دیروز جسم مردی در غربت بخاک سپرده شد که روح زنده یک ملت بود. مردی عجین شده با سرزمینی بنام ایران با مردمانی بر آمده از دل تاریخ .
تاریخی که گاه خنده بر لبانشان می نشاند وگاه اشگ بر چشمانشان جاری می سازد .
مردی که بخاک سپرده شد راز این خنده وگریه را می دانست و روایت گر این هر دو بود.
گاه طرب نامه را به صحنه می آورد وگاه سوارانی شمشیر بدست با علم های سیاه هجوم آورده براین سرزمین را به تصویر می کشید.
دیروز مردی بخاک سپرده شد که به اجبارتن به زندگی و مرگ در غربت داد .اما لحظه ای از خاک وطن جدا نشد.
او در آمیخته با مردم ، در آمیخته با خاک ،در آمیخته با تک تک عناصری بود که راز پایداری این سرزمین ، این مردم را رقم می زند.
او روح زنده شده فردوسی بود در قالب نثر ، بیهقی بود که قلم بر کاغذ می گریاند .سیاوش بود که با پاکیزگی تن از میان آتش عبور می کرد .جان برتیر می نهاد تا از هویت تاریخی ملت خویش دفاع کند.
انسان هائی می آیند پای برهستی می گذارند که گوئی تمامی عناصر طبیعت دست بدست هم داده اند!تاازآنها پیکره ای بسازند نماینگر عظمت انسان!
جان های آزادی که مسئولیت کشیدن بار امانتی بزرگ بر دوش دارند
باری که کشیدنش ممکن نیست جز در سایه تلاشی عظیم وافسر کردن روح بر جسم !چرا که سخن ازعاشقی است،افکندن سپراز دست است ونهادن سینه دردر برابر تیر بد خواهان.
تنها صدای انالحق حلاج نیست که برای رسیدن به آن وضو بخون باید کرد.
انجام هر کار بزرگ انسانی، عشقی چنین ووضوئی چنان را باید
چه درعالم علم باشد،چه در عالم هنر،که برای رسیدن به تعالی در آن رنج بسیار باید کشید! خون دل خورد مداومت کرد.
عرق ریخت تا کاری عمیق ،شایسته ،اصیل وماندگار در درازنای تاریخ خلق کرد.
هنری که نبوغ هنرمند با عرق حاصل از رنج کار وی در هم نیامیزد ساروجش قوام نگیرد ! بباد و بارانی فرو ریزد.
این رنج سی ساله فردوسی است که کاخی می سازد که برج وباروی آن نه از سنگ بل ازنظم است. بیت ، بیت آن از دلیری وشهامت جان های آزادی شکل گرفته که برای بر کشیدن نام خود از هفت خوانی می گذرند که اراده وعشق به آزادی وآزاد زیستن را طلب می کند اراده آزادگانی که خود قلم دست می شکنند، تا" کسی قادر به بستن دست آنها نباشد"
کاخی ساخته شده بر پایه پندار نیک ،گفتار نیک و کردار نیک .چه کسی قادراست کاخی ساخته شده با چنین ملاتی را در هم ریزد؟
چنین است رمز پایداری کاخ بلند فردوسی که در طول تاریخ با تلاش بزرگ مردانی چون بیضائی مرمت می گردد.خشتی افزون برخشت گذشتگان بر آن نهاده می شودتااز گزند باد وبارنش حراست کند.این داستان تداوم ملت هاوتمدن هاست .
شاهکار آفرینش بر سقف کلیسای "سیستین"ممکن نبود! جز با رنج سی سال دراز کشیدن بر داربستی که جوانی وتوان از میکل آنجلوی جوان را گرفت و پیر شده از دار بستش فرود آورد.
هنر رنج است، جوشش خون است،نبوغ است آمیخته با جنونی مقدس پیچیده در توالی سال ها کار طاقت فرسا .چنین هنری است که سینه به سینه جریان می یابد، روح را صیقل میدهد ،امید میآفریند، بر دل می نشیتد وثبت تاریخ می گردد.
مردی که دیروزش بخاک سپردند وبه جاودانگان پیوست این چنین بود. پیر شده بر داربستی که متجاوز از نیم قرن بر آن دراز کشید تا بار امانتی که نه فردوس! بل آسمان فیروزه ای ایران زمینش بر دوش وی نهاده بود با فیلم ،داستان ،نمایش ونمایش نامه نویسی استادی شاگردان بمقصد برساند. پیر شده با المی نشسته بر جان از داربست فرود آمد. پای درپیرانه سری نهاده اما جوان تر از هر جوانی عاشق و شیدا!مردی که عاشق ایران بود.
شناسنامه یک ملت بود در قامت هنرمندی آزاده که تاریخ یک ملت را بازگو می کرد. عزیز دیر مغان که نه بعد زمان ونه بعد مکان قادر به کاستن این عشق ،این آتش نگردیدند.
دلی که از ازل تا به ابد عاشق رفت عاشقانه و سرفراز در خاک خفت .مردی که بخشی ازایران بود در قامت "بهرام بیضائی" یادش گرامی بادابوالفضل محققی
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!