رفتن به محتوای اصلی
شنبه 18 بهمن 1404 - Saturday, 7 February 2026

قتل‌عام به‌مثابه پیام؛ جمهوری اسلامی و راهبرد «زمین سوخته»

قتل‌عام به‌مثابه پیام؛ جمهوری اسلامی و راهبرد «زمین سوخته»

 آنچه در روزهای اخیر در ایران رخ داده، صرفاً یک «کشتار خیابانی» یا یک واکنش امنیتی به اعتراضات نیست. ابعاد خشونت، سرعت وقوع، و الگوی تکرارشونده‌ی کشتار اما در ابعادی هولناکتر، نشان می‌دهد که جمهوری اسلامی تنها در پی کنترل خیابان نبوده است؛ بلکه بر اساس یک برنامه‌ی از پیش طراحی شده، تلاش کرده با خون، پیام بسازد. پیامی به مردم داخل کشور، و پیامی به بیرون از مرزها؛ به‌ویژه به غرب و در رأس آن آمریکا.

در نگاه نخست، هدف روشن است: ایجاد وحشت، شکستن اراده عمومی، و رساندن جامعه به نقطه‌ای که «هزینه اعتراض» از تحمل انسان فراتر برود. اما این فقط نیمه‌ی داخلی ماجراست. نیمه‌ی دیگر، وجه بیرونی و راهبردی آن است؛ وجهی که کمتر گفته می‌شود اما به همان اندازه تعیین‌کننده است: جمهوری اسلامی با چنین قتل‌عامی می‌خواهد ثابت کند که «لقمه‌ی راحتی» نیست. می‌خواهد به جهان بگوید تغییر در ایران، یک انتقال قدرت ساده و کم‌هزینه نیست؛ و اگر این نظام ساقط شود، هنوز ابزارهایی دارد که بتواند کشور را با شقاوت تمام ناامن کند.

این پیام، در زبان سیاست بین‌الملل یک معنا دارد: بازدارندگی از طریق تهدید به بی‌ثبات‌سازی. جمهوری اسلامی تلاش می‌کند خود را نه به عنوان یک حکومت قابل جایگزینی، بلکه به عنوان تنها نیرویی معرفی کند که «کنترل» دارد؛ حتی اگر این کنترل با خون و ترس به دست آمده باشد. به بیان ساده‌تر، رژیم می‌خواهد به قدرت‌های جهانی القا کند که گزینه جایگزینِ او، الزاماً «آرامش و ثبات» نیست، بلکه می‌تواند «هرج‌ومرج و آشوب» باشد؛ و بنابراین، جهان باید به جای فکر کردن به آینده، به معامله با همین وضعیت موجود تن دهد.

این دقیقاً همان منطق گروگان‌گیری است؛ با این تفاوت که گروگان، یک فرد یا یک گروه نیست، یک کشور است. جمهوری اسلامی سال‌هاست تلاش می‌کند ایران را به گروگان سیاست خارجی خود تبدیل کند: اگر فشار بیاورید، بحران صادر می‌کنم؛ اگر عقب‌نشینی نکنید، منطقه را ملتهب می‌کنم؛ اگر تغییر بخواهید، کشور را می‌سوزانم. در این منطق، خشونت داخلی هم تبدیل به بخشی از همان تهدید برای معامله می‌شود: نشان دادن اینکه حکومت حاضر است برای ماندن همۀ مرزهای اخلاقی ، انسانی ، قانونی را زیرپا بگذارد.

این پیام فقط خطاب به دولت‌ها نیست. قتل‌عام‌های گسترده، یک کارکرد دیگر هم دارند: تثبیت «هسته سخت» قدرت در داخل نظام. وقتی سطح خشونت به نقطه‌ای می‌رسد که دیگر بازگشت اخلاقی و سیاسی ممکن نیست، ساختار حاکم عملاً خود را به آینده‌ای گره می‌زند که در آن تنها گزینه، ادامه سرکوب است. یعنی رژیم با عبور از مرزهای انسانی، برای نیروهای خود هم یک قفل روانی می‌سازد: عقب‌نشینی یعنی پاسخ‌گویی؛ و پاسخ‌گویی یعنی فروپاشی. پس خشونت، نه فقط ابزار کنترل مردم، بلکه ابزار قفل کردن سیستم و تنها شرط بقااست.

اما آیا رژیم می‌تواند با تهدیدِ ناامن‌سازی، آینده ایران را برای همیشه گروگان بگیرد؟ پاسخ آن برعهدۀ ماست. من و شما و هر ایرانی دیگری نگران میهن اشغال شده‌‌اش می‌باشد، و هموطنانی که در شوک یک قتل عام وحشیانه بانتظار یاری نشسته‌اند. این ماییم که باید سناریوی «سرزمین سوخته» رژیم را در هم بشکنیم. حقیقت این است که این راهبرد رژیم، اگرچه خطرناک است، اما شکست‌پذیر است – به یک شرط: اینکه جامعه ایران، و به‌ویژه ایرانیان خارج از کشور، به یک تصمیم تاریخی برسند.

مردم ایران، و به‌ویژه ایرانیان خارج از کشور، امروز یک گزینه قدرتمند در اختیار دارند که می‌تواند نقشه جمهوری اسلامی را نقش بر آب کند: اتحاد. نه اتحادِ شعاری و مقطعی، بلکه اتحاد به‌عنوان یک تصمیم تاریخی در روزهای آزمون سخت. در چنین لحظه‌ای، اختلافات سیاسی- هر قدر هم ریشه‌دار و جدی- نباید بهانه‌ای برای پراکندگی باشد. مسئله، رقابت بر سر آینده نیست؛ مسئله، نجات کشور از آتشی است که اکنون همه چیز را می‌سوزاند.

اگر ایرانیان، داخل و خارج از کشور، بتوانند حول یک پرچم، یک رهبر و یک شعار واحد گرد هم بیایند، پیام آن فقط به تهران نمی‌رسد؛ به جهان هم خواهد رسید. جهان خواهد فهمید که ایران، یک ملتِ منسجم است، نه مجموعه‌ای از قطعات پراکنده. و در چنین وضعیتی، حتی نیروهای نیابتیِ وارداتی رژیم – با تمام شقاوت و خشونت‌شان- توان ناامن‌سازی کشور را نخواهند داشت، چون ناامنی زمانی کار می‌کند که جامعه از درون شکسته باشد.

جمهوری اسلامی سال‌ها با یک راهبرد ثابت زنده مانده است: تفرقه‌انداختن، قطبی‌سازی، و تبدیل هر اختلاف نظر به شکاف مرگبار. اما امروز، بزرگ‌ترین ضربه به این راهبرد، نه در میدان نبرد، بلکه در میدان همبستگی وارد می‌شود. همه جریان‌های سیاسی، اگر واقعاً دغدغه ایران را دارند، باید مسیر نزدیک شدن به یکدیگر را در پیش بگیرند، نه دور شدن؛ باید به جای مسابقه برای «اول بودن»، به فکر «با هم بودن» باشند. در این لحظه، اتحاد نه فقط یک انتخاب سیاسی، بلکه یک ضرورت ملی است؛ ضرورتی که می‌تواند هم قدرت سرکوب را بی‌اثر کند، هم پروژه ناامن‌سازی پس از سقوط را از پیش خنثی سازد.

جهان، بیش از آنکه به شعارها گوش بدهد، به نشانه‌های انسجام نگاه می‌کند. اگر ببیند که جامعه ایرانی، حتی در اوج داغ و خشم، می‌تواند خود را سازمان دهد، می‌تواند رهبری و پیام واحد داشته باشد، می‌تواند از انتقام کور عبور کند و به سمت عدالت و دادخواهی برود، آن‌وقت روایت جمهوری اسلامی فرو می‌ریزد: روایتی که می‌گوید «بدون ما ایران تجزیه می‌شود، بدون ما ایران ناامن می‌شود، بدون ما ایران میدان جنگ داخلی می‌شود.»

واقعیت این است که این حکومت، هرچه بیشتر به قتل‌عام متوسل می‌شود، بیشتر اعتراف می‌کند که چیزی برای عرضه ندارد جز ترس. این حجم از خشونت، نشانه قدرت نیست؛ نشانه وحشت است. وحشت از مردم، وحشت از آینده، وحشت از لحظه‌ای که ایران دوباره به خودش برگردد. و درست همین‌جاست که امید معنا پیدا می‌کند: حکومتی که برای بقا به خون تکیه می‌کند، دیر یا زود در همان خون فرو می‌رود – اما ملتی که برای بقا به همبستگی تکیه کند، می‌تواند از دل خاکستر برخیزد.

اگر قرار باشد ایران دوباره ققنوس‌وار پرواز کند، آن پرواز از یک نقطه شروع می‌شود: از لحظه‌ای که همه، با هر گرایش و پیشینه‌ای، بپذیرند امروز زمانِ «نجات ایران» است، نه زمانِ تسویه‌حساب‌های قدیمی. جمهوری اسلامی می‌خواهد آینده را با تهدید ناامنی گروگان بگیرد؛ پاسخ ما باید این باشد که آینده را با اتحاد پس می‌گیریم. نه با فراموشی دردها، بلکه با تبدیل درد به سند؛ نه با خاموش کردن خشم، بلکه با تبدیل خشم به اراده ملی؛ و نه با پراکندگی، بلکه با ایستادن زیر یک پرچم مشترک برای آزادی و بازسازی ایران.

در پایان، در مسیر همراهی و همبستگی ملی اما، یک حقیقت ساده را نباید فراموش کرد: «آن‌که بامش بیش، برفش بیشتر.» هواداران شاهزاده رضا پهلوی – به دلیل گستره اجتماعی، شبکه‌های رسانه‌ای و ظرفیت بسیج‌گری- بیش از دیگران در معرض نگاه مردم و قضاوت تاریخ هستند، و برای گشودن این «درِبسته» مسئولیتی بیش از دیگران دارند؛ مسئولیتی برای جذب، نه دفع؛ برای نزدیک‌کردن جریان‌ها، نه پررنگ‌کردن مرزبندی‌ها؛ و برای ساختن پلی که ایران را از این تاریکی عبور دهد.
 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

عنوان مقاله:
چرا وجدانها در کُما رفته اند؟

این مطلبی که لینک آن را میگذارم، سه سال پیش، بحث امروز را طرح کرده بود.

سرنوشتِ ایران و ایرانیان در گزینشِ تصمیمِ شاهکلیدی

سرگذشت غمبار نیاکان ایرانیان در تحت سیطره سلسله های مختلف در طول فراز و نشیب تاریخ از حملات مهاجمین غارتگر گرفته است تا ظهور و نفوذ قدرتهای اقتصادی قرن نوزدهم و بیستم و نقش مخرّب رقابتهای سیاسی و اقتصادی مقتدرین عصر تکنیک و دنیای دیجیتالی امروز و فرداها به گرهگاهی در تحت سیطره حکومت فقاهتی مختوم شده است که برای ایرانیان معاصر، دو راه بیشتر نمانده است تا تصمیم شاهکلیدی خود را بگیرند و امروز و فردای خودشان و فرزندانشان را رقم بزنند پیش از آنکه ایران به کویری در خاورمیانه تبدیل شود همچون صحرای نوادا و صحرای کالاهاری و بیابانهای سوزان عربستان: [...... ادامه مطلب] https://iranglobal.info/fa/node/184974

چ., 21.01.2026 - 02:45 پیوند ثابت
فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

عنوان مقاله:
اگر آن روز فرا رسد و مهتاب برآید.

دروود بر آقای دها گرامی،
صحبتهایی برای شاید روزی روزگاری .......

خشم، یکی از واکنشهای عادی انسان است. امّا اینکه چه چیزی یا چیزهای باعث میشوند که انسان از حالت طبیعی به بستر خشم درغلتیده میشود، میتوانند ریز و دُرشت باشند یا ناگهانی بر وجود آدمی حادث شوند و فریاد انسان را به آسمانها برکشند. میتوان در باره چرایی این وضعیّت میهنی و ریشه های آن، شبانه روز، قلمها فرساند و مشاجره ها کرد و مصاحبه ها و غیره و ذالک. امّا یک چیز را مدام برغم اینهمه پُرگوییها و زیاده نویسیها باید در پیش چشم خود داشت؛ آنهم اینکه تا زمانی که من ایرانی تلاش نکنم تا بخواهم بفهمم و بخواهم مصمّم بشوم که «شاهنشاه» سرفراز بر غرایز و سوائق و امیالم باشم، خواهی نخواهی در وجود من، اهرمهای نامرئی آنها، شعور و فهم و نیروی تمییز و تشخیصم را در چنگال آمریّتی خودشان خواهند داشت. منظورم این است که من انسان و ایرانی باید باشم که فرمانروای سوائق و غرایز و امیالم بشوم؛ نه بر عکس. آن که باید فرمانروایی کند، خود من باید باشم؛ نه سوائق و غرائز و امیالم و من تابع و ذلیل شده و قربانی آنها.

این صحبتی را که مقدّمه اش را گفتم میتوان در خلوت خویش، ساعتها در باره اش اندیشید و به نتایجی راهگشا رسید، چنانچه با خودمان صادق باشیم و صمیمی. من نمیخواهم بگردم دنبال مقصّر و متّهم؛ بلکه همواره تلاش کرده ام که از قعر تاریک روح و روان ایرانیان به سنجشگری معضلات غالب شده بر روح و روان و کاراکتر آنها و مناسبات اجتماعی و کشورداری، همّت کنم و در صدد راهگشاییهایی باشم به سهم خودم. چنین کاری خود به خود باعث میشود که من با تمام «قداستهای جعلی و قطعیّتها و حقیقتها و اعتقادات و باورها و ایمانها و وابستگیها و ادیان و مذاهب و ایدئولوژیها و قدرتها و سازمانها و فرقه ها و تشکیلات و مرام و مسلکها و بانفوذان و مشهوران و غیره و ذالک»، شاخ به شاخ شوم؛ ولو نه مستقیم؛ بلکه از لحاظ نظری و تئوریک باشد که هیچکس البته از چنین اقدامهایی خوشش نمی آید. امّا تنها راه برای به هم رسیدن ما در همین حرکت ریشه ای و رادیکال و آینده نگر و آفریننده است که امکانپذیر میشود. اگر نگاهی به مقالاتم بیندازید که در فاصله جنگ دوازده روزه نوشته و منتشر شدند و در سایت نیز در دسترس هستند، متوجّه خواهید شد که من در باره «بقای جمهوری سفّاکان خونریز» پیوسته هشدارهای فریاد گونه دادم - این کار از سی و پنج سال پیش تا امروز به طور رادیکال و فریادهای دلخراش با من همپا بوده است در تمام نوشته هایم- و تاکید کردم که اگر آنها بمانند، ایران را به حمام خون تبدیل خواهند کرد. شما نمیتوانید در جامعه خودتان از پس سیستمی مخرّب برآیید، وقتی که مدّعیان اپوزیسیون، مغلوب ذهنیّتهای سخیف و حقیر و ایدئولوژیهای آکبندی و چارچوبی ذهنیّت خود و کینه توزیهای وحشتناک نسبت به همدیگر هستند. تا زمانی که اینگونه اپوزیسیونها در مواضع به شدّت حقیر خودشان، میخکوب مانده اند و هر چیزی را بهانه ای برای بی عملیها و خصومتها و حسادتها و رقابتها و غیره و ذالک خودشان به کار میبندند، عملا نمیتوان به هیچ چیزی دست یافت؛ طوری که بتوان آن را کارمایه ای برای اقدامهای کلیدی و راهگشا محسوب کرد. - من مثل همیشه از استثناها سخن نمیگویم- بررسی رفتارها و گفتارها و کردارهای مدّعیان اپوزیسیون از هر تشکیلاتی و تحت هر نامی که میخواهند باشند در طول نیم قرن گذشته، به ما میگوید که فعّالان آنها، از یک طرف، میزان فهم و شعور و تجربه و دانش و آگاهی و نیروی تمییز و تشخیصشان و غیره و ذالکشان چقدر است و از طرف دیگر اثبات میکند که آنها چقدر به چیزهایی که ادّعایش را دارند در عمل، وفادار و مجری هستند. حقیقت تلخ و نتیجه محاسبه سرانگشتی بررسی کارنامه نیم قرنه مدّعیان اپوزیسیون، اثبات میکند که نود درصد کنشگران آنها، از لحاظ تئوریک، هیچگونه سررشته ای از «دانش سیاست و فلسفه سیاست» ندارند و از طرف اجرایی نیز به هیچ وجه من الوجوه، مردم میدان همآوردی نیستند و فقط خود قهرمانان مدام مقام اول به گردن آویخته در «رشته شعار دهی» هستند؛ آنهم از پشت مونیتور و شبکه های دیجیتالی!. تغییر در جایی آغاز میشود که من، تغییر کرده باشم یا بخواهم که تغییر کنم و دیگری را امتداد خودم بدانم، نه مقابل خودم. هر وقت مای ایرانیان از کشته های پشته پشته شده جوانان و مردم میهنمان، تکان روحی و روانی و شوک و سیلی به خود آمدن خوردیم، شاید همدیگر را پیدا کنیم بدون آنکه بخواهیم حتّا اسم و مرام و قوم و نژاد و زبان و رده اجتماعی و میزان تحصیلات و سبقه یکدیگر را بدانیم. آنچه که ما را باید به هم بپیونداند، نام ایران و تاریخ و فرهنگش و مردممان باشد. شاید همین کفایت کند که ما از محو شدن ایران و ایرانیان بتوانیم ممانعت کنیم و تاریخ دیگری را دست در دست همدیگر بیافرینیم در گستره فرهنگ و خاک میهنمان. شاید.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

س., 20.01.2026 - 20:30 پیوند ثابت