رفتن به محتوای اصلی
جمعه 17 بهمن 1404 - Friday, 6 February 2026

دادخواهی علیه کُشتار ایرانیان به دست جلّادان الهی

دادخواهی علیه کُشتار ایرانیان به دست جلّادان الهی

تاریخ نگارش:14/01/2026

دادخواهی علیه کُشتار ایرانیان به دست جلّادان الهی
[در سوگواری با جامه پیروزه پوش برای عزیزانی که به دست دژخیمان جبّار و سفّاکِ حکومت معمّمین جان باختند]

پسندی و همداستانی کنی/// که جان داری و جانستانی کنی
میازار موری که دانه کش است /// که جان دارد و جان شیرین، خوش است

Επι ξνρο νισταται αχμης  ( =Epi xyru histatai akmes [اپی  خیرو هیستاتای  آکمس =    ما بر لبه تیغ ایستاده ایم و مسئله یا اسارت و عبودیّت یا آزادی و زندگی مطرح است.] هُمر – ایلیاد – پاره دهم -  متن یونانی]

در این جستارم کوشیده ام که دادخواهی ایرانیان را علیه مُجریان گیوتین الهی، مختصر و فهمپذیر، بررسی ریشه ای و عقیدتی کنم. در خصوص ریشه های عقیدتی حکومتگران الهی سالهای متمادی، مقالات متعدّدی نوشته و منتشر کرده ام. امّا به دلیل حادّ بودن مُعضل اسلامیّت و موکّلان شمشیر به دست و خونریزش، مجبورم که نگاهی دیگر به فاجعه غالب شده بر تاریخ و فرهنگ و هستی و نیستی مردم ایران بیفکنم. این تلاش مختصر برای تفهیم به آنانیست که سالیان سال است چشمان وجدان و نیروی تمییز و تشخیص فردی را با قصد و غرض و خودخواسته به متروکه ای مخروبه و استتاری تبدیل کرده اند. این استدلالها به این امید نوشته میشوند، شاید که از خفتگان و مردگان متحرّک، آوازی بر آید؛ یعنی آنانی که سفت و سخت در برابر واقعیّتهای ملموس و عینی میهنی، دیوار چندین طبقه ای چینی برافراشته اند و حقایق تلخ و عریان فلاکت و ذلالت و خونریزیهای سرسام آور حاکمان بی لیاقت و بی فرّ را نادیده میگیرند و حسب غرایز و امیال و سوائق حقیر و به شدّت کمپلکسی شده خودشان بر هر چیزی که خلاف منافع و امتیازها و زیاده طلبیهایشان باشد، خط بطلان میکشند و خود را به نفهمی و کوچه علی چپ میزنند و پا به پای جنایتکاران و در کنار آنها می ایستند تا اعمال فجیع و دلخراش و نابود کننده جان و زندگی و آبادانی را توجیه و تفسیر کنند. این سخنان برای آنست که شاید به خود آیند و بفهمند که «جان و زندگی»، قداستش از تمام آنچه که «علیه جان و زندگی» باشد، به مراتب و میلیاردها میلیارد بار، خجسته تر و دوست داشتنی تر و حمایت و مراقبت و مواظبت از آن، ارجحیّت دارد و نشانگر فرزانگی و بیدارفهمی و مسئولیّت خطیر تک تک ماست. هر چیزی که در جهان مناسبات بشری، علیه جان و زندگی باشد، به هیچ وجه من الوجوه، «مقدّس» نیست و چنانچه ادّعای قداست کند، باید با تمام ابزارهای ممکن به نیست و نابودی اش، همّت کرد و گامی واپس ننشست، ولو «الله و یهوه و اهورامزدا و پدر آسمانی» و امثالهم باشند. فقط «جان و زندگی» هستند که مقدّسند. هر چیزی که حول و حوش «قداست جان و زندگی» بچرخد، ارزش خودش را در میزان حمایت و جانفشانی برای مراقبت و نگاهبانی از «جان و زندگی» هست که به محک میزند و اثبات میکند. مردم ایران از کهنترین اعصار تاریخ تا امروز، تنها «ملّتی» بر روی کره زمین هستند که حتّا «خدای ضدّ جان و زندگی» را از اریکه قدرت و اقتدار به پایین می آورند و تکه - پاره اش میکنند؛ زیرا «ضدّ جان و زندگی» است [داستان نبرد رستم با دیو سپید [=میتراس] در غار تاریک].
من می پرسم در کشوری که بیشترین بودجه و در آمد ملّی آن در پای علفهای هرزی به نامهای: 1- اطّلاعات و حراست 2- سپاه پاسداران و بسیج چماقداران 3- ماشین تبلیغات و مذهبجات و خرافات پخشی 4- صدقه و رشوه خونشهیدی دادن 5- حمایت از انواع و اقسام گروهکهای تروریستی و جنایتکار و آدمکش 6- سفله و لومپن تعلیمی و خوارمایه گان را ستودن 7- توزیع و توسیع لاطائلات و مزخرفات ژورنالیستی – حوزوی 8- تکثیر انگل حوزوی به نام آخوند و شیخ 9- هیئت سازیهای احمقساز 10- مسجد سازی برای امتداد و استمرار حماقت و بلاهت و امثال اینگونه حیف و میلهای هولناک، هدر میشود، آیا نباید مردم آن سرزمین یک بار با «رادمنشی و دلیری» در آیینه حضور خلوت خویش به فکر فرو روند و از خود بپرسند که: «من کیستم و چرا و چگونه است که اینقدر خودم و میهنم و هموطنانم حقیر شده ایم و چگونه میتوانیم از قعر چنین ذلالتی به در آییم؟». در اجتماعی که به ابزارهای سرکوبگری و استحکام و دوام آنها بیش از «ارجمندی انسان و گوهر شاهنشاهی و خدایی اش» و همچنین بالنده گی فهم و شعور و پرورش استعدادها و هنرهای فردی انسانها، ارزش و اعتبار میدهند، آن جامعه در بُن بستی بُغرنجزا گیر افتاده است که مشاعر حُکّّامش فاقد شاخکهای حسّاس اندیشیدن و مسئولیّت پذیری و ایده آفرینی و آینده نگری هستند. 
اسلامیّت و مدافعان و مروّجان و ذینفعانش تا امروز نشان داده اند که «چهره ای بسیار زشت و مخوف و چندش آور و خون آلود» دارند؛ طوری که با هیچ چیزی نمتوان آن را «زیبا آراست و خوشنما» کرد. آنانی که شبانه روز در فرمهای مختلف بر آنند با بزک کردن اسلامیّت از آن در انظار دیگران، الاهه ای دلربا و فریبا بسازند، همه بدون استثناء، خود فریب و دیگر فریب هستند؛ زیرا در منفعتها و امتیازها و سودهایی که از پیامد «جنایت و غارت مقدّس»، نصیب و سهام میبرند، بی کم و کاست مجبورند رتوشگر و بتونه کار آن نیز بمانند و برای نفعی که به جیبشان سرازیر میشود، فقط «دروغ و دروغ و دروغ» به هم ببافند و با «خوشگل نویسیها و خوشگل گوییها و خوشگل غمزه های رفتاری» تقلّا کنند «سیستمی و شرایعی» را از فروپاشی نجات دهند که منفعت و امتیاز آنها در دوام و استیلای آنست. اسلامیّت را  فقط با «منسوخ کردن» علنی ابعاد ضدّ جان و زندگی و دگراندیشی آن و محاکمه کردن تمام آنانی که به نام آن، خون ریختند و همچنان میریزند و جان و زندگی را آزار دادند و همچنان آزار میدهند و منافع و حقوق دگراندیشان و دگر معتقدان را به غارت و چپاول بردند و همچنان میبرند، میتوان در باره اش بحث منطقی و انسانی کرد. بیرون از چنین پرنسیپی، هر گونه مدارایی و اغماض و پشت گوش اندازی و بخشیدن جنایتکاران اسلامی به معنای خیانت آشکار به «فرهنگ و تاریخ و آدمیگری و پایمالی دادخواهی عزیزانیست که به دست دژخیمان الهی جان باختند». مهم نیست که چه کسانی با چه اهداف و مقاصدی، کدامین «تاویلها و تفسیرها و برداشتها» را از «اسلامیّت» پدافند میکنند. اصل مسئله اینست که یسل کشان «اسلامیّت» تا امروز در تمام موضعگیریهای رفتاری و گفتاری و نوشتاری اثبات کرده اند که پدیده ای ضدّ فرهنگ و جان و زندگی باهمستان انسانها هستند و به دلایل طمّاعی مومنان و ذات غارتگر و متجاوزشان، خود را به زور شمشیر و کُشتارهای توصیف ناپذیر بر سرنوشت بعضی ملّتها – و در اینجا ایران -، غالب و حاکم کرده اند. 
برای در وطن زیستن به مومن و تسلیم شدن به «عقیده و مذهب و ایدئولوژی و نظریه آکبند آکادمیکی داشتن» ، ملزم و مجبور و متعهّد نیستیم؛ زیرا آن که معنا و مفهوم و شیرازه «میهن» را میفهمد و در مییابد، نیک آگاه است که «میهن» در فراسوی هر عقیده و مذهب و مرام و مسلک و ایدئولوژی و نظریه ای هست که «واقعیت وجودی» دارد. در میهن، روح و روان آدمی، ریشه و سکنا دارد؛ نه عقیده آدمی. جایی که عقیده و مذهب و ایدئولوژی و امثالهم به زور و کُشت و کُشتار و امریه های توبیخی بر روح و روان، حاکم و آمر شوند، هیچ میهنی و مردمانش نیز آزاد نیستند و در اسارت و زجر کشیدن و شکنجه های وحشتناک روانی و روحی، شب و روز را دوره میکنند. با حاکم شدن مذهبی و ایدئولوژیی بر فضا و گستره وطن است که اجتماع باهمستان انسانها فرو میریزد و از هم میپاشد. برای آزادی وطن و متعاقب آن، آزاد شدن روح و روان باید حاکمیّت و قدرت و اقتدار و حقیقتنمایی عقاید خویش را بیرون از وطنخانه گذاشت تا فرش زیبای باهمستانمان، لگد کوب عقده ها و کینه توزیها و حقارتها و بغضها و انتقامخواهیها و خصومتهای کور و بی علّت در حقّ یکدیگر نشود. حاکم شدن متوکّلان و متولّیان شیعه گری در ایرانزمین به بهای نابودی و فروپاشی و برهوت شدن خاک فرهنگ وطن و تکه – پاره شدن فرش باهمستان ما شده است. برای متلاشی کردن و واژگون و خنثا کردن استبداد شمشیر کشان و خونریزان چنین عقیده مخرّبی، شکّ و وحشت تا کی؟ من میپرسم چرا و بر شالوده کدامین برهانهای انسانی – حقوقی- فکری نباید ادیان نوری و ایمانخواه/ مذاهب خشک و بی مغز و پایه و توحیدی را سنجشگری و منسوخ کرد؟. مگر ادیان نوری/ مذاهب/ایدئولوژیها و امثالهم، تافته جدا بافته ای از دیگر مسائل بشری هستند که تمام نسلهای بشری محقّ و مجاز نباشند آنها را سنجشگری و منسوخ کنند.؟. اگر بپذیریم که سنجشگری ادیان ایمانخواه و مذاهب منشعب از آنها و ایدئولوژیها، کاری قبیح (!؟) است، بنابر این، تفسیر و تاویل آنها نیز، کاری ضدّ الهی و ضدّ ایدئولوژیکی است؛ زیرا فضولی بی جاست در کار و کلام الاهان چنان ادیان ایمانخواه و مذاهب منشعب از آنها و خالقین ایدئولوژیها. 
در بطن اسلامیّت، ایده امامت، یک تئوری است در باره  قدرت سیاسی که به فقها و مراجع تقلید و آخوندها و مجتهدان شیعه، امکان قدرتورزی در دامنه  فراحکومتی بودن میدهد. این کاست شیّاد میتواند در عمل، هر دولتی را که حقّانیت خود را از مردم گرفته باشد در جا ریشه کن و ساقط کند. ما در تاریخ ایران، بویژه از دوران صفویه تا امروز در کنار دولتهای رسمی، یک ابردولت نامرئی [= فقها و مراجع تقلید و آخوندها] نیز داشته ایم که قدرت سیاسی عملا در دست آنها بوده است. ایران برغم وجود دولت رسمی، همیشه تابع طبقه علما و فقها بوده است. در ایران تا امروز هرگز قانون اساسی وجود نداشته است؛ زیرا مردم ایران هیچگاه در مقام قانونگذار نقشی نداشته اند. فقط شریعت اسلامیّت بوده است که تا امروز مناسبات اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و کشوری و جهانی ما را رقم زده است. نظارت علما و فقها بر قوانین رسمی و دولتی همواره اجرا شده اند و حتّا آنها را به عنوان یک اصل تغییر ناپذیر و ابدی قلمداد کرده اند؛ طوری که ملّت هرگز حق تصرّف و دخالت در آنها را ندارد. قوانینی را که ملّت، هرگز آنها را تاسیس نکرده است خود به خود به نفی حاکمیّت مردم می انجامد و سلطه فقها و مجتهدان و آخوندها را دوام میدهد. در سرزمینی که مردمش موسس نباشند، هیچگاه قانون اساسی نیز وجود نخواهد داشت. شرایع اسلامیّت هرگز قانون و حقوق نیستند و با شدّت تمام در تضاد و تناقض با قوانین حقوقیست که زائیده آرای باهماندیشیده انسانهای مستقل اندیش هست. تا زمانی كه در برابر مسئله اسلامیّت و آخوندهای مدافع آن در سرزمین ما با قاطعیّت تام، صف آرائی فكری نشود، امکان پدیدار شدن و نهادینه کردن آزادیهای فردی و اجتماعی ناممکن خواهد بود. در ایران ما، مهمترین وظایف تلاشگران آزادی در اینست که بكوشند در سمت و سوی «اصلها و پرنسیپها» بیندیشند. حقیقت هیچگاه یک چهره ندارد یا به زبان «پروتاگوراس [490 - 411 ق. م.]»: ( Anthropos metron hapanton| آنتروپوس مترون هاپانتون | ανθρωπος μετρον απαντων [ = فرد، فرد انسانها، سنجه و معیار و اندازه گذار هر چیزی هستند. ] ).
با بی خبری و سهل انگاری ما در روند جابجا شدن قدرت از انسان به نیروئی فراکائناتی و مجازی به نام «الله» و سپس واگذاری آن به افراد مشخص و معیّن [= فقها و مراجع تقلید و آخوندها]، بزرگترین فجایع اجتماعی روی داده میشوند. ما در حکومتهای الهی به طور مستقیم با اقتدار و قدرت و نقش «الله» روبرو هستیم و آنانی که در تب و تاب دمکراسی میسوزند، نیک است در این باره بیندیشند که سرچشمه قدرت سیاسی باید انسان باشد تا بتوان فرمانروایی گیتایی (= سکولاریزم) را واقعیّت پذیر کرد. مسئله «جدایی دین ایمانخواه و نوری از حکومت»، مسئله تصفیه حساب رادمنشانه و گلاویز شدن قاطع  و صف آرایی مستحکم با «اسلامیّت» و متولّیان شمشیر به دست اوست. بدون چنین گلاویزی سرسختانه و دشوار و بسیار بغرنج آفرین، بحث کردن در باره دمکراسی فقط لاطائلات آچمزهای بیسواد خواهد بود.  بسیاری از گرایشات و شخصیّتها و سازمانها و گروههای سیاسی میخواهند که دامنه مبارزات خود را محدود و کرانمند کنند و فقط در مواضع خودشان پیکار کنند. آنها میخواهند که استقلال و آزادی سیاست را از دخالتهای فقها و مراجع تقلید و آخوندها تامین و تضمین کنند. ولی آنها هنوز نیندیشیده اند که اسلامیّت از بدو ظهور تا امروز به همّت شمشیر ذولفقار کوشیده است که بر تمام شئون انسانی، چنگالهای اختاپوسی خود را گسترش دهد و سیطره یابد، آنگاه چگونه حاضر است که از دخالت در مسائل انسانی واپس نشیند؟. متولیّان اسلامیّت فقط با دخالتهایشان، دوام و آتوریته دارند؛ نه با موعظه هایشان. در نتیجه،  اجرا و کاربست حقوقی «جدایی دین ایمانخواه و نوری از حکومت» باعث میشود که «مذاهب و ایدئولوژیها و مسلكهای اقتدارگرا» در کوتاهترین فرصت ممکن از تمام جهات (= هنر – سینما – رقص – نقّاشی – ادبیات – شعر – گرافیک – موسیقی و امثالهم) رنگ ببازند و حالت خشونت آمیز خود را از دست بدهند.  متولّیان شرایع انور اسلامیّت از مخالفان سکولار خواه خود، بسیار داناتر و باهوش تر هستند. آنها میدانند که «جدایی دین ایمانخواه و نوری از حکومت»، فروافتادن به پرتگاه اقتدار زدائی از اسلامیّت و محو اقتدار فقها و مراجع تقلید و آخوندنهاست. به همین سبب، برنامه تلاشهای فرهنگی کوشندگان آزادی، بسیار طولانی و خطر آفرین و خسته کننده خواهد بود؛ زیرا مسئله «سکولاریزم»، مسئله تجدید نظر کردن در اقتدار الله و متولّیان اسلامیّت و کرانمندی قدرت فقها و آخوندهاست. درست با میزان مبارزات فرهنگی و تاکتیکهای سیاسی نیروهای سکولار خواه است که محتویات و ساختمان فکری آینده حکومت ایرانزمین مشخّص و معیّن خواهد شد. تاریخ آینده سیاست و هنر و فرهنگ و آموزش و پرورش و امثالهم جامعه ایرانی را شیوه های پیکار و متدهای سنجشگری عقاید و ایدئولوژیها و مرامهای مستبد و فراکائناتیست که رقم میزند؛ نه شعارهای توخالی و اظهار لحیه های آکادمیکی.
باید همواره اندیشید که تلاشهای ممتد از بهر «جدایی دین ایمانخواه و نوری از حکومت»، امکانها و شرایط ایجاد فرمانروایی گیتایی (= سکولار) را تضمین نخواهند کرد؛ زیرا تا زمانی که انسان در مقام برترین ارزشگذار و تعیین کننده نیکی و خوشی و شادمانیهای فردی خودش بر شالوده تجربیاتش و خرد جهان آرایش به رسمیّت شناخته نشود و با احترام تمام به آن ارج گزارده نشود، شکل گیری و دوام حکومتهای مذهبی و ایدئولوژیكی اجتناب ناپذیر خواهند بود. حتّا اگر فقها و مراجع تقلید و آخوندها از حضور عینی در سازمانهای کشوری غایب شوند، باز حکومتهای برگزیده مردم میتوانند در حلقه محاصره ای اقتدار آنها قرار بگیرند. تلاشگران آزادی و روشنگری باید بکوشند که کلیه اهداف و وعده های مذهبی را از آخرت به زمین انتقال دهند و بر زیبائیها و حقّانیت و قداست زندگی گیتایی تاکید مبرم بکنند و آرزوها و خواستهای انسانی را در مقام بالاترین و عالی ترین فروزه های انسانی بشمار آورند. ما باید همچنین بکوشیم که بدآموزیهای اخلاقی شیوع یافته و جاافتاده در ذهنیّت افراد اجتماع خود را در نکوهش زندگی گیتایی بشناسیم. تلاش برای شناسایی چنان بدآموزیها؛ یعنی بد آموزیهائی كه میتوان نشانه ها و آثار آنها را به وفور در دیوان شاعران و نثر نویسان پیدا کرد، راهیست به سوی سنجشگریهای روشنگر در سمت و سوی ممانعت از تاثیر گذاری منفی و تخدیری آنها بر ذهنیّت مردم. تمام ابیات و داستانها و اشعاری که در نکوهش جهان و زندگی نوشته شده اند، منفذهایی هستند که بالقوّه می نوانند خطر اقتدارگرایی مذاهب و ادیان ایمانخواه و نوری را امکانپذیر کنند. 
ما نمیتوانیم در ایرانزمین، تعارض و کشمکش مابین اقتدار خواهی فقها و مراجع تقلید و آخوندها را با حاکمیّت مردم بر شالوده خرد جهان آرا و تجربیات فردی آنها نادیده و بدون تنشهای خطرناک در نظر بگیریم؛ زیرا چنین تعارضی در تاریخ ایرانزمین، قدمت هزاران ساله دارد. ما برای ایجاد و دوام و شکوفایی فرمانروایی «سکولار» در ایرانزمین برای مدّتی طولانی به سازمانها و ارگانها و اتّحادیه ها و کانالهایی نیاز داریم که بتوانند «متولّیان شمشیر به دست اسلامیّت را» در «قرنطینه رواندرمانی و روشنگری»، محافظت و مراقبت کنند. بدون چنین اقدامی، دولتهای منتخب مردم در ایران آینده نخواهند توانست که از نظارت خواهی و دخالتهای مستقیم و توام با تکفیر و فتوای فقها و مراجع تقلید و آخوندها، لحظه ای دوام آورند. تلاشگران آزادی نباید در فکر عوام و اعتقاداتشان باشند. هزاره هاست که الاهان نوری و نمایندگان شمشیر به دست آنها به عوام، رحم شمشیری توام با خونریزی کرده اند؛ ولی ذهنیّت آنها را هرگز روشن نکرده اند. آنها فقط عوام را همچون حیوانات اهلی راهبری کرده اند. به عوام نباید رحم کرد. احترام به عقاید عوام، جنایت کردن در حقّ آنهاست. ابدی ساختن زنجیرهای اسارت آنهاست. عوام تا از کوره و صحرای اضطراب گذر نکنند، به درک آزادی خود نخواهند رسید. ما امروزه به الاهان «رحمان و رحیم» محتاج نیستیم؛ زیرا خودشان ذلیل و عبید مومنان جاه طلبشان شده اند. ما به آزادیهای بدون اقتدار نیروهای ماوراء الطّبیعه محتاجیم. 
آزادی را نمیتوان با اطاعت و بندگی به دست آورد. انسانها فقط میتوانند به قوانین و لوایح ارگانها و سازمانها و برگزیدگانی ارج بگزارند که زائیده و گزینش «خرد جهان آرای» آنها باشند و برای شکوفایی و گسترش آزادی و رشد استعدادها و زندگی فردی و توانائیهای تک، تک آنها نیز مفید باشند و مدد رسانند. بنابر این، اقتدار و علم و قهاریّت «الله» یا هر مرجع مقتدر دیگر، هیچ حقّانیتی ندارد که بخواهد آزادی را به انسانها در قبال اطاعت و بردگی تقدیم کند؛ بلکه «آزادی»، خودش فروزه هایی دارد که انسانها بر شالوده ارجگزاری به آنها میتوانند مرزها و کرانه های رفتارها و منشهای خود را مشخّص و متعیّن کنند. اطاعت کردن از نیروهای فراکائناتی و مجازی یا اشخاصی که همه چیز را میدانند [= علّامه] یا ادّعای تملّک علم الهی را میکنند، بسیار مضر و تخریبگر مناسبات انسانی و اجتماعی است و همچنین در سمت و سوی نفی مطلق آزادی ماست. دانشی که زائیده کورمالیها و تفکّرات و آزمایشها و خطاها و اشتباهات و سختکوشیهای انسان باشد از تمام علوم الهی و فراکائناتی با ارزشتر و ژرفتر و مطمئن تر و راهگشاینده تر هست؛ زیرا دانشهای بشری به گسترش آزادیهای فردی ما کمک میرسانند؛  ولی علوم الهی در جهت اسارت و تحمیق و حقارت و ذلالت و جهالت انسان برای اطاعت کردن از مقتدران و اشباح هول افکن بافته شده اند. 
اینکه «اسلامیّت و خالق و رسولش» بالذّات در خصومت و تضاد متافیزیکی و کینه توزی وحشتناک نسبت به «جان و زندگی» هستند، مسئله ایست که مثل روز، روشن است و به هیچ سندیّت و استدلال و برهان عجیب و غریبی محتاج نیست؛ زیرا حاکمیّت فقاهتی بر چنان واقعیّت هولناکی گواهی میدهد و تمام تار – و پود آیه های مانیفستی مخوف به نام «قرآن» و تاریخ فاجعه بار و نکبت آلود اسلامیّت به این توحش ددّ خویانه، رسمیّت نصّی میدهند. مُعضل کلیدی «وجدانهای بیدار اجتماع ایران» نباید فقط به پوسیده طناب «حقوق بشر» بیاویزد و دلخوش از این باشد که با استناد کردن لفظی به آن میتوانند بر فاجعه ای چیره شوند که محصول «اقتلو اقتلو خواهی الّله» هست. چنین ساده نگری کودکانه نمیتواند هنوز بفهمد و دریابد که در پسزمینه آنهمه «مطالبه و آمریّت برای خونریزی» فقط و فقط «قدرتخواهی مطلق و منفعت پرستی نجومی» نهفته است و دیگر هیچ. در سرزمینی که «خوشه زنخدایان آن = سیمرغ گسترده پر» هست و گوهرش و تمام فروزه های پیدایشی اش به «نگاهبانی از جان و زندگی و خوشزیستی انسانها» گرایش دارد، نمیتوان جنایتهای متولّیان اسلامیّت را که به نام «الّله و قرآن و رسول و ائمّه مقاتلاتی» با وقاحتی توصیف ناپذیر صورت میگیرند، با رنگ و لعاب «اوامر خدا!؟»، توجیه و تفسیر کرد. همچنان میگویم و بر مکرّر گوییهای نافهمیده و ناگواریده شده تاکید مبرّم میکنم که «الّله» هرگز «خدا = سیمرغ گسترده پر » نیست که نیست و با شدّت تمام در خصومت با خدای ایرانیان (= سیمرغ گسترده پر)  هست. خوشه زنخدایان ایرانیان = سیمرغ مهرورزی و نگهبان جان و زندگی، هرگز به خونریزی و کُشتن جان و زندگی، امر نمیدهد. فاجعه جامعه ایرانیان، فقط تسخیر الهی شدن آن نیست که قرنهاست قهقرایی فرهنگ و ویرانگری تمام آبادانیها و خرافات گستری سفله گرانه را به دنبال خود داشته است؛ بلکه «فاجعه جامعه ایرانیان»، سکوت و همداستانی آنانی هست که با وقاحت میگویند «ما ایرانی» هستیم؛ ولی در رفتار خود با خونریزان، همداستان میشوند. خواه همداستانی آنها با سکوتشان باشد. خواه با حضورشان در مراسم اعدام و کشتار و آزار یا نادیده گرفتن و خود را به کوری و نفهمی و نشنیدن زدن. من میپرسم این چگونه «ایرانی بودنی» هست که میتواند در سرزمینی که «نگاهبانی و شیرین پروری جان و زندگی» از پرنسیپهای گوهری فرهنگ جهان آرا و سیمرغی آن هستند، جنایتکاران را برتابد و در برابر تبهکاریها و جنایتهای آنها سکوت کند؟ چگونه؟. چگونه؟. آن که «ایرانی» به ذات گوهرش باشد، هیچگاه همآواز و همدست خونریزان حاکم نمیشود و به سکوت نیز رضایت نمیدهد؛ زیرا همداستانی با خاصمان جان و زندگی؛ یعنی سهیم شدن در کُشتن خدا و گور به گور کردن آن .
خطای بسیاری از انسانها در فهمیدن معنای اکثریّت این است که کلمه  «اکثریّت» را به طور عام در معنای «پنجاه به اضافه اندی» میشناسند و دقیقا با همین معناپذیری اکثریّتهای مجهول هست که غارت و چپاول و پایمالی و سر به نیست شدن «حقوق اقلیّتها و دگراندیشان»، واقعیّت اجرایی پیدا میکند. چه بسا پیش می آید که اکثرّیت مجهول در واقعیّت وجودی حتّا از لحاظ کمیّت در مقایسه با دگراندیشان و دگرمعتقدان یک اجتماع، خیلی «قلیل» نیز باشند. ولی مسئله از نقطه ای حادّ و فاجعه بار میشود که «معنای اکثریّت پنجاه درصدی به اضافه اندی» در مجهول بودنش بازشکافی و سنجشگری نمیشود؛ بلکه در کمیّتش، ابزاری برای حقنه و تحمیل و زور چپان کردن اراده اکثریّت معمّایی بر سراسر شریانهای اجتماع میشود. به همین سبب، در جامعه ای از «وجود آزادی و ارجگزاری به حقوق انسانها» میتوان سخن گفت که هر «اکثریّتی»؛ ولو بسیار «متعصّب مذهبی از نوع شیعه» نیز باشند در ارجگزاری و به رسمیّت شناختن و رعایت حقوق دگراندیشان، سنگ تمام از خود بگذارند و نه تنها در نگاهبانی از حقوق و جان و هستی و نیستی آنها، پیشگام باشند؛ بلکه در میدان دادن به گسترده ترویج و تبلیغ مرام خودشان و کثیر شدن دگراندیشان، نقش کلیدی نیز ایفا کنند. هر اکثریّتی، زمانی حقّانیّت به حقوق خود دارد که اقلیّتها و دگراندیشان و دگرمعتقدان بتوانند در کنار اکثریّت، حقوق خود را بدون هیچ تبعیض و تمایز و تفاوت و آزار و شکنجه و ستمی نیز داشته باشند. جامعه شیعه گرای ایرانی، هیچ اقلیّتی را برنمیتابد و افتخار بزرگ و تاریخی خود میداند که در سمت و سوی نابودی و انفال و متلاشی و غارتگری حقوق دگراندیشان و دگرمعتقدان از سرآمدان تاریخ بشر باشد. اسلامیّت هیچ حقوقی را نمیشناسد؛ زیرا شرایع قیراطی برای غارتگری حقوق انسانهای دگراندیش و دگرمعتقد نوشته میشوند؛ نه برای کرانمند و ناممکن کردن غارتگری اکثریّت مومنان حریص و طمّاع و جان آزار و خونریز. 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

فرامرز حیدریان

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!