رفتن به محتوای اصلی
جمعه 17 بهمن 1404 - Friday, 6 February 2026

ایده‌های پنجاه‌وهفتی؛ چرا به زباله‌دان تاریخ پرتاب شده‌اند

ایده‌های پنجاه‌وهفتی؛ چرا به زباله‌دان تاریخ پرتاب شده‌اند

ایده‌های پنجاه‌وهفتی؛ چرا به زباله‌دان تاریخ پرتاب شده‌اند

بیش از چهار دهه از رخدادی می‌گذرد که با وعده آزادی، دادگری و رهایی ملی آغاز شد و به یکی از ویرانگرترین تجربه‌های سیاسی در تاریخ ایران انجامید. امروز دیگر هیچ جای تردیدی باقی نمانده است: آنچه در سال پنجاه‌وهفت رخ داد نه لغزشی گذرا بود، نه خطایی قابل اصلاح، و نه بدبیاری تاریخی؛ بلکه برآیند روشن یک جهان‌بینی ناکارآمد، ضدعقلانی و ناسازگار با نیازهای واقعی جامعه ایران بود.

با این همه، هنوز گروهی هرچند رو به زوال اما پرهیاهو، می‌کوشند این حقیقت را انکار کنند. آنان به جای پذیرش شکست، به بازتولید همان زبان فرسوده ادامه می‌دهند؛ زبانی که پیش‌تر کشور را به بحران کشاند و امروز نیز تنها کارکردش تعویق رهایی ملت ایران است.

پنجاه‌وهفتی؛ ذهنیتی که از پاسخ‌گویی می‌گریزد

پنجاه‌وهفتی یک برچسب سنی یا تاریخی نیست؛ یک قالب فکری است. قالبی که سیاست را نه بر پایه قانون، نهاد و مسئولیت، بلکه بر پایه هیجان جمعی، شعار و دشمن‌سازی دائمی می‌فهمد. در این نگاه، فرد اهمیتی ندارد، آزادی قربانی «هدف» می‌شود، و خرد جای خود را به ایمان ایدئولوژیک می‌دهد.

پنجاه‌وهفتی ممکن است امروز خود را مخالف جمهوری اسلامی بداند، اما از نظر فکری همچنان در همان نقطه‌ای ایستاده که فاجعه از آن آغاز شد: نفی عقل سیاسی، تحقیر نظم، و تقدیس آشوب. تفاوتش با حاکمیت فقط در موقعیت است، نه در منطق.

جمهوری اسلامی انحراف نبود؛ تحقق طبیعی همان اندیشه بود

ادعای «انحراف انقلاب» بیش از آنکه تحلیل باشد، تلاشی برای شانه خالی کردن از مسئولیت تاریخی است. جمهوری اسلامی نتیجه مستقیم همان ذهنیتی است که قانون را به نام انقلاب کنار زد، خشونت را مشروع کرد و جامعه را به توده‌ای بی‌چهره فروکاست.

وقتی سیاست بر شور بنا شود و نه بر عقل، خروجی‌اش آزادی نیست؛ خودکامگی است. وقتی معیار حق و باطل «انقلابی بودن» باشد، حذف، سرکوب و خشونت نه استثنا، بلکه قاعده می‌شوند. این یک تصادف نبود؛ یک فرایند قابل پیش‌بینی بود که امروز تمام شده است.

ضد امپریالیسم؛ نام مستعار دشمنی با زندگی

ایدئولوژی پنجاه‌وهفتی خود را میهن‌دوست معرفی کرد، اما در عمل ایران را به انزوا، فقر و فرسایش کشاند. دشمن‌سازی دائمی، نابودی بنیان‌های اقتصادی، فرار گسترده سرمایه انسانی و گروگان‌گرفتن زندگی مردم به نام آرمان، حاصل همین نگاه بود.

اگر نتیجه یک ایده، فقیرتر شدن مردم، ناامن‌تر شدن جامعه و تاریک‌تر شدن آینده باشد، دیگر نامش هرچه می‌خواهد باشد، در عمل دشمن زندگی است. هیچ ملتی موظف نیست برای حفظ یک ایدئولوژی شکست‌خورده، آینده خود را قربانی کند.

لحظه خون؛ جایی که نقاب‌ها می‌افتند

امروز ایران در شرایطی قرار دارد که به‌دلیل قطع ارتباطات و سرکوب اطلاعات، آمار دقیق قربانیان قابل راستی‌آزمایی مستقل نیست؛ اما هیچ تردیدی وجود ندارد که تلفات انسانی سنگین و سرکوب گسترده است. در چنین لحظه‌ای، معیار سنجش هر جریان سیاسی روشن است: آیا در کنار مردم می‌ایستد یا درگیر بازی‌های ذهنی خود می‌ماند.

پنجاه‌وهفتی‌ها دقیقاً در همین نقطه رسوا می‌شوند. به جای تمرکز بر نجات مردم و هموار کردن مسیر گذار، دوباره به جدال‌های ایدئولوژیک بازمی‌گردند، محورهای همگرا را تخریب می‌کنند، و هر روز با سم‌پاشی و تفرقه، روند خروج از بحران را عقب می‌رانند. این رفتار نه «انتقاد منطقی»، بلکه اخلال‌گری آگاهانه در لحظه‌ای حیاتی است.

صف‌بندی امروز؛ چرا با انسجام دشمن‌اند

انسجام، پایان پنجاه‌وهفتی‌گری است. این ذهنیت فقط در فضای ابهام، پراکندگی و هیاهو زنده می‌ماند. هرجا جامعه به سمت تمرکز، مسئولیت‌پذیری و یک نقطه ثقل مشترک حرکت کند، پنجاه‌وهفتی‌ها دچار هراس می‌شوند.

امروز، چه بخواهند چه نخواهند، بخش بزرگی از جامعه ایران نام شاهزاده رضا پهلوی را به‌عنوان نماد یک گذار غیرایدئولوژیک، عقل‌محور و ملی مطرح می‌کند. نه از سر تقدیس فرد، بلکه از سر نیاز جامعه به خروج از چرخه شکست. همین واقعیت است که پنجاه‌وهفتی‌ها را به تخریب، تحریف و حمله عصبی کشانده است؛ زیرا می‌دانند در سیاست مبتنی بر مسئولیت، جایی برای آنان باقی نمی‌ماند.

جمع‌بندی

ایده‌های پنجاه‌وهفتی آزموده شدند، به قدرت رسیدند، کشور را به بحران دائمی کشاندند و شکست خوردند. امروز دیگر مسئله اختلاف‌نظر نیست؛ مسئله عبور است. جامعه ایران حق دارد از گردابی که به آن تحمیل شد بیرون بیاید، و هیچ گروهی حق ندارد برای حفظ آبروی فکری خود، این خروج را به تأخیر بیندازد.

پنجاه‌وهفتی‌گری نه یک نظر سیاسی، بلکه بخشی از مسئله ایران است. و هرکس امروز آگاهانه انسجام و تمرکز جامعه را می‌شکند، حتی اگر خود را اپوزیسیون بنامد، عملاً در خدمت تداوم همان فاجعه‌ای است که یک ملت بهایش را با جان و زندگی پرداخته است.

جای ایده‌هایی که این همه ویرانی به بار آورده‌اند، نه در آینده ایران، بلکه همان‌جاست که تاریخ قرارشان داده است: زباله‌دان اندیشه‌های شکست‌خورده.

لطفاً برای دیدن فیلم چند نفر از این فاحشه های سیاسی به این لینک مراجعه کنید

https://www.facebook.com/reel/890164640074290 

امیر جاوید

 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

ارشان آذری

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

عنوان مقاله:
پسزمینه های مواضع گرایشها

دروود بر آقای جاوید و آذری گرامی،
اشاره هایی کوتاه و برای همچنان نبرد با فاجعه حاکم بر ایران.

یکی از خصوصیات من این است که خودم را در پوست و موضع دیگران میگذارم و تلاش میکنم که از چشم انداز آنها به مسائل بنگرم. به عبارت دیگر، اگر من گوسفندی را ببینم که در محاصره جانوران شکاری گیر افتاده باشد، آنگاه هم در پوست گرگ میروم. هم در پوست پلنگ میروم. هم در پوست شیر میروم. هم در پوست کفتار و هم در پوست پلنگ تیز پنجه و هم در پوست گوسفند اسیر و محاصره شده. این فقط یک مثال است برای تفهیم اصل مطلب.

1- بالطّبع میتوان برآمدن حکومت فقاهتی را اگر بخواهیم پسزمینه ها و ریشه های فرهنگی و تاریخی آن را فعلا به کناری نهیم و بپردازیم به آغازگاه مثلا شکلگیری بیدار شدن ما ایرانیان از خواب سنگین قرون و بر پا ایستادن خودمان از عصر مشروطیّت تا فاجعه هولناک 1357، آنگا میتوان در باره صف آراییهای مختلفی که در جامعه ایرانی رخ دادند، بررسیهای اساسی کرد؛ بویژه که ما نسلهای امروزی به تاریخ مشروطه خیلی نزدیکتر هستیم تا تاریخ فرض کنیم عصر هخامنشیان. اینکه در این پروسه تقریبا یکصد و بیست ساله از زمان اعلام مشروطیّت تا کنون، گرایشهای مختلف سیاسی از لحاظ نظری و تئوریکی و ایدئولوژیکی و اعتقاداتی متفاوت در جامعه ایرانی بر ذهنیّت مردم، چقدر موثّر بودند و چگونه شکل گرفتند و هر کدام نیز به فراخور خودشان، چقدر در تحوّلات و زیر و بمهای اجتماع و کشور، نقش داشتند و دیگر اینکه از برآیند کشمکشهای فرقه ای و تشکیلاتی، کدام گرایشها بیشترین تاثیر را در موجبیّت فاجعه 1357 داشتند، مبحثیست که به نظر من برغم دشواری و پیچیدگی بررسی آن که به ظرافتهای ژرفبینی و آزاد ببودن از گرایشهای سازمانی و فرقه ای و عقیدتی و غیره و ذالک منوط است و همچنین جانبداری نکردنهای آلوده به حب و بغض، کار هر کسی نیست. باید خیلی انسان وجدانپاک و رادمنش و بیدارفهم و دادگزار بود تا بتوان با مته به خشخاش گذاشتنها بتوان به علّتیابی و روند شکلگیری فاجعه کامیاب شد و سپس با درایت و دریادلی و بینش آینده نگر، نظرات سنجشی خود را بر زبان و قلم آورد. من یک مثال ساده از «تاریخ انقلاب فرانسه» می آورم و اشاراتی دیگر نیز میکنم. امیدوارم که دیگران به تن خویش با عنایت به وجدان فردی خود بفهمند و بدانند که مسئولیّت کشتار وحشتناک چندین هزار نفری فرزندان این آب و خاک به دست ضحّاکیان الهی فقط به گردن عاملان خونریزش آویزون نیست؛ بلکه به تمام آنانی که ادّعای اپوزیسیونی و مصدر استادی و آکادمیکری و روشنفکری!؟ و امثالهم میکنند، دو چندان است مسئولیّتش و درجه اتّهامش.
2- وقتی که انقلاب فرانسه رخ داد و حتّا مردم را دسته دسته در مقابل توپ میگذاشتند و قتل عام میکردند، فرزانه ای ژرفاندیش و بی همتا و بسیار عزیز و دوست داشتنی که چهره ای درخشان در « تاریخ تفکّر و فلسفه سیاسی» محسوب میشود به نام «الکسیس توکوویل» بر آن شد که در باره چرایی رویداد انقلاب فرانسه پژوهش کند و بیندیشد. وی به خانواده اشراف فرانسه تعلّق داشت و هرگز انسانی عقده ای نبود؛ بلکه فرزانگی او هنوز از چشمان مهربانش در تمام عکسهایش هویداست و میدرخشند. وی در آثار بسیار قویمایه ای که نوشت و منتشر کرد به کلیدی ترین علّت رویداد انقلاب فرانسه، پی برد و نظریّه اش را عبارت بندی کرد؛ یعنی نظریّه ای که هیچکس در تاریخ تفکّر سیاسی و فلسفه سیاست اروپایی به آن توجهی نکرد و آن را به حاشیه راندند. نظریّه کلیدی او بر سائقه «رشک/حسادت» تمرکز کرده بود؛ یعنی دقیقا همان گرانیگاهی که تاریخ «فاجعه بار ایران» را از عصر میترائیسم و از دوران سلسله ساسانیان در جامعه ایرانیان رقم زد و مردم را به فلاکت انداخت؛ یعنی سائقه «رشک و حسادت». [داستان فریدون و پسرانش در شاهنامه]
3- بین «رشک و حسادت» که غالبا ایرانیها آنها را مترادف میپندارند، تفاوتی اساسی و ظریف وجود دارد.«رشک» در واقعیّت اجرائی اش به سوی نابودی و کشتن رقیب متمایل است؛ ولی «حسادت» به این سو متمایل است که دیگری همان چیزی را نداشته باشد که مثلا من دارم. حسادت در بدترین حالت اغراق آمیزش ممکن است که به قتل دیگری نیز منجر شود، ولی دلیل هدفمند برای قتل نیست. امّا «رشک» به طور کلّی در صدد نابودی و قتل هدفمند رقیب است.
4- وقتی که شما بخواهید به دلیل یابی برای وقوع فاجعه نکبتی سال 1357 بپردازید، باید ششدانگ حواستان را بر این مسئله تمرکز دهید که در میدان کشمکشهای انواع و اقسام سازمانها و گروهها و تشکیلات و گرایشها و فرقه ها و غیره و ذالک در مصاف با دولتهای وقت، کدامین «سوائق و غرائز و امیال» به حیث موتور و پتانسیل انرژی دهنده به گرایشها، عملکرد داشتند؛ نه اینکه فقط وضعیّت عقیدتی و نظری حریفان درگیر، چه بود و در چه نوع مطالب و شعارهایی انعکاس پیدا میکرد. اینها همه، ظواهر بودند که در زیرلایه هایشان، «کوره شعله ور و سوزان سوائق و غرائز و امیال» عملکرد داشتند و انسانها را به اجرای اقدامها به سبک و سیاق خودشان متمایل میکردند. نگاهی به برنامه عقیدتی [برنامه اسلامی نواب صفوی، برنامه مجاهدین، برنامه فدائیان، برنامه حزب توده، برنامه ملی-اسلامیها، برنامه مصدّقیها و غیره و ذالک] تک تک گرایشهای دخیل در مسائل و تلاطمهای اجتماعی و کشوری ایران از عصر مشروطه تا فاجعه 1357 باید بتواند پژوهنده تیزبین و بیدارفهم را متوجّه ریشه های فلاکتهای میهنی بکند و در صدد راهگشاییهایی باشد که توانمند به چیره شدن بر بر اصل منبع بدبختیها موفّق شود. گمون کنم اکنون متوجّه بشوید که چرا من به عصر اساطیر ایران رو آورده ام و از اعماق تاریخ و فرهنگ ایران به طرف سطح مسائل ایران همچون آتشفشان، فواره میزنم.
5- فاجعه 1357، ریشه ای به قدمت دو هزار و پانصد سال دارد و یکصد و بیست سال نیز طول کشید تا زخم چرکینش در سال 1357 سر باز کند و سراسر جامعه را آلوده خبیثترین جنایتکاران و خونریزان تاریخ بشر کند؛ طوری که از جنایات آنها به نام «الله و قرآن»، چنگیز خان و هلاکو خان مغول در قبر نیز به وحشت افتاده اند. برای چیره شدن بر حکومت فقاهتی، فقط روشنگری درسطح ذهنیّتها کفایت نمیکند؛ بلکه باید بیشترین نیروی خود را نیز بر این گذاشت که با کمک نیروی خارجی به نابودی تمام چفت و بست و ردّپاها و نشانه های حکومت آخوندی همّت کرد؛ قبل از اینکه ایران برای همیشه و ابد از صحنه تاریخ بشر، محو شود.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

ی., 18.01.2026 - 19:52 پیوند ثابت