رفتن به محتوای اصلی
جمعه 17 بهمن 1404 - Friday, 6 February 2026

روایت یک شاهد از آن‌چه در نارمک و هفت حوض تهران گذشت

روایت یک شاهد از آن‌چه در نارمک و هفت حوض تهران گذشت


روایت شاهدان از آنچه در ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ در ایران اتفاق افتاده با قطع بودن راه‌های ارتباطی به سختی و دیر به دست رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی می‌رسد.یکی از شاهدان از شرق تهران روایتش را از آن‌چه در نارمک و محله هفت حوض گذشت، برای بی‌بی‌سی فارسی فرستاده است:

«روز پنجشنه ۱۸ دی ۱۴۰۴ که اولین فراخوان شاهزاده رضا پهلوی برای حضور در خیابان بود، ما هم رفتیم بالای پشت بام. شعارهای حمایتی از پهلوی دادیم.از دور زیاد صدا می‌آمد.ساعت ۸:۳۰ شب بود و پایین و بالای هفت حوض عده زیادی از مردم آمده بودند. طوری که نمی‌توانستم به دوستانم برسم. همه آرام بودند. بین مردم پر از لباس شخصی بود. با کاپشن‌های مشابه. موتوری بودند. با مردم در آن مقطع کاری نداشتند. من گفتم تموم شد دیگه.برگشتم خانه. تا ساعت ۱۰ شلوغ بود. از ۱۰ به بعد بمب صوتی زدند و صدای شلیک شنیدم. منور و داد و فرار. این ادامه داشت تا ساعت ۱۱-۱۱:۳۰، ما ۱۲:۳۰ شب با ماشین رفتیم خیابان ببینیم چه خبر است. صحنه‌ها از تصور خارج بود.در هفت حوض اتوبوس‌ها آتش زده شده بودند. جلوی مسجد جامع و بسیج ماشین آتش گرفته بود. سنگ‌ها و شیشه های خروجی مترو شکسته شده بودند. ماموران آتش‌نشانی در حال خاموش کردن بودند. مردم دیگر نبودند و پر از مامور بود. با ما کاری نداشتند.باورمان نمی‌شد این حجم خرابی‌ها را می‌دیدم. ۱۸ دی اینترنت ۸ شب قطع شده بود و ما با تلفن مستقیم به هم زنگ می‌زدیم.صبح جمعه ۱۹ دی ۹-۱۰ صبح رفتم پیاده‌روی در میدان هفت حوض. جوری تمیز کرده بودند که انگار اتفاقی نیفتاده است. من روبروی مسجد اثر خون دیدم. فکر می‌کردم نمی‌کشند. من فکر می‌کردم به خاطر حرف پهلوی و ترامپ نمی‌کشند. فکر می‌کردیم اینها می‌روند و برنامه‌ای دارد پیاده می‌شود.تا ساعت ۸:۳۰ صدایی نمی‌آمد. گفتیم میان‌بر بزنیم. شانس ما مامورها در آن کوچه پنهان شده بودند. رفتم توی دل مامورها که با آنها حرف بزنم که شک نکنند. گفتم ماشین من آنطرف پارک است. آنها هم به من اجازه دادند که بروم ولی تا ته خیابان نور لیزر روی من بود. فقط به عقب بر گشتم. اما صدای برخورد با معترض‌ها شروع شده بود.دیدم بسیجی‌ها دارند سمت ما می‌آیند. رفتیم داخل یک خانه. دختری به صورتش ساچمه خورده بود. تلاش کردیم آرامش کنیم. تصمیم گرفتیم سوار ماشین بشویم و برگردیم. اما دیگر نتوانستم به نارمک برگردم. چون همه جا را بسته بودند. به خانه دوستم که محله دیگری بود رفتیم و تا نیمه شب منتظر ماندیم.تا شنبه و یکشنبه بعدش همه چیز امنیتی بود. مغازه‌ها بسته بودند و موتوری‌های زیادی در شهر بود. با هر کسی که حرف می‌زدی یکی از فامیل‌شان کشته شده بود. خیلی شنیدم که به رگبار بسته شده بودند یا از نزدیک به صورت‌شان شلیک کرده بودند.در این روزها یکی از بستگان ما مریض بود و فوت کرد و من یکشنبه به بهشت‌زهرا رفتم. هر پنج دقیقه جنازه می‌آمد. برای آنهایی که کشته شده بودند شعار باغیرت می‌دادند و کمی هم مرگ بر خامنه‌ای. بهشت‌زهرا خیلی شلوغ بود.از دوشنبه زندگی به نظر به حالت عادی برگشت. اما همه شکی در وجودشان هست و به هم شک دارند که چه کسی مامور است و چه کسی نیست. الان همه چیز ترسناک است. همه فکر می‌کنند جمهوری اسلامی ۲۲ بهمن را نمی‌بیند و ترامپ حمله می‌کند.»

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی
برگرفته از:
بی بی سی

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!