿﺎدت طﺒﻘﺎﺗﻰ، آن را ﺑﮫ ارث ﻣﯿﺒﺮد؛ ﭘﺮوﻟﺘﺎرﯾﺎى ﭘﯿﺮوزﻣﻨﺪ ﻧﯿﺰ، ﻧﻈﯿﺮ ﮐﻤﻮن، ﻧﺎﮔﺰﯾﺮ ﺧﻮاھﺪ ﺑﻮد ﺑﯿﺪرﻧﮓ ﺑﺪﺗﺮﯾﻦ ﺟﻮاﻧﺐ اﯾﻦ ﺑﻼ را ﻗﻄﻊ ﮐﻨﺪ ﺗﺎ ﻧﺴﻠﻰ ﮐﮫ در ﺷﺮاﯾﻂ اﺟﺘﻤﺎﻋﻰ ﻧﻮﯾﻦ و آزاد ﻧﺸﻮ و ﻧﻤﺎ ﻣﯿﯿﺎﺑﺪ ﻗﺎدر ﺑﺎﺷﺪ ﺗﻤﺎم اﯾﻦ زﺑﺎﻟﮫ دوﻟﺘﻤﺪارى را ﺑﺪور اﻓﮑﻨﺪ«.ﮕﯿﺮد و ﻏﯿﺮه. ﭼﻨﯿﻦ اﺳﺖ دﯾﺎﻟﮑﺘﯿﮏ ﺗﺎرﯾﺦ زﻧﺪه."
ازین راه انقلاب اجتماعی تنها به پایان دادن به موجودیت دولت بسنده نمیکند: " فقط با سوسیالیسم است که پیشروی سریع، حقیقی و واقعا توده ای با شرکت اکثریت مردم و سپس همه مردم در تمام عرصه های زندگی اجتماعی و فردی آغاز میگردد." که این بمعنای رشد انسان تا حد سوژه اجتماعی است و با رهائی او از چنگ حرص و آز و زیاده خواهی هائی که سرمایه داری بر او تحمیل کرده ست نیاز طبیعی او نیز مشخص می شود و شعار دوران کمونیسم معنا پیدا می کند: " ازهر کس باندازه توانش، بهرکس باندازه نیازش." مارکس درین باره سئوالی مطرح میکند که پاسخ بآن بسیار تعیین کننده ست :
" ﺑﺮ اﺳﺎس ﭼﮫ ﻣﻌﻠﻮﻣﺎﺗﻰ ﻣﯿﺘﻮان ﻣﻮﺿﻮع ﺗﮑﺎﻣﻞ آﯾﻨﺪه ﮐﻤﻮﻧﯿﺴﻢ آﯾﻨﺪه را ﻣﻄﺮح ﮐﺮد؟ "
"ﺑﺮ اﺳﺎس اﯾﻦ ﻣﻌﻠﻮﻣﺎت ﮐﮫ ﮐﻤﻮﻧﯿﺴﻢ از ﺳﺮﻣﺎﯾﮫ دارى ﻣﻨﺸﺎء ﻣﯿﮕﯿﺮد ﺳﯿﺮ ﺗﮑﺎﻣﻞ آن از ﻧﻈﺮ ﺗﺎرﯾﺨﻰ از ﺳﺮﻣﺎﯾﮫ دارى آﻏﺎز ﻣﯿﮕﺮدد و ﻧﺘﯿﺠﮫ ﻋﻤﻞ آﻧﭽﻨﺎن ﻧﯿﺮوى اﺟﺘﻤﺎﻋﻰ اﺳﺖ ﮐﮫ خود زاﺋﯿﺪه ﺳﺮﻣﺎﯾﮫ دارى ﻣﯿﺒﺎﺷﺪ. ﻣﺎرﮐﺲ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﯾﻦ ﺗﻼﺷﻰ ھﻢ ﺑﮫ ﻋﻤﻞ ﻧﻤﯿﺂورد ﮐﮫ ﺧﯿﺎﻟﺒﺎﻓﻰ ﮐﻨﺪ و درﺑﺎره آﻧﭽﮫ ﮐﮫ داﻧﺴﺘﻦ آن ﻣﻤﮑﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﺣﺪس هﺎى ﭘﻮچ ﺑﺰﻧﺪ. ﻣﺎرﮐﺲ ﻣﺴﺄﻟﮫ ﮐﻤﻮﻧﯿﺴﻢ را ھﻤﺎﻧﮕﻮﻧﮫ ﻣﻄﺮح ﻣﯿﮑﻨﺪ ﮐﮫ ﯾﮏ ﻣﺤﻘﻖ ﻋﻠﻮم طﺒﯿﻌﻰ ﻣﻮﺿﻮع ﺗﮑﺎﻣﻞ ﻣﺜﻼ ﯾﮑﻰ از اﻧﻮاع ﺟﺪﯾﺪ ﭘﺪﯾﺪه ھﺎى ﺑﯿﻮﻟﻮژﯾﮏ را ﻣﻄﺮح ﻣﯿﮑﻨﺪ، در ﺻﻮرﺗﻰ ﮐﮫ ﺑﺪاﻧﯿﻢ اﯾﻦ ﻧﻮع ﭼﮕﻮﻧﮫ ﭘﺪﯾﺪ آﻣﺪه و در ﭼﮫ ﺟﮭﺖ ﻣﻌﯿﻨﻰ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺷﮑﻞ ﻣﯿﺪھﺪ."
بسخن کوتاه رویکرد مارکس به سوسیالیسم ازین قرارست: سوسیالیزم بمثابهًٍدوران گذار از سرمایه داری به کمونیسم، وجه تولیدی از خود ندارد و ادامه تولید کالائی است. ترفیع فرماسیون جامعه از سرمایه دای به کمونیسم از طریق انقلاب اجتماعی انجام می پذیرد که در پی انقلاب سیاسی و کسب قدرت سیاسی توسط کارگران می آید و اجرای وظایف انقلابی را بصورت عینی و عملی در جامعه فراهم می آورد. ولی اجراِ سوسیالیزم که ظاهرا قرار بود در کشور خاصی تحقق یابد تابعی از شرایط عینی و ذهنی جامعه مربوطه است، البته در شرایط مشخص جهانی. ازین رو شکل مشخص و از پیش ساخته ای برای سوسیالیسم وجود ندارد، هرچند دمکراسی مستقیم با الهام ازکمون پاریس اشکال خاصی برای آن فراهم آورده ست. ولی وجود تعابیر مختلف از آن از حاکمیت شوروی بگیرید تا کمون های شهری در فرانسه و شوراهای حزبی در چین، لزوم ارزیابی مداوم آن را ناگزیر می سازدد که این امر سوسیالیسم را نه به شکل یک دولت یا حکومت مشخص بلکه بصورت تجربیات مشخص سوسیالیستی مطرح میکند که آموختن از تک تک آنها به غنای سوسیالیزم می افزاید.
لندن آذر ماه ١٤٠٤
پانویس ها:
١. ایدئولوژی آلمانی
٢. این برداشتی عینی است بدون توجه به پلمیک های بازمانده از تاریخ انتزناسیونال دوم که میان این دو نحلهٌ فکری بالا گرفت و نتیجه آن برآمد فاشیسم بود.
٣. دولت بمعنای State و حکومت بمعنای Government با این فرض که در زبان فارسی بدلیل تجربه ما ایرانی ها از دیکتاتوری در تاریخ معاصر این دو را بجای یکدیگر بکار میبریم
٤. Globalization
٥. برنامه حزب سوسیالیست کارگران آلمان که در کنگره ای که در شهر "گوتا" برگزار گردید بتصویب رسید. گزاره هایی که از مارکس و انگلس درین نوشته نقل شده برگرفته از "نقد برنامه گوتا" است مگر اینکه منیع دیگری ذکر شده باشد.
٦. مانیفست حزب کمونیست
٧. لنین: انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد
٨. Semi-State در ادبیات امروزه چپ بنادرست " نادولت " ترجمه شده است. بزبان محاوره "دولت نصف و نیمه" است.
٩. مازیار رازی در مقدمه ای که بر"نقد برنامه گوتا" نوشته است هر سه برداشت نادرست استالینی از سوسیالیسم را بنمایش گذارده است (درین مورد رجوع کنید به بخش سوم این نوشته درباره " سوسیالیسم بوروکراتیک استالینی"):
" اﻣﺎ ﻗﺒﻞ از رﺳﻴﺪن به ﺟﺎﻣﻌﻪ ی ﻛﻤﻮﻧﻴﺴﺘﯽ، ﺟﺎﻣﻌﻪ وارد ﻳﮏ ﻣرﺣﻠﻪ ی ﻣﺸﺨﺺ از ﺗﻜﺎﻣﻞ ﻣﯽشود: ﻣﺮﺣﻠﻪ ﮔﺬار از ﺳﺮﻣﺎﻳﻪ داری ﺑﻪ ﺳوﺳﻴﺎﻟﻴﺰم. ﺟﺎﻣﻌﻪٌ در حال گذار ازﺳرﻣﺎﻳﻪ داری ﺑﻪ ﺳﻮﺳﻴﺎﻟﻴﺰم ﻋﻤﺪﺗﺎً از ﻃﺮﻳﻖ اﻧﻬﺪام ﻣﺎﻟﻜﻴﺖ ﺧﺼﻮﺻﯽ ﺑﺮ وسایل تولید ( زمین، ﺻﻨﺎﻳﻊ، ﺑﺎﻧﮏ ها و ﻏﻴﺮه)، اﻧﺤﺼﺎرتجارت ﺧﺎرﺟﯽ و معرﻓﯽ اﻗﺘﺼﺎد ﺑﺎ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺗﻌیین ﻣﯽ ﺷﻮد. در اﻳﻦ ﺟﺎمعه، ﺗﻮﻟﻴﺪ دﻳﮕﺮ ﺗﻮﺳﻂ قانون ارزش تعیین ﳕﯽ ﺷﻮد. اﻣﺎ در اﻳﻦ ﺟﺎﻣﻌﻪ، ﺑﺮﺧﻼف ﺟﺎﻣﻌﻪ آﺗﯽ سوﺳﻴﺎﻟﻴﺴﺘﯽ، ﻳﮏ ﺗضاد اﺳﺎﺳﯽ ﻣﻴﺎن وﺟﻪ ﺗﻮﻟﻴﺪ ﻛﻪ دﻳﮕﺮ ﻏﻴﺮﻛﺎﭘﻴﺘﺎﻟﻴﺴﺘﯽ است و وجه ﺗوزﻳﻊ ﻛﻪ اﺳﺎﺳﺎً ﺑﻮرژواﺋﯽ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ، وﺟﻮد ﺧﻮاﻫﺪ داﺷﺖ." و این درست آن چیزیست که مارکس در صدد رد آنست.
الف- گذشته از کاربرد بی رویه واژه ها که نشان از سردرگمی نویسنده میان کمونیسم و سوسیالیسم دارد، او آشکارا مرحله ای به پیش از سوسیالیسم می افزاید و آنرا "مرحله گذار از سرمایه داری به سوسیالیزم" و نه کمونیسم می نامد و وظایفی برای آن برمی شمرد که دیگر کاری برای مرحله سوسیالیسم جهت ورود به کمونیسم باقی نمی ماند گوئی دوران گذار سوسیالیستی را یک فورماسیون مشخص میشمارد، چراکه پیشتر نوشته است: ﻗﺒﻞ از رﺳﻴﺪن به ﺟﺎﻣﻌﻪ ی ﻛﻤﻮﻧﻴﺴﺘﯽ، ﺟﺎﻣﻌﻪ وارد ﻳﮏ ﻣرﺣﻠﻪ ی ﻣﺸﺨﺺ از ﺗﻜﺎﻣﻞ ﻣﯽشود مرحله گذاراز سرمایه داری به سوسیالیزم.
ب- نویسنده مقدمه می پندارد که در یک وجه تولید غیر سرمایه داری میتوان وجه توزیع دیگری داشت. گویا سخنان مارکس را در متن کتاب بکلی فراموش کرده ست که گفته بود: " اﻗﺘﺼﺎدداﻧﺎن ﺑﻮرژوازی، ﺷﻴﻮه ی ﺗﻮزﻳﻊ را ﻣﺴﺘﻘﻞ از ﺷﻴﻮه ی ﺗﻮﻟﻴﺪ ﻣﻮرد ﺗاﻣﻞ و ﺑﺮرﺳﯽ ﻗﺮار ﻣﯽ دﻫﻨﺪ، و در ﻧﺘﻴﺠﻪ، ﺷﻴﻮهٌ ﺗﻮزﻳﻊ را ﻣﺤﻮر اﺻﻠﯽ سوﺳﻴﺎﻟﻴﺰم ﻗﻠﻤﺪاد ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ."
ج- مازیار رازی تفاوت ماهوی میان دو مرحله کمونیسم (یعنی سوسیالیسم و کمونیسم) را چونان تضاد اصلی میان دو وجه تولید سرمایه داری و کمونیسم ارزیابی میکند. ولی از سوی دیگر همچون منصور حکمت تفاوتی کیفی میان این دو مرحله قائل نیست و آنرا تا حد وفور مادی و اقتصادی پائین می آورد و می نویسد: "این تضاد اصلی دوران اﻧﺘﻘﺎﻟﯽ از اﻳﻦ واﻗﻌﻴﺖ ﻧﺎﺷﯽ ﻣﯽ ﺷﻮد ﻛﻪ وﺟﻪ تولید سوسیالیستی (؟) در ﻗﻴﺎس ﺑﺎ وﺟﻪ توﻟﻴﺪ ﺳﺮﻣﺎﻳﻪ داری، ﻣﺮﺣﻠﻪ ﺑﺴﻴﺎر ﻋﺎﻟﯽ تری از تکاﻣﻞ ﻧﻴﺮوﻫﺎی ﻣﻮﻟﺪه را ﻃﻠﺐ ﻣﯽ ﻛﻨﺪ - ﻣرﺣﻠﻪ وﻓﻮر ﻣﺎدی که معیارهای ﺑﻮرژواﺋﯽ ﺗﻮزﻳﻊ را ﻏﻴﺮﺿﺮوری میکند." دیگر کاری ندارد به آنچه که انقلاب اجتماعی با تفکر انسانی و آزاذ سازی ذهنی وی از علائق سرمایه داری انجام میدهد.
١٠. باین اعتبار بسیاری از طرفداران چپ در ایران که خواهان تغییرات یک شبه پس از انقلاب سوسیالیستی هستند ازجمله ازمیان رفتن کارمزدی و تولید کالائئِ در واقع آنارشیست بشمار می آیند.
١١. لنین: "امپریالیسم بمثابهٌ بالاترین مرحله سرمایه داری"
١٢. سازمان فدائیان اقلیت در جزوه ای که منتشر کرده است انقلاب سیاسی را زیر مجموعه انقلاب اجتماعی قرار داده ست "انقلاب اجتماعی، انقلابی مداوم است. . . لذا سه لحظه، یا سه جنبه بهم پیوسته این انقلاب را انقلاب سیاسی، انقلاب اقتصادی و انقلاب فرهنگی تشکیل می دهند." برخلاف بیانات درهم و برهمی که نویسنده در ادامه این تعریف خود بیان میکند، لنین بنیابت از مارکس و انگلس، انقلاب اجتماعی را در ادامه انقلاب سیاسی و پس از بقدرت رسیدن طبقه کارگر تعریف میکند که هدف آن ازمیان بردن دولت در سایه از میان رفتن طبقات اجتماعی و بناگزیر از بین رفتن هرگونه سلطه طبقاتی از جمله دمکراسی ها از هر نوع اقلیتی و اکثریت وسیع آنست که این پروسه به پژمردگی و زوال دولت مشهورست. درعین حال تغییر مناسبات اقتصادی بشکل تصاحب ابزار تولید و عموما سرمایه که بزعم نویسنده، انقلاب اقتصادی با همان انقلاب سیاسی صورت میپذیرد و استثمار انسان از انسان بپایان میرسد. ولی انجام انقلاب اجتماعی با تشکیل حکومت شورائی و از میان رفتن بوروکراسی در جامعه بپیش میرود و تغییرات فرهنگی ناشی از آن در جامعه بطور خود بخودی صورت میپذیرد و دیگر نیازی به خیالبافی درباره انقلاب فرهنگی نخواهد بود. مگر اینکه نویسنده علاقه خاصی به تجربه های شکست خورده مائوئیستی درین باره داشته باشد. دیگر بگذریم ازپذیرش استالینی پایان دیکتاتوری پرولتاریا در جامعه سوسیالیستی (ص ٥٦). در ادامه با یکی دانستن سوسیالیسم و کمونیسم منکر دولت سوسیالیستی و یا جمهوری سوسیالیستی می شود و مینویسد: "سوسیالیسم نفی دولت است." و فراموش میکند که در سطری بالاتر گفته است "دولت میتواند . . . دولت بورژوائی یا دولت کارگری باشد"!!! و این همان ایرادیست که پیشتر به آنارکوسندیکالیست ها می گرفت که "ابتدای انقلاب اجتماعی را با انتهای آن یکی می گیرند." ظاهرا این آشفته فکری پایانی ندارد در آخر چنین بنظر میرسد که نویسنده مثل همه استالینست ها به یک دوره انتقالی به سوسیالیسم باور دارد: "طبقه کارگر ایران پس از انجام فوری ترین وظایفی که پیشاروی انقلاب اجتماعی در دوره کوتاه انتقال به سوسیالیسم قرار دارد، چاره ای نخواهد داشت . . . " از سوی دیگربرداشت نویسنده از انقلاب اجتماعی قرابتی دارد با نظر کائوتسکی که "انقلاب اجتماعی" را با "انقلاب در اجتماع" اشتباه میگیرد که بیشترشامل انقلابات صنعتی نظیر ایجاد ماشین بخار، انقلاب انفورماتیک وغیره است. لنین در برخورد بنوشته کائوتسکس موسوم به "انقلاب اجتماعی،" انجام آنرا بدون کسب قدرت سیاسی توسط کارگران (یعنی انقلاب سیاسی)، درهم شکستن ماشین دولتی و جایگزینی آن با دیکتاتوری پرولتاریا غیرممکن میداند. تشکیل "حزب انقلاب اجتماعی" را نیز این دوستان ظاهرا از تصمیمات ﮐﻨﮕﺮه اﻧﺘﺮﻧﺎﺳﯿﻮﻧﺎل اول گرته برداری کرده اند که در ماه ﺳﭙﺘﺎﻣﺒﺮ ﺳﺎل ١٨٧٢ در ﻻھﮫ ﺑﺮگزار شده ﺑﻮد.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
سوءبرداشت از مارکس در ایران…
سوءبرداشت از مارکس در ایران
مارکس و انگلس تحلیل عمیقی از سرمایهداری، استثمار و مبارزه طبقاتی ارائه دادهاند. مفاهیم ارزش اضافی، کار و فلسفه مارکس چارچوب نظری لازم برای فهم منطق سرمایهداری هستند و مانیفست کمونیست نقشه مسیر مبارزه طبقاتی است. در ایران، بسیاری از جریانهای خودخوانده کمونیست، این مفاهیم را نادرست یا سطحی درک کردهاند. نتیجه، تمرکز بر اصلاحات تکنیکی، شعارهای نمادین یا برداشتهای اخلاقی و سیاسی است که مبارزه واقعی کارگری و نقد سرمایه را منحرف میکند.
خوانش آثار مارکس در ایران اغلب گزینشی، سیاسیزده و گسسته از نقد اقتصاد سیاسی او است. این مسئله بهویژه در تفسیر مانیفست کمونیست، مفهوم دولت، دیکتاتوری پرولتاریا و گذار به کمونیسم دیده میشود. نویسنده سعی دارد با اتکا به متون اصلی مارکس نشان دهد که چگونه حذف یا کمرنگکردن نظریه ارزش اضافی و کار مزدی، به خطای نظری و در نهایت به استراتژی سیاسی نادرست منجر میشود. هدف این نوشته، بازگرداندن بحث به منطق درونی اندیشه مارکس و تفکیک آن از خوانشهای التقاطی رایج در ایران است.
۱. مانیفست کمونیست و مسئله خوانش تاریخی
مانیفست کمونیست نزد مارکس و انگلس یک متن تبلیغی صرف یا دستورالعمل فوری سیاسی نیست. این متن خلاصهای فشرده از تحلیل تاریخی و طبقاتی سرمایهداری است. خود مارکس و انگلس در مقدمههای بعدی تصریح میکنند که برخی بخشهای مانیفست، بهویژه درباره اشکال مبارزه سیاسی، تابع شرایط تاریخی خاص قرن نوزدهم بودهاند
مارکس و انگلس مانیفست کمونیست مقدمه ۱۸۷۲
با این حال، آنان هرگز تحلیل طبقاتی، نقش پرولتاریا یا منطق فروپاشی سرمایهداری را پس نمیگیرند. در خوانش رایج ایرانی، این تمایز نادیده گرفته میشود و نتیجه آن یا تقدیس مانیفست بهعنوان متن جاودانه سیاسی است یا کنارگذاشتن آن بهعنوان متنی تاریخمصرفگذشته. هر دو رویکرد با مارکس بیگانهاند.
مانیفست باید در پیوند با کاپیتال فهم شود. بدون نظریه ارزش اضافی، مانیفست به مجموعهای از شعارهای اخلاقی یا سیاسی فروکاسته میشود.
۲. دولت بورژوایی و خطای تصرفگرایی
مارکس پس از تجربه کمون پاریس بهصراحت اعلام میکند که طبقه کارگر نمیتواند ماشین دولتی موجود را تصرف و از آن برای اهداف خود استفاده کند
مارکس جنگ داخلی در فرانسه
دولت بورژوایی ابزار خنثی نیست. این دولت متناسب با مناسبات تولید سرمایهداری شکل گرفته و بازتولید آن را تضمین میکند. در بسیاری از خوانشهای ایرانی، این نکته پذیرفته میشود، اما پیامد مادی آن نادیده میماند. نقد دولت به سطح شکل سیاسی محدود میشود و پیوند آن با تولید ارزش اضافی قطع میگردد.
مارکس دولت را برساختهای از تضادهای مادی جامعه میداند، نه صرفاً نهادی سیاسی
مارکس نقد فلسفه حق هگل
بدون دگرگونی مناسبات تولید، هر شکلی از دولت حتی با نام سوسیالیستی، کارکردی غیرکارگری خواهد داشت.
۳. دیکتاتوری پرولتاریا و مضمون اقتصادی آن
مارکس دیکتاتوری پرولتاریا را نه شکل حکومتی خاص، بلکه دورهای از گذار تاریخی تعریف میکند
مارکس نقد برنامه گوتا
در این دوره، هنوز آثار جامعه کهنه باقی است. حقوق بورژوایی بهطور کامل زایل نمیشود و نابرابری صوری ادامه دارد. اما نکته محوری، آغاز لغو کار مزدی و درهمشکستن منطق تولید ارزش اضافی است.
در خوانشهای رایج، دیکتاتوری پرولتاریا به قدرت سیاسی یا شکل دولت تقلیل مییابد. این تقلیل، مفهوم را از محتوای اقتصادی تهی میکند. بدون تعرض مستقیم به رابطه کار مزدی، دیکتاتوری پرولتاریا به نامی سیاسی بدل میشود که میتواند هر نوع دولت متمرکز را توجیه کند.
۴. گذار، زوال دولت و خطای اخلاقیسازی
مارکس زوال دولت را نتیجه فرایند مادی میداند، نه تصمیم سیاسی یا اخلاقی
مارکس و انگلس ایدئولوژی آلمانی
دولت زمانی زایل میشود که تضادهای طبقاتی از میان برود و این امر فقط با الغای ارزش، کار مزدی و انباشت سرمایه ممکن است. در بسیاری از تفاسیر ایرانی، زوال دولت به شعار آزادی، دموکراسی یا خودآگاهی فروکاسته میشود. این خوانش، تقدم اقتصاد سیاسی را وارونه میکند.
مارکس تصریح میکند که توزیع تابع شیوه تولید است
مارکس نقد برنامه گوتا
تمرکز بر توزیع عادلانه بدون تغییر تولید، نشانه فاصله گرفتن از منطق مارکس است و مستقیماً به سیاست رفاهی و دولتی منجر میشود.
۵. نقد تجربه شوروی و مسئله کار مزدی
نقد مارکسی تجربه شوروی را نمیتوان به ضعف مدیریت، نبود رقابت یا عقبماندگی تکنولوژیک محدود کرد. مسئله اصلی، تداوم رابطه کار مزدی و انباشت دولتی سرمایه است. مارکس معیار سوسیالیسم را شکل مالکیت دولتی نمیداند، بلکه مناسبات تولید را معیار میگیرد
مارکس کاپیتال جلد اول
در غیاب لغو کار مزدی، دولت به سرمایهدار جمعی بدل میشود. حذف این محور از نقد، تحلیل را از اقتصاد سیاسی مارکس جدا میکند و آن را به داوریهای تاریخی یا اخلاقی تقلیل میدهد.
نتیجه
خوانش رایج مارکس در ایران اغلب بر سیاست، دولت و توزیع متمرکز است و نقد اقتصاد سیاسی را به حاشیه میراند. این جابهجایی نظری بیطرف نیست. حذف ارزش اضافی، کار مزدی و منطق تولید، مستقیماً به استراتژی سیاسی نادرست منجر میشود. سوسیالیسمی شکل میگیرد که به جای نقد مناسبات استثمار، در پی اصلاح دولت یا توزیع عادلانهتر است.
بازگشت به مارکس، بازگشت به نقد اقتصاد سیاسی است. بدون این بازگشت، مانیفست به شعار، دیکتاتوری پرولتاریا به قدرت سیاسی و کمونیسم به آرمان اخلاقی فروکاسته میشود.
اسماعیل مرادی
Jahangir Alizadeh
Jahangir Alizadeh
مارکس زنده است ، ولی خوانش مارکسِ زنده و مارکس جامعه شناس و مارکس فیلسوف و اقتصاددان بزرگ و مارکس سیاست دان ، باید یک خوانشِ تماتیک و موضوعی و موردی باشد و نه خوانشی ایدئولوژیک و کلیشه ای لازمانه و لامکانه ، و به تعبیر هگلی از اندیشه ها در پروسه تاریخ ، مارکس عقل لازمانه و حقیقت جاودانه نبود .
نظریه هایش وحی منزل نیست ، ولی نظریه اش در مورد سرمایه در کتاب با عظمت و شکوه « کاپیتال » فراتر از مرزهای تاکنونی بود و خواهد بود .
مارکس در هر سه حوزه فلسفه بعنی فیلسوف سیاسی ، فیلسوف ایدئولوژیک وفیلسوف نظریه پرداز ، صاحب فکر و اندیشه منسجم بود و میدانست چه نی خواهد بگوید .
مارکس در سیاست وضعی و سیاست وضحی و سیاست ورزی ، پیامبر همه دوران ها نبود و نیست و این آن چیزی بود که خودش بدرستی تاکید داشت و به آن صحه میگذاشت و خود را وحی مُنزل و ابدی و جاودانه در همه زمانه و همه مکانه نمی دید و اما انچه او در فلسفه سیاسی و نه در سیاست گذاری ، مبین و شارح و واضع و واضح آن بود ، نگارگر و نقاش زیباترین و پاک ترین ارزش ها و آرزوها و اماج ها و اهداف و امال بشری بوده است ، هر چند در سیاست وضعی بیشتر آرمانی می اندیشید و به بسیاری از مقتضیات و ممکنات و واقعیات واقف نبود و سیاست ورزی اش را قربانی امال و آرزوهای پاکش میکرد و عقلانیت سیاسی ( علم فهم ممکنات و اجراییات در او قربانی ارمان ها و آرزوهای انسانیش میشد ، ولی مناظر آرمانی او از عدالت و برادری و برابری و صلح از انجاییکه خواست انسان بود و هست ، همیشه فانوس اقیانوس ها و بحرهای مواج و طوفانی زندگی و چراغ راهنمای بشریت خواهد بود !
مارکس با همه برداشت درست و خطایش از مبانی فلسفه سیاسی ، بزرگترین فیلسوف سیاسی تمام تاریخ بشری بوده است ، چرا که به قول و نظر دوست نازنینش فریدریش انگلس ، علاوه بر توضیح و تبیین و کشف تاریخ هستی و هستی تاریخیِ منبعثِ از فلسفه سیاسی خویش ، علاوه بر تشریح و تبیین هستی آدمی و جهان ، سر در پی تغییر هستی ناعادلانه جهان و حیات بشری داشت ، هر چند مارکس در مبانی و پایه های مربوط به حکومت و دموکراسی و آزادی و قانون ، متاثر از یک عصیان انقلابی در برابر نظم بیرحم و ناعادلانه و استثماری کهن بود و نه یک عقلانیت تام و تمام که نمی بایست الگوی پدیداورندگان نظم نوین جهان علیه غارت و چپاول و استثمار انسان از انسان باشد !
مارکس در فهم و ادراک مبانی و پایه های اصلی فلسفه سیاسی و نه سیاست گری ، از اصول کلی و بنیادینی چون قانون تا حقوق بشر و ماده گرایی تاریخی و عدالت و اجتماع گرایی و برابری و مساوات و دموکراسی شرح و بیان روشن و واضح و عیانی داشت ، ولی همه شرح و بیانش ، بدین معنا نیست که مارکس را در طراحی سیاست هم ، حکم ازلی و ابدی بپنداریم ، چرا که طراحی سیاسی مارکس از ساختارهای اجرایی معطوف به تغییر کهن و تغییر استثمار و بهره کشی در جهان ، منطبق بر یک پروژه دقیق علمی تغییر وضعیت جهان و منطبق بر ظرفیت های زمانه خویش نبوده است .
مارکس در تبیین و کالبد شکافی و واکاوی نظم کهن و بخصوص نظم اقتصادی در کتاب تا کنون جاودانه و زنده اش ( کاپیتال) ، یک شاهکار و هدیه گرانبهایی را به بشریت اهدا کرده است که مارکس را با شکوه و عظمت تمام در این عرصه و میدان فراخ و عظیم زندگیش ، هنوز زنده نگاه داشته است و مارکس زنده است .
مارکس پیامبر همه ادوار و همه زمانه ها نبود و نیست و همیشه باید او را تماتیک و موضوعی و موردی خواند .
مارکس زنده است
زنده باد مارکس !
ج-ع - برلین -۲۰۰۳
تئوری های اجتماعی-سیاسی…
تئوری های اجتماعی-سیاسی چنانچه فرصت پیاده شدن نیابندو در بوته آزمایش قرارنگیرند،میتواند برای گروهی تا ابدجذاب باشند،مارکسیسم روسی،چینی،انور خوجه ای، تیتوئیسم و..آزمایش شد،پیاده شد شکست خورد..راه رشد غیر سرمایه داری که روزگاری وردزبان بسیاری بود،در چین مائو زده به راه رشد سرمایه داری تبدیل شد!اما نفی یکسره سوسیالیسم علمی هم زیاده رویست...بسیاری از قوائد و قوانین امروزی کشورهای سرمایه داری که حقوق کارگران و زحمتکشان را تاحدودی تضمین کرده است یا از بیم سوسیالیسم انقلابی و با استعانت از اندیشه های مارکس با مبارزه کارگران بدست آمده است.آنچه در قرن ۲۱ موجب تعجب است "خاتم الفلاسفه" دانستن مارکس، شبیه "خاتم النبین" دانستن دین داران مسلمان است و بستن راه تفکر! بیجهت نیست که آرامش دوستدار در جائی نوشته بود،میشود اته ایست بود اما "دینخو "