رفتن به محتوای اصلی
دوشنبه 19 مرداد 1405 - Monday, 10 August 2026

ما یک ملتیم ! ما می توانیم !

ما یک ملتیم ! ما می توانیم !

 

 

نگاه کنید! بر آسمان بنگرید! بر رنگین کمانی که از این سو تا آن سوی ایران زمین کشیده شده است .بنگرید برکودکی با چشمان هوشار نشسته بر قایقی چوبین که با بشارت صبح ازفراز سرمان می گذرد . او یک لر است ! آذری است ! خوزستانی  است !کرد است! مازنی است ! گیلک است !بلوچ است !زابلی است !از خراسان است ،ازفارس ،ازاصفهان پسرکی خردسال کشته شده بدست حکومتی کودک کش او افرزند کوچک  ایران زمین است! فرزند مادر ی داغدار بنام ایر ان !که امروزش با رنگین کمان خود باز گشته است.تا روز های همبستگی ،پیروزی وشادی را در سیمای یک همبستگی ملی رقم زند .
همه ما از یک سرزمینم،بر آمده از دل یک تاریخ، یک حافظه، یک حس،یک اندیشه و یک دردمشترک. به درازای عمر این کهن دیار.

ما در کنارهم زیسته ایم شادی ،غم واندوه مشترک رابا هم تجربه کرده ایم. با هم نوروز هارا جشن گرفتیم.با فردوسی همراه رستم شدیم واز هفت خوان عبور کردیم.بپاکیزگی سیاوش از آتش گذر نمودیم .از چرمینه کاوه درفشی ساختیم وبر ضحاک یورش آوردیم.

فال حافظ گشودیم ونیاز کردیم.با مولانا وعطار طی طریق نمودیم وخود را چونان سی مرغان عطار در کنار هم یافتیم . همراه بابک چهره بخون آغشته ساختیم! سرخ روی و بی هراس در مقابل بیگانه ایستادیم.

با ستارخان سرود خوان ازکوچه هائی به پهنای ایران زمین گذشتیم تااز مشروطیت دفاع کنیم.ما مشروطه را به قدرت تمامی باشندگان این سرزمین جاوید گرفتیم و با خون خود برپای آن مهر نهادیم .

بسان آرش جان در تیر نهاده از ستیغ البرز کوه بالا رفتیم.حماسه خرمشهر را آفریدیم! پای برهنه بر مین رفتیم! چرا که حضور بیگانه وتنگی این سرزمین را بر نمی تافتیم.

با فرهاد تیشه بر سنگ زدیم حدیث عاشقی گفتیم.مابند بند وجودمان با هم تنیده است. درد عرب خوزستانی درد من ترک زبان آذر بایجانیست. چونان که درد من درد کردستان است .من در وجود یک کولبرکرد برگبار بسته می شوم می افتم بر میخیزم .همراه نوید افکاری بر بالای دار می روم.چونان "رهنورد" طناب دار برگردن شادی برای مردمان این سرزمین می خواهم .
من آن شیرزن وشیر مرد این سرزمینم  که شکنجه می شوم! زندان می روم! اما برای لحظه ای دم ازگفتن کلام مقدس آزادی فرو نمی بندم .

با مادران دردمند خاوران در میان گور های بی نام اعدام شدگان شهریور شصت وهفت می گردم، همراهشان سرود می خوانم وداد خواهی می کنم. همراه مادر سعید زینالی تصویر فرزنددر آغوش کشیده بدنبال گمشده خود می گردم!

با پویا بختیاری با گلوله ای نشسته بر پیشانی بر زمین می غلطم تا در فرازی دیگر با خورشید طلوع کرده بر پبشانی ام همراه تشنگان  و گرسنه گان نشسته بر سر سفره های خالی طلوع کنم . امروز باز گشته ام  در قامت زنان ،مردان ،جوانان ،نوجوانان وحتی کودکانی که بمیدان آمده  مرگ مستبد واستبداد حاکم را فریاد می زنند. در قامت ملتی که میخواهند آینده روشن فردا را بسازند .

من ایرانم !نامی به نشانه اتحاد یک ملت! یک صدا .صدای دردمند هرانسان ایرانی صدای من است.

حال زخم کهنه حاصل از چهل واندی سال جنایت ،فساد ، دزدی ،بی کفایتی ،فقر ،تورم افسار گسیخته دهان گشوده است . دهان گشوده در سرزمینی ثروت مند که سفره مردمانش بایستی مملو از نعمت باشدو رفاه!و کودکانش  غرق درشادی ، دریغا این حکومت نابکار چنان روزگار تلخی بر ای مردم رقم زده که ملتی سر به عصیان برداشته است.  عصیانی مقدس که  می رود تمامی این سرزمین رادر خود گیرد.

من این صدای بر آمده از اعماق تاریخ ،بر آمده از اعماق جان را می شناسم .صدای یک ملت را وقدرت نهفته در آن را که از صدای آتشفشان های دهان گشوده با سیماب های سوزاننده ، از صدای مهیب زمین لرزه و طوفان ها، سهمگین تر است .

من این صدا را بار ها شنیده ام ومی شناسم . آتشفشانی در راه است! هر چند که تغیر آرام وبدون خونریزی را دوست دارم ! تغیری که خون از دماغ فرزندان این سرزمین جاری نشود! عشق بر جای کینه و گل بر جای گلوله بنشیند. هریک دیگری را بگوید:" ای جان !" فضائی انسانی که در آن کودکان بی هراس سر بر بالین بگذارند و عاشقان پچپچه شبانه آغاز کنند.

اما دریغا که با وجود حکومتی چنین جابر، فاسد وخونریز چنین گذاری ممکن نیست .دردا ودریعا که آتشفانی سهمگین! اما مقدس در راه است. تنها یک اتحاد ملی می تواند گدازه و سیلاب های آتشین آنرا مهار کند !آتشش بساط ظلم بسوزاند و گرمیش تن های سر ما زده از نیم قر ن زمهریر گسترده شده تو سط حکومت اسلامی را گرم کند تا بار دیگر سبزی ،خرمی و فراوانی را در سرتا سر ایران زمین بگستراند . آری ما یک ملتیم و می توانیم !  ابوالفضل محققی

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

عنوان مقاله:
به خود آمدن

من از دوران بچگی با لُرها بزرگ شدم. در دوران نوجوانی و جوانی ام با ترکها و کردها و در تداوم همه اینها با تمام مردم سرزمینم. چیزی در وجود ما مشترک هست که زبانمان و قوممان و نژادمان و رنگ پوستمان و رده اجتماعی و سلیقه و مسلک و اعتقاد و مذهب و دینمان را به کنار میگذارد و همچون معماری چیره دست، تار و پودمان را به هم میپیونداند و کاخ سر به به فلک کشیده و فرش باشکوه و زیبایی را می آفریند. آن چیز، «فرهنگ ایرانی» است که شیرازه وجودی ما را در فراز و نشیب تاریخ، استحکام میدهد و حفظ میکند. فرهنگی که تک تک اقوام ایرانی در آراستن آن هر کدامشان به سهم خویش، عالی ترین هنرها و ذوقهای اصالتهای قومی را به کار بسته اند. فرهنگی که «رنگین کمانی اش» واتاب دهنده عنصر وجودی تک تک نگاهبانان و باغبانان زیبامنش آن است. ما یک «ملّتیم» که در جستجوی خوشزیستی و دیرزیستی به مصیبتهای خواسته و ناخواسته در غلتیدیم. امّا جنگ تضادهای غالب شده و جان آزار و زندگی ستیز، سرانجام ما را از نو آفریننده بار آوردند و به هم پیونداندند. آموختیم که بدون همدیگر، نه یارای رفتن را داریم و نه توان ماندن را. ما، تار و پود یک فرش جهان آراییم که میهنمان، قلب آن است و ما بافندگان آن.

انسانها تغییر میکنند. امّا تغییری زیباست و کارگذار و ارزشمند که انسانها خودشان پیشاهنگ آن باشند. اینکه هر کدام از ما در چه فراز و نشیبها و پیچ و تابهایی در زندگیهای فردی فرو افتاده و عبور کرده ایم تا سرانجام به یکدیگر رسیده ایم، نباید تلخیهای تجربه شده، مانعی باشند برای درک این موضوع که ما به همدیگر تعلّق داریم و در همیاری و همکاری و همبستگی با یکدیگر است که میتوانیم از فلاکت سردرگمیها و ذلّتها و نکبتها و مصایب به در آییم و شیرینیهای با همدیگر و برای یکدیگر بودن را پاداش تمام تلخیهایی بدانیم که در گسستهای ناگزیر متحمّل شده ایم.
وقتی که من شاهد سوگواری خانواده ها در از دست دادن «جوانانشان» بودم و هستم، اوج همبستگی انسانها را با گیتی و کیهان و کائنات میفهمیدم و حس میکردم. وقتی که میدیدم و هنوزم میبینم که «لرها» در برابر تابوت روان فرزندانشان میرقصند و دستمال بازی میکنند، تمام وجودم آتش میگیرد؛ زیرا شاهد «اینهمانی انسان ایرانی با خدایانش» هستم که از فراق و درد عمیق به سماع و رقص در می آید. «تابوت»، یکی از نامهای «سیمرغ» است و با «زهدان آفریننده» اینهمانی دارد. آن جوانی که بر «تابوت روان» تشییع میشود، «رود [= فرزند] سیمرغ» هست که در دامن مادرش حمل میشود برای زایشی دیگر. وقتی که مادران بر سر قبر فرزندانشان میگریند و می نالند که ننه، «رود، رود، رود» و اشکها میریزند، تمام مهری را که انسان به «زیستن و امید و شکیبایی و زایشی دیگر» دارد، در برابر دیدگانم مصوّر میشود. «رود، رود» که در فراق فرزند خوانده میشود، پیوستن جگرگشه آدمیست به رودخانه «دائیتی» و انجمن خدایان و همپرس شدن انسان با خدایان. در «بُندهش» می آید که انسان، وقتی میمیرد، هر بخشی از وجودش به یکی از خدایان میپیوندد. حقیقت این است که انسان، خوشه مهرورزی خدایان است. انسان در مرگ به تخمه ای وامیگردد که از راه «دخمه گور» به «ماه» که همان زهدان آسمان است میپوندد و در بهاران از نو بر زمین افشانده میشود و در چهره ای دیگر زاییده. تصوّر این تجربیات بسیار غنی نیاکان ایرانیان و پی بردن به عمق پیوستگی انسان به زندگی و مرگ و گیتی و کائنات و گیاهان و جانوران، واقعا شگفت انگیز است و اثبات میکند که ایرانیان، چه تجربه عمیقی از «زندگی» داشته اند. درک و فهمیدن این تجربه تکان دهنده میگوید که«زنخدایان ایران»،، چه نقش عظیمی در زندگی ایرانیان داشته اند. «خدایان» برای ایرانیان هیچگاه جزا دهنده و عذاب دهنده و مُنذر و شکنجه گر نبوده اند؛ بلکه مادران و معشوقه ها و یاوران و نوازندگان و ساقیان باده افشانی و رقآصه های خوشزیستی هستند که در هر لحظه ای از زیستن و مردن، پا به پای آدمیانند. ایران و مردمش، تحوّل پیدا خواهند کرد؛ ولو ما شاهد شادخواریهای آیندگان نباشیم. مهم این است که ما تا زنده بودیم میدانستیم که «خویشکاری» ما در چیست و چگونه میتوان به سهم خویشتن، چراغی در ظلمات شد و از شیره وجود خود سوخت و شوق و ذوق دیگران را بال و پر داد.نیکبختی ما در همین است.
شا د زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

چ., 07.01.2026 - 09:41 پیوند ثابت