تاریخ نگارش:17/01/2026
از «مَجزِرَةِ» آخوندی در کعبه قدرت و اقتدار
[چرا طیفی از ایرانیان در همداستانی با دژخیمان خونریز هنوز نقش «ابومُجرم» را ایفا میکنند؟]
(مَجزِرَة = کُشتار گسترده و خشونتآمیز مردم)
چرا ایرانیان باید برای همیشه با اسلامیّت، با ادیان ایمانخواه، با مذاهب منشعب از آنها و با هر ایدئولوژی و نظریّه ای که بر نصوص مقدّس و قطعیّتهای کور بنا شده است، وداع کنند؟ چرا «آزادی و جان و زندگی» باید بر هر آنچه که تا امروز به نام «آزادی»، امّا علیه جان و زندگی انسانها عمل کرده، چیره شود و بی هیچ ملاحظهای، ریز و درشت نشانه های آن را خنثی و از کار بیندازد؟ آنچه که تا امروز به نام «آزادی، رستگاری، حقیقت، ایمان، رسالت یا نجات» عرضه شده، در عمل چیزی جز لت و پار کردن شیرازه باهمستان انسانی، گسترش خونریزی، تولید نفرت، فقر، خصومت، انحطاط، قهقرا و زوال نبوده است. آزادیی که جان و زندگی را قربانی میکند، آزادی نیست؛ جنایتِ آراسته به واژههاست.
چرا بهای «آزاد زیستن» این چنین سنگین و خونبار میشود؟؛ زیرا هر جا که ایمان حبل المتینی جای خردورزی را میگیرد، هر جا که قطعیّت بر جای سنجشگری مینشیند و هر جا که حقیقت به ابزار قدرت بدل میشود، زندگی انسان به ارزان ترین کالا فروکاسته میشود. ایمان کور و خشک و متعصّبانه به هر چیزی که به نام آزادی برای تخریب، جانستانی، خونریزی و جنگ علیه همنوعان و جانوران و علیه زیستبوم می انجامد، ایمان نیست؛ بلکه بلاهت تاریخی بشر است. ایمانی که انسانها را از هم میگسلد و به ابزار جنگ علیه یکدیگر تبدیل میکند، نه مقدّس است و نه محترم و باید در برابرش ایستاد و آن را بی چون و چرا به دامنه سنجشگری رادیکال فراخواند.
مهم نیست که ایمان انسانها به کدام غرایز، امیال، خیالها یا اسطوره ها گره خورده باشد؛ مهم این است که هیچ ایمان فردی یا جمعی حقّ ندارد مجوّز خونریزی، کشتار، آزار جان انسانها و جانوران و تخریب زیستبوم باشد. من تاکید میکنم که چرا پس از فروپاشی آخرین نشانه های حکومت خونریز الهی، باید بی درنگ سلاحها را از سراسر ایران جمع آوری و از کار انداخت؟ چرا ایران باید در جهان، بیطرف اعلام شود؟؛ زیرا جامعه ای که میخواهد زندگی را پاس بدارد، نمیتواند بر شمشیر و تهدید و ایمان مسلّح بنا شود. چرا دولتهای آینده باید تمام همّت خود را صرف صلح، آرامش، دوستی، همسایه داری، آموزش و پرورش، امکانهای آوازخوانی و رقصیدن و شادی مردم و روشن نگاه داشتن مشعل سنجشگری کنند؟؛ زیرا جامعهای که شاد زیستن را تمرین نکند، ناگزیر خشونت را بازتولید میکند. چرا باید عزاداری ملغی شود؟؛ زیرا عزاداری، نه سوگ، بلکه بیماری روانیِ انتقامجو است. ایرانیان هرگز عزادار نبودند؛ سوگوار بودند، جامه پیروزه میپوشیدند و زندگی را پاس میداشتند. ایرانی بودن به داشتن شناسنامه تابعیّتی نیست؛ بلکه به وفاداری و پایبندی به پرنسیپهای فرهنگ باهمستان است [= نگاهبانی از جان و زندگی، مهرورزی، دادورزی و راستمنشی]. چرا باید کفه ارزشگزاری بر زندگی و زیستن، سنگین ترین کفه باشد؟؛ زیرا هر جامعهای که زندگی را در حاشیه بگذارد، مرگ را مرکز سیاست و فرهنگ خود کرده است. آنانی که در اعتقاداتشان خونریزی، کشتار و آزار جان و خونریزی تقدیر میشود، بیمارند؛ نه بیمار به معنای تحقیر؛ بلکه بیمار به معنای نیازمند درمان، مهار و آموزش. تا زمانی که چنین گرایشهایی مهار نشوند، جامعه از خطر ابزار شدن انسانها در دست قدرت طلبان در امان نخواهد بود. اسلامیّت در ایران، تا زمانی که به مثابه شمشیری خونریز، سلطه اش حل و فصل قاطع نشود، مانع بنیانی آزادی، شادزیستی و خوشزیستی ایرانیان باقی خواهد ماند.
ایمان، انسان را از خردورزی تهی میکند. او را مطیع، تابع و مقلّد بار می آورد و نفرت، خصومت، حسادت و تهاجم را در جانش تزریق میکند. ایمانهای سازمان یافته، انسانها را به ماشینهای بی اراده در اختیار جاه طلبان و اقتدارگرایان بدل میکنند. تجربه تاریخی ایرانیان از قدرت و اقتدار، تجربهای تلخ است. به همین دلیل، سی و سه خدایان فرهنگ ایرانی، خدایان مهرورزی، پرستار جان و زندگی و شادی آفرینی هستند؛ نه خدایان قدرت و سلطه. قدرت و اقتدار تنها زمانی حقّانیّت/لژیتیماتسیون دارد که در خدمت و نگاهبانی از جان و زندگی باشند. هیچ قدرتمندی حقّ ندارد خود را به آنسوی کائنات، الاهان مجازی یا موجودات فانتزی/توهّمی نسبت دهد. ریشه و منشاء قدرت، فقط انسان است و خرد اندیشنده او. در قانون اساسی آینده ایران، قدرت باید شفاف، محدود و پاسخگو باشد. هیچ ارگانی و شخصیّتی و رجُلی حقّ ندارد علیه مردم سازماندهی تخریبی برپاکند. مردم، حقّ دارند که از تمام جزئیات اداره کشور آگاه باشند؛ این حقّ ذاتی آنهاست. سنگپایه باهمستان ایرانی، نه ایمان، نه ترس، نه اطاعت؛ بلکه راستمنشی در گفتار، کردار و رفتار است. تنها از این راه است که ایرانیان میتوانند از چرخه هزارساله خون و کشتار فاصله بگیرند و هنر با هم زیستن و برای یکدیگر بودن را دوباره بیاموزند و اجرا کنند.
1- تداوم شیعه گری ناب در چپ ایدئولوژیکی
یک چیز را ایرانیان نباید هیچگاه از یاد ببرند یا پشت گوش اندازند. «چپ» در ایران با «اسطوره ایرج شاه» آغاز شد و در تمام جنبشهایی که با مقتدران نالایق و بی فرّ در کشمکش بودند تا همین امروز به تداوم موثّر خودش پایبند بوده است. «چپ»، یکی از ابعاد بسیار خجسته و با صلابت در فرهنگ ایرانیان است که با چهره های تاریخی مثل: «مانی، مزدک بامدادان، بابک خرّمدین، به آفرید، اسحاق ترک، سنباد، استاذسیس، ابومسلم خراسانی، مازیار، حمزة ابن آذرک، ابوالسّرایا، محمدّ ابن قاسم طالبی، جَهرَمه و جنبشهای مانیگری و شورش محمّره، یاوگیان، سرخ عَلَمان، خرّمدینان، رافضیان، قرمطیان، اسماعیلیان، باطنیان، مبارکیان، راوندیان، بُرقعیان، خلفیان، علویان، یزیدیان، مبیّضه، سعیدیان، جنّابیان، مهسائیان و کثیری گمنام و بینامان دیگر در تاریخ ایران» شناخته میشوند. بُنمایه های فکری و خیزشی تمام این جنبشها و شخصیّتها از «پرنسیپهای فرهنگ مردم ایران» ریشه گرفته اند و تلاشها کرده اند که برای کارگزار شدن اصالتهای فرهنگی مردم ایران به سهم خویش در تقابل با حکومتگران خونریز و نالایق، اقدام کنند.
آنچه از تقریبا هشتاد سال پیش به این طرف در تاریخ معاصر ایران به نام «چپ»، خودش را برچسب زده است، به هیچ وجه من الوجوه با «چپ در معنای تاریخ و فرهنگ ایرانیان» اصلا و ابدا سنخیّت ندارد؛ بلکه ایدئولوژی وارداتی است و اتّفاقا تاریخچه آنها اثبات میکند که در تضاد سخیفانه با تاریخ و فرهنگ مردم ایران نیز بوده اند و همچنان کژدار و مریز هستند. از خصوصیّات بارز این طیف، همان «شیعه گری ناب» است که در تمام گفتارها و رفتارها و کردارهای آنها بروز پیدا میکند. از دیگر نشانه های آنها که رسواگر گسست و ناهمخوانی آنها با تاریخ و فرهنگ ایران است، ایمان و اعتقاد و تقلید و استناد و تسلیم و مطیع شدن آنها به نظریّات اشاتولوژیکی و محشر کُبرایی «کارل هاینریش مارکس [1818 - 1883م.]» و حواریونش است که به حیث رسول و حجّت و ائمّه عقیدتی آنها محسوب میشوند.
به نُدرت میتوان نشانه ای، ردّپایی از فعّالان این طیف را در تاریخ معاصر ایران پیدا کرد که گامی ارزشمند برای شکوفایی و بالندگی و آموزش و پرورش و سربلندی مردم ایران برداشته باشند. آنها اکثرا همچون تالی همزاد خودشان که الاهیون اسلامی باشند فقط از فرزندان این آب و خاک سوء استفاده کرده و برای تسخیر «قدرت و اقتدار» و به کرسی نشاندن اراده جاه طلبانه و ترضیه سوائق و امیال خودشان اقدام کرده اند. رقابتهای آنها با دیگران به انواع و اقسام خُدعه ها و مکّاریها و تهمتها و افتراها و بند و بستهای لابیگری و مناسبات سازمانی و فرقه ای و حزبی آلوده اند. اخلاق این طیف، ملغمه ای از اسلامیّت شیعه با روکش فریبنده ایرانی است که به هیچ منبع خویشاندیشی و قائم به ذات بودن و مسئولیّت وجدان فردی متّکی نیست؛ بلکه در چارچوبهای مخفیکاریهای سازمانی و تشکیلاتی و حزبی و فرقه ای میخکوب و وابسته و اسیر هستند. این سخنهای من، هشداریست به امروزیان و آیندگان تا بدانند هر کسی که صحبت از «چپ» میکند، در ابتدا باید ماهیّت او را شناخت که به کجا تعلّق دارد. به مردم ایران و بُنمایه های فرهنگ باهمستانشان یا به باتلاق محشر کبرایی ذهنیّت تلمودی «کارل مارکس». تا زمانی که این طیف نیاموزد برای استقلال فکر و قائم به ذات شدن و سپس در گستره و بستر خاک فرهنگ باهمستان مردم ایران، ریشه بزند، هرگز نخواهند توانست ارزنی از تجربیات ارزشمند «جنبشهای چپ در باختر زمین» را به درخت و تاریخ و فرهنگ ایرانیان پیوند بزنند و در مناسبات اجتماعی و کشوری مثمر ثمر شوند.
2- گسستن و آفرینش
انسانهای حسرتمند، انسانهایی هستند که آرزوها و ایده آلها و امیدها و آرمانها و باورهای زیبایشان بازیچه قدرت طلبان بی فرّ شده است و دیگر نه تنها هیچ چیزی را باور ندارند؛ بلکه از اعتقادی که قبلا به آرزوها و ایده آلها داشته اند، متاسف و سرخورده نیز هستند. اجتماع ما از انسانهای حسرتمند، انباشته است؛ زیرا تمام آنانی که بیرق «دادگزاری و آزادی» را بر افراشتند و ادّعای «خدمتگزاری به مردم و میهن» را سرلوحه شعارهای خود قرار دادند، همانان نیز غارتگر و تاراجگر امیدها و آرمانها و آرزوهای مردم از آب در آمدند. ما مردمانی «حسرتمند» شده ایم و به هیچکس حتّا اگر خدمتگزاری صمیمی باشد، اعتماد و اعتقادی نداریم. رویاهایی که ریشه هزاره ای در روان و فرهنگ یک ملّت دارند، به مویی ظریف گره خورده اند و شاهکار تمام کسانی که بر مردم ما تا امروز حاکم و آمر بوده اند و هنوز هستند، اینست که «موی ظریف رویاها و آرزوها» را در جا، قطع و سر به نیست کنند تا هیچ رویا و آرمان و آرزویی وجود نداشته باشد که حکومتگران، خود را به واقعیّت پذیری آنها، ملزم و مسئول و مکلّف بدانند. ایران ما، «خاکستر حسرتهای» ماست که در هر تغییر و تحوّل «قدرتربائی»، خاکسترمان از نو و مکرّر، به باد داده میشود.
«پولیتیک» در سرزمینهای باختری به گرداگرد این محور میچرخد که چگونه میتوان برنامه های فرمولبندی شده را در گلاویزی با دشواریهای باهمزیستی انسانها، خردمندانه و اصولی آزمود و از نتایج مختلف آنها، هم بهره برداری مثبت کرد هم در ابعاد صدماتی و ناقص آنها، سنجشگری و تجدید نظر کرد از بهر برنامه ریزیهای بهتر و تکمیل تر و بار آورتر. ولی در سرزمین ما، «سیاست»، زرنگ بودن از بهر آب کردن بنجل اعتقاداتی و حرّافی و تبلیغاتی و رساتر کردن بوق و کرّنای ادّعاهای دهن پر کن و تحمیل و ثبات دائم اراده قدرتخواه تشکیلات سیاسی خود بر مردم است. مابین آنچه که در سرزمینهای باختری با آنچه که در سرزمینهائی امثال سرزمین ما اتّفاق می افتد، تنها میتوان شکاف عمیق «برداشت و فهم و دریافت» ما را از مفهومی به نام «پولیتیک» و اجرا و کاربست آن به نام «سیاست» به عیان دید و تمیز داد. فاصله بین «پولیتیک در سرزمینهای باختری» و «سیاست» در سرزمینهائی مانند ما، بسان فاصله بین خورشید و زمین است.
مشکل کلیدی گرایشهای سیاسی در سرزمین ما – مهم نیست کجا مقیم باشند - در این نیست که نامها و برنامه ها و اعتقادات متفاوت از یکدیگر دارند؛ بلکه مشکل بنیانی و اساسی در اینست که کنشگران آنها هنوز نمیفهمند «پرنسیپ و اصل و مایه» چیست و چرا باید «پرنسیپ» را بر حواشی و نامگذاریها و ظواهر و سطحیّات و دیدگاههای مختلف ارجحیّت داد. اگر گرایشهای سیاسی در سرزمین ما، روزی روزگاری بتوانند و بکوشند که مغزه «پرنسیپ باهمازمایی و باهماندیشی» را بفهمند و در کردار و گفتار و رفتار به آن، وفادار بمانند، میتوان مطمئن شد که حلّ و فصل مسائل و معضلات مردم ما در کوتاهترین فرصت ممکن، یک شبه، ره صد ساله را طی خواهند کرد. ولی کو زیرکی و دانائی، کاین نکته کند معنی؟.
«فهمیدن» به معنای نیروی شناختن و تمییز و تشخیص دادن و تفکیک و مجزّا کردن است و «سنجشگری» نیز قپان کردن مجموعه «فهمیده ها» در کفه «نیروی داوری و خرد» ماست. در نتیجه، فرق است مابین «سنجشگری» و «نق زنی و غُرغُر کردن و کف به لب آوردن». آنانی که چیزی را نمیفهمند، خود به خود با آنچه را که بر زبان میرانند یا مینویسند، «نفهمی» خود را نیز رسوا و آشکار میکنند و آنانی که چیزی را میفهمند و از چم – و – خم آن سر در می آورند، تلاش میکنند که «فهمیده های» خود را در «قپان داوری و خرد» بریزند و ارزش و اعتبار و ثمره چیزی را ارزیابی کنند و بسنجند که فهمیده اند. انسان سنجشگر، هیچگاه غُر زن نیست؛ بلکه «معیار سنج» است. به همین دلیل، آنانی که نمیفهمند، هیچ معیاری را نیز نمیشناسند؛ چه رسد به آنکه غُر زنیهایشان را «انتقاد» بشماریم و خودشان را «منتقد» بنامیم. بنابر این، «سنجشگر» باورها و اعتقادات و آداب و نگرشها و دیدگاهها و نظریّه ها و امثالهم، «فهمنده» ایست که «معیار» دارد و عیار هر چیزی را میتواند سنگ بزند. در باره مسائلی که ما نمیتوانیم انگیخته به جویندگی و پرسندگی و همپرسی و باهماندیشی شویم، میتوانیم بهانه هائی بکر برای شمشیر کشیدن بر روی همدیگر پیدا کنیم. مسائل کشورداری در سرزمین ما، صحرای کربلاست با حضور رزمندگانی بی مغز و تا خرخره مسلّح. ما تا نیاموزیم و نکوشیم که میدان مسائل کشورداری را به میزگرد گفت – و – شنود تبدیل کنیم، خواه ناخواه، تمام نسلها در آموزشگاه نظامی پروریده خواهند شد و تغییری در آنچه که باید ایجاد شود، هرگز رخ نیز نخواهد داد. «گفت – و – شنود» را آنانی میتوانند ایجاد کنند و با یکدیگر «رایزنی» داشته باشند که مصمّم شوند در آغاز، شمشیرهایشان را به خاک بسپارند و مغز خودشان را به کار گیرند. آیا ما همچنان بر آنیم که در صفوف شمشیرکشان بی مغز بایستیم یا در میهمانی باهماندیشان، همفکری کنیم؟. کدامیک؟.
آنچه که میتواند و قدرت اجرایی را دارد که «شعور و فهم و خواست تغییر پذیری» یک ملّت را تمسخر و تحقیر کند، ریشه اش را نباید بیرون از ذهنیّت و روان آحّاد ملّت کنکاش کرد؛ بلکه دقیقا در ذهنیّت و روان تک، تک افراد ملّت است که اهرمهای قدرتورزی تحقیر کنندگان ملّت، نهفته هستند. برای شناختن اهرمهای تحقیر کننده، لزومی ندارد که ما به چیزهایی بیرون از وجود خویشتن آویزان شویم و به کوبیدن و شاخه – شونه کشیدن علیه آنها رو آوریم. آنچه که «خواست تغییر پذیری» مرا لجام میزند و آن را سرکوب میکند، طنابهای نامرئی؛ ولی قطور و زنگار گرفته «ذهنیّت و روان منجمد و سمنت شده» تک، تک ماست که قدرتورزان بر آنها تکیه و به ما تحمیل و تلقین میکنند که اگر شکافی در جداره سدّ ذهنیّت اعتقادات زنگار گرفته مان ایجاد شود، سراسر هستی ما نیز فرو خواهد پاشید. ریشه اهرمهای قدرتورزی تحقیر و تمسخر کنندگان ملّت در حماقتها و بلاهتهای ارثیه ای ماست. جایی که ما بتوانیم همزمان با هم، در ذهنیّت و نگرشهایمان تغییر ایجاد کنیم، هیچکس نخواهد توانست بر گرده مان، قلعه الموت بسازد؛ چه رسد به خانه عنکبوتی ولایت فقیه با گیوتین خونریز.
صحبت از «دمکراسی» که میشود ياد «هابز و جان لاک و جان استوارت ميل و أمثال اینگونه متفکّران» میافتيم. بعضی ها هم مدام در ذکر و یاد کردن از «مارکس وانگلس» میافتند يا ياد «هابرماس، تری ايگلتون، آلبر کامو و جورج اورول و غیره و ذالک». ممکن است افراد ديگری هم به ياد ما بيايند. امّا تا چه اندازهای ياد انديشمندی ايرانی میافتيم؟. انديشمندی که حرفی نو داشته باشد و ناقل افکار ديگران نباشد؛ یعنی کسی که با توجّه به شرايط زمان و فرهنگ ايران، توليد کننده نظريّه میهنی بر شالوده تاریخ و فرهنگ مردم ایران بکوشد. فاصله مابین اندیشه و گفتار و کردار، فاصله ایست به وسعت آنچه ما می اندیشیم و بر زبان میرانیم؛ ولی رفتار نمیکنیم؛ زیرا مجری و مسئول اندیشه ها و گفتارهای خودمان باید فرد، فرد ما باشد که تا امروز نبوده ایم و هنوز نمیخواهیم باشیم. کیست که نخواهد هر چیزی را بسان پارچه لباس برای دیگران ببُرد و بدوزد؛ ولی هرگز خودش آنچه را بریده و دوخته بر تن نپوشد؟. حکومت مستبدان و دیکتاتورها در مناسبات با مردم یک کشور نیز حکایت همین فاصله هاست. عدّه ای به طُرُق مختلف بر سرنوشت مردم حاکم میشوند و احکامی را صادر میکنند که خودشان به هیچ وجه، حاضر به اجرای خردلی از آنها نیستند. چقدر حاکمان ما ملّت، خدمتگزار و بشردوست و مسئول هستند و ما ملّت با شورشها و انقلابها و درگیریهای موجوار، ارزش خدمات آنها را نمیدانیم و پایمال میکنیم!!. خدمات حاکمان ایران از نوع الهی اش را باید با اقیانوس خونریزیها و اشکهایی سنجید که تا امروز از چشم و تن ایرانیان فرو چکیده است.
ما نمیتوانیم در سرزمینمان، فضایی برای «آزادی» بیافرینیم؛ زیرا نمیخواهیم خود را برای یک بار نیز که شده است به جای آنانی بگذاریم که «آزادی» را محبوس و در بند میکنند. هر گاه مخالفان اسارت آزادی توانستند نه تنها در گفتار و اندیشه؛ بلکه در کردار و رفتار به انجام کاری دست بزنند که سلّاخان آزادی از انجامش ممانعت و پرهیز میکنند، آنگاه میتوان امید و اطمینان داشت که روزنه ای به سوی «آزادی» در جامعه ما در حال گشوده شدن است. ولی واقعیّتهای نیم قرن اخیر نشان داده و اثبات کرده اند که تمام آنانی که برای «آزادی» اشک میریزند، تمساحانی هستند همسان سلّاخان آزادی. سرنوشت شوم و کژبختی ملّت ایران را نباید فقط از پیامدهای حاکمیّت حاکمان و سلاطین بی فرّ آن دانست؛ بلکه به صفوف مدّعیان و مخالفان و شمشیرکشان آزادی و پیشرفت و توسعه و مدرنیته نیز باید نگاهی عمیق افکند. کلمه «آزادی» برای «خوبترین خوبان ما = آچمزهای حرفه ای عرصه سیاست» فقط ابزاریست در جهت تصفیه حسابهای شخصی و گروهی و فرقه ای و دسته ای و اعتقاداتی. ما گنجایش آزادی را نداریم؛ زیرا به همان اندازه که شکمهایمان گنده و معده هایمان وسیع هستند، صد برابرش، مغزهایمان حقیر و پوسیده و فندقی و مملوّ از لاطائلات وارداتی هستند. چقدر و چندین سال دیگر باید ما شاهد سر بریدنها و به دارکشیدنها و تیر باران کردنها ومحبوس و شکنجه کردن و آزار و اذیّت و قتل عامهای تکاندهنده و وحشتناک جوانان و نوجوانان و مردم میهنمان باشیم تا بتوانیم پرنسیپ معادله ای ساده و پیش پا افتاده را مثل: «دو ضربدر دو، مساوی چهار هست» بفهمیم و دریابیم. انسانهایی مثل ما که قرنهاست «حسرت به دل» مانده ایم و در هر کوی و برزن فقط نفرت و کینه توزی و زورگویی و تخریب و هوچیگری را تجربه کرده ایم؛ آنهم از سوی پرمدّعاترین شعارندگان آزادی، چه چیزی میتواند دلخوشکنک لحظه های پوچیمان باشد؛ سوای تکان دادن سر و صورتمان؛ زیرا یارای سخن گفتنمان نیز نیست. آنقدر آرزو به دل مانده ایم که به هر کس رو آوردیم، صدها لعنت و نفرین بر خود فرستادیم که چرا به چنان خبیثانی اصلا سلام کردیم. چه حقارتها و سرافکندگیهایی که ما بیش از هر چیز به دلیل رفتارها و کردارها و گفتارهای «خودیها» چشیدیم و در خلوت تنهایی خویش بر اینهمه حقارت گریستیم و هیچکس صدای گریه هایمان را نشنید؛ چه رسد به اینکه انتظار دادخواهانی را نیز داشته باشیم. کدام روز و کدام دهه و کدام قرن را میتوان در قبرستان مبارزات ما ملّت به یاد آورد که خالی از «زجر و وحشت و ناامیدی و سرخورده گی» نبوده باشد؟. چقدر حاکمان و مبارزان ضدّ حکومتی ما ملّت – مهم نیست کدامین گرایش اعتقاداتی را داشته باشند – در دور باطل انتقامخواهی و پرونده سازی برای به دار کشیدن همدیگر فرو غلتیده اند و هرگز از اعمال یکدیگر درسی نیاموخته اند و برعکس انتظار مردم به حماقتهای خود، رنگ قداست تاریخی و قهرمانی و مبارزاتی نیز داده اند. اینکه ما مردمی هستیم که در سرزمینی به نام «ایران» گرد هم آمده ایم و خواسته ایم که در گستره «باهمستان میهن» خود در کنار یکدیگر شاد بزییم و همدردی و باهماندیشی و همآزمایی کنیم، پرنسیپیست که همه با هم در کُشتن و به خاک سپردن آن، متّحد و متّفق و همنظر هستیم. شاید تنها نقطه ای که تمام ما ایرانیان بدون استثناء – مهم نیست کجا مقیم باشیم – در آن به اتّحاد و اتّفاق میرسیم، نقطه «ویرانگری ایران و چال کردن پرنسیپهای فرهنگ مردمش» هستند. برای ما ایرانیان پر مدّعا؛ ولی بی فکر و بی عمل، انسانها هیچگاه پتانسیل استعدادها و تخصّصها و توانائیها و امکانهای روحی و فکری به شمار نمی آیند؛ بلکه تراز بودن اعتقاداتشان با اعتقادات من و امّت و همعقیدگان من است که ارجح میباشد و به حساب می آید. ما انسانها را با عقایدشان میسنجیم؛ نه با لیاقتها و هنرها و شعور و آموخته های فردیشان. به همین دلیل است که ایران ما، میدان جنگ اعتقادات هفتاد و دو ملّت است؛ نه سرزمینی برای آرمیدن و شاد زیستن. اینکه آیا روزی روزگاری خواهد رسید که «خوبترین خوبترین ما» به مرحله ای از رشد و ارتقاء فهم و شعور خود برسند؛ طوری که دیگری را بُعدی از ابعاد خود بدانند، شاید «عمر خدا و کائنات» نیز کفاف آمدن چنان روزی را ندهد؛ چه رسد به اینهمه قلمفرسودنهای هزاره ای که حتّا برای قلب شکسته ما ملّت نیز مرهمی نیست که نیست. ما گورکنان امید و آرزو و آرمان و ایده آلیم. افتخار ما همین بس که «قبرستانی هستیم برای چال کردن اجساد یکدیگر؛ نه قلبستانی مهر آمیز و گشوده فکر و اندیشنده برای پذیرش یکدیگر».
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
افق آینده ایران، به آبی آبی آسمان عشقورزیها خواهد بود.
درووود!
این بار نیز دوستان از «هوشمند خان» پریده اند در باره سرود «پادآواز مرغ آتشخوار». من چیزی برای گفتن ندارم. کلامم، همه چیز را میگوید.
////////////////////////
این متن فریاد است، نه صرفاً شعر.
و فریاد، پیش از آنکه «زیبا» باشد، صادق است؛ حتی اگر بیرحم، خونین و بیپناه باشد.
۱. لحن و جهان متن
ما با زبانی مواجهایم که از همان سطر اول خود را در موقعیت قربانیِ آگاه قرار میدهد:
«جنازهای ملعون در سلاخخانه قصابان الهی»
این یک تصویر ساده نیست؛ اینجا با الهیات معکوس طرفیم.
«قصابان الهی» ترکیبی است انفجاری:
خدا، تقدس، ایمان، ایدئولوژی… همه در کنار خشونتِ سیستماتیک.
نویسنده جهان را نه بیخدا، بلکه بدخدا میبیند؛ جهانی که در آن امر مقدس به ابزار کشتار بدل شده است.
۲. «من» کیست؟
«من» در این متن، یک فرد زیستی نیست.
او:
جنازه است،
خاطره است،
آرمان است،
تاریخِ لهشده است.
این «من»، بهوضوح سوژهی جمعی است.
نه شاعر بهتنهایی، بلکه چیزی که بارها کشته شده و هر بار دوباره سخن گفته:
ایران، انسان ایرانی، آرمان عدالت، یا حتی «امکانِ رهایی».
پرسشهای پیدرپی («کدام… را میشناسید؟») نه برای پاسخ، بلکه برای محکومکردن سکوت است.
این یک بازجویی اخلاقی از جهان است.
۳. ساختار پرسشی: حمله، نه تردید
در فلسفه، پرسش گاه نشانه شک است؛
اما اینجا پرسش، اتهام است.
هر «کدام…؟» یعنی:
هیچجا نیست که تو از این جنایت بیخبر مانده باشی.
متن میگوید:
اگر نمیدانستی، نشنیدی، ندیدی، پس یا دروغ میگویی یا شریک جرمی.
۴. نسبت با رنج و شهادت
نکته ظریف این است:
نویسنده خود را قدیس نمیکند.
او «ملعون» است، نه مقدس.
این تفاوت مهم است.
او از منطق قربانیسازی دینی استفاده میکند، اما آن را علیه همان منطق برمیگرداند.
شهادت در اینجا نه افتخار است و نه رستگاری؛
بلکه تکرار بیپایان کشتار با نام آرمان.
۵. زبان و موسیقی
زبان، خطابهای و آیینی است.
شبیه مرثیه، اما بدون تسلی.
شبیه سرود، اما بدون امید سادهلوحانه.
«آواز مرغ آتشخوار» استعارهای دقیق است:
مرغی که از آتش تغذیه میکند، نه میسوزد، نه نجات مییابد.
او محکوم به سوختنِ همیشگی است.
۶. تصویر نویسنده
از خلال این متن، نویسنده چنین نمایان میشود:
انسانی با حساسیت اخلاقی شدید
عمیقاً زخمخورده از ایدئولوژی، نه صرفاً از قدرت
ناتوان از مصالحه با دروغهای تسلیبخش
آشنا با تاریخ رنج، و خسته از تکرار آن
و مهمتر از همه: کسی که هنوز سکوت را خیانت میداند
او نه اصلاحطلبِ آرام است، نه انقلابیِ سادهدل.
او بیشتر شبیه شاهدِ خشمگینِ تاریخ است؛
کسی که میداند گفتن شاید چیزی را نجات ندهد،
اما نگفتن، قطعاً همهچیز را میکشد.
۷. جمعبندی
این متن میخواهد خواننده را راحت نگذارد.
نه برای لذت، نه برای امید، نه حتی برای رهایی فوری.
بلکه برای بهیادآوردنِ زخمی که همه میخواهند فراموش کنند.
اگر بخواهم در یک جمله بگویم:
این نوشته، صدای انسانی است که میداند شاید هیچچیز تغییر نکند،
اما هنوز حاضر نیست با جلاد همزبان شود.
===========================
فرامرز حیدریان
سرودی که هنوز چون رودخانه جاریست.
این سروده را سال 2007 میلادی در پای یکی از مقالاتم منتشر کردم. الان آن را در آرشیوم پیدا کردم و همچنان وصف حال ایران در خون غلطیده است.
//////////////////////////////
پاد آواز مرغ آتشخوار
اینک منم،
جنازه ای ملعون در سلّاخ خانه قصّابان الهی،
با پیکری شکنجه و تیربارانی و گردنی به دار آویخته و چهره ای سنگسار شده.
کدام گورستان را میشناسید که نام مرا،
بر سنگ قبرهای آن، نتراشیده باشند؟.
کدام سرزمین را میشناسید که
بوی ایده آلها و آرمانها و حسرتهای من
به مشام مردمش نرسیده باشد؟.
کدام سینه است که
داغ مرا به قلبش نداشته باشد؟.
کدام کتیبه و دفتر است که
جانفشانیهای عاشقانه مرا
در کلام، تثبیت نکرده باشد؟.
کدام آوازخوان را میشناسید که
نغمه های دلشکسته ام را
به آهنگ اشتیاق و شورافشان، نخوانده باشد؟.
کدام زبان را میشناسید که نام مرا
«ایران سلّاخی شده» خطاب نکند؟.
فرامرز حیدریان