رفتن به محتوای اصلی
پنج‌شنبه 25 تیر 1405 - Thursday, 16 July 2026

برای ثبت در حافظهٔ تاریخ

برای ثبت در حافظهٔ تاریخ

 

این متن در مقطعی از تاریخ ایران نوشته می‌شود که جامعه‌ای خسته از استبداد مذهبی، فساد ساختاری و سرکوب سیستماتیک، برای بازپس‌گیری کرامت انسانی و حق تعیین سرنوشت خود به پا خاسته است. اعتراضاتی که نه محصول یک ایدئولوژی خاص، بلکه برآمده از رنج مشترک و خواست آزادیِ طیفی وسیع و متکثر از مردم ایران است.

با این‌حال، تجربهٔ تاریخی به ما می‌آموزد که خطر فقط در تداوم استبداد حاکم خلاصه نمی‌شود؛ بلکه گاه در دل همان جنبش‌های رهایی‌بخش، بذر انحراف کاشته می‌شود. یکی از جدی‌ترین این خطرات، مصادرهٔ جنبش‌های مردمی به نام «وحدت» و به سود پروژه‌های سیاسی رهبرمحور است.

در این چارچوب، رواج شعارهایی از جنس «یک ملت، یک پرچم» نیازمند تأملی جدی است. این شعارها، اگرچه در ظاهر دعوت به همبستگی می‌کنند، اما در صورت فقدان مرزبندی روشن با تمرکز قدرت و حذف تکثر، می‌توانند به گفتمانی خطرناک بدل شوند. تاریخ قرن بیستم به‌روشنی نشان داده است که تکمیل چنین منطقی با مؤلفهٔ سوم—
«یک ملت، یک پرچم، یک رهبر»—
همان الگویی است که حزب نازی آلمان بر اساس آن، جامعه را از درون تهی کرد، تکثر را به دشمن بدل ساخت و اطاعت را فضیلت جلوه داد.

این قیاس نه برای ساده‌سازی تاریخ است و نه برای برچسب‌زنی سیاسی؛ بلکه هشداری مبتنی بر تجربهٔ تاریخی بشر است. نازیسم با خشونت عریان آغاز نشد، بلکه با شعار، نماد، رهبرسازی و حذف تدریجی صداهای مستقل شکل گرفت. هر جا که «ملت» به ابزاری برای خاموش‌کردن «دیگری» تبدیل شود، مسیر انحراف آغاز شده است.

تأکید بر این نکته ضروری است که نقد حاضر نفی نمادهای تاریخی یا فرهنگی ایران نیست. نگارنده، به‌صراحت، با پرچم شیر و خورشید به‌عنوان نمادی تاریخی و ملی، آن‌هم بدون شمشیر—که یادآور تشیع علوی و پیوند دین و خشونت ایدئولوژیک است—مخالفتی ندارد. مسئله آن‌جاست که هر نماد، هر پرچم یا هر چهره‌ای، زمانی که به معیار وفاداری سیاسی و ابزار بدل شود، از جایگاه فرهنگی خود خارج شده و در خدمت اقتدارگرایی قرار می‌گیرد.

اعتراضات مردم ایران نه برای تعویض یک اقتدار مطلق با اقتداری دیگر، بلکه برای پایان‌دادن به چرخهٔ تاریخی منجی‌پروری، تمرکز قدرت و حذف سیستماتیک شکل گرفته است. جامعه‌ای که برای رهایی از ولایت فقیه برخاسته، اگر به بازتولید اشکال جدیدی از رهبرمحوری، نوستالژی سیاسی یا قداست‌بخشی به قدرت تن دهد، در عمل از آن‌طرف بام سقوط کرده است.

پوپولیسم، همواره با زبان ساده و وعده‌های بزرگ ظاهر می‌شود؛ اما نتیجهٔ آن، اگر مهار نشود، چیزی جز تهی‌کردن سیاست از محتوا، حذف گفت‌وگوی عقلانی و تضعیف نهادهای دموکراتیک نخواهد بود. جنبش آزادی‌خواهانه‌ای که پرسش از ساختار قدرت، حقوق اقلیت‌ها، پاسخگویی، و تضمین آزادی‌های فردی را کنار بگذارد و آن‌ها را با شعار و نماد جایگزین کند، آینده‌ای متفاوت نخواهد ساخت.

این متن برای امروز نوشته نشده است؛
برای فردا و پس‌فردا نوشته شده است.
برای زمانی که شاید نویسندهٔ آن دیگر در این جهان نباشد، اما پیامد انتخاب‌های امروز همچنان پابرجا باشد.

امید آن است که چند دهه بعد، جامعهٔ ایران بار دیگر شاهد تکرار همان چرخهٔ خطرناک نباشد؛
که دیگر نشنویم: «مجتبی کجایی؟»
و هیچ‌گاه به نقطه‌ای نرسیم که گفته شود: «خامنه‌ای، روحت شاد».

آرزو این است که تاریخ ایران، پس از این همه هزینه، سرانجام بیاموزد که آزادی نه با رهبر ساخته می‌شود، نه با شعارهای یک‌دست‌ساز؛
بلکه با پذیرش تکثر، محدودکردن قدرت، و پاسداری دائمی از حق انتخاب انسان.

این نوشته نه اعلام موضع شخصی است و نه فراخوان سیاسی؛
گواهی است برای تاریخ—
که اگر روزی پرسیده شد «آیا هشدار داده شد؟»،
پاسخ روشن باشد:
آری. گفته شد. نوشته شد. ثبت شد.

بماند به یادگار.

 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

عنوان مقاله:
تشخیص ندادن تفاوت علّت با معلول

مجددا درود بر آقای سلطانی گرامی،
تحشیه ای بر خطبه اول بدون ژ. ث در دست!

مسئله آزادی و اقلیّتها و غیره و ذالک، موضوعیست فرهنگی که به فرصت مناسب محتاج است و گفت و شنودهای راهگشاینده؛ نه سدّ و موانع ساز. برای اینکه بتوان کاری را پیش برد، باید حدّاقلهایی مشروط وجود داشته باشند تا بتوان به اقدامهایی بزرگتر و مهم تر دست یافت.

مثلا فرض کنید شما بخواهید ازدواج کنید، حدّاقل باید شغلی داشته باشید و دو تا اتاق برای سکونت؛ ولو در منزل پدری باشد. مگر سوای این بود و شایدم هنوز باشد که تا همین نیم قرن پیش، مردم، عروسهایی خودشان را در منزل جا میدادند تا کم کم با کار کردن و زحمت کشیدن و پس انداز کردن بتوانند صاحب خانه مستقل شوند؟. برای اینکه بتوان در باره حقوق اقلیّتها و اقوام و غیره و ذالک به راه حلهای بهره آور رسید، لازم است که مملکت به ثباتی معقول دست پیدا کند و مسئله خونریزی و اعدام برای همیشه از جامعه رخت بربندد تا بتوان به صحبتهای همدیگر با خوردن نون خشک خالی و آب کوزه توجّه کرد و گام به گام به آرزوها و ایده آلها رسید؛ نه اینکه آدم بیاید و پیش شرط بگذارد که من تا حقوقم را پیشپرداختی دریافت نکنم، دست به سیاه و سفید نمیزنم!. آخه کجای جهان، چنین رسمی بوده است که ما ملّت از آن غافل بوده ایم؟.
دمکراسی از هفت آسمون فلک نمی آید. از هیچ بازاری در جهان نیز نمیتوان آن را خرید و همچون خشکبار به میهن منتقل کرد. در هیچ دانشگاهی نیز نمیتوان «رمز و راز معجونش» را یاد گرفت و در آزمایشگاه وطنی معجزه دمکراسی کرد. دمکراسی، یک ایده است که در هیچ نقطه ای از کره زمین و حتّا همان «آتن عصر پریکلس» نیز واقعیّت پیدا نکرد. ایده دمکراسی به حیث افقی محسوب میشود که بتوان با در نظرداشت آن بر اراده «اقتدار و قدرت مطلق طلبی» ابناء بشر در اتّحادی شوم و بدشگون پیشگیری کرد و شیوه باهمزیستی را یاد گرفت. بنابر این، آموختن هنر مسلّط شدن بر سوائق و غرائز و امیال خود به آموزش و پرورش و تمرینات مداوم محتاج است؛ نه به اجی مجی لاترجی گفتنها. هر ملّتی در باهمآزمائیها و کوششهای همبستگی و همدردی میتواند نم نم به آفرینش مناسبات دمکراتیک و ایجاد فضای دمکراتیک کامیاب شود و این مسئله به این منوط است که انسانها چقدر به فرهنگیده شدن و آدابدانی و آدمیگری ارزش و اولویّت بدهند و در گفتار و رفتار و کردار، مجری باشند. نه اینکه بروند در گوشه ای لم بدهند و عین «بلال حبشی» فقط اذانش را بیخ گوش دیگران سر بدهند.
مسئله اقوام ایرانی و پرچم واحد و ملّت واحد به معنای این نیست که قومی بر اقوام دیگر، سیطره تحکّمی دارد. در هیچ نقطه ای از جهان تا امروز هیچکس نتوانسته است از راه قرار و مرار و معاهده و امثالهم به ساختن «ملّت» کامیاب شود. ملّتها از راه باهمزیستی و ادغام نژادها و اقوام و قبیله ها و عشیره ها و طایفه ها و غیره ذالک به وجود می آیند و شیرازه ای به نام «فرهنگ» را می آفرینند که نمادهای مشترک و واحد، محصول و چکیده و آیینه باهمایی آنهاست. اینکه در پروسه تاریخ و زیر و بمهای اجتماعی، چه مصایبی بر ملـت واحد میرود و مسببین نیز چه کسانی هستند، بحث ثانوی محسوب میشود؛ ولی اصل قضیه بر سر جای خودش محفوظ است. دُزُست عین آیین راهنمایی و رانندگی. اینکه کی با بلاهتکاریها و ناشیگریها در تصادف، مقصّر بوده است، نمیتوان نتیجه گرفت که قوانین و آیین راهنمایی و رانندگی غلط هستند. مشکل ما ایرانیان از قدیم الایّام تا همین امروز در این است که «تفاوت علـت و معلول» را نمیدانیم و همواره معلولها را به نام علت ـ شناخته ایم و علیه آنها با تمام وجودمان جنگیده ایم و بازم مات و مبهوت مانده ایم که چرا هیچ مشکلی حلّ و فصل نمیشود و اصلا به مغزمان نیز خطور نمیکند که ما تمام عمرومون فقط با معلولها جنگیده ام و آنها را به جای علّتها پنداشته ایم.
دمکراسی محصول چک و چونه زدن در دور یک میز نیست؛ بلکه در میدان عمل و آزمودن است که شکل به خود میگیرد. در هر صورت، اصل باید حضور و سهیم شدن دلاورانه در بحث و آزمودن باشد و آماده بودن برای پذیرش انتقاد و تجدید نظر کردن در مواضع و ذهنیّت خود؛ نه اینکه هر میز و سکّو و صندلی و تریبونی را برای به کرسی نشاندن عقیده خود و تبلیغ بی چون چرای مواضع خود بدون هیچ امّا و اگر بدانیم. دمکراسی به هیچ و جه در هیچ قانونی تثبیت نمیشود و تثبیت شدنی نیست. دمکراسی، فضایی متحرّک است که دوامش به رفتار و گفتار و کردار آدمیان منوط است. همین.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

ش., 10.01.2026 - 18:35 پیوند ثابت
فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

عنوان مقاله:
چگونه باید با واقعیّتها روبرو شد؟

دروود بر آقای سلطانی گرامی،
اندکی صحبت از بیرون گود؛ ولی ناظر حوادث گود!

هشدار دادن و نگران بودن و عرض کردم و گوشزد دادم و امثالهم به وفور در تاریخ وقایع ایران از زبان هر کسی که تصوّر ش را بکنید و نکنید، به طور مکرّر ابراز و ثبت شده است. وقتی هم میگویم تاریخ ایران، منظورم از عصر کهن تا همین امروز و صحبت خود شماست. این بحثی که مطرح میکنم، پاسخ و مقابله با شما نیست؛ بلکه انگیزاندن شما و دیگران به تامّلات عمیق در باره وضعیّت خطیر ایران و آینده فرزندان مردم و فلاکت نسل فعلی و اسیر شده در زیر تیغه گیوتین حکومت فقاهتی است.

1- شما صحبت از «تکثّر» میکنید، امّا هیچ آدرسی نمیدهید. اگر من به جای «تکثّر» شما بیایم و بنویسم «چلو کبابی حاج ابوالقاسم شیپورچی»، آنگاه همه توقّع دارند که محل و آدرس آن را بدانند تا برای چشیدن مزه چلوکبابهای او، سری به آنجا بزنند و شخصا قضاوت کنند؛ نه اینکه من بیایم برای آنکه حرفی را زده و سنگی را در آب دریاچه ای انداخته باشم، آدرس نخود سیاهی بدهم. من به سهم خودم؛ بیش از سی سال آزگار است که با تمام استدلال و منطق و برهان خدشه ناپذیر تا همین الان گفته ام و نوشته ام و فریادها زده ام که ای کسانی که ادّعای «سیاست و دمکراسیخواهی و آزادی و سکولاریته و فلان و بیسار» میکنید، بیایید در عمل اثبات کنید و نشان دهید که ظرفیّت پذیرش و گوشسپاری به صحبتهای انتقادی یکدیگر را دارید و از همدیگر میتوانید بیاموزید و به مخرج مشترک واحدی برسید و فریادرس مردم میهن باشید. ولی تا امروز، یک نفر از اینهمه مدّعیون که هر کدام، خودش را مصدر همه دانی و علّامه دهر و استادترین استادان در رشته «دانش و فلسفه سیاست» میداند و به تمام متفکّران و فیلسوفان جهان با تکبّری خاص، دهن کجی میکنند، تا امروز شهامت آن را نداشته اند که با هماوردهای خود روبرو شوند؛ چه رسد به اینکه بخواهند مثلا مصدر کاری پیش پا افتاده؛ ولو جارو کردن جلوی در حیاط منزل باشه، توانمند باشند. من اسم نمی آورم تا باعث صحبتها و کدورتها نشود و کیانوش عزیز نیز در زحمت نیفتد، ولی در همین سایت ایران گلوبال و ایران امروز با مدعیّون مختلف در این خصوص، بحثها کرده ام و حضرات همه پا به فرار گذاشته اند؛ به جای اینکه پاسخگوی پرسشها باشند.
2- در باره مسئله پرچم ایران و نمادها، من در پای مقاله آقای آذری، توضیح روشنگر داده ام. میتوانید مطالعه کنید. امّا وقتی که قرار است ما وارد مبارزه ای جدّی بشویم؛ آنهم با خونریزترین گیوتینداران تاریخ بشر، بهانه قرار دادن ابزارهای مبارزه به نظر من، کژفهمی و درک غلط داشتن از اصل مبارزه است. شما وقتی که در تاریکی گرفتار میشوید و فقط یک قوطی کبریت یا فندک ساده در جیب خودتان دارید، نخستین اقدامی که میکنید، یا زیر پیراهنتان را در می آورید یا زیر زیرشلواری خود را و آن را به چوبی یا وسیله ای میبندید و آتش میزنید تا راه را پیدا کنید و حدّاقل خودتان را نجات دهید؛ نه اینکه در تاریکی بمانید تا پوسیده شوید یا فریادرسی از آسمان هفتم به دادتان برسد. «نقش و تمرکز کردن» بر «شاهزاده رضا پهلوی» به معنای انتخاب ایشون به «سلطان صاحبقران شدن» نیست؛ بلکه دقیقا همان نقش «زیرپیراهن» را در تاریکی اضطراری ایفا میکند که مشعل ملّت است برای عبور از ظلمات الهی. این مسئله را شاهزاده سالهای سال است از طریق مصاحبه ها و گفتارها و سخنرانیها وغیره و ذالک در تمام شبکه های اجتماعی و مطبوعات تحریری و اینترنتی مکرّر اندر مکرّر اظهار کرده است. حالا اگر فرض را نیز بر این بگذاریم که اگر حکومت فقاهتی سقوط کرد و مردم، فرصت انتخاب آزاد داشتند و به پادشاهی «شاهزاده رضا پهلوی» رای دادند، نمیتوان نتیجه گرفت که پادشاهی مشارالیه؛ یعنی سلطنت چنگیز خان و هلاکو خان مغول. اینگونه یشداوریها، قصاص قبل از جنایت است.
نه مردم ایران و جهان، مردم نیم قرن پیش هستند، نه شاهزاده رضا پهلوی، یال و کوپال چنگیزی دارد و لباس هلاکو خان مغول را بر تن کرده است. مسئله، درک موقعیّت و امکانهاست. به عبارت و مثال دیگر. شما وقتی که در جایی از سر تصادف و ناگزیری گیر بیفتید، سعی میکنید از امکانهای دم دست خودتان بهترین استفاده ها را برای آزاد شدن از وضعیّت هولناک به کار ببرید. نقش «شاهزاده» دقیقا همین امکان دم دست است. آیا شما در میان آنانی که اتیکت «متکثّر» را بر آنها زده اید، هستند دلیران و رادمنشان و گشوده فکران و چهره های شناخته شده ای که بتوانند در سطح و چهره شناخته شده ای مثل شاهزاده رضا پهلوی باشند، لطفا معرفی کنید آنها را؟. و این همان آدرسیه که میگم. مردم میخواهند بیازمایند قهرمانان ملّی خود را.
3- نقش قدرتمداران کشورهای جهانی و در اینجا «آمریکا» به معنای این نیست که شاهزاده از دست آخوند جماعت به ترامپ شکایت کرده باشد و شخص ترامپ نیز به نام «بز زنگوله پا» بخواهد شاخهایش را تیز تیز کند و به بیت مقام معظّم رهبری» برود و لغزخوانی کند که «منم منم، بز زنگوله پا!. کی خورده شنگول من؟. کی برده منگول من؟. کی میاد به جنگ من؟.» مسئله مناسبات جهانی و بده بستانهای تجاری و غیره و ذالک در دنیای امروز و مدرنیته و پست مدرنیته، بر شالوده همکاریها و همبستگیهایی شکل میگیرد که تامین کننده منافع طرفین معادله میباشد. اینطور نیست که یکی باجگیر باشد و یکی دیگر باج دهنده. از این خبرا در دنیای کنونی نیست. حتّا در گذشته های دور نیز، تمام سلاطین با همدیگر از اینگونه مراودات و معاشرات و همکاریها به سبک و سیاق دوران خودشان داشتند. وقتی که حکومتگرانی در میهن به حدّی بیشرمی و جنایتکاری و خونریزی را به اوج میرسانند که راهی سوای معامله به مثل نیست، دیگر نمیتوان پرسید و شعار داد که چرا انسان به ارگانهای قویمند متوسّل میشود. شما اگر به من، هزار دلار، قرض داده باشید و سپس روزی آن را مطالبه کنید و من از دادن پول شما، سرپیچی کنم، شما چکار میکنید آقای سلطانی گرامی؟. اولین کارتان این است که به زبان خوش و منطقی با من از در گفتگو در می آیید. در حالت موفّق نشدن، تهدید میکنید. در حالتی دیگر، خودتان یا یک نفری را وامیدارید که با من صحبت کند یا تحت فشارم میگذارید، در بدترین حالتش، متوسل به دادگاه میشوید و حقّ خودتان را مطالبه میکنید؟. آیا درست میگویم یا نه؟. مردم ایران در فاصله نیم قرن تمام بارها و بارها از راههای مسالمت آمیز به آخوند جماعت تفهیم کردند؛ آنهم با زبان خوش که حضرات، انگار حواستان نیست که وظیفه و تکلیف شما چیست؟. مردم شما را اگر انتخاب کرده اند؛ برای تعلیم و توضیح و تشریح و تلقین و اوامر و شرعیات و اجباریات و دینیات و خونریزی و غارت و تجاوز و چپاول و امتیازدهی به آقازاده ها و امثالهم نیست؛ بلکه برای رتق و فتق کردن معضلات باهمستان است. پاسخ آخوندها به مردم در طول این نیم قرن چه بوده است آقای سلطانی گرامی؟. آیا وقت آن هنوز نرسیده است که مردم ایران برای اخذ حقوق خود به دادگاه متوسل شوند؟. آیا متوسّل شدن مردم ایران به دادگاه و در اینجا درخواست شاهزاده از ترامپ برای فشار آوردن به حکومت فقاهتی، عین همان درخواست شما برای مطالبه هزار دلار قرضی شما از من نیست؟. اگر «بیسوادان آچمز» که شما به نام «متکثّر» نام میبرید، اهل سیاست دانی و میهندوستی و مردمدوستی بودند به جای «رکابداری و متعگی برای حکومت فقاهتی» در کنار شاهزاده می ایستادند و دست در دست همدیگر به خلع و عزل آخوندها همّت میکردند، آیا تصورّ میکنید، ضرورتی داشت که شاهزاده از ترامپ یا دیگران بخواهد که به فریاد مردم ایران برسند؟. نه جدا و وجدانا برای من بگویید که آیا ضرورتی هم داشت؟. اگر ایینهمه «علّامه ها و گلادیاتورهای اهل سیاست»، به اندازه یه زنبور، شهامت و جُربزه میداشتند، تصوّر میکنید که ایران به چنین روزی می افتاد؟.
4- من نمیخواهم بحث را ادامه بدهم. چون اینقدر در این باره نوشته ام و بحث کرده ام که اگر گوش شنوایی وجود داشته باشد، یک جمله از صحبتهای من کفایت میکند تا بتواند همه چیز را بفهمد. اگر هم نه که خروارها خروار قلم فرسودن و هزاران ساعت روضه خوانی به گوش چنان اشخاصی هرگز فرو نخواهد رفت؛ ولو زمزمه عاشقانه باشند.
5- مردم ایران، خلاف بسیاری از تصوّرات غلطی که مدّعیان عرصه سیاست از آنها دارند، در طول تاریخ، بارها و بارها شکستها خورده اند و تنهای تنها رها شده اند. ولی برغم تمام ذلالتها و بدبختیها وقربانیها و خسارتها و ضررهایی که داده اد، همچنان بر این پرنسیپ بسیار «تکان دهنده و خجسته و بی همتا» ایستاده اند که «ستم، نامه عزل شاهان» بود. و از مقاومتهای خود، سرفراز و با صلابتی پر شکوه، پیروزمند بیرون آمده اند. حالا شاه هر کسی که میخواهد باشد، فرقی نمیکند. الله معمّمی به نام خامنه ای باشد یا فرض کنیم سلطان صاحبقرانی به نام ناصرالدیّن شاه تاجدار. این حکومت نباید دوام آورد و باید به هر طریقی که شده است خلع و عزل و ساقط شود. اینان حکومتگران گیوتینی هستند و خاصم ایران و ایرانیان. به همین دلیل، هر گونه حرکتی و مواضعی که از طرف گرایشها و اشخاص و سازمانها و غیره وذالک باعث شود که به دوام این حکومت مددی شود، همه حامیان حکومت، در خونریزی و کشتار مردم و ویرانی ایران، سهیم و مشترک هستند؛ ولو مستقما در هیچ چیزی دخالت نداشته باشند.
شا د زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

ش., 10.01.2026 - 17:31 پیوند ثابت