سوسیالیسم: سرمایه آری، سرمایه دار نه!
٢. تعبیر لنین از سوسیالیسم: سرمایه داری دولتی در عصر امپریالیسم بمثابه زیربنای ساختمان سوسیالیسم
لنین در مقدمه ای که برچاپ اول "دولت و انقلاب" نوشته است سرمایه داری درعصر امپریالبسم را سرمایه داری دولتی ارزیابی میکند:
"مسئله دولت در حال حاضر در سیاست، چه از لحاظ نظری و چه از لحاظ عملی اهمیت خاصی کسب کرده است. جنگ امپریالیستی به روند تبدیل سرمایه داری انحصاری به سرمایه داری دولتی سرعت و شدت بخشیده است." و در توضیح آن چنین ادامه میدهد:
". . . امپریالیسم بمعـنای دوران سلطه سرمایه بانکی، دوران انحصارات غول آسای سرمایه داری، دوران تبدیل سرمایه انحصاری به سرمایه انحصاری دولتی، نیرو گرفتن فوق العاده " ماشین ئولتی " و رشد بیسابقه دستگاه دیوانسالاری و نظامی، آن را در پیوند با تشدید تضییقات علیه پرولتاریا خواه در کشورهای پادشاهی و خواه در آزاد ترین کشورهای جمهوری نشان می دهد." او اداره پست را نمونه این انحصرات دولتی معرفی میکند:" پست اکنون بنگاهی ست که به گونهٌ انحصارات سرمایه داری دولتی سازمان یافته است." ١
لنین در مقدمه ای هم که بر کتاب بوخارین موسوم به " امپریالیسم و سرمایه داری جهانی " نوشته است (١٩١٥) وجود چنین دولت های مقتدر سرمایه دار را تنها توجیه علمی برای جنگ های جهانی قلمداد میکند.
پیشتر دیدیم که مارکس سوسیالیسم را دوران گذار از سرمایه داری (رقابتی) به کمونیسم میدانست. لاجرم درعصر امپریالیسم این گذار از سرمایه داری دولتی بوقوع خواهد پیوست. قدرمسلم اینکه کنترل و برنامه ریزی سوسیالیستی برای توسعه سرمایه در سرمایه داری رقابتی بسیار مشکل و تا حد زیادی غیرممکن است چراکه هر واحد تولیدی و بنگاه اقتصادی باید بتنهائی مورد کنترل قرار گیرد و تک به تک اداره شود که این کار مستلزم اعزام دستکم یک کمیسر حزبی برای هر یک از آنها و توسعه بیش از پیش بوروکراسی خواهد بود. حال آنکه در اقتصاد متمرکز انحصاری همه چیز از بالا و از طریق اولیگارشی مالی کنترل و اداره میشود، بطوریکه کافیست راس هرم سرمایه مالی توسط حکومت کارگری کسب شود درین صورت کل نظام اقتصادی کنترل و اداره خواهد شد. لنین ازین مسئله با عنوان سوسیالیزه شدن پروسه تولید یاد میکند و میگوید:
" سرمایه داری در ﻣﺮﺣﻠﮫ اﻣﭙﺮﯾﺎﻟﯿﺴﺘﯽ ﺧﻮد ﺑﮫ ﺟﺎﻣﻊ ﺗﺮﯾﻦ وﺿﻌﯽ ﺑﮫ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﮐﺎﻣﻼً ﺟﻨﺒﮫ یاﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﻣﯽ دھﺪ و ﺳﺮﻣﺎﯾﮫ داران را ﻋﻠﯽ رﻏﻢ اراده و ﺷﻌﻮر آﻧﺎن ﺑﮫ ﯾﮏ ﻧﻮع ﻧﻈﺎماﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﻧﻮﯾﻨﯽ ﻣﯽ ﮐﺸﺎﻧﺪ ﮐﮫ ﻋﺒﺎرت اﺳﺖ از ﻣﺮﺣﻠﮫ اﻧﺘﻘﺎل از آزادی ﮐﺎﻣﻞ رﻗﺎﺑﺖ ﺑﮫاﺟﺘﻤﺎﻋﯽ شدن کامل. ﺗﻮﻟﯿﺪ ﺟﻨﺒﮫٌ اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺑﮫ ﺧﻮد ﻣﯽ ﮔﯿﺮد وﻟﯽ ﺗﻤﻠﮏ ﮐﻤﺎﮐﺎن ﺟﻨﺒﮫﺧﺼﻮﺻﯽ ﺧﻮد را ﺣﻔﻆ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. وﺳﺎﺋﻞ اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﮐﻤﺎﮐﺎن در ﻣﺎﻟﮑﯿﺖ ﺧﺼﻮﺻﯽ ﻋﺪهﻗﻠﯿﻠﯽ از اﻓﺮاد ﺑﺎﻗﯽ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ. رﻗﺎﺑﺖ آزاد ﮐﮫ ﺑﮫ طﻮر ظﺎھﺮی ﻣﻮرد ﻗﺒﻮل اﺳﺖ، در ھﻤﺎنﺣﺪود ﻋﻤﻮﻣﯽ باقی میماند. اﻧﺤﺼﺎر، آﺧﺮﯾﻦ ﮐﻼم "ﻗﺎﻧﻮن ﺗﮑﺎﻣﻞ ﺳﺮﻣﺎﯾﮫ داری" اﺳﺖ . . . اﻟﺒﺘﮫ اﻧﺤﺼﺎر در دوران ﺳﺮﻣﺎﯾﮫ داری ھﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽ ﺗﻮاﻧﺪ رﻗﺎﺑﺖ را در ﺑﺎزار ﺟﮭﺎﻧﯽ ﺑﮫ ﮐﻠﯽو ﺑﺮای ﻣﺪﺗﯽ ﻣﺪﯾﺪ از ﺑﯿﻦ ﺑﺒﺮد."٢ پیشتر نیز مارکس در جلد سوم کاپیتال عمومی شدن سرمایه را بشکل سهیم شدن سرمایه داران در سرمایه های بزرگ از طریق مالکیت سهام شرکت ها و کارخانه ها پیش بینی کرده بود.
لنین مرحله دیگر این فرآیند را بشکل پدید آمدن سرمایه مالی چنین توصیح میدهد: " ﺗﺎرﯾﺦ ﭘﯿﺪاﯾﺶ ﺳﺮﻣﺎﯾﮫ ﻣﺎﻟﯽ و ﻣﻀﻤﻮن اﯾﻦ ﻣﻔﮭﻮم ﻋﺒﺎرﺗﺴﺖ از: ﺗﻤﺮﮐﺰ ﺗﻮﻟﯿﺪ؛ ﺗﺸﮑﯿﻞ اﻧﺤﺼﺎرھﺎﺋﯽ ﮐﮫ در ﻧﺘﯿﺠﮫ رﺷﺪ اﯾﻦ ﺗﻤﺮﮐﺰ ﺑﮫ وﺟﻮد ﻣﯽ آﯾﻨﺪ و درآﻣﯿﺨﺘﻦ ﯾﺎ ﺟﻮش ﺧﻮردن ﺑﺎﻧﮏ ھﺎ ﺑﺎ ﺻﻨﻌﺖ. " ٢
این درهم آمیختن پول و صنعت در دوران انحصارات امپریالیستی، سرمایه مالی را بوجود می آورد و اولیگارشی مالی که همان حاکمیت سرمایه مالی است کنترل و برنامه ریزی توسعه سرمایه در جامعه را پیش می برد و در صورتی که این اولیگارشی در اختیار حاکمیت کارگران در شکل شوراها باشد توسعه سوسیالیستی امکانپذیر خوهد بود بی آنکه به دخالت در اداره تک تک کارخانجات توسط مثلاکمیسرهای حزبی در سطوح پائین جامعه نیازی باشد. متال لنین درین باره از زبان یکی از اقتصاد دانان بورژوا بسیار روشن گرایانه است:
" ﺷﻮﻟﺘﺴﮫ ﮔﻮرﻧﯿﺘﺲ، ﺳﺘﺎﯾﺸﮕﺮ ﭘﺮﺷﻮر اﻣﭙﺮﯾﺎﻟﯿﺰم آﻟﻤﺎن اﻋﻼم ﻣﯽ دارد: اﮔﺮ ھﻢ رھﺒﺮیﺑﺎﻧﮏ ھﺎی آﻟﻤﺎن، ﺳﺮاﻧﺠﺎم، در دﺳﺖ ﻋﺪهً ﻗﻠﯿﻠﯽ از اﻓﺮاد ﺑﺎﺷﺪ، در ﻋﻮض ﻓﻌﺎﻟﯿﺖ آﻧﺎنبرای ﺧﯿﺮ و ﺻﻼح ﻣﺮدم ﻣﮭﻢ ﺗﺮ از ﻓﻌﺎﻟﯿﺖ اﮐﺜﺮﯾﺖ وزراء دوﻟﺖ خواهذ بود. . . اﮔﺮ درﮐﻨﮫ ﻣﺴﺄﻟﮫ ﻣﺮﺑﻮط ﺑﮫ ﺑﺴﻂ و ﺗﮑﺎﻣﻞ آن ﺗﻤﺎﯾﻼﺗﯽ ﮐﮫ ﻣﺎ دﯾﺪﯾﻢ ﺗﻌﻤﻖ ﺷﻮد اﯾﻦ ﻧﺘﯿﺠﮫ ﺑﮫ دﺳﺖﻣﯽ آﯾﺪ: ﺳﺮﻣﺎﯾﮫ ی ﭘﻮﻟﯽ ﻣﻠﺖ در ﺑﺎﻧﮏ ھﺎ ﺟﻤﻊ ﺷﺪه اﺳﺖ؛ ﺑﺎﻧﮏ ھﺎ از طﺮﯾﻖ ﮐﺎرﺗﻞ ﺑه ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ واﺑﺴﺘﮫ اﻧﺪ؛ ﺳﺮﻣﺎﯾﮫٌ ﻣﻠﺖ ﮐﮫ در ﺟﺴﺘﺠﻮی ﻣﺤﻠﯽ برای سرمایه گذاری اﺳﺖ، ﺑﮫﺷﮑﻞ اوراق ﺑﮭﺎدار درآﻣﺪه اﺳﺖ. اﯾﻦ ﺟﺎﺳﺖ ﮐﮫ ﺳﺨﻨﺎن داھﯿﺎﻧﮫً ﺳﻦ ﺳﯿﻤﻮن ﺟﺎﻣﮫً ﻋﻤﻞ ﺑﮫﺧﻮد ﻣﯽ ﭘﻮﺷﺪ: ھﺮج و ﻣﺮج ﮐﻨﻮﻧﯽ ﺗﻮﻟﯿﺪ بدلیل آن ﻣﻨﺎﺳﺒﺎت اﻗﺘﺼﺎدی که برای ایجادﻣﺘﺤﺪاﻟﺸﮑل شدن ﺑﺴﻂ و ﮔﺴﺘﺮش نمﯽ ﯾﺎﺑﺪ، ﺑﺎﯾﺪ ﺟﺎی ﺧﻮد را ﺑﮫ ﺳﺎزﻣﺎن ﻣﺘﺸﮑﻞ ﺗﻮﻟﯿﺪواﮔﺬار ﮐﻨﺪ. ادارهً ﺗﻮﻟﯿﺪ دﯾﮕﺮ در دﺳﺖ ﮐﺎرﻓﺮﻣﺎﯾﺎن ﻣﻨﻔﺮدی ﻧﺨﻮاھﺪ ﺑﻮد ﮐﮫ ﺑﺎ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮارﺗﺒﺎطﯽ ﻧﺪاﺷﺘﮫ و از ﻧﯿﺎزﻣﻨﺪی ھﺎی اﻗﺘﺼﺎدی ﻣﺮدم ﺑﯽ ﺧﺒﺮﻧﺪ؛ اﯾﻦ ﻋﻤﻞ را ﻣﺆﺳﺴﮫًاﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﻣﻌﯿﻨﯽ اﻧﺠﺎم ﺧﻮاھﺪ داد. ﮐﻤﯿﺘﮫ ی ﻣﺮﮐﺰی اداره ای ﮐﮫ اﻣﮑﺎن دارد ﺑﺮ ﺣﯿﻄﮫًوﺳﯿﻊ اﻗﺘﺼﺎد اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ از دﯾﺪه ﮔﺎه ﻣﺮﺗﻔﻊ ﺗﺮی ﻧﻈﺎره ﻧﻤﺎﯾﺪ، آن را طﻮری ﻣﻨﻈﻢ ﺧﻮاھﺪﮐﺮد ﮐﮫ ﺑﺮای ﺗﻤﺎم ﺟﺎﻣﻌﮫ ﻣﻔﯿﺪ ﺑﺎﺷﺪ. اﯾﻦ ﮐﻤﯿﺘﮫ وﺳﺎﺋﻞ ﺗﻮﻟﯿﺪ را ﺑﮫ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺧﻮاھﺪ ﺳﭙﺮد ﮐﮫﺑﺮای اﯾﻦ ﮐﺎر ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺑﺎﺷﻨﺪ و ﺑﮫ ﺧﺼﻮص ھﻢ ﺧﻮد را ﻣﺼﺮوف ﺑﺮ اﯾﻦ ﺧﻮاھﺪ داﺷﺖ ﮐﮫﺑﯿﻦ ﺗﻮﻟﯿﺪ و ﻣﺼﺮف ھﻤﺂھﻨﮕﯽ داﺋﻤﯽ ﺑﺮﻗﺮار ﺑﺎﺷﺪ. ﻣﺆﺳﺴﺎﺗﯽ وﺟﻮد دارﻧﺪ ﮐﮫ ﻗﺴﻤﺖ ﻣﻌﯿﻨﯽاز ﮐﺎر ﻣﺘﺸﮑﻞ ﺳﺎﺧﺘﻦ اﻣﻮر اﻗﺘﺼﺎدی را در داﺋﺮه وظﺎﯾﻒ ﺧﻮد وارد ﮐﺮده اﻧﺪ: اﯾﻦ ھﺎﺑﺎﻧﮏ ھﺎ ھﺴﺘﻨﺪ. »ھﻨﻮز ﺧﯿﻠﯽ ﻣﺎﻧﺪه اﺳﺖ اﯾﻦ ﺳﺨﻨﺎن ﺳﻦ ﺳﯿﻤﻮن ﺟﺎﻣﮫ ﻋﻤﻞ ﺑﮫ ﺧﻮد ﭘﻮﺷﺪوﻟﯽ ﻣﺎ ھﻢ اﮐﻨﻮن در راه ﻋﻤﻠﯽ ﺳﺎﺧﺘﻦ اﯾﻦ ﺳﺨﻨﺎن ﮔﺎم ﺑﺮﻣﯽ دارﯾﻢ: اﯾﻦ ﻣﺎرﮐﺴﯿﺴﻤﯽ اﺳﺖﻏﯿﺮ از آن ﭼﮫ ﮐﮫ ﻣﺎرﮐﺲ ﭘﯿﺶ ﺧﻮد ﺗﺼﻮر ﻣﯽ کرد وﻟﯽ ﻓﻘﻂ از ﻟﺤﺎظ ﺷﮑﻞ ﻏﯿﺮ از آنست."
و لنین چنین نتیجه میگیرد که " اﻣﭙﺮﯾﺎﻟﯿﺰم را ﺑﺎﯾﺪ ﺑﮫ ﻣﺜﺎﺑﮫ ی ﺳﺮﻣﺎﯾﮫ داری اﻧﺘﻘﺎﻟﯽ ﯾﺎ ﺑﮫﻋﺒﺎرت ﺻﺤﯿﺢ ﺗﺮ ﺳﺮﻣﺎﯾﮫ داری در ﺣﺎل اﺣﺘﻀﺎر ﺗﻮﺻﯿﻒ ﻧﻤﻮد." و این نکته را نیز متذکر میشود:
" اﻧﮕﻠﺲ در ﻣﺴﺎﺋﻞ ﻣﺮﺑﻮط ﺑﮫ اﻗﺘﺼﺎدﯾﺎت ھﻢ ﺗﺬﮐﺮ ﺑﺲ ﮔﺮاﻧﺒﮭﺎﯾﻰ داده ﮐﮫ ﻧﺸﺎن ﻣﯿﺪھﺪ ﺑﺎﭼﮫ دﻗﺖ و ﺗﻌﻤﻘﻰ ﺗﻐﯿﯿﺮات ﺳﺮﻣﺎﯾﮫ دارى ﻧﻮﯾﻦ را ﺗﻌﻘﯿﺐ ﮐﺮده و ﺑﮫ ھﻤﯿﻦ ﺟﮭﺖ ﭼﮕﻮﻧﮫﺗﻮاﻧﺴﺘﮫ اﺳﺖ ﺗﺎ درﺟﮫ ﻣﻌﯿﻨﻰ وظﺎﯾﻒ ﻋﺼﺮ ﻣﺎ ﯾﻌﻨﻰ ﻋﺼﺮ اﻣﭙﺮﯾﺎﻟﯿﺴﺘﻰ را ﻧﯿﺰ از ﭘﯿﺶ درﯾﺎﺑﺪ. این ﺗﺬﮐﺮ درﺑﺎره ﮐﻠﻤﮫ "ﺑﻰ برنامگی" (Planlosigkeit) است ﮐﮫ در طﺮح ﺑﺮﻧﺎﻣﮫ(گوتا) ﺑﺮاى ﺗﻮﺻﯿﻒ ﺳﺮﻣﺎﯾﮫ دارى ﺑﮑﺎر رفته. اﻧﮕﻠﺲ ﭼﻨﯿﻦ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﺪ:
"وﻗﺘﻰ ﻣﺎ از ﺷﺮکت های ﺳﮭﺎﻣﻰ ﺑﮫ ﻣﺮﺣﻠﮫ ﺗﺮاﺳت هاﯾﻰ ﮔﺎم می گذارﯾﻢ ﮐﮫ رﺷﺘﮫ ھﺎىﺗﺎم و ﺗﻤﺎﻣﻰ از ﺻﻨﺎﯾﻊ را ﺗﺎﺑﻊ و منحصر به ﺧﻮد ﻧﻤﻮده اﻧﺪ آﻧﮕﺎه در اﯾﻨﺠﺎ دﯾﮕﺮ ﻧﮫ ﺗﻨﮭﺎﺗﻮﻟﯿﺪ ﺧﺼﻮﺻﻰ ﺑﻠﮑﮫ ﺑﻰ برنامگی ﻧﯿﺰ از ﻣﯿﺎن ﻣﯿﺮود."
"در اﯾﻨﺠﺎ، از ﻧﻈﺮ ارزﯾﺎﺑﻰ ﺗﺌﻮرﯾﮏ ﺳﺮﻣﺎﯾﮫ دارى ﻧﻮﯾﻦ ﯾﻌﻨﻰ اﻣﭙﺮﯾﺎﻟﯿﺴﻢ، اﺳﺎﺳﻰ ﺗﺮﯾﻦ ﻧﮑﺘﮫدر ﻧﻈﺮ ﮔﺮﻓﺘﮫ ﺷﺪ و آن اﯾﻨﮑﮫ ﺳﺮﻣﺎﯾﮫ دارى ﺑﺪل ﺑﮫ ﺳﺮﻣﺎﯾﮫ دارى اﻧﺤﺼﺎرى ﻣﯿﮕﺮدد. روىﮐﻠﻤﮫ اﺧﯿﺮ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺄﮐﯿﺪ ﮐﺮد زﯾﺮا ﯾﮑﻰ از ﺷﺎیع ترﯾﻦ اﺷﺘﺒﺎھﺎت، اﯾﻦ ادﻋﺎى ﺑﻮرژوا-رﻓﺮﻣﯿﺴﺘﻰاﺳﺖ ﮐﮫ ﮔﻮﯾﺎ ﺳﺮﻣﺎﯾﮫ دارى اﻧﺤﺼﺎرى ﯾﺎ ﺳﺮﻣﺎﯾﮫ دارى اﻧﺤﺼﺎرى دوﻟﺘﻰ، دﯾﮕﺮ ﺳﺮﻣﺎﯾﮫدارى ﻧﯿﺴﺖ و ﻟﺬا ﻣﯿﺘﻮان آن را "ﺳﻮﺳﯿﺎﻟﯿﺴﻢ" دوﻟﺘﻰ و ﻧﻈﺎﯾﺮ آن ﻧﺎﻣﯿﺪ. اﻟﺒﺘﮫ ﺗﺮاﺳﺖ ھﺎھﯿﭽﮕﺎه ﮐﺎﻣﻼ از روى برنامه ﮐﺎر ﻧﮑﺮده اﻧﺪ و اﮐﻨﻮن ھﻢ ﮐﺎر ﻧﻤﯿﮑﻨﻨﺪ و اﺻﻮﻻ ﻧﻤﯿﺘﻮاﻧﻨﺪﮐﺎر ﮐﻨﻨﺪ. وﻟﻰ در ﺣﺪودى ھﻢ ﮐﮫ آﻧﮭﺎ از روى برنامه ﮐﺎر ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ و ﺳﻼطﯿﻦ ﺳﺮﻣﺎﯾﮫ ﻣﯿﺰانﺗﻮﻟﯿﺪ را در ﻣﻘﯿﺎس ﻣﻠﻰ و ﺣﺘﻰ در ﻣﻘﯿﺎس ﺑﯿﻦ اﻟﻤﻠﻠﻰ از ﭘﯿﺶ ﺑﺤﺴﺎب ﻣﯿﺂورﻧﺪ و آن را ازروى برنامه ﺗﻨﻈﯿﻢ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ، ﺑﺎز ﺳﺮ و ﮐﺎر ﻣﺎ ﺑﺎ ﺳﺮﻣﺎﯾﮫ دارى اﺳﺖ ﮐﮫ وﻟﻮ در ﻣﺮﺣﻠﮫ ﻧﻮﯾﻨﻰاﺳﺖ، ﺑﺎز ﺑﺪون ﺷﮏ ﺳﺮﻣﺎﯾﮫ دارى اﺳﺖ. "ﻧﺰدﯾﮑﻰ" ﯾﮏ ﭼﻨﯿﻦ ﺳﺮﻣﺎﯾﮫ دارى ﺑﮫسوسیالیسم ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮاى ﻧﻤﺎﯾﻨﺪﮔﺎن واﻗﻌﻰ ﭘﺮوﻟﺘﺎرﯾﺎ دﻟﯿﻠﻰ ﺑﺮ ﻧﺰدﯾﮑﻰ و آﺳﺎﻧﻰ و ﻋﻤﻠﻰﺑﻮدن و ﺗﻌﻮﯾﻖ ﻧﺎﭘﺬﯾﺮ ﺑﻮدن اﻧﻘﻼب ﺳﻮﺳﯿﺎﻟﯿﺴﺘﻰ ﺑﺎﺷﺪ و ﺑﮭﯿﭽﻮﺟﮫ ﻧﺒﺎﯾﺪ دﻟﯿﻠﻰ ﺷﻤﺮده ﺷﻮدﺑﺮاى آﻧﮑﮫ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﮫ ﻧﻔﻰ اﯾﻦ اﻧﻘﻼب و آراﺳﺘﻦ ﺳﺮﻣﺎﯾﮫ دارى ﮐﮫ ﺗﻤﺎم رﻓﺮﻣﯿﺴت ها ﺑﺪانﻣﺸﻐﻮﻟﻨﺪ، ﺑﺎ ﺷﮑﯿﺒﺎﯾﻰ رﻓﺘﺎر ﮔﺮدد." ٢
نتیجه اینکه سرمایه داری دولتی در عصر امپریالیزم میبایست راه را برای ایجاد سوسیالیزم هموار نماید. بدینسان گرهی که با انتشار مانیفست (در١٨٤٧) و نقد برنامه گوتا (در ١٨٧٥) بر سر دولتی کردن یا اجتماعی کردن سرمایه ایجاد شده بود گشوده شد و کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر در شرایط وجود الیگارشی مالی برای اجتماعی کردن سرمایه مالی کافی می نمود.٣
بند سوم برنامه گوتا چنین میگوید: "برای رهائی کارگر، می بايست ابزار کار به مالکيتاشتراکی جامعه ارتقاء يابد، کل نيروی کار بصورت تعاونی سازمان دهیشود و محصول کار به نحو عادلا نه توزيع گردد." و مارکس در انتقاد به گذاره اول آن چنین می گوید: " ذکر اﻳﻦ ﻧﮑﺘﻪ ﺿﺮوری اﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺟﺎی " اﺑﺰار ﮐﺎر ﺑﻪ ﻣﺎﻟﮑﻴﺖ اﺷﺘﺮاﮐﯽ جا معهارتقاء يابد، " بايد گفته می شد که " ابزار کار به مالکیت ا شتراکی جا معهتبد يل گردد." ٤
با این حال لنینیسم بمثابه "مارکسیسم عصر امپربالیسم" مشکلات خود را داشته و دارد. گذشته از تحریفاتی که استالین در مورد اندیشه های لنین روا داشته است که در فصل آینده بتفصیل بآنها خواهیم پرداخت، لنینیسم از نظر منطق درونی متناقض و از نظرگاه تاریخی (دیالکتیکی) کهنه و منسوخ است.این هر دو به موضوع " صدور سرمایه " بازمیگردد که لنین آن را بعنوان یکی از مشخصه های اصلی سرمایه داری درعصر امپریالیسم معرفی میکند و چنین توضیح میدهد:
" ﺻﺪور ﮐﺎﻻ ﺻﻔﺖ ﻣﺸﺨﺼﮫ ی ﺳﺮﻣﺎﯾﮫ داری ﺳﺎﺑﻖ ﺑﻮد ﮐﮫ در آن رﻗﺎﺑﺖ آزاد ﺗﺴﻠﻂ ﮐﺎﻣﻞداﺷﺖ. ﺻﻔﺖ ﻣﺸﺨﺼﮫ ی ﺳﺮﻣﺎﯾﮫ داری ﻧﻮﯾﻦ ﮐﮫ در آن ﺳﯿﺎدت ﺑﺎ اﻧﺤﺼﺎرھﺎﺳﺖ. صدورﺳﺮﻣﺎﯾﮫ اﺳﺖ. ﮐﺸﻮرھﺎی ﺻﺎدرﮐﻨﻨﺪه ی ﺳﺮﻣﺎﯾﮫ، ﺟﮭﺎن را، ﺑﮫ ﻣﻌﻨﺎی ﻣﺠﺎزی ﮐﻠﻤﮫ، ﺑﯿﻦ ﺧﻮدﺗﻘﺴﯿﻢ ﮐﺮدﻧﺪ. وﻟﯽ ﺳﺮﻣﺎﯾﮫ ی ﻣﺎﻟﯽ ﺑﮫ ﻣﻌﻨﺎی ﺣﻘﯿﻘﯽ ﮐﻠﻤﮫ، ﺟﮭﺎن را ﺗﻘﺴﯿﻢ ﻧﻤﻮده است. " ٥
هرچند لنین بصراحت نمی گوید که چه بخشی از سرمایه مالی (پول یا صنعت) در عصر امپریالیسم صادر میشود ولی از توضیحاتی که ارائه میکند چنین برمیآید که سرمایه پولی و بانکی مورد نظر اوست:
ذر ابتدای امر " در سرمایه گذاری های خارجی انگلیس، مستعمرات آن که نه تنهادر آسیا و غیره، بلکه در قاره آمریکا نیز بسیار پهناور است (برای مثالکانادا)، جای اول را دارد. میزان عظیم صدور سرمایه این کشور بیش از همه باوسعت عظیم مستعمرات ارتباط دارد که درباره اهمیت آنها برای امپریالیسمدر صفحات بعد صحبت خواهیم کرد. در فرانسه وضع بر منوال دیگری است. سرمایه خارجی آن به طور عمده در اروپا و بیش از همه در روسیه (دستکم ١٠میلیارد فرانک) است، ضمنا این سرمایه ها به طور عمده استقراضی یعنیوام های دولتی هستند نه سرمایه هایی که درمؤسسات صنعتی به کارمیروند. امپریالیسم فرانسه را برخالف امپریالیسم استعماری انگلیسمیتوان امپریالیسم رباخوارنامید. در آلمان گونه سومی مشاهده میشود: مستعمرات آن زیاد نیست و سرمایه گذاری خارجی آن به طور کاملا موزونمیان اروپا و آمریکا تقسیم می شود."
ولی با گذشت زمان "ﺟﮭﺎن ﺑﮫ ﻣﺸﺘﯽ دوﻟﺖ رﺑﺎﺧﻮار و اﮐﺜﺮﯾﺖ ﻋﻈﯿﻤﯽ از دوﻟﺖ ھﺎی واﻣﺪارﺗﻘﺴﯿﻢ ﺷﺪه اﺳﺖ. ﺷﻮﻟﺘﺴﮫ ﮔﻮرﻧﯿﺘﺲ در اﯾﻦ ﺑﺎره ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﺪ: " ﺑﯿﻦ ﺳﺮﻣﺎﯾﮫ ھﺎﺋﯽ ﮐﮫ درﺧﺎرﺟﮫ ﺑﮫ ﮐﺎر اﻧﺪاﺧﺘﮫ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ، ﺟﺎی اول را آن ﺳﺮﻣﺎﯾﮫ ھﺎﺋﯽ اﺷﻐﺎل ﻣﯽ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ ﮐﮫ درﮐﺸﻮرھﺎی از ﻟﺤﺎظ ﺳﯿﺎﺳﯽ واﺑﺴﺘﮫ و ﯾﺎ ﻣﺘﻔﻖ ﺑﮫ ﮐﺎر ﻣﯽ اﻓﺘﻨﺪ."
لنین آغاز فرآیند صدور سرمایه را با ازیاد انباشت سرمایه در کشورهای امپریالیستی توضیح میدهد. این مازاد سرمایه که دیگر امکان سرمایه گذاری را بجهت عدم جذب کالاهای تولیدی در جامعه ندارد تنها بدرد استفاده در جهت رشد کشاورزی و یا بالابردن سطح رفاه مردم فقیر جامعه می خورد. ولی از آنجائیکه منفعت غایت سرمایه داری است ناگزبر برای کسب سود به کشورهای خارجی صادرمی شود و ازین راه با یک تیر دو نشان میزند: از یک سو ربح پولی را که وام داده ست دریافت می کند و از سوی دیگر کالا های تولیدی خود در قبال پس گرفتن وامی که داده است به آنها می فروشد. لنین در ادامه جنین وضیح میدهد:
" ﺳﺮﻣﺎﯾﮫ ﻣﺎﻟﯽ دوران اﻧﺤﺼﺎرات را ﺑﮫ وﺟﻮد آورده اﺳﺖ. و اﻧﺤﺼﺎرات در ھﻤﮫ ﺟﺎاﺻﻮل اﻧﺤﺼﺎری را ﺑﺎ ﺧﻮد ھﻤﺮاه دارﻧﺪ: اﺳﺘﻔﺎده از "ارﺗﺒﺎط ھﺎ" ﺑﺮای اﻧﺠﺎم ﯾﮏﻣﻌﺎﻣﻠﮫُ ﺳﻮدﻣﻨﺪ ﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻦ رﻗﺎﺑﺖ در ﺑﺎزار آزاد ﻣﯽ ﺷﻮد. ﻣﺘﺪاول ﺗﺮ از ھﻤﮫ اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐﮫھﻨﮕﺎم دادن وام ﺷﺮط ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻗﺴﻤﺖ ﻣﻌﯿﻨﯽ از آن ﺑﮫ ﻣﺼﺮف ﺧﺮﯾﺪ ﻣﺤﺼﻮﻻﺗﯽ ﺑﺮﺳﺪ ﮐﮫدر ﮐﺸﻮراﻋﺘﺒﺎردھﻨﺪه ﺗﻮﻟﯿﺪ ﻣﯽ ﺷﻮد، ﺑﮫ وﯾﮋه ﺧﺮﯾﺪ ﺗﺴﻠﯿﺤﺎت و ﮐﺸﺘﯽ وغیره . ﺻﺪورﺳﺮﻣﺎﯾﮫ ﺑﮫ ﺧﺎرﺟﮫ وﺳﯿﻠهُ ﺗﺸﻮﯾﻖ ﺻﺪور ﮐﺎﻻ ﺑﮫ ﺧﺎرﺟﮫ ﻣﯽ ﮔﺮدد. "
" وﻟﯽ واﻗﻌﯿﺎت ﺑﺎ وﺿﻮح ﺗﻤﺎم ﮔﻮاھﯽ ﻣﯽ دھﻨﺪ ﮐﮫ: اﻓﺰاﯾﺶ ﺻﺎدرات درﺳﺖ ﺑﺎﮐﻼھﺒﺮداری ھﺎی ﺷﯿﺎداﻧﮫ ﺳﺮﻣﺎﯾﮫ ی ﻣﺎﻟﯽ ارﺗﺒﺎط دارد و اﯾﻦ ٦ﺳﺮﻣﺎﯾﮫ ﺑﮫ ھﯿﭻ وﺟﮫ درﺑﻨﺪ اﺧﻼﻗﯿﺎت ﺑﻮرژوازی ﻧﺒﻮده ﺗﻤﺎم ھﻤﺶ ﻣﺼﺮوف آﻧﺴﺖ ﮐﮫ با یک تیر دو نشان بزند:٦ اوﻻً ﺳﻮد ﺣﺎﺻﻠﮫ از وام، ﺛﺎﻧﯿﺎً ﺳﻮد دﯾﮕﺮی از ھﻤﺎن وام وﻗﺘﯽ ﮐﮫ اﯾﻦ وام به ﻣﺼﺮفﺧﺮﯾﺪ ﻣﺼﻨﻮﻋﺎت ﮐﺮوپ ﯾﺎ ﻣﺼﺎﻟﺢ راه آھﻦ ﺳﻨﺪﯾﮑﺎی ﻓﻮﻻد و ﻏﯿﺮه میرسد. "
تا اینجا مسئله صدور سرمایه بشکل پول روشن و آشکار می شود ولی مشکل زمانی بروز می کند که لنین این مطلب را مبنای تئوری خود دائر بر طفیلی گری و گندیدگی سرمایه داری قرار میدهد و میگوید:
" امپریالیسم عبارت است از انباشت عظیم سرمایه پولی در چند کشور معدود که میزان آن چنانکه دیدیم به ١٠٠ - ١٥٠ میلیارد فرانک اوراق بهادار بالغ میگردد. از اینجا است رشد فوق العاده طبقه یا به بیان صحیح تر قشر بهره بگیر یعنی افرادی که از محل بهره سهام زندگی میکنند و در هیچ کاری شرکت ندارند، یعنی حرفه آنها بی عملی است. صدور سرمایه که یکی از مهمترین پایه های اقتصادی امپریالیسم است این گسیختگی کامل ارتباط قشر بهره بگیر با تولید را تشدید میکند و بر سراسر کشوری که با بهره کشی از کار فراسوی اقیانوس ها زندگی میکند، داغ طفیلی گری چند کشور و مستعمره را میکوبد.”
لنین برای برای اثبات تئوری خویش سعی دارد که صدور سرمایه پولی را فرآیندی جدا از تولید کالاِئی و یافتن بازار مصرف برای آن قلمداد کند و درین راه حتی به آمار متوسل می شود که مثلا " درآمد تنزیل بگیران پنج بار بیش از درآمدبازرگانی خارجی "بازرگانی" ترین کشور جهان است." ولی فراموش میکند که پیشترازدیاد انباشت سرمایه را سرآغازیی برای صدور سرمایه پولی برشمرده بود که در نهایت به صدور کالا می انجامد واینکه " از گاو دوبار پوست میکند." یا به بیان دیگر با یک تیر دو نشان میزند. حال با این تناقض" گوِئی جگونه می توان به کشورهای امپریالیست صادر کننده سرمایه، داغ طفیلی گری زد و در ادامه آنسرمایه داری عصر امپریالیسم را گندیده خواند و آنها را دولت ربح بگیر نامید؟"دولت ربح بگير عبارت است از دولت سرمايه داری طفيلی و در حال گنديدن."
حال آنکه ما شاهد بودیم که در دوران امپریالیسم، دستیابی به بازارهای جدید برای فروش کالا جهت فائق آمدن بر بحران اضافه تولید، خود از دلایل عمده تخاصم میان امپریالیست ها در رقابت بر سر تقسیم و باز تقسیم جهان بود. ظاهرا لنین درین بارهبه پیش داوری خود مبنی براحتضار سرمایه داری را سخت دلبسته است که این ازهمان ابتدای فصل هشتم کتاب "امپریالیسم..." پیداست که میگوید:
“گرایش به سوی رکود و پوسیدگی که خصیصه ٔ انحصار است، به نوبهخود، تأثیر خود را حفظ می کند و در برخی از شاخه های صنعت و در برخیاز کشورها در برهه های زمانی معین تفوق مییابد.” ٧ او ظاهرا فراموش میکندکه پیشتر در تمجید انحصارات جه چیزها که نگفته است برای مثال در بخش "انتقاد به امپریالیسم" بازگشت به سرمایه داری رقابتی را ارتجاعی ونمونه رفرمیسم خرده بورژوائی خوانده بود. این تناقض گوئی در کل نوشته و ظاهرا برای اثبات تئوری مجعول " طفیلی گری و گندیدگی سرمایه داری در عصر امپریالیسم" ادامه می یابد:
" انحصار، آخرين کلام در قانون تکامل سرمايه داری است. در عين حالانحصارات که از درون رقابت آزاد پديد می آيند، اين رقابت را از بين نبرده بلکهمافوق آن و به موازات آن زندگی می نمايند و بدين طريق يک سلسله یتضادهای بسيار حاد و پرشدت و اصطکاک ها و تصادماتی را به وجود میآورند. انحصار عبارتست از انتقال از سرمايه داری به نظامی عالی تر."
"ﺳﺮﻣﺎﯾﮫ ﻣﺎﻟﯽ دوران اﻧﺤﺼﺎرھﺎ را ﺑﮫ وﺟﻮد آورده اﺳﺖ. و اﻧﺤﺼﺎرھﺎ در ھﻤﮫ ﺟﺎ اﺻﻮلاﻧﺤﺼﺎری را ﺑﺎ ﺧﻮد ھﻤﺮاه دارﻧﺪ: ﺑﺮای اﻧﺠﺎم ﯾﮏ ﻣﻌﺎﻣﻠﮫ پرﺳﻮد، اﺳﺘﻔﺎده از " ارﺗﺒﺎطھا " ﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻦ رﻗﺎﺑﺖ در ﺑﺎزار آزاد ﻣﯽ ﺷﻮد. ﻣﺘﺪاول ﺗﺮ از ھﻤﮫ اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐﮫ ھﻨﮕﺎم دادنوام ﺷﺮط ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻗﺴﻤﺖ ﻣﻌﯿﻨﯽ از آن ﺑﮫ ﻣﺼﺮف ﺧﺮﯾﺪ ﻣﺤﺼﻮﻻﺗﯽ ﺑﺮﺳﺪ ﮐﮫ درﮐﺸﻮراﻋﺘﺒﺎردھﻨﺪه ﺗﻮﻟﯿﺪ ﻣﯽ ﺷﻮد، ﺑﮫ وﯾﮋه ﺧﺮﯾﺪ ﺗﺴﻠﯿﺤﺎت و ﮐﺸﺘﯽ وغیره . ﺻﺪور ﺳﺮﻣﺎﯾﮫﺑﮫ ﺧﺎرﺟﮫ وﺳﯿﻠﮫ ی ﺗﺸﻮﯾﻖ ﺻﺪور ﮐﺎﻻ ﺑﮫ ﺧﺎرﺟﮫ ﻣﯽ ﮔﺮدد." (فصل سوم کتاب)
دامنه این تناقضات به پلمیک با اپورتونیست های انترتاسیونالیسم دوم میکشد که ریشه در کینه ای دیرینه دارد. لنین ابتدا در توضیح صدور مازاد سرمایه چنین می گوید:
"مادامی که سرمايه داری به حالت سرمايه داری باقيست مازاد سرمايه بهمصرف ارتقاء سطح زندگی توده های کشور معين نمیرسد ( زيرا اين امرموجب تنزل سود سرمايه داران می شود) بلکه به مصرف ترقی سود از طريقصدور سرمايه به خارجه يعنی به کشورهای عقب مانده خواهد رسيد." (فصل چهارم کتاب)
ولی زمانیکه بحث برسر مصرف عایدات سرمایه گذاری در خارج میرسد لنین به یادمقابله با اشرافیت کارگری در اروپا می افتد، بی آنکه به بازسازی سرمایه داری و ارتقاء وضع رفاهی کارگران در نتیجه مبارزات وی برهبری همان باصطلاح "اشرافیت" توجهی داشته باشد:
"ﺑﺪﯾﮭﯽ اﺳﺖ ﺑﺎ ﯾﮏ ﭼﻨﯿﻦ ﻣﺎﻓﻮق ﺳﻮد ھﻨﮕﻔﺘﯽ ( زﯾﺮا اﯾﻦ ﺳﻮد ﻣﺎﻓﻮق آن ﺳﻮدﯾﺴﺖ ﮐﮫﺳﺮﻣﺎﯾﮫ داران از طﺮﯾﻖ ﺑﮭﺮه ﮐﺸﯽ از ﮐﺎرﮔﺮان ﮐﺸﻮر "ﺧﻮدی" ﺑﮫ ﭼﻨﮓ ﻣﯽ آورﻧﺪ) ﻣﯽﺗﻮان رھﺒﺮان ﮐﺎرﮔﺮان و ﻗﺸﺮ ﻓﻮﻗﺎﻧﯽ ﮐﺎرﮔﺮان را ﮐﮫ ﻗﺸﺮ اﺷﺮاف ﮐﺎرﮔﺮی ﺑﺎﺷﻨﺪ ﺧﺮﯾﺪ. اﯾﻦﻗﺸﺮ را ھﻤﺎن ﺳﺮﻣﺎﯾﮫ داران ﮐﺸﻮرھﺎی "ﭘﯿﺸﺮو" ﻣﯽ ﺧﺮﻧﺪ و اﯾﻦ ﻋﻤﻞ را ھﻢ ﺑﮫ ھﺰارانوﺳﺎﺋﻞ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ و ﻏﯿﺮﻣﺴﺘﻘﯿﻢ، آﺷﮑﺎرا و ﭘﻨﮭﺎﻧﯽ اﻧﺠﺎم ﻣﯽ دھﻨﺪ. اﯾﻦ ﻗﺸﺮ ﮐﺎرﮔﺮان ﺑﻮرژواﺷﺪه ﯾﺎ "ﻗﺸﺮ اﺷﺮاف ﮐﺎرﮔﺮی" ﮐﮫ از ﻟﺤﺎظ ﺷﯿﻮه زﻧﺪﮔﯽ و ﻣﯿﺰان دﺳﺘﻤﺰد و ﺑﮫ طﻮر ﮐﻠﯽﺟﮭﺎن ﺑﯿﻨﯽ ﺧﻮد ﮐﺎﻣﻼً ﺧﺮده ﺑﻮرژوا ھﺴﺘﻨﺪ ﺗﮑﯿﮫ ﮔﺎه ﻋﻤﺪه اﻧﺘﺮﻧﺎﺳﯿﻮﻧﺎل دوم و در اﯾﻦ اﯾﺎمﻣﺎ ﺗﮑﯿﮫ ﮔﺎه ﻋﻤﺪه اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ و ﻧﮫ ﺟﻨﮕﯽ ﺑﻮرژوازی را ﺗﺸﮑﯿﻞ ﻣﯽ دھﻨﺪ. زﯾﺮا اﯾﻦ ھﺎ ﻋﺎﻣﻠﯿﻦواﻗﻌﯽ ﺑﻮرژوازی در ﺟﻨﺒﺶ ﮐﺎرﮔﺮی و ﻣﺒﺎﺷﺮﯾﻦ ﮐﺎرﮔﺮی طﺒﻘﮫ ی ﺳﺮﻣﺎﯾﮫ داران و ﻣﺠﺮﯾﺎنﺣﻘﯿﻘﯽ رﻓﺮﻣﯿﺰم و ﺷﻮﯾﻨﯿﺰم ھﺴﺘﻨﺪ. در ﺟﻨﮓ داﺧﻠﯽ ﭘﺮوﻟﺘﺎرﯾﺎ ﻋﻠﯿﮫ ﺑﻮرژوازی ﺑﺴﯿﺎری ازاﯾﻨﺎن ﺑﮫ طرﻓﺪاری از ﺑﻮرژوازی، ﺑﮫ طﺮﻓﺪاری از "ورﺳﺎﺋﯽ ھﺎ ﻋﻠﯿﮫ »ﮐﻤﻮﻧﺎرھﺎ" ﺑﺮ ﻣﯽﺧﯿﺰﻧﺪ. ﺑﺪون ﭘﯽ ﺑﺮدن ﺑﮫ رﯾﺸﮫ ھﺎی اﻗﺘﺼﺎدی اﯾﻦ ﭘﺪﯾﺪه، ﺑﺪون ارزﯾﺎﺑﯽ اھﻤﯿﺖ ﺳﯿﺎﺳﯽواﺟﺘﻤﺎﻋﯽ آن ﻧﻤﯽ ﺗﻮان در زﻣﯿﻨﮫ ﺣﻞ ﻣﺴﺎﺋﻞ ﻋﻤﻠﯽ ﺟﻨﺒﺶ ﮐﻤﻮﻧﯿﺴﺘﯽ و اﻧﻘﻼب اجتماعیآﯾﻨﺪه ﺣﺘﯽ ﮔﺎﻣﯽ ﺑﮫ ﺟﻠﻮ ﺑﺮداﺷﺖ. اﻣﭙﺮﯾﺎﻟﯿﺰم آﺳﺘﺎن اﻧﻘﻼب اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﭘﺮوﻟﺘﺎرﯾﺎ اﺳﺖ. اﯾﻦﺣﻘﯿﻘﺖ از ﺳﺎل ١٩١٧ در ﻘﯿﺎس ﺟﮭﺎﻧﯽ ﺗﺄﯾﯿﺪ ﺷﺪه اﺳﺖ."
این نشان از نفرتی دارد که لنین در مورد برخی عوامل انترناسیونال دوم داشت که به بودجه های جنگ جهانی اول رای مثبت داده بودند. اوعلت درغلطیدن انترناسیونالیسم دوم به دامان اپورتونیسم را چنین توضیح میدهد: " مسئله رابطه متقابل دولت با انقلاب اجتماعی و نیز انقلاب اجتماعی با دولت و بطورکلی مسئله انقلاب ( منظور انقلاب سیاسی ) مورد توجه بسیاراندک تئوریسین ها و نویسندگان سرشناس انترناسیونال دوم قرار گرفت. " و ازین رو
به کائوتسکی ایراد میگیرد که وظایف پرولتری انقلاب و مسئله دیکتاتوری پرولتاریا بمثابه مضمون دولت برآمده از انقلاب سیاسی را با موکول کردن به آینده نامعلوم، ماست مالی میکرد.
چنین بنظر میرسد که لنین با مترادف قرار دادن "انقلاب اجتماعی" با مبارزاتصنفی – سیاسی کارگران، هرگونه مبارزه درین باره را ببهانه جلوگیری از رهبری طبقه توسط آریستوکراسی کارگری رد میکند و این یعنی پائین آوردن هر بحثی تا حد سئوال "انقلاب یا اصلاح". اینکار شاید برای پلمیک های سیاسی ارجی داشته باشد ولی در اصل چیزی جز گریزاز سیاست و سپردن سرنوشت کارگران بدست سندیکالیست ها ندارد که خود لنین بسیار مخالفشان بود. او حتی هشدار مارکس در مانیفست درباره بی عملی و خیال پردازی سوسیالیست های "انتقادی" را بکلی فراموش میکند که چرا در مبارزات چارتیست ها شرکت نکردند. تاریخ معاصر مبارزات کارگری حتی در ایران نشان داده است که فقر و فاقه در میان کارگران نه تنها کمکی به رشد آگاهی طبقاتی آنان نمی کند که قدرت مبارزاتی آنان را کاهش میدهد. با چنین برخوردی با سطح رفاه کارگران روشن است که واقعیت های عینی همچون جامعه رفاه حتی در مخیله لنین هم نمی گنجید. او ظاهرا آنچنان در مشاهده شاخ و برگ درختان غرق شده که از مشاهده کل جنگل باز مانده ست، همان چیزی که ما را در انتهای کتاب از آن برحذر میداشت.
گذشته از انتقادهائی که لنین به سیاست های سوسیال دمکرات ها داشت، همواره منکر توانائی نظام سرمایه داری در بازسای خود بود. او در مخالفت با تز کائوتسکی موسوم به "اولترا امپریالسم" هرگونه اتحادی میان دول امپریالیستی را موقتی میخواند. حتی در سال ١٩١٥ در مخالفت با شعار "ایالات متحده اروپا" برای کنفرانس حزب سوسیال دمکرات کارگران روسیه نوشت که از نظر اقتصادی بسبب میان رقابت دول امپریالیستی برای تقسیم جهان چنین امکانی وجود ندارد. غافل از اینکه سرمایه داری برای زنده ماندن حاضر بهر نوع بازسازی ساختاری خویشاست. همچنانکه پس از جنگ جهانی دوم با اتخاذ سیاست های اقتصادی کینزی سرمایه داری توانست در جهت ایجاد جامعه رفاه خود را بازسازی نماید. در اواخر دهه هفتاد قرن بیستم نیز با اتخاذ سیاست جهانی سازی توانست گریبان خود را از چنگ بحران " افت نرخ سود " برهاند. بطوریکه با تشکیل لتحادیه اروپا سرمایه داری وارد مرحله نوینی گردید که دیگر امپریالیستی نبود و با آن اختلاف ماهوی داشت:
ﺻﺪور بخش پولی سرمایه مالی، ﺻﻔﺖ ﻣﺸﺨﺼﮫُ ﺳﺮﻣﺎﯾﮫ داری عصر امپریالیسم بودﮐﮫ در آن رﻗﺎﺑﺖ میان دولت های بزرگ امپریالستی ﺗﺴﻠﻂ ﮐﺎﻣﻞ داﺷﺖ. ﺻﻔﺖ ﻣﺸﺨﺼﮫُﺳﺮﻣﺎﯾﮫ داری ﻧﻮﯾﻦ ﮐﮫ در آن ﺳﯿﺎست جهانی سازی سرمایه ٨ اعمال می شود، صدورﺳﺮﻣﺎﯾﮫ صنعتی اﺳﺖ که ﮐﺸﻮرهای ﺟﮭﺎن را میان دو بلوک گلوبالیست و ضد گلوبالیست تقسیم کرده است. در این نظام جدید تضاد میان دولت های امپریالیست به داخل این دولت ها منتقل شده است بطوریکه درون هر دولتی عناصر گلوبالیست و ضد گلوبالیست بوجود آمده که در سطح جهان با اتخاذ سیاست های مشخص بدنبال ایجاد بلوک های قدرت هستند که این امر با سیاست های خارجی مختلف نمایان می شود و ما شاهدیم که چگونه بخشی از سیاستمداران آمریکا همچون بایدن با چین همراه هستند و بهنگام موفقیت انتخاباتی به لولای Lula چپگرا در برزیل تبریک میگویند و برخی چون ترامپ در هر موضوع و موقعیتی با چین بمخالفت برمیخیزند و از کودتاگرانی چون بولسونارو Bolsonaro حمایت میکنند و یا جنگ روسیه – اوکراین که با روی کار آمدن ترامپ، تضاد بیسابقه ای میان دو عضو قدرتمند پیمان آتلانتیک شمالی NATO ظهور کرده است.
از نظرگاه اقتصاد سیاسی، جهانی سازی کوششی ست در جهت یک کاسه کردننظام های مستقل موسوم به دولت های ملی NationStates و تبدیل آنها به یک نظامواحد که در آن کارگران در کشورهائی نظیر چین جمع شده اند و سرمایه گذاراندرسایر کشورها که گردانندگان این نظام واحد بشمارمیآیند که بنا بشرایط روز، سرکیسه را شل و یا سفت میکنند وبا برنامه ریزی و کنترل سرمایه گذاری در رشته هایمختلف سعی در مهار بحران اضافه تولید را دارند ولی در همه حال با بجیب زدن ارزش اضافی حاصله از کارگر ارزان در کشورهائی نظیر چین به ثروت های نجومی دست پیدا کرده اند.
شکل این نظام حاصله از جهانی سازی یک کنفدراسیون متشکل از کشورهای سابق اروپائی است که به امریکای مرکزی نیز تسری یافته است. این نظام دارای یک نهاد سیاسی بنام اتحادیه اروپا ست و نیز یک پول ملی واحد (یورو) که بر یک اقتصادمستقل مبتنی است.
اگر در دوره پیش از جهانی سازی، ایدئولوژی حاکم لیبرالیسم بر مبنای سیاست های کینزی بود که جامعه رفاه را بوجود آورد، در جامعه گلوبال امروزی و در شرایط فرار سرمایه های صنعتی و تضعیف سندیکا و اتحادیه های کارگری، نئولیبرالیسم بعنوتن ایدئولوژی رایج در سراسر جهان سرمایه داری گسترده شده است، ایدئولوژی که براساس آراء فریدمن برای "هر جه کوچک تر کردن دولت" و نظرات هائیک درباره"امکان خود کنترلی سرمایه، بدون دخالت دولت ها" فراهم آمده است. پروژهنئولیبرالیستی که در زمان نخست وزیری ثاچر در بریتانیا شروع شده بود توسط تونی بلر، خلف وی از حزب رقیب کارگر ادامه پیدا کرد که قدم اصلی را درین بارهبرداشت و بانک مرکزی انگلیس را از کنترل دولت بدر آورد و تصمیمات آن را برایرشد اقتصادی جامعه بدست سرمایه داران گلوبالیست سپرد. بعدها تونی بلر و حزبکارگر نوین وی الگوی سایر احزاب سوسیال دمکرات اروپا گردید تا بامروز کهسیاست های آنها در قبال جهانی سازی تفاوت چندانی با احزاب راست ندارد. درچنین شرایطی و با ورشکستگی سیاست های احزاب چپ است که راست افراطی بارهبرانی که درکسوت پوپولیست ها برای فریب مردم میکوشند در صحنه سیاسیاروپا و ایالات متحده ظاهر می شوند. ترامپ نمونه چنین رهبرانی ست که بااستفاده از مخالفت مردم باعواقب فاجعه بار جهانی سازی سر کار آمد و سیاستراست ترین طیف جمهوری خواهان از جمله نئوکان ها و وابستگان به محافلی چون"مهمانی برای چای" را پیش می برد.
در اواخر دهه نود قرن بیستم، شروع جهانی سازی بازار بورس سهام شرکت هاحسابی گرم شد و سودی که درآنجا بدست می آمد صورت نُرم را برای سرمایهگذاران پیدا کرده بود که البته با سود حاصله ازسرمایه گزاری های صنعتی در کشورهائی مثل چین براحتی برآورده میشد که نیروی کار بسیار ارزانی داشتند. اگردر ابتدا مازاد سرمایه هائیکه در حساب های برون مرزی بیکار افتاده بود با ولعبدنبال این بازی تولید پول ار پول بودند، بعدها خود حکومت حزب کارگر برهبری تونیبلر نیز شهرداری ها را تشویق کرد که سرمایه خود را که از طریق مالیات مردماندوخته بودند بر روی سهامی که بیشترین نرخ رشد را داشتند و بیشترین سود رامی پرداختند سرمایه گذاری کنند که ازین راه شهرداری های بریتانیا مبلغ ٥ میلیارلیره استرلینگ را در آیسلند سرمایه گذاری کردند که همه در بحران مالی سال ٢٠٠٨ دود شد و به هوا رفت.
اولین نشانه های این بحران مالی جهانی درایاالت متحده در سال ٢٠٠٧پس از رکودناشی از جنگ عراق پدیدار شد. عدم بازپرداخت وام های مسکن از سوی مردمی کهبیکار شده بودند اولین ضربه را به بانک هائی فرود آورد که وام مسکن میدادند. درادامه عدم پرداخت این وام ها بانک ها متوسل به شرکت های بیمه شدند که تنهاتوانائی پرداخت ٥٪ ریسک را درین معاملات داشتند. ولی بسبب خرید وفروش وبازی با این ریسک ها قادر به پرداخت همین مبلغ ٥٪ هم نبودند. با سرایت اینبحران به بازار سهام و به یمن یک کاسه شدن نظام سرمایه اری در سایه جهانی سازی، بحران مالی تمامی اروپا را فرا گرفت. همه بدنبال حصول پول هائی بودند کهدراوراق سهام سرمایه گذاری کرده بودند، اوراقی که دیگر ارزشی نداشت.
درین شرایط اگر پای دولت های بزرگ و مدرن امروزی درمیان نبود، امکانبرخوردهای حتی نظامی بعید نمی نمود. در یک مورد، دولت انگلیس به دولت آیسلندبخاطر ٥ میلیارد پاندی که شهرداری های انگلیس در بازار سهام آن کشور ازدستداده بودند هشدار داد و حتی دولت آیسلند را تروریست افتصادی خواند. ولی زمانیکه عمق بحران اقتصادی را دریافت کردند در صدد کمک به بانک هائی برآمدند کههمه دارائی خود را در قمار بازار سهام و معاملات مخدوش آن از دست داده بودند. دولت انگلیس بسه بانک معروف مبلغی بالغ بر٥٠ میلیارد پاوند کمک مالی کرد تابتوانند روی پای خود بایستند و بکار خود ادامه دهند تنها باین شرط که تا سال٢٠١٦ خرج عملیات بانکی روزمره را از پولی که سرمایه گذاری میکنند جدا سازندتادر صورت ورشکستگی سرمایه گذاری، خللی در فعالیت رایج بانکی وارد نشود. البته این عمل تا بامروز بطور کامل واقعیت نیافته ست.
این خاصه خرجی ها از جیب مالیات دهندگان انجام میگرفت و اساسا امیدی بهبازگشت این کمک ها وجود نداشت. در یک مورد دولت انگلیس با پرداخت مبلغ ٢٫٥ میلیار پوند بانک "نوردون راک" را که وام مسکن میداد خرید. ولی سه سال بعدمجبور شد آنرا بقیمت ٧٥٠ میلیون پاند، یعنی یک سوم پول پرداخت شده، بفروشدآنهم با اقساط سه ساله! درین میان نصیب مردم ازین کمک ها چیزی جز سیاستهای ریاضت کشانه نبود که دولت های سرمایه دار برای جبران این خاصه خرجی هابرآنها تحمیل کردند.
با این حال پس از گذشت نزدیک به بیست سال هنوز بحران اقتصادی – مالیسرمایه داری حل نشده ست بلکه به بحران سیاسی تبدیل شده است. تمهیداتی کهدولت های سرمایه داری برای نجات آن بکار بستند هر چند بانک ها و شرکت هایبیمه راسرپا نگهداشت ولی سیاست های ریاضت کشانه ای که در ادامه این کمک هابه مردم عادی تحمل کرد به خانه خرابی آنها اجامید. قدرت خرید کارگران تا سطحوسیعی پائین آمد چراکه علیرغم تورمی که در سال های اخیر شاهد بودیم اندکی همکه شده بر حقوق کارگران اضافه نگردید. ولی همین سیاست های ریاضت کشانه نیزچاره ای برای بحران ببار نیآورد و تنها آنرا به بحران سیاسی تبدیل کرد. مردمی کهازین سیاست ها به خشم آمده اند امروزه به عوام فریبی محافل راست افراطی دلمی بندند و آنها را بقدرت میرسانند. همچنانکه مردم انگلیس به دروغ پردازی هایآنان گوش دادند و به توصیه آنها خواهان ترک اتحادیه اروپا شدند. در فرانسهکارگران از ترس فاشیست های جبهه ملی به راست ترین سیاستمداران رای میدهندو در آمریکا کسی را که دستکمی از یک دلقک ندارد سرکار می آورند.
همه نیروهای افراطی ناسیونالیست و فاشیست که این روزها در اروپا سر برآوردهاند در یک مورد هم عقیده اند و آن مخالفت با جهغنی سازی و نمادهای آن از جمله اتحادیه اروپا ست. در انتقاد از گلوبالیسم هر کس ساز خود را میزد و هرکس برایاثبات نظر خود آنرا بشکلی که میخواهد جلوه میدهد. ترامپ چینی ها را متهم بهسودجوئی میکند وکسری موازنه پرداخت آمریکا را نتیجه آن میداند. حال آنکهسرمایه گذاران (آمریکائی) در چین بنسبت ٥ به ١ بیش از چینی ها سود میبرند. جالب اینست که ترامپ در جنگ تجاری که با چین راه انداخته بدنبال کالاهای ساختهشده در چین که با سرمایه های امریکائی ساخته شده نیست بلکه در پی اعمالتعرفه های گمرکی به مواد اولیه از جمله آهن و آلمینیوم است. در مقابل در تقدیر ازسرمایه داران امریکائی لحظه ای فرو گذار نمی کند. او با پائین آوردن مالیاتتوانگران وامی بمبلغ یک تریلیون دلار بر گرده مردم عادی تحمیل میکند و تنها کسانیهمچون صاحبان ا َپل ازین معافیت های مالیاتی بهره میبرند که میلیاردها دلار را درحساب های برون مرزی خویش نگاه میدارند تا مالیات نپردازند.
بحران مالی سال ٢٠٠٨ در عمل، خط بطلانی برنئولیبرالیسم کشید و پوچ بودنتئوری های هایک و فریدمن را نشان داد. این بحران به افسانه کنترل سرمایه ازجانب خودش نیز پایان داد و مشخص نمود که سودجوئی و مالپرستی سرمایه دارانرا که ابائی از تبدیل سرمایه داری به نظام نزول خواران و سفته بازان ندارند جز بادخالت دولتی نمی توان مهار کرد. اینچنین بود که بر دخالت دولت در اقتصاد مهرتائید زده شد. درین شرایط و باتوجه به نقشی که نخست وزیرانی همچون آنجلامرکل در تعیین سیاست های اقتصادی کشورها ایفا میکنند این حقیقت هر چه بیشتر آشکار گردید که سرمایه داری کنونی چیزی جز سرمایه داری دولتی نیست.درچنین شرایطی که راست افراطی برزمینه خرابی هائی که نئولیبرالیست ها بوجوآوردهاند هر روز بیش از پیش رشد میکنند آنتاگونیسم اصل بیش از آنکه اختلاف احزابایدئولوژیک باشد دعوای گلوبال ها و ضدگلوبال هاست. در تحلیل این منازعه جدید، تحلیل از فاشیسم وخاستگاه طبقاتی آن می تواند روشنگرانه باشد. برخلاف موضع استالینی در زمان جنگ حهانی دوم که فاشیسم را یک حاکمیت برومری بر پایه خرده بورژوائی تعریف میکرد، گئورگی دیمیتروف، کمونیست بلغاری فاشیسم را بدرستی حاکمیت محافل عقب مانده سرمایه مالی نامید و نشان داد که چگونه این محافل حامی رژیم هیتلر و تامین کننده مخارج تسلیحاتی او بودند و برای مقابله با آن اتحاد همه نیروهای پیشرو و دمکرات را مطرح میکرد، برخلاف استالین که دشمنی میان کمونیست ها و سوسیال دمکرات ها را تشویق میکرد و ازین راه بروی کار آمدن هیتلر و تثبیت رژیم او کمک کرد. امروز هم ما با شرایط مشابهی روبرو هستیم. حامیان طبقاتی نیروهای راست افراطی درواقع سرمایه دارانی هستند که از فرآیند صدور سرمایه خود به چین کنار مانده اند و از کسب سودهای نجومی دور مانده اندببهانه پرشدن میزان سرمایه گذاری ها در رشته های تولیدی مثلا در چین، سرمایه هایشان در بانک ها عاطل و باطل مانده و حتی با ربح منفی تهدید می شوند. تلاش های ترامپ برای بازگرداندن سرمایه های کوچ کرده نه تنها هیچ نتیجه ای ببار نیاورده که سهل است او را از متفق جان جانی اش ایلان ماسک جدا کرد که میخواهد ساختن اتوموبیل تسلا و وسایل یدکی آنرا در چین عملی سازد. یا مورد لرد جیمز دایسون که مبلغ یکصد میایارد لیر استرلینک در اختیار نایجل فراژ تا او بتواند بریتانیا را از اتحادیه اروپا بیرون بیآورد که او با تشکیل سه حزب سیاسی و یک تلویزیون سرتاسری (GB news) موفق باینکار گردید. ولی در نهایت آخرین بخش تحقیقاتی جاروبرقی دایسون را به سنگاپور برد و در آنجا مستقرنمود. پس از شکست هائی که ترامپ در دوره اول ریاست جمهوریش برای نفوذ یا توافق با گلوبالیست ها خورد در دوره دوم دست به تخریب اساس نظام گلوبال زده است. در جریان تعرفه های گمرکی او کشورهای اتحادیه اروپا را تشویق میکند که تک تک با آمریکا توافق کنند که در آن صورت مقدار تعرفه گمرکی را از ١٥٪ به ٥٪ کاهش میدهد. او در انهدام اتحادیه اروپا متحدین خود را دارد، از خانم ملانی رئیس جمهور ایتالیا بگیرید ا ویکتور اوربان رئیس جمهور مجارستان تا مارین لوپن اپوزیسیون قدرتمند فرانسه. دشمنی او با چین و نزدیکی اش به پوتین روسیه که اظهر من الشمس است. شکست سیاست های اقتصادی ترامپ و عیادی او از جمله ساینس و مارکو روبیو را به دخات های مستقیم نظامی کشانده است از جمله مداخله نظامی به ونزوئلا بمنظور دستیابی بر منابع زیر زمینی و نفت آن کشور و نیز مطالبات غیرقانونی برای کسب حاکمیت بر گرینلند و کانادا که پیش بردن چنین سیاست هائی در نهایت میتواند کشورهای درون اتحادیه ناتو را و در روی هم قرار دهد.
جهانی سازی واقعیت جهان امروزست که بدون داشتن درک درستی ار آن نه قادر بهتوضیح جریانات سیاسی روز خواهیم بود و نه خواهیم توانست استراتژی و تاکتیکمشخصی در برابر آن اتخاذ کنیم. لنین سرمایه داری اوایل قرن بیستم را برمبنایپنج اصلی که مطرح کرد دوران امپریالیستی نامید. ایجاد انحصارات، تشکیلسرمایه بانکی و در نتیجه الیگارشی مالی، صدور سرمایه پولی، تشکیل قدرت هایبزرگ ، تقسیم جهان و باز تقسیم آن. جهانی سازی دستکم دو اصل از اصول بالا رازیر سدوال برد و ازین راه دوران جدیدی را رقم زده است که با امپریالیسم تفاوتماهوی دارد: مورد اول صدور سرمایه صنعتی بجای سرمایه پولی است.
مورد دوم که استقلال سرمایه پولی از سرمایه صنعتی بصورت کارکرد دلار است،بیش از آنکه نتیجه مستقیم جهانی سازی باشد استفاده نئولیبرالیسم از آن تا حدکشاندن سرمایه داری به پرتگاه نابودی و نیز توقف گلوبالیسم و خدشه دار کردناثرات مثبت آن همچون رشد کشورهای عقب مانده در حیطه صنعتی شدن است.
مورد سومی هم وجود دارد که هرچند باندازه دو مورد پیشین تعیین کننده نیست ولیبرای تعیین موقعیت سرمایه داری در آینده حائز اهمیت شایان است وآن اینکه جهانسرمایه داری دیگر میان امپریالست ها تقسیم نشده بلکه این طرفداران و مخالفینجهانی سازی هستند که در برابر هم صف کشیده اند. نتیجه این صف بندی درمبارزه برای سوسیالیسم اهمیت استراتژیک دارد.
لندن دی ماه ١٤٠٤
پانویس ها:
١. این نشان میدهد که بحث درباره سرمایه داری دولتی در اتحاد شوروی در اصل هیاهوی بسیار برای هیج بوده است که از سوی تروتسکیست های منشعب از انترناسیونال چهارم دامن زده شد. در مسائل اساسی دولت شوروی اختلاف زیادیحتی میان استالین و تروتسکی وجود نداشت که این امر موجب اختلاف و درنهایتانشعاب در انترناسیونال چهارم موسوم به انترناسیونالیسم تروتسکیست ها گردید. بحث بر سر تحلیل تروتسکی از شوروی پاگرفت که او آنرا دولت سوسیالیستی و حکومت منحط کارگری ارزیابی کرده بود که برخی از تروتسکیست ها براو خرده گرفتند که تغییر حکومت استالین نیازی به آنهمه قیل و قال نداشت و تروتسکی میتوانست درچارچوب دولت سوسیالیستی برای تشکیل حکومت شایسته کارگران تلاش نماید. برخی از اعضاء با رد سوسیالیست بودن شوروی و با آویختن به نظریه شارل بتلهایم درباره سرمایه داری دولتی، حزب کارگران سوسیالیست (SWP) را در انگلستان براه انداختند، در مقابل حزب کارگران انقلابی (RWP) که به انترناسیونال چهارم وفادار و وابسته ماند.
اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی پیش از فروپاشی از چنان اتوریته ای برخوردار بود که حتی موجودیت مخالفین خود را توجیه میکرد. انترناسیونالیسم چهارم مثال بارزی درین باره است که همواره پشتیبانی بود برای مخالفین اتحاد شوروی، چه از نظر ایدئولوزیک و چه از نظر مالی. حتی انشعاب مانع کار آنها نشد. ولی پس ار فروپاشی شوروی دوام چندانی نیآورد و تنها بصورت یک سایت اینترنتی یکی دو سالی به حیات خود ادامه داد.
٢. لنین: "امپریالبسم بمثابه بالاترین مرحه سرمایه داری"
٣.. بند چهارم برنامه گوتا چنین می گوید: "رهائی کارگر باﻳﺪ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺪﺳﺖ ﻃﺒﻘﻪ ﮐﺎرﮔﺮ ﺻﻮرت ﮔﻴﺮد، ﭼﺮا ﮐﻪ درﻣقاﻳﺴﻪ ﺑﺎ ﻃﺒﻘﻪ ی ﮐﺎرﮔﺮ ﺳاﻳﺮ ﻃﺒﻘﺎت، ﺗﻮده ای ارتجاعی ﺑﻴﺶ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ." مارکس در انتقاد باین بند آنرا به استهزاء میگیرید و میگوید " بخش اول اﻳﻦ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻪ ﺷﮑﻠﯽ "اﺻﻼح ﺷﺪه" از ﻣﻘﺪﻣﻪ ی ﻗﻮانین بین الملل کارگران اقتباس ﺸدﻪ اﺳﺖ. در آن ﻗﻮانین آﻣﺪه اﺳﺖ ﮐﻪ: "رﻫﺎﺋﯽ ﻃﺒﻘﻪ کارگر باید ﺑﺎ اﻗﺪام ﺧﻮد ﮐارﮔﺮان ﺻﻮرت ﮔﻴﺮد". وﻟﯽ در اﻳﻦ ﺷﮑﻞ اﺻﻼح شده معلوم نیست ﻃﺒﻘﻪ ﮐﺎرﮔر ﺑﺎﻳﺪ ﭼﻪ ﭼﻴﺰی را رﻫﺎﺋﯽ ﺑﺨﺸﺪ: " ﮐﺎر را رهائی بخشد؟ " ﺧﻮشا بحال کسی که ﺑﺘﻮاﻧﺪ ﻣﻔﻬﻮم اﻳﻦ ﻣﻄﺎﻟﺐ را درﻳﺎﺑﺪ!" در میان برخی از فعالین چپ ئر ایران نیز این مطلب بعنوانمستمسکی برای رد حزبیت بکار میرود و بعضا تا آنجا پیش میروند که عاملیت کارگران را در انقلاب اکتبر نفی میکنند و آنرا کودتای لنین و بلشویک ها قلمداد مینمایند.
٤. در چاپ انگلیسی چنین آمده ست: the common property of society که در فارسی باشکال مختلف ترجمه شوه از جمله مالکیت عموم جامعه، مالکیت اشتراکی و ... که همگی کوشش هائی هستند برای متفاوت نمودن آن از مالکیت دولتی بی آنکه شکل مشخصی برای آن ارائه کنند. تعبیر لنین از دولت کارگری در سرمایه داری دولتی عصر امپریالیسم که اولیگارشی مالی را بعنوان ابزاری برای کنترل اقتصاد در اختیار خود دارد این معزل را از میان برداشت و با بازگشت به وظایفی که در مانیفست مطرح شده راه حل مشخصی را برای سرمایه داری دولتی ارائه می کند.
٥. لنین: "امپریالبسم ... فصل ٤"
٦. لنین: "امپریالبسم ... فصل ٩" ترجمه تحت الفظی چنین است: ازھﺮ ﮔﺎو دو بار ﭘﻮﺳﺖ می کند."
٧. لنین: "امپریالبسم ... فصل ٨"
٨ . جهانی سازی معادل درست تری برای Globalization در مقایسه با جهانی شدن است چراکه سرمایه داری در همان اوائل قرن بیستم جهانی گردیده بود. حال آنکه جهانی سازی امری عمدی اشت برای فائق آمدن بر "بحران افت نرخ سود" که با استفاده از سازمان تجارت جهانی WTO رشد اتحادیه های بن المللی را سرعت بخشید و "توافق نامه کلی پیرامون طعرفه و تجارت" GATT را در دستورکار اتحادیه اروپا قرار داد. این توافق نامه که شرایط تعرفه های گمرکی برای همه کشورهائی جهان لیبرال را تعیین میکند پیشینه اش به اواخر دهه چهل میرسد. ولی با الحاقاتی که در دهه هشتاد بخود پذیرفت و پس از کنفرانس سران درتوکیو در سال ١٩٩٣ راه را برای سرمایه گذاری در کشورهائی نظیر چین گشود که از نیروی کار بسیار ارزانی برخوردارند و با حذف تعرفه های گمرکی، نیروی کار بسیار ارزان آنها را جایگزین نیروی کار گران قیمت کشورهای پیشرفته صنعتی کرد. جهانی سازی به سرانجام خود رسید و بحران کاهش نرخ سود در کشورهای پیشرفته سرمایه داری حل گردید. سرمایه داران از برکت جهانی سازی به چنان ثروتی دست یافته اند که ١٪ مردم جهان صاحب ٨٤٪ ثروت جهان شده اند. این را تشکیلات اوکس فام، که بدنبال کاهش فقر در جهانست در کنفرانس اقتصاد جهانی در داووس اعلام کرد که در ژانویه ٢٠١٨ برگذار گردید.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
یکی میمرد زدرد بینوایی، یکی میگفت خانوم، ززدک میخواهی؟.
درود بر آقای فتح راضی گرامی،
مختصر و موجز.
این صحبتهایی که میکنم برای تمسخر و تحقیر و متلک گویی و ریشخند کردن شما و کسانی که همعقیده شما هستند، نیست؛ بلکه جنبه انگیزاندن برای بیدار شدن از خودفریبی و دیدن با چشمان واقعی و اصیل خود است؛ نه از پشت عینکهای عاریه ای و تصنّعی و تعبیه شده در مغز و ذهنیّت خود. ممکن است که شما و همعقیدگان شما از این چند کلامم، «راضی» نباشید و به «فتحی» نیز ظفر نیابید؛ ولی ناظران بیدار و هوشیار، صد در صد نه تنها خود را «فاتح» خواهند خواند؛ بلکه «راضی» نیز خواهند شد.
تیتر مطلب شما، عین «تف سر بالاست»!. اینکه نوشته اید: «سرمایه آری! سرمایه دار، نه!». مثل این میماند که بگویید، درخت و میوه اش آری، ولی ریشه هایش نه. بارندگی آری، ولی خیس شدن زمین، نه!. نان سنگک و لواش آری، امّا آرد، نه!. غذا خوردن آری، امّا معده و مدفوع نه!. کتک کاری و چاقو کشی کردن آری، ولی، زخمی و کشته شدن، نه!. بمباران آری، امّا تخریب کردن، نه!. خندیدن و قهقه زدن آری، امّا باز شدن دهان، نه! همینطور الی آخر. من هیچ دلیلی نمیبینم که بخواهم به جیک و واجیک مطلب شما بپردازم؛ زیرا از همان کلام اولش تا کلام آخرش، پشیزی ارزش مطالعه ندارد؛ چه رسد به برداختن به آن. باید از شما و همعقیدگان شما پرسید که چگونه میتوان به سرمایه دست یافت بدون آنکه سرمایه دار بود؟. چگونه میتوان مخارج زندگی را تامین کرد بدون انکه در جایی شاغل بود؟. چطور میشود خطیب سخندانی بود، بدون آنکه کلامی بر زبان آورد؟. چطور میتوان به سیّاره مشتری رفت، بدون آنکه از رختخواب خودمان تکانی بخوریم؟. چطور میتوان الفبا تدریس کرد بدون آنکه حروف و علائم را بشناسیم؟. شاید بتوان خیلی چیزها را در مخیله خود متصوّر شد، امّا آیا خیالپردازیها با واقعیّتها و عینیّتها اینهمانی دارند؟. «کاپیتال»، محصول و دستآورد بشری است. اینکه چنین پدیده ای در جوامع بشری، چگونه شکل گرفته و هر جامعه ای از چه راههایی به آن، دست یافته است، مبحث ثانویست. همینطور نقش و تاثیر و دستاورد سررمایه در فرهنگ و اجتماع و تاریخ هر کشوری نیز متفاوت از بقیه است. راه و شکل و سبک و سیاق شکلگیری کاپیتال نیز در هر جامعه ای دیگرسان بوده است. اصل اساسی این است که محصول بشری به چه کاری می آید و چگونه میتوان با آن رفتار کرد؟. اتم و نیروگاه اتمی، محصول و دستاورد بشریست و خیلی خدمات بسیار عالی و کلیدی تا امروز در اختیا ر بشر گذاشته است. ولی همین اتم، زباله هایی دارد که کشنده اند و مخرّب. آیا باید در این باره اندیشید که چگونه میتوان بر «زباله های اتمی» چیره شد یا اینکه باید قید تمام منفعتها و ارزشمندیهای نیروی اتم را به کناری گذاشت و هر گونه دسترسی به آن را «تابو» قلمداد کرد؟. اختراح ماشین به حیث وسیله نقیله در جوامع بشری باعث خیلی از تسهیلات و همزمان با آن مسبّب بسیاری مشکلات و خطرات و فلاکتها شد. آیا باید چنین وسیله ای را به کنار گذاشت و چسبید به همان الاغ و اسب و قاطر و پای پیاده یا اینکه باید به گونه ای دیگر اندیشید و راهگشاییهایی را پیدا کرد؟. گوشی تلفن در جوامع امروزی، نقش بسیار حیاتی و کلیدی در زندگی انسانها ایفا میکند و بالطّبع، خطرات خود را نیز دارد. آیا باید گوشی تلفن را کنار گذاشت و چسبید به همان نامه نگاری و سر زده سراغ همدیگر رفتن و از بی خبری حال دیگران فقط چشم دوختن به در که کی فرزند و خواهر و برادر و غیره و ذالک از در، وارد خانه میشود؟ جنگیدن کور علیه «کاپیتال و کاپیتالیستها» که از ذهنیّت شطرنجی و فاجعه بار «خیر مطلق و شرّ مطلق» برآمده و میراث میترائیسم و دیانت زرتشتی و سپس تداوم آن در یهودیّت و مسیحیّت و اسلامیّت و بالاخره ایدئولوژی مارکسیسم است، نه تنها تا امروز برای بشر، دستآوردی نداشته است؛ بلکه دقیقا به ایجاد معضلات تخریبی نیز کمک کرده است. سوسیالیسم یا به عبارت دُرُست و دقیق آن، «سوسیال اندیشی»، فرزند اصیل شازده خانم «کاپیتال» است که همان تعدیل سرمایه محسوب میشود به نفع رفاه اجتماعی به طور کلّی. آنانی که تصوّر میکردند و همچنان به این خبط بلاهت آمیز آلوده اند که با نابود کردن «کاپیتالیسم» میتوانند به «سوسیالیسم» ایده آلی خود برسند، همه بدون استثناء اثبات کردند و همچنان اثبات میکنند که هنوز تفاوت بین دوغ را از دوشاب نمیدانند؛ زیرا چگونه میتوان جمله ای را ساخت، بدون آنکه کلماتی داشته باشیم؟. اندیشیدن در باره معضلات و مسائل و بُغرنجها و سپس تلاش برای راهگشایی نباید ما را بدان حدّ به دامنه افراطگراییها درغلتاند؛ طوری که بخواهیم برای چیره شدن یکباره و ابدی بر مسائل، چیزهایی را «شرّ مطلق» و چیزهایی دیگر را «خیر مطلق» قلمداد کنیم و شبانه روز لباس و ژاکت جنگاوران را به تن خود داشته باشیم. فاجعه ای که محصول «رادیکال اندیشی زرتشت در باره نیک و بد» بود و عواقبش هم جامعه ایران را گرفت و مردم را قرنهای قرن به ذلالت انداخت، هم دیگر جوامع بشری را تا همین ثانیه های گذرا، نباید همچنان به حیث امر مقدّس تکرار شود. همین الانش نزدیک به نیم قرن است که حاکمان بر میهن، جامعه ایرانی و دنیا را به «کافر و مسلمان» تقسیم کرده و کشتارگاه راه انداخته اند. روسیه عهد شوروی، جامعه و جهان را به «کاپیتالیسم و پرولتاریا» تقسیم کردند و فقط «مجمع الجزایر گولاک» را بر پا کردند. بس است دیگر. بس است دیگر اینهمه خبط و خطاها. بس است.
من حوصله ندارم در بارره چیزهای کهنه شده ای که شما و همعقیدگان شما همچنان در غُل و زنجیرهایشان اسیرید، صحبتی کنم؛ زیرا ارزش وقت تلف کردن ندارند. همین اشاره کوتاه کفایت میکند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان