گذار دموکراتیک بدون بدیل سیاسی روشن، ائتلاف ملی و سازمانیافتگی مسئولانه ممکن نیست. قیام برای آزادی، اگر قرار است به نتیجهای پایدار برسد، سیاستورزی میخواهد، نه قمار با جان مردم. تجربهٔ معاصر ایران بارها درستی آن را تأیید کرده است.
فردریک انگلس مینویسد قیام «هنری است همچون جنگ»؛ یعنی کنشی پیچیده که بدون سازمان، رهبری جمعی، برنامه و بدیل سیاسی، نهتنها به رهایی منجر نمیشود، بلکه میتواند به فاجعه بیانجامد.
۱۳۵۷: پیروزی قیام، شکست سیاست
انقلاب ۵۷ نمونهٔ کلاسیک قیام و انقلابی است که پیروز شد، اما فاقد بدیل دموکراتیک بود. جامعه علیه استبداد سلطنتی شورید، اما اپوزیسیون سکولار و دموکرات نه سازمان داشت، نه ائتلاف، و نه نقشهای روشن برای حکمرانی پس از سقوط. خلأ قدرت بهسرعت توسط روحانیت با هزاران اماکن مذهبی، مناسک و ُمبلِغ پر شد که از تشکیلات، ایدئولوژی و رهبری منسجم برخوردار بود. نتیجه روشن بود: سقوط یک دیکتاتوری و تأسیس دیکتاتوریای عمیقتر و همه جانبهتر.
۱۳۸۸: جنبش بزرگ، بنبست ساختاری
جنبش سبز با مشارکت میلیونی و مطالبات مدنی مشخص شکل گرفت، اما آگاهانه از ورود به فاز قیام و درگیری مستقیم با ساختار قدرت پرهیز کرد. این رویکرد از یکسو هزینهٔ انسانی را کاهش داد، اما از سوی دیگر نشان داد که بدون سازمان فراگیر و بدیل قدرت، حتی جنبشهای بزرگ نیز در برابر ماشین سرکوب به بنبست میرسند. درس ۸۸ روشن بود: اخلاق اعتراض مهم است، اما گذار سیاسی بدون ابزار قدرت ناتمام میماند.
۱۳۹۶: خشم بیافق
اعتراضات دیماه ۹۶ فوران خشم اقتصادی و اجتماعی بود؛ گسترده، خودجوش و بیرهبر. اما نبود سازمان و افق سیاسی مشترک، این اعتراضات را به حرکتهایی پراکنده بدل کرد که سرکوب شدند بیآنکه چشماندازی برای گذار ایجاد کنند. شورش بیسازمان، در نهایت به سود استبداد حاکم تمام میشود.
۱۳۹۸: آبان خونین و مسئولیت سیاست
آبان ۹۸ نقطهای بود که حکومت اعتراض را با کشتاری کمسابقه پاسخ داد. جامعه به خیابان آمد، اما نه رهبری جمعی وجود داشت، نه بدیل سیاسی، و نه توان حفاظت از معترضان. در اینجا هشدار بُعدی اخلاقی–سیاسی مییابد: فراخوان به خیابان بدون آمادگی سیاسی، میتواند به بهای جان مردم تمام شود. رادیکالیسم مسئول با تحریک هیجانی تفاوت دارد.
۱۴۰۱: مهسا/ژینا؛ روایت رهایی و خطر تکرار
جنبش مهسا/ژینا عمیقترین جنبش فرهنگی–سیاسی چهار دههٔ اخیر بود که با شعاری فراگیر: زن، زندگی، آزادی به یک پاردایم شیفت، یعنی قطع امید از اصلاح رژیم رسید. این جنبش از مشروعیت اخلاقی گستردهای برخوردار بود، اما شکاف دیرینه همچنان باقی ماند: بدیل حکومتی شفاف و ائتلاف ملی سازمانیافته شکل نگرفت. همزمان، تزریق امیدهای کاذب — از «سقوط قریبالوقوع» تا انتظار مداخلهٔ خارجی یا ظهور منجی — ریسک تکرار چرخهٔ پرهزینه را افزایش داد.
دیماه ۱۴۰۴؛ بدون بدیل، قیام راه آزادی نیست
اعتراضات خیابانی و خونین دیماه ۱۴۰۴ بار دیگر نشان داد که شجاعت مردم جایگزین سیاست نمیشود. جامعهای که زیر سرکوب عریان زندگی میکند، با هر فشار تازه مستعد انفجار است؛ اما فوران خشم بدون راهبرد، سازمان و بدیل سیاسی الزاماً به آزادی نمیانجامد.
«هنر سیاست» در چنین شرایطی بهمعنای انفعال نیست، بلکه کنش مسئولانه است: پیوند خیابان با ائتلاف ملی، سازمانیافتگی پایدار و نقشهٔ راه روشن برای گذار.
جمع بندی:
درس مشترک این تجربهها روشن است: جامعهٔ ایران بارها آمادهٔ اعتراض بوده است؛ اما هرجا بدیل دموکراتیک، سازمان و نقشهٔ راه غایب بوده، یا استبداد بازتولید شده است (۱۳۵۷)، یا اعتراضها با هزینههای سنگین انسانی سرکوب شدهاند.
پیام برای امروز روشن است:
- پیش از فراخوان قیام، بدیل حکومتی و ائتلاف ملی بسازیم.
- خشم اجتماعی را به گذار برنامهمند پیوند بزنیم.
- و رادیکالیسم را با مسئولیت سیاسی تعریف کنیم، نه با هیجان و وعده های غیر واقعی.
قیام اگر قرار است به آزادی بینجامد، باید ادامه هنر سیاستورزی باشد؛ نه قمار با جان مردم.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
سیاستورزیِ ایرانیان
.
جملهی «گذار دموکراتیک بدون بدیل ممکن نیست» در ظاهر عاقلانه است، اما در سیاست ایران به شعاری فرسوده تبدیل شده که بیشتر از آنکه راه بگشاید، راه را میبندد. مقالهی اقای کاظم علمداری نمونهی روشن همین رویکرد است: تحلیلی که پس از هر سرکوب ظاهر میشود و نتیجهاش همیشه یکی است؛ خیابان اشتباه کرد.
مسئله این نیست که بدیل لازم نیست؛ مسئله این است که این بدیل قرار است کِی، کجا و چگونه ساخته شود. در کشوری که هر سازمان علنی نابود میشود، هر رهبر بالقوه زندانی یا حذف میشود، و هر ائتلاف آشکار جرم امنیتی است، اصرار بر «بدیل از پیش آماده» بیشتر شبیه توقع ناممکن است تا سیاست مسئولانه.
از ۸۸ تا ۱۴۰۱، یک مغالطه تکرار میشود: اگر شکست خوردیم، چون آماده نبودیم. این روایت، مسئولیت را از دوش سرکوبگر برمیدارد و به جامعه منتقل میکند. جملههایی مثل «فراخوان بدون آمادگی قمار با جان مردم است» در ظاهر اخلاقیاند، اما در عمل اخلاقزدایی از سرکوب میکنند.
استناد به گفتهای از فردریک انگلس درباره قیام بهمثابه «هنر جنگ» هم وقتی از زمینه تاریخیاش جدا میشود، چیزی جز ژست نظری نیست. انگلس از جوامعی سخن میگفت که امکان سازمانیابی واقعی داشتند، نه از جامعهای زیر سرکوب عریان.
واقعیت تلخ این است: مشکل فقط نبود بدیل نیست؛ نپذیرفتن بدیل است. هر بدیلی که امکان تبدیلشدن به کانون اعتماد عمومی دارد، بلافاصله تخریب میشود و جامعه به انتظار نامحدود دعوت میگردد.
اگر قرار باشد سیاست فقط بعد از خاموششدن خیابان آغاز شود، باید صریح گفت:
این سیاستورزی نیست؛ تعلیق دائمی تغییر به نفع استبداد است.
حکومت خلفای الله، به آمریّت الله، مصدر جانستانی است
دروود بر آقای علمداری گرامی،
توضیحی نه چندان مختصر برای هرگز از پا ننشستن در سمت و سوی نابودی سیستم گیوتینی خلفای الله و عزل و خلع ید زمامدارانش و در پشت میز محاکمه نشاندنشان برای پاسخگویی به جنایتها و خونریزیها و ویرانگریها و غارتها و ترورها و چپاولها و جان آزاریها و جانستانیهای سفّاکان تابع و مطیعشان در طول نیم قرن آزگار.
من نمیخواهم به موضوعات دیگر بپردازم؛ بلکه سعی میکنم در همین چارچوب صحبت شما، مطالبی را جهت عمیق اندیشی انتقادی بدون هیچ حُب و بُغض و جانبداریهای عقیدتی تحریر کنم. هدفم نیز مقابله به مثل کردن و موضع گرفتن با ذهنیّت شما نیست؛ بلکه انگیزاندن شما و دیگران است برای نقد ذهنیّت خودتان به همّت تامّلات فردی خودتان.
1- قبل از اینکه بخواهیم صحبتی در باره هر چیزی بکنیم؛ مخصوصا وقایع نیم قرن اخیر، باید ششدانگ حواسمان را جمع کنیم که در دایره «اصطلاحات و مفاهیم و زبانزدهای» گروههای درگیر حیطه سیاست وطنی أصلا نیفتیم؛ بلکه هنر فراروندگی از دامچاله اصطلاحات و برچسبها و غیره و ذالک را به تن خویش با تمام نبرو اجرا کنیم تا بتوانیم بی واسطه بدون هیچ غرضی و بغضی و مرضی، مسائل را بازشکافی و علّتیابی و ردّیابی دقیق کنیم و بفهمیم و سپس به اندیشیدن انتقادی همّت کنیم و نظرات شخصی خود را بدون رعایت آئوتوریته ها و همچنین رعایت نکردن معتقدان و مومنان و فلان و بیسار بر زبان برانیم؛ چنانچه بر آنیم که به کشف حقیقت و واقعیّتها بدانسان که بوده اند؛ نه بدانسان که تفسیر و تقلیب و دستکاری شده اند، دست یابیم. صفات و کلماتی مثل «استبداد سلطنتی»، «دیکتاتوری»، نه تنها توضیح دهنده مسائل و رویدادهای ایران نیستند؛ بلکه در دامنه پژوهشهای آکادمیکی بی غرض نیز، کاربرد ندارند و به رسمیّت شناخته نمیشوند و در حدّ شعا رهای تبلیغاتی و بی مایه و اصل محسوب میشوند. ناگفته نماند که «استبداد و دیکتاتوری» از لحاظ فلسفه سیاست و واقعیّتهای تاریخی، تفاوتی بسیار عمیق با یکدیگر دارند. اینهمانی و مترادف پنداشتن آنها، یعنی سُرنا را با تمام وجود از سر گشادش نواختن.
2- اینکه در فاجعه 1357، آخوندها و اعوان و انصارشان و فقها و مراجع تقلید و امثالهم توانستند دست بالا را بگیرند و خودشان را حاکم مطلق کنند، تمام این ماجرا به این جا باز میگردد که آخوند جماعت – صرف نظر از ریشه یابی شکلگیری آنها در تاریخ و فرهنگ ایران از عصر ساسانیان به این سو – نزدیک به هزار و چهارصد سال تمام، مصدر آئوتوریته فکری و اندیشیدنی در تاریخ ایران بودند, گیرم که پروسه اندیشیدن آنها در چارچوبهای متعیّن شده عقاید اسلامی و قرآنی و سپس شیعه گری کینه توز، فرمولبندی و اجرا و تبلیغ و ترویج و تحمیل و تلقین و توجیه شده باشد. حقیقت این است که جامعه ایرانیان در طول سیطره سلسله های مختلف از زمان سلسله طاهریان تا همین سلسله خلفای الله، در دیگ مذاب شرایع اسلامیّت، تفته و پرداخته شده است. نبود و حذف و سرکوب پروسه تفکّر انتقادی در رویکرد به تاریخ و فرهنگ ایران از غالب بودن شریعت اسلامیّت با شمشیر خونریزش بر ذهنیّت و روان مردم برخاست که ریشه های عمیق آن تا دوران میترائیسم گسترده اند. سلطه و اقتدار آئوتوریته اسلامی و آخوندی تا توانست و در امکانهای کاتبی و عقیدتی و تعلیم و تربیتی و حقوقی و غیره و ذالک بود، هر چیزی را که نشانه ای از «استقلال فکر و بدعت و نو آفرینی و پیوند با بُنمایه های فرهنگ اصیل و جهان آرای» ایرانیان داشت، به شدّت سرکوبید و لت و پار کرد تا از این طریق فقط حاکمیّت بلامنازع اسلامیّت و آئوتوریته آخوندی را و فعّال مایشا نگه داشتن شمشیر خونریز الله را تثبیت ابدی کند. این موضوع به مباحث گسترده دیگر محتاج است که من نمیخواهم به آن بپردازم. فقط خواستم اشاره ای گذرا کنم که چرا آخوندها بلافاصله توانستند زمام کشور را به دست بگیرند و خود را حاکم مطلق کنند.
3- در این پروسه گیر و دارهای رویدادهای ایران از عصر مشروطیّت تا همین ثانیه های گذرا، طیفی که به نام مزخرف و بی معنی «روشنفکر!؟» نامیده شدند، نه تنها هیچ نقش مثبتی در جامعه ایرانیان نداشتند – من از نامیدن استثناهای انگشت شما پرهیز میکنم -؛ بلکه در شدّت دادن به معضل ویرانگری و نابودی ایران و کشتار و خونریزی و متلاشی شدن چفت و بست فرهنگ باهمستان ایرانیان نیز نقش به غایت مخرِّب و فاجعه باری را تا امروز ایفا کرده اند و همچنان کژ دار و مریز با شوق و شور تلقینات و توهمات فاخره مشغولند به خدمات ویرانگرانه خودشان. این طیف به جای آنکه بیایند به شناخت تاریخ و فرهنگ مردم خودشان همّت کنند و ببینند و بفهمند که مردم ایران، در «جامعیّت اقوامش»، چه «تصوّری» از «آیین فرمانروایی و کشورآرایی» دارند - مردم ما نخستین بنانگذار امپراطوری جهان بوده اند - ، آمدند و تمام نیرو و استعداد و هنر خود را بر این گذاشتند که به عنوان مقلّدین نونوار با کراوات به تابعیت و متابعت از هر چه باختر زمینیان گفته اند و نوشته اند و موضوع مباحثشان است، با زضایت خاطر و کبر و غرور آکادمیکی، همّت بی شائبه کنند بودن آنکه ذرّه ا ی بینش انتقادی نسبت به اینهمه حجم میراث فکری و فلسفی و اندیشیدنی باختر زمینیان داشته باشند و بدتر از همه، نفهمیدن اندیشه ها و ایده های متفکّران و فیلسوفان و استادان نامدار دانشگاههای باختری. این طیف فقط «مقلّد» ماندند در هر بعدی از گرایشهای عقیدتی که به خودشان دادند. از دامنه مارکسیسم – لنینیسم منحط گرفته تا دامنه اسلام راستین سازی و دامنه کپیه برداری و اقتباس بر اساس الگوهای نظری باختر زمینیان. انگیخته شدن و تاثیر پذیرفتن و سپس بر پاهای مغز اندیشنده و ایده آفرین خود شدن فرق میکند با تابع و مقلّد شدن و غرغره کردن اندیشیده های دیگران؛ آنهم نفهمیده و نگواریده!. وقتی که ذهنیّت تحصیل کرده و آکادمیکر ایرانی نتواند بین تجربیات و مایه های تاریخ و فرهنگ مردم سرزمین خودش و تجربیات و مایه های تاریخ و فرهنگ مردم دیگر کشورها، «تفاوتها و تمایزها و دیگرسانیهای تجربیات» را از یکدیگر بفهمد و دریابد، خود به خود پیداست که تمام اقدامات نظری و موضعی و رفتاری و کرداری اش بر کژفهمیهای فاجعه بار پایه ریزی خواهند شد و جامعه را به فلاکتهای سرسام آور در خواهند غلتاند که تاریخ یک قرن اخیر، سند اثباتی و عینی بر این حرف متّقن است.
4- ما در تاریخ معاصر خود، هیچگاه استادی/متفکّری/پژوهنده ای که توانسته باشد در باره مقوله «سیاست در عرصه مانیفست قرآنی و اسلامیّت/ و پولیتیک در عرصه تجربیات یونانیان و باختر زمینیان» اندیشیده باشد و تفاوت آنها را با «فلسفه رامیاری در تاریخ و فرهنگ ایرانیان» از یکدیگر تشخیص داده باشد، اصلا نداشته ایم. رویدادهای یک قرن اخیر و مخصوصا؛ نیم قرن اخیر اثبات کرده اند که مدّعیان عرصه «سیاست»، نه تنها هیچ سر رشته ای از «تئوری و فلسفه سیاست» ندارند؛ بلکه سیاست را روشی میدانند برای حذف دیگران در سمت و سوی تثبیت اعتقادات و گرایشها و تمایلات و خواسته ها و برنامه ها و در یک کلام، غرایز و سوائق و امیال گروهی/سازمانی/فرقه ای/حزبی و غیره و ذالک خودشان. سیاست در جامعه ایرانی تا امروز به معنای «باهمایی و باهماندیشی و باهمعزمی و همکاری و همدلی و همبستگی و ازهمپرسی» اصلا و ابدا و عمرا، مطرح نبوده است. آنانی نیز که بر این موضوع سالیان سال تاکید مبرم کرده اند – نمونه اش خودم – اصلا در این کشمکش قدرت طلبیها، محلی از اعراب نداشته ایم و مدام با قصد و غرض و هدفمند به حاشییه رانده شده ایم. من محتاج نیستم که به آثارم استناد کنم تا حرفهایم را بخواهم برای شما اثبات کنم. سی و سه سال است که من در باره سیاست و نقد بی محابا و رادیکال گرایشهای مدّعی سیاست تلاشها کرده ام و همینطور در باره کوششها به سوی باهمگرایی. مشکل کلیدی تمام اینهمه مدّعیان طاق و جفت سیاست در این است که هنوز کلیدی ترین، شالوده ترین، پر مغزه ترین و اساسی ترین و خدشه ناپذیرترین «پرنسیپ هنر رامیاری فلسفه ایرانی» را عمرا و اصلا و ابدا نفهمیده اند و نمیخواهند که هرگز بفهمند؛ آنهم اینکه پرنسیپ سیاست/رامیاری در فرهنگ ایرانیان همانا «همجانی» است؛ یعنی اینکه ما ایرانیان، همجان هستیم و در همجانی، با یکدیگر برابریم. تمام برنامه های سیاسی و اقدامها و روشها و جدالها و قلمسوزیها و کشمکشهای اجتماعی و اختلاف عقاید و آرمانها و ارزشها و غیره و ذالک باید بر این پرنسیپ کلیدی «همجانی» تمرکز کنند و در کنار یکدیگر بایستند تا بتوان صحبت از «سیاست» کرد. من با شما و میلیونها ایرانی و میلیونها انسان دیگر در سراسر کره زمین، «همجان» هستیم؛ امّا نه با شما نه با میلیونها نفر از هموطنانم نه با دیگر مردم جهان، همعقیده نیستم و تجربیات و دیدگاههای فردی خودم را دارم. این به معنای این نیست که من یا شما یا دیگران یا مردم جهان، هر کداممان «تافته های علیحده» هستیم و عقاید و تجربیاتمان، ربطی به یکدیگر ندارند. خیر هرگز؛ بلکه منظورم این است که ما برغم تفاوت تجربیات شخصی و عقاثد فردی در یک چیز «مشترک» هستیم؛ آنهم «همجانی» است و برای اینکه بتوانیم به نگاهبانی از «همجانی» یکدیگر کوشا باشیم، چیزی که «هویّت و پرنسیپ ایرانی بودن» را رقم میزند، در این است که عقاید و تجربیات ما باید در یک دایره باهماندیشی و ازهمپرسی و باهمازمایی به محک انتقادی زده شوند و به نتایج مقبول و ارزشمند و بار آور بیانجامند به منظور همچنان نگاهبانی و پرستاری از همجانی یکدیگر؛ نه قتل و کشتار یکدیگر. گرفتید چه میگویم؟.
5- نکته دیگری را برای اینکه نخواهم بحث را کشدار کنم و به دامنه هایی بروم که خیلی فنّی و آکادمیکی و فلسفی و غیره و ذالک هستند، این است که هیچکس با جان دیگری بازی نمیکند. شرایطی و اوضاعی باعث میشوند که عده ای بازی کردن با جان مردم را رمز و راز و تفریح و لذّت شهوانی بردن برای دوام اقتدار و قدرت خودشان میدانند. من به حیث یک انسان در جایی و زمانی که بالغ شده ام و میتوانم تصمیم بگیرم و زندگی خودم را رقم بزنم، حقّ انتخاب دارم. فرض کنید من در طول راه به سوی خانه مان ناگهان سر پیچی، چشمانم به دختری می افتد و به قول معروف، یک دل نه و صد دل، عاشقش میشوم و فوری میروم به خواستگاری او و اتفاقا ازدواج هم میکنیم و زیر یک سقف میرویم برای ساختن زندگی مشترک و بچه دار شدن و فلان و بیسار. در طول چند سالی که میگذرد، ناگهان اختلافاتی که منشا آنها متفاوت هستند، باعث میشود که مناسبات من و همسرم با یکدیگر زیر یک سقف، امکانپذیر نباشد. سئوال من از شما و دیگرانی که به جای عمیق اندیشی به سطحیات چسبیده اند، این است که آیا من یا همسرم یا هر دو نفر ما با همدیگر، حق نداریم که از یکدیگر جدا شویم و هر کس به راه خودش برود؟. آیا باید دوام مناسبات تحمّل ناپذیر من و همسرم که هیچکداممان احساس خوشبختی نمیکنیم، به جایی برسد که یا من، همسرم را بکشم یا همسرم مرا و قال قضیه را بکنیم برود؟. کدامیک معقول است آقای علمداری گرامی؟. کشتن یا طلاق دادن؟. اکثریّت مردم ایران که معادل نود و هشت در صد میشدند به «جمهوری اسلامی ایران» در سال فاجعه رای دادند. در پروسه حاکمیّت آخوندها، مردم کم کم متوجّه شدند که حکومتگران در فکر مسائل اجتماعی و زندگی و جان و آینده مردم و فرزندانشان نیستند. به همین دلیل تلاش کردند که از روشهای مسالمت آمیز و انتخاب اشخاصی که معتدل بودند و کمتر اهل خونریزی و سرکوب و شکنجه و جنایت و شعارهای خوشگلنمای اسلام راستینی سر میدادند، حمایت کنند تا شاید از این طریق بتوانند به آنچه که آرزومندش بودند بدون هیچگونه خونریزی و ویرانگری دست پیدا کنند. تاریخچه تلخ این کشمکش صلح آمیز و بدون خشونت و پرخاشگری مردم ایران با حکومتگران سلسله خلفای الله نشان داد و اثبات کرد که فقط آنانی علیه مردم ایران، اسلحه و ابزارهای کشتار را به کار بستند که میخواستند اقتدار و قدرت و امتیار و حکومت خود را ابدیّت بدهند؛ یعنی زمامداران سلسله خلفای الله. «رفسنجانی» در سال 1358 در یکی از سخنرانیهایش به صراحت گفت که: «هی میگویند این اخوندها کی میروند؟. ما برای میهمانی نیامده ایم که بخواهیم رفع زحمت کنیم!». من از شما میپرسم و همینطور دیگرانی که تمام عمرشان به حمایت و پشتیبانی از این حکومت مصدر خونریزی و سفّاکی توصیف ناپذیر تا امروز بوده اند و همچنان هستند، آیا در برابر حکومتی که در مقابل مردم و نسل جوان معترضش با دست خالی قیام میکنند و علنا میگویند که من حقّ انتخاب دارم و اگر پدرانم مرتکب خطا شدند، دلیل ندارد که من به نتایج خطای پدرانم گردن نهم، چرا باید قتل عام شود و خونش بر خاک ایران پخش و پایمالی شود؟. من ایرانی که علنا خواسته ام همسرم را صلح آمیز و طبق قوانین و قراردادها و سند ازدواج با تمام مزایا و فلان و بیسار طلاق بدهم، ولی طرف مقابل نه تنها حاضر نیست به این طلاق گردن نهد؛ بلکه تمام اعوان و انصارش را بسیج کرده است که مرا عمرا برده و ذلیل خودش داشته باشد با کاربست انواع ابزارهای خشونتی، آیا حقّ ندارم در مقابلش به پا خیزم و آزادی خودم را رقم بزنم؟. آیا آنانی که تا خرخره به سلاحهای مرگبار مجهّز شده اند و میخواهند فقط اراده جاه طلبیها و قدرتخواهیها و امتیازهای خود را به کرسی بنشانند، شعور و فهم حکم میکند که آدم تسلیم اراده آنها شود و لام تا کام هیچ چیزی نگوید و هر روز شاهد خونریزی و غارت و فلاکت مردم و میهنش باشد آقای علمداری گرامی؟. پاسخ معقول دهید نه ویراژ دادنهای آکادمیکی و توجیهی. آیا زمامداران حکومت فقاهتیست که با وقاحت سرسام آور به «بازی کردن با جان و زندگی مردم ایران»، غرّه است و رسالت خودش میداند که گیوتین الهی را در خونریزی مردم ایران و نابودی ایران همچنان رونق دهد و تحکیم کند. یا مردم ایران؟. کدامیک؟. کدام چاقویی تا امروز، دسته خودش را بریده است آقای علمداری؟. اگر حکومتی خدمتگزار کردمش باشد، آیا مریضند مردم که بخواهند آنها را سرنگون کنند؟. چرا مردم دانمارک، سوئد، فنلاند، سوئیس چنین کاری را نمییکند؟. مردم ایران محق و مجاز هستند که حتّا اگر شده تلفات سنگین بدهند؛ این حکومت جنایت و خونریزی و تبهکاری و رذالت و وقاحت کمپلکسی و خاصم سرسخت تاریخ و فررهنگ ایران را با زمامداران روانپریش و به شدّت جاه طلبش درهم بکوبند و نابود نابود کنند. جنگ ایرانیان با حکومت فقاهتی، محصول تبهکاریهایست که حکومت فقاهتی در فاصله نیم قرن تمام در حقّ مردم ایران اجرا کرد. آنانی که تصوّر میکنند، حکومت فقاهتی، «اصلاح پذیر» است، اگر به اندازه یک ارزن، شعور دارند، بیایند و به من و تمام متفکّران و فیلسوفان و اسانید مرده و زنده جهان توضیح دهند که «حقیقت را چگونه میتوان اصلاح کرد؟». این گوی و این میدان.
6- دست آخر تاکید کنم همچون سالها تاکید کردن. تا زمانی که مدّعیان عرصه بی مقدار سیاست وطنی نیاموزند و نفهمند که «ایران و فرهنگ و تاریخ و مردمش»، فراسوی تمام عقاید و مذاهب و ادیان ایمانخواه و ایدئولوژیهای مزخرف وارداتی و نظریّه های اکتسابی باختر زمینیان و امثالهم است و با دلاوری و رادمنشی دست در دست همدیگر ندهند برای ساختن و آباد کردن ایرانی بر شاوده «بُنمایه های فرهنگ جهان آرایش»، این فلاکتهای هزاره ای در اشکال مختلف دوام خواهند آورد تا بالاخره یا از ایران و ایرانی، بقایی میماند یا برای همیشه – دیر یا زود – ایران و ایرانی از گستره تاریخ جهانی محو خواهند شد.
شا د زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان