در برنامه یکی از تلویزیون های ایرانی پرسش این بود:
ایران به کدام سو میرود؟ به کجا میرسد؟
و من با خودم گفتم:
اصلاً آیا هنوز «جایی» مانده که بشود به آن رفت؟
شما را نمیدانم، اما من میخواهم فرار کنم؛ نه به امید نجات، بلکه برای فروپاشیدن. میخواهم به اتاقی، خانهای، گوشهای خلوت پناه ببرم؛ جایی که دیوارهایش طاقت صدای خرد شدن انسان را داشته باشند. جایی که بتوانم با دو دست بر سر خودم بکوبم، بغض خفهشدهٔ سالها را بالا بیاورم و رها کنم. جایی که بتوانم فریاد بکشم، زار بزنم، و به تمام این کائنات کر و کور فحش بدهم.
میخواهم داد بزنم بر سر آنان که این روزها لحظهای گریبان رضا پهلوی را رها نکردند؛ گویی نه جمهوری اسلامی را، بلکه آمده بودند تا دوباره سلطنت پهلوی را سرنگون کنند. همانها که تمام خشم، عقده و ناتوانی سیاسی خود را بر یک نفر آوار کردند و خیال کردند با این کار، رسالت تاریخیشان را به انجام رساندهاند.
میخواهم فریاد بکشم بر بیشرمی آنان که فردای شکست، با وقاحت تمام، صورتحساب این شکست خونین را به نام رضا پهلوی صادر کردند؛ همانهایی که «رد خون را پاک کردند»، حقیقت را شستند، مسئولیت را سلاخی کردند و عملاً آب پاکی روی دست قاتلان و جنایتکاران این نظام ریختند؛ گویی نه سرکوبگر و قاتل، بلکه منتقد و مخالف، مقصر اصلی این فاجعه بوده است.
میخواهم از وحشت و بیمایگی آنانی فریاد بزنم که به نام «طرفدار رضا پهلوی»، چاقو از غلاف بیرون کشیدند و به جان هر مخالف غیرسلطنتطلب جمهوری اسلامی افتادند. جماعتی که بیهیچ درک، بیهیچ عقلانیت سیاسی، شعبانبیمخوار راهی این میدان شدند؛ چماق به دست، دهان پر از توهین، مغز تهی از اندیشه. هر «غیرِ خودی» را لگدمال کردند و بذر تفرقه، گسست و نفرت را در زمینی پاشیدند که تنها سرمایهاش می توانست همبستگی بوده باشد.
همان نادانانی که نفهمیدند ـ یا نخواستند بفهمند ـ که نیاز لحظهٔ رضا پهلوی، و تنها شانس برای غلبه بر ولایت فقیه، نه در تاراندن همهٔ مخالفان، بلکه در جذب آنان؛ نه در حذف، که در هماهنگی؛ نه در عربده، که در پیوند با دیگران، نه در گسست از همدیگر که در همبستگی با هم بود!
ابلهانی که کودکانه و خام خیالانه میپنداشتند دستگیرهٔ درهای جماران در مشت آنهاست و کافیست آن را بچرخانند تا رضا پهلوی را بهجای علی خامنهای بر صندلی قدرت بنشانند!
میخواهم بر سر خود شیفتگان چپی فریاد بزنم که کوچکترین نسبتی با واقعیت عینی ندارند، اما برای همهٔ عالم و آدم نسخه میپیچند؛ همه راز و رمز ، همه تکنیک های انقلابی را فوت آب هستند. انانی که انقلابی در خیال، قهرمان در توهم، و کاملاً ناتوان از لمس زندگی واقعی مردمی که زیر بار سرکوب، فقر و ترس له میشوند.
اما چون میدانم توان فریاد کشیدن بر سر هیچکدام از اینها را ندارم، میخواهم بروم. بروم و در تنهایی مطلق، بر سر خودم فریاد بزنم.
راستش میخواهم بنشینم و برای درد جانکاه مادرانی گریه کنم که جسم بیجان عزیزانشان را در آغوش میکشند؛ مادرانی که نه تحلیل سیاسی میخواهند، نه بیانیه، نه قهرمان.
دلم میخواهد بیشرم، بیقهرمانبازی، بیژست روشنفکری و بیتحلیل سیاسی، فقط انسان باشم؛ و بتوانم راحت، بلند و بیپرده، بر سرنوشت خودم، این کشور، و این مردم اشک بریزم.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
ابعاد فاجعه کشتار الهی همچنان در تاریکی هستند.
مجدّدا درود بر آقای چرندابی گرامی،
اشاره ای و هشداری دیگر.
میزان و ارقام کشتار حکومت جلّادان الهی هنوز دقیق معلوم نیست؛ امّا از درجه سفّاکیها و قهّاریّت ترمیناتور الهی میتوان به ضرس قاطع گفت که بالای چهل هزار نفر را قتل عام و بالای ده هزار نفر را کور کرده اند. فاجعه وخیم تر این است که آنها اجساد را سرقت کرده اند، نه برای اینکه در جایی گم و گور کنند؛ بلکه در ابتدا «ارگانهای سالم مانده آنها را از بدنهایشان خارج کنند» و سپس جسدها را در جایی دفن کنند. در باره این مسئله هنوز، هیچکسی اشاره ای نیز نکرده است. امّا حقیقت دارد.
من قبلا در مقاله های متعدّدی هشدار داده بودم که دستگاه ترمیناتور آخوندی تا سرنگونی مطلقش، از کشتار واپس نخواهد نشست. برای اینکه ماهیّت اسلامّیت و رفتار مسلمانان را بتوانید اساسی بشناسید، نگاه کنید به فیلم شایان تامل: «Event Horizon» با بازیگری بسیار درخشان Sam Neil . در این فیلم دقیقا میتوان ملاحظه کرد که اسلامیّت و رفتار و گفتار مومنان به آن با سفینه فضایی در قتل عام و لذّت شهوانی بردن از خونریزی، مطابقت کامل دارند.
فرامرز حیدریان
تاریخ نگارش:21.06.2025
از فاجعه وحشتناک دوام حکومت الهی و کُشتار میلیونی ایرانیان
[..... هدفِ نهاییِ بیشترِ بیانیه های سیاسی، توجیهِ نیتّهای بدخواهانهٔ دولتها و حکومتهاست — و اگر ممکن باشد، حتّا ستایش و زیبانمایی و خوشگوار و توجیه کردن آنها. فرهنگ و تمدّن، در مسابقهای دائمیست میان آگاهی و فاجعه. آنچه که ما مدام «آموزش و پرورش» مینامیم، اغلب چیزی نیست سوای ادامهٔ سیاست؛ امّا با ابزارهایی نرمتر و دلپذیرتر.]
[Conscientious Objections –NEIL POSTMAN (1931–2003) –Alfred A. Knopf, Inc– New York - 1988 – P. 33/34]
چه بپذیریم، چه نپذیریم، چه با ریشخند، واکنش نشان دهیم و به نامحتمل بودنش مُقر بیاییم، چه نیاییم، یک استدلال و منطق بدیهی را هرگز نباید از یاد برد و مدام و ثانیه به ثانیه باید در باره اش عمیق اندیشید و به واکنشی کلیدی و اساسی کوشا شد. آنهم اینکه اگر مستبدّین الهی از جنگ خودخواسته ای که از نیم قرن پیش علیه جامعیّت مردم ایران و کشور اسرائیل و دیگر نقاط خاورمیانه و جهان آغاز کرده و گام به گام و لحظه به لحظه به اجرایش با تمام ترفندهای ممکن اقدام کرده اند، در گلاویزی آشکاری که فعلا مابین «خلفای الله جبّار و تشنه خونریزی» و دولت اسرائیل روی داده است، به هیچ وجه من الوجوه نباید هرگز و هیچگاه پس از خاتمه جنگ، از حکومت رُعب و توحّش اسلامی و کاست آخوندهای تبهکار در ایران و خاور میانه، کوچکترین اثری باقی بماند.
اگر متصدّیان «حکومت خلفای الله مکّار و میر غضّب» از این فاجعه میهنی و منطقه ای و جهانی، قسر در بروند و بتوانند همچنان در ارگانها و سازمانها و ادارات و تشکیلات اجرایی کشور ایران، مصدر آمریّتی داشته باشند، بی برو برگرد، ایران را به «کشتارگاهی عام» تبدیل خواهند کرد؛ طوریکه هر روز بدون کوچکترین ندامتی و مسئولیّتی، سراسر کشور را «از صدها استخر خونریزی و اعدام مردم ایران» انباشته کنند. اراده تمامیّتخواهی و مطلق حاکمیّتی و جاه طلبی سرسام آور کاست آخوندهای متفرعن و گند دماغ و رتوشگران فُکل کراواتی ابله با ریشهای آنکاردی و کراواتهای مدرن نما، به شدّتی غلیظ و خصومت بار و مملوّ از سبعیّت توصیف ناپذیر است که هر گونه خونریزی نه تنها آنها را حریص تر و شدّادتر به مرض جنون تسخیر جامع قدرت و اقتدار ترغیب و تهییج خواهد کرد؛ بلکه در بلعیدن جهان، همپای صفت بارز بلعندگی الله که به آن «صراط المستقیم» میگویند با تمام قدرت و سیّاسیگری که دارند، تقلّاهای شبانه روزی خواهند کرد.
جنگ خودخواسته حکومت خلفای الله مصدر اقتلو، اقتلو در کوتاه مدّت یا بلند مدّت باید به نابودی تمام و کمال ریزترین نشانه های سیستم فقاهتی در ایران بینجامد حتّا اگر در این گیر و دار، سراسر ایران با خاک، یکسان شود، در غیر این صورت، کشتار میلیونی مردم ایران، اجرا خواهد شد و تا دامنه ای کرانمند میشود که فقط مطیعان و مجیزگویان و تابعین و رجزگویان و قمّه کشان و روضه خوانان و متجاوزین و شکنجه گران و مزدوران جلّاد و دژخیمصفت را به گرداگرد «مقام معظّم بیت رهبری در سوراخ موش خزیده» در بر بگیرد.
اگر ایران، ویران شود، چه هدفمند، چه در اثر جنگ خودخواسته کاست آخوندها و حامیانشان، یک چیز نیز مسلّم و قطعیست و آنهم اینکه، ایرانیان اصیل به ذات خودشان آنقدر مایه و پتانسیل آفرینندگی دارند که از «خشت وجود خویشتن» میتوانند میهن را در کوتاهترین فرصت ممکن به بهشتی سرشار از خُنیاگریهای شادی آفرین واگردانند؛ زیرا خداوند مهرورزی (= سیمرغ گسترده پر)، ساقی و مطرب و نگاهبان جان و زندگی و مشعل فروزان فرا راه آنان است.
آنانی که دهه هاست به این توهّم خانه برانداز مبتلا هستند و نام بی مسمّا و بی عملی مطلق خود را نیم قرن تمام است با فضاحت و بی شرمی تمام، «اپوزیسیون» گذاشته اند و یک نفر را از میان آنها نمیتوان پیدا کرد که به اندازه یک ارزن، فهم و شعور و آگاهی فرهیخته و توام با مسئولیّت و بیداری وجدان داشته باشد، دیر یا زود خواهند فهمید که علّت کلیدی قتل عام وحشتناک مردم ایران، نه تنها از بلای حکومت فقها؛ بلکه بیش از هر چیز و مهمتر از همه، از «بی لیاقتی و بیسوادی و نفهمی و بی کرداری و دلاور نبودن و مبتلا بودن به امراض جاه طلبی و قدرتگرایی مطلق و اسیر و دربند بودن ذهنیّت آنها به ایدئولوژیهای مخرّب و مزخرف عقیدتی» مدّعیان «اپوزیسیون» برخاست که نیم قرن تمام نتوانستند حتّا «موقعیّت جغرافیایی ایران» را در جهان، تمییز و تشخیص دهند؛ چه رسد به اینکه بخواهند گامی ارزشمند را برای میهن و مردمش بردارند. حماقت توصیف ناپذیری که به تمام رفتارهای بروز داده شده و گفتارها و نوشته ها و صحبتهای مدّعیان اپوزیسون از ریز و دُرُشت در انواع و اقسام شبکه های اجتماعی و مطبوعات تحریری گفته و نوشته میشوند، همه تا امروز فقط و فقط بر جهالت و بلاهت و بی تجربگی و پدرکشتگی و انتقامخواهی و زر مفت زیادی زدن و نفرت و خصومتهای شخصی و خانوادگی و فرقه ای و سازمانی و تشکیلاتی و حزبی و گروهی مدّعیان اپوزیسیون گواهی داده است. سخن از استثناها گفتن، نه تنها هیچ دردی از مصیبتهای جاری و ساری را پاسخگو نیست؛ بلکه خودش نشانه ایست که چرا استثناها همواره در سایه، گذاشته و واپس رانده شده اند و نامها و فریادها و استدلالها و منطقدانی و ژرفاندیشیها و مسئولیّتهایشان با قصد و غرض و هدفمند در قبرستانهای متروک مدّعیان اپوزیسیون، همواره گورانیده شده اند و همچنان میشوند.
نه! نه! نه! هیچگاه از استثناها در شرایط قاعده های ملموس مدّعیان بحث نکنیم که تف سر بالاست؛ زیرا آنانی که به دلیل رقابتهای قدرت طلبانه و جاه طلبیهای جنون آمیز و امتیازها و منفعتخواهیهای افسار گسیخته به استثناها گوش نمیسپارند و ارزش و احترامی برای آنان قائل نیستند و به پشتیبانی و حمایت از آنها بر نمیخیزند، بی شک، اگر چنان مدّعیان قاعده مرسوم و مطلوب، مُجرم به تقصیر نباشند، حتما به سلاله ابلهان تبهکاری تعلّق دارند که حذف و کتمان و استتار و گورانیدن و ایزوله کردن استثناها را عین کامیاب شدن خودشان میدانند.
خوبترین خوبان و تحصیلکردگان و کنشگران ایرانی از دیر باز تا امروز به تکرار هزاران بار جویده و نشخوار و تفاله شده محصولات فکری و نظری بیگانگان، سعی بلیغ آکادمیکی-مبارزاتی کرده اند بدون آنکه یک کلمه از دنیای تفکّرات و ایده های فیلسوفان و متفکّران و پژوهشگران باخترزمین را فهمیده و گواریده باشند. آنها هیچگاه و در هیچ موقعیّتی و زمانی و مکانی، گوش شنوا برای نیوشیدن و فهمیدن و گواریدن «تجربیات تاریخی و ندای زندگی بخش شیرازه فرهنگ مردم میهن خود» نداشته اند و در عمل نیز اثبات کرده اند که استعداد و توانمندی به شناخت و آگاهی و پذیرش و تفکّر ندارند و هر آن چیزهایی را که در باره تاریخ مردم و میهن خود میدانند؛ از محصول تلاشها و تامّلات و جستجوها و تفکّرات و پرسشها و زحمات فردی و جمعی خودشان نیست؛ بلکه فقط از راه شنیداری و پامنبری دیگران بودن نصیب برده اند؛ آنهم از صدقه زحمات طاقت فرسا و مته به خشخاش گذاشتنهای پژوهشگران باختری و خاوری بدون آنکه مدّعیان وطنی، خودشان خردلی سهم در زحمات اندیشیدن پژوهشگران بیگانه داشته باشند.
برای ساختن و آباد کردن میهن در گام نخست، مهرورزی بی پایان به مردم میهن خود و احترام متقابل به مردم دیگر سرزمینهای جهان از اولویّتهاست. سپس دریادلی و شکیبایی و مسئولیّت پذیری و وجدان پاک داشتن و راستمنشی برای تصمیم گرفتن و اجرا کردن و دلیر بودن برای تقبّل پیامدهای عمل و گفتار و کردار خود. آنانی که نمیتوانند و نمیخواهند و اصلا گوششان به نیوشیدن سخنان دیگراندیشان و برهانمغزی استدلالهای سنجشگران، بدهکار که نه، دستکم هوشیار و بیدار نیست، هرگز و هیچگاه نخواهند توانست سکّاندار کشتی مسائل و معضلات میهن باشند؛ یعنی توانایی در افتادن با مصائبی که هزاره هاست مردم ایران در تلاطم هجومها و غارتگریها و ستمها و بیدادها و جانستانیها و دربدریها از طرف حکومتهای غاصب و خونریز در باتلاق رنجهای بی ساحلشان در حال دست و پا زدن هستند.
ملّتی که خوبترین خوبانش با ادّعای پوچ و بی مغز و مایه «اپوزیسیون» نیم قرن تمام است فقط همچون همترازان فقاهتی اش به رجزخوانی برای یکدیگر همّت هرکولی کرده اند، لیاقت «ایران و فرمانروایی بر مردمش» را اصلا و ابدا ندارند؛ زیرا مدّعیان در طول نیم قرن گذشته تا امروز هر چقدر در لفّاظیگریهای شفاهی و تحریری، گوی سبقت را از همدیگر ربوده باشند، امّا در عمل اثبات کرده اند که با حاکمان گیوتین الهی، اینهمانی دارند با این تفاوت که فقط ابزار اجرایی در اختیارشان نیست. آن مدّعیان اپوزیسیونی که گمان میکنند از مغزه مسئولیّت، به اندازه سر سوزن، چیزی میفهمند، این گوی و این میدان. بیازمایند هنر پهلوانیها و همآوردیهای خود را با مجهولاتی که در پیش روست - البته اگر از ایران و ایرانی بقایی بماند.
حماقتهای زنگار گرفته
دروود بر آقای چرندابی گرامی،
صحبتی از اعماق تاریخ رنج و درد ایرانیان.
در اینگونه شرایط است که نباید بر سر خویشتن کوفت؛ بلکه به خود آمد و در اوج صبوری و بیداری، همچون «رستم دستان» به «نخجیرگاه» رفت. تا امروز به ما گفته اند که «نخجیرگاه» ؛ یعنی جای شکار. امّا هیچکس نپرسیده است که شکار چه چیزی؟. و منظور از شکار چیست؟. امروز روز سکوت نیست؛ بلکه روز اندیشیدن و عزم راسخ داشتن و نبرد تا آخرین نفسها و تواناییها و فروزند نگاه داشتن مشعل امیدها و آرزوهاست. «نخجیر» به بُز کوهی میگویند و بُزکوهی با «سیمرغ»، اینهمانی دارد. رستم در نخجیرگاه به ملاقات با «خداوند مهرورزی = سیمرغ» میرفت تا هنرهای خود را برای «پیکار با خصم»، بیازماید و ببه محک بزند. «سیمرغ»، نقش شکار را ایفا میکرد و رستم، نقش «شکارچی» را. در هنگام شکار است که شکارچی باید با تمام حواسش به پیرامون خود مسلّط باشد و تمرکز کامل کند تا بتواند «شکار» را به دام اندازد. این مسئله، فلسفه «رزمآزمایی ایرانیان» در رویارویی با خصم بوده است که هیچکس تا امروز در باره اش، یه جمله که ننوشته، هیچ، أصلا نیندیشیده است که فلسفه رزمیدن ایرانیان بر چه خمیرمایه و پرنسیپی استوار است.
این روزها، روز گسستن و گریستن نیست که اتّفاقا روزهای پیوستن سفت و سخت به یکدیگر است. این روزها، روزیست که ما به قول «فریدون دادگر»، وقتی «سرهای هر سه فرزندش» را گرداگرد خودش چیده بود، نالید و گفت که «مگر ما در جهان، چه چیزی سوای دادگزاری خواستیم؟». چرا باید سرنوشت دادگزاری من، سرهای بریده سه فرزندم باشند؟. این تراژدی هولناک تاریخ ایران را نمیتوان با کوبیدن بر سر، حلّ و فصل کرد آقای چرندابی. اگر به تاریخ فعالیتهای نیم قرن اخیر أنواع و اقسام مدّعیون «اپوزیسیونها» نگاهی گذرا و منصفانه بدون هیچ حبّ و بغضی بیندازید، خواهید دید که معضل و بدبختی دوام «فاجعه سر بریده شدن سه فرزند دادگزار جهان = سی هزار کشته شدن جوانان ایران و ده هزار تا کور شده» به کجاها برمیگردد. هیچکس در جهان، معصوم بی خطا نیست. در جامعه انسانها، همه خطا میکنند. کم و زیادش، بحث ثانویه. انسانها نیز از اشتباهات و خطاهای خود هست که درسها می آموزند؛ اگر در باره عواقب اشتباهات خود با دلیری و رادمنشی و صداقت بیندیشند. اگر از قلیلی انگشت شمار بگذریم، هیچکس از وقوع فاجعه 1357 به دامنه «چون و چرایی» نه تنها گام نگذاشت؛ بلکه در همپایی با حکومتگران نالایق با جدّیت همّت نیز کردند. نیم قرن تمام نتوانستند اینهمه مدّعیان هارت و پورت دار «اپوزیسیونها»، ده نفر شخصیّت را که سرشان به تنشان بیارزد، عرضه کنند تا در کنار «شاهزاده رضا پهلوی» بایستند و بگویند که ما با تو، همپیماییم؛ نه همعقیده. ما برای میهن و مردممان می ایستیم در کنارتان بدون کینه توزی و رقابت خصمانه. ما میهنمان را با همدیگر آزاد میکنیم از شرّ دژخیمان الهی و آنگاه بر سر «همپیمایی و همعزمی و همکاری» خود میمانیم و راه خود را در آزادی با استدلال و منطق و برهان میپیماییم؛ نه برای تقابل و مصاف با شما؛ بلکه برای یار شاطر و یاور ملّت ایران بودن. ما از سلاله تاجداران نیستیم؛ امّا از تبار «تاجبخشانیم» برای خوشزیستی و دیرزیستی مردم میهنمان و سرفرازی خاک نیاکانمان.
دریغگویی، اگر مرهمی بر دردهای آدمی بگذارد، دریغ باید گفت از هدر و هرز رفتن فرزندان ملّتی که تمام عمرشون علیه تاریخ و فرهنگ مردمشان فقط جنگیدند و هرگز برای شناخت خردلی از آن، تلاش نکردند تا بفهمند که تاریخ و فرهنگ شاهنشاهی ایران، هرگز تاریخ اعمال سلاطین و پادشاهان نبوده و نیست. آنها نفهمیدند و هنوزم نمیخواهند بفهمند که «سیاست؛ یعنی همپایی با رقیبان برای خشنودی و شادزیستی و دیرزیستی و بالندگی مردم و میهن». برای اینها، سیاست تا امروز؛ یعنی دست به هر کاری زدن برای حاکم کردن فرقه و تشکیلات و سازمان و حزب و عقاید مزخرف خود بر گرده مردم همیشه سرکوب و غارت شده ایران.
نخیر آقای چرندابی. بر سر خودتان نکوبید. بر آنانی بگریید که حماقت و بلاهت و کینه توزی و انتقامخواهی، انجیل مقدّسشان است و محکمه توجیهی اعمالشان.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان