ایران با پیشینهای بیش از ۲۵۰۰ سال، شکلدهنده نخستین امپراتوری سازمانیافته جهان است؛ امپراتوریای که به رهبری کوروش بزرگ بنیان نهاده شد. تدوین منشور حقوق بشر توسط او، سندی است که از بسیاری جهات قرنها جلوتر از زمان خود بود. کوروش، بهعنوان شخصیتی تاریخی، نهتنها در حافظه ملی ایرانیان بلکه در تاریخ جهان جایگاهی تثبیتشده دارد.
تمدن ایران، در طول سدهها، نقشی تعیینکننده در تحولات منطقهای و جهانی ایفا کرده است؛ تمدنی که بارها دچار شکست و فروپاشی شده، اما هر بار، ققنوسوار، از دل بحرانها سربرآورده است. این تداوم تاریخی، عمدتاً در چارچوب نظام پادشاهی و ساختار سلطنتی شکل گرفته است. از اینرو، تاریخ ایران را نمیتوان بدون در نظر گرفتن ساختار سیاسی آن، بهویژه نظام پادشاهی، مورد بررسی قرار داد. نقاط قوت و ضعف تاریخی ما نیز در همین بستر قابل تحلیل است.
عمر ساختارهای سیاسی مدرن کوتاه است؛ پادشاهی مشروطه کمتر از دو قرن و جمهوری کمتر از ۱۵۰ سال سابقه دارد. پیش از آن، نظامهای سیاسی مسلط، عمدتاً اشکال گوناگون سلطنت و پادشاهی بودهاند. با این حال، این پرسش اساسی مطرح است که چرا بخش بزرگی از نیروهای چپ، بخشی قابل توجه از ملیگرایان، جمهوریخواهان و برخی گروههای اتنیکی، اصرار دارند این شاخصه گذشته تاریخی ایران را نفی کرده و بدان افتخار نکنند؟
چرا پرچم شیر و خورشید، بهعنوان نمادی تاریخی که بازتابدهنده تداوم دولت و هویت ایران است، مورد پذیرش قرار نمیگیرد و با آن مخالفت میشود؟ چرا چنین تلقی میشود که چون کوروش، داریوش و دیگر پادشاهان برجسته ایران شاه بودهاند، افتخار به آنان ناموجه است؟ چرا حضور هزاران شهروند ایرانی در روز بزرگداشت کوروش در کنار آرامگاه او، در رسانهها و نشریات این جریانها بازتاب نمییابد و عملاً بایکوت خبری میشود؟ و چرا در هیچیک از تجمعات و تظاهرات آنان، پرچم ایران با نماد شیر و خورشید دیده نمیشود؟
کوروش، داریوش و دیگر پادشاهان بزرگ ایران، بخشی جداییناپذیر از تاریخ بلند و پرافتخار این سرزمیناند؛ تاریخی که به همه ایرانیان تعلق دارد، فارغ از گرایش سیاسی، چه جمهوریخواه باشند، چه چپ، و چه پادشاهیخواه. تاریخ ملی به همه مان تعلق دارد. نه میتوان آنرا بهصورت انحصاری مصادره کرد و نه باید و یا میتوان آن را نادیده گرفت. این میراث تاریخی و چهرههای آن، متعلق به تمامی ایرانیان است.
نفی و دشمنی با این بخش از تاریخ، جامعه را از یکی از مؤلفههای بنیادین هویت ملیاش دور میکند و همبستگی ملی را تضعیف میسازد. افتخار به تاریخ و تاریخسازان ایران، منافاتی با باورهای سیاسی گوناگون ندارد. من می توانم جمهوری خواه،چپ و یا به یک گروه اتنیکی تعلق داشته باشم ولی به این تاریخ و سازندگان اش افتخار کنم. تاریخ ایران، سرمایه مشترک همه ماست و پاسداشت آن، پیششرط انسجام و همبستگی ملی است.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
آشتی با تاریخ و فرهنگ، آشتی با خویشتن است.
دروود بر آقای مقصود نیا گرامی،
بحثی کوتاه برای با تمام توان در سمت و سوی نابودی حکومت گیوتینداران الهی.
عرض شود که آثار و مقالات و دیدگاههای من از سالهای سال پیش تا همین الان، تمرکز بر مقوله ایست که گویا هیچ تشکیلات سیاسی هنوز هوش نیست که صحبت و فریادهای من بر سر چه چیزهایی هستند. گفته ام و نوشته ام که «تاریخ و فرهنگی» را که ما ایرانیان در جامعیّت وجودی، برآیند و میراثدار آن هستیم، اگر با جان و دل نپذیریم و تایید و تصدیق نکنیم و از آن خود ندانیم، هرگز نخواهیم توانست کوچکترین تغییری در وضعیّتی که به آن در غلتیده ایم ایجاد کنیم و نسل اندر نسل، قربانی فلاکتهای حاکم و حادث شده بر آن خواهیم ماند.
صحبتی که اینقدر شفّاف و صریح و دقیق است، همچنان پشت گوش انداخته شده است. در باره بُنمایه های فرهنگ باهمستان مردمان ایران و شکلگیری مادّی آن با تمدّن سلسله هخامنشیان، به وفور صحبتها کرده ام. ناگفته نگذارم که فرق است بین «فرهنگ و تمدّن». فرهنگ مثل مادر میماند و تمدّن مثل فرزند. هر فرهنگی میتواند تمدّنهای مختلف بزاید؛ ولی هیچ تمدّنی نمیتواند فرهنگ بزاید. درک این مسئله به ظرافت و دقّت و ژرفبینی ملزم است تا اصلها و نشانه هایی را قاطی پاتی نکنیم. پیوند فرهنگ و تمدن، پیوندیست پویا که در اشکال مختلف پدیدار میشود و اگر تمدّنی به دلایلی افول میکند، فرهنگ در «تخمه سان بودن و سرچشمه زاینده خودش»، همچنان اصیل و دست ناخورده میماند؛ ولو قرنهای قرن در زیر خاکستر حوادث و رویدادها و اغراض و خصومتها و غیره و ذالک مدفون شود. بحث در باره «پرچم ایران» را من در همین سایت در پای چندین مطالب از دیگران، توضیح داده ام و نوشته ام. گفته ام که «شیر و شمشیر» از نمادهای پرچم مردمان ایران در جامعیّت وجودی نیستند و از نمادهای «میترائیان» هستند که به ارث مانده اند. میترائیان نیز مثل مزدائیان از برآیندهای تحوّلات روحی و روانی و تاریخی و اجتماعی مردمان ایران هستند؛ یعنی اینکه تمام جلوه های مختلف و ضدّ و نقیض تاریخ و فرهنگ ایران، همه بدون استثناء آیینه دگرگشتهای درونی - روانی جامعه ایرانیان هستند که وظیفه ما امروزیان – آنانی که خویشاندیش و قائم به ذات و جوینده و پرسنده و پژوهشگر - هستند، در این است که پروسه تحوّلات فرهنگی را با سرسختی و دقّت سنجیده نشان دهیم و سنجشگری کنیم ابعاد زُمخت و پوسیده و ناخوشایند و صدمه رسان آن را برای فرابالندگی و زیبا آرایی مناسبات اجتماعی و کشوری. بالطّبع، کسانی که تصوّر و به خود تحمیل و تلقین میکنند که با آویزان شدن به مذاهبی/ایدئولوژیهایی و نظریّه هایی و سپس به نفی کامل تاریخ و فرهنگ مردمان ایران رو آوردن، خواهند توانست یک شبه مردم ایران را به همان تحوّلاتی دگرگونه کنند که در کشورهای باختری اتّفاق افتاده است، باید عرض کنم که با تمام ساده لوحیها و سماجتها و به عبارت دقیق تر، حماقتها و بلاهتهایشان بیشتر جاها، آکادمیکی وار، فقط ثابت میکنند که در سرنا را از سر گشادش نواختن، متبحرترین ابلهان روزگارند.
هیچ ایرانی نمیتواند تاریخ و فرهنگ مردمانش را از خودش بزداید و بشورد و پاک کند. تاریخ و فرهنگ در ما میزییند، چه ما آگاهی داشته باشیم از آنها، چه نداشته باشیم. علّتش نیز این است که تار و پود ما در کوره تاریخ و فرهنگ، ریخته گری و شکل و شمایل داده میشود. ما تصوّر میکنیم که آگاهبود ما، تمام وجود ما را انعکاس میدهد. در حالکیه، آگاهبود در همان سطح ذهنیّت آدمی میماند و نمیتواند به أعماق وجود آدمی سرایت کند. وقتی که ما خصومت با تاریخ و فرهنگ مردمان خود میکنیم، در حقیقت، آگاهبود ماست که چنین خصومتی را رقم میزد؛ ولی ناخودآگاهبود ما که در تمام تار و پودمان آمیخته و عجین است، خلاف آن در عمل رفتار میکند. تضاد و کشمکش «اصالت وجودی» با «آگاهبود اکتسابی»، تا امروز تاریخ فجایع اجتماعی و کشوری را رقم زده است. زمانی ما میتوانیم به شرایطی و وضعیّتی آرامبخش و سازنده و بهره آور دست یابیم که «اصالتهای فردی و اجتماعی و فرهنگی» بتوانند بر سطح آگاهبود انسانها گسترده شوند؛ در غیر اینصورت مبارزه و کشمکش تا سر حدّ جنون خونریزهای سرسام آور تداوم خواهند آورد. مثلا اسلامیّت هرگز به حیث «اصالت فرهنگی» مردمان ایران محسوب نمیشود؛ بلکه زیرمجموعه ای به حساب می آید که فرهنگ مردم ایران، قرنهاست با شمشیر خونریز آن که میراث «دیانت میترائی و دیانت مزدائی» است در حال پیکار است . سراسر دیوان شاعران ایرانی، انعکاس دهنده این پیکار بسیار خجسته و دلهره آور و شایان ستودن هستند. امّا چون اسلامیّت بر سطح آگاهبود ایرانیان غالب و حاکم آمری و استبدادی و جبری با کاربست گیوتین میخواهد «اصالت فرهنگی» مردمان ایران را متعیّن کند، در نتیجه، کشمش مردم با اسلامیّت تا امروز دوام آورده است. همین مورد در باره ایدئولوژی منحط مارکسیسم – لنینیسم نیز صدق میکند. همین مورد در باره «متابعت و کپیه برداری و ادا و اطوارهای تقلیدگونه از باختر زمینیان صدق میکند.
مسئله ما نباید انکار و خصومت باشد؛ بلکه باید «کشف و شناخت اصالتهای فرهنگی» مردمان خودمان باشد که در ابعاد بسیار ژرفاندیشیده و تجربی: «گزندناپذیری جان و زندگی، مهرورزی، دادورزی، راستمنشی» تبلور پیدا کرده و هویّت ایرانیان را رقم زده اند. ما با شناخت عمیق این بُنمایه هاست که میتوانیم به سنجشگری تاریخ و فرهنگ خودمان و تحوّلاتی که در پروسه پنج هزار ساله در گستره تاریخ و فرهنگ و مناسبات کشوری و میهنی به وجود آمده اند بدون هیچ حُب و بُغضی اقدام کنیم و در صدد بهبود أوضاع میهنی و کشوری برآییم. با خصومت و انکار و نفی، هیچکس نخواهد توانست ، کوچترین خدمتی به مردم میهنش و ایران اجرا کند. من بارها تاکید کرده ام که «فرهنگ مردمان ایران» هرگز سرگذشت تاریخ سلسله ها و سلاطین حاکم بر ایران نبوده و نیست. باید شعور تمییز و تشخیص را داشت و هرگز آنها را با یکدیگر اینهمانی نداد. مردم ما از دیرباز بر این پرنسیپ کلیدی تاکید مبرم داشته اند که «فرمانروایی و پادشاهی» باید بر شالوده بُنمایه های فرهنگ ایرانی اجرا شود. اینکه مردم ایران در این تلاشهای هزاران ساله بر سر واقعیّت پذیری آرمانها و آرزوها و ایده آلهایشان به کرّات شکست خورده اند، هرگز دلیل بر آن نمیشود که ما نتیجه بگیرم، بُنمایه های فرهنگ مردمان ایران، پشیزی ارزش ندارند و حرف مفتند. اگر تمام حکومتهایی که با زور گیوتین و خونریزی همچون ولایت سفّاکان الهی میخواهند تا ابدالدّهر بر ایران و مردمانش حاکم مطلق بمانند، خبر ندارند که تمام دم و دستگاه قدرت و اقتدار خود را بر فراز «آتشفشان بسیار پُر پتانسیل بُنمایه های ایده آلی مردم ایران» ساخته اند که دیر یا زود متلاشی و نابود نابود خواهند شد و تاریخ ایران، بزرگترین گواهی بر این استدلال متّقن من است. فرمانروایی و پادشاهی و جمهوریخواهی و أنواع و اقسام دیگر فرمهای حکومتی، زمانی حقّانیّت و لژیتیماتسیون به «قدرت و اقتدار» دارند، که زمامداران آنها بی برو برگرد و بدون امّا و اگر سفت و سخت به «بُنمایه های فرهنگ باهمستان ایرانیان» نه تنها متعهد و پایبند و مُجری باشند؛ بلکه در نگهبانی و پرستاری و گسترش آنها با تمام توش و توان خود تلاشهای شایان آفرینگویی نشان دهند؛ وگر نه سرنگونی و نابودی و متلاشی کردن آنها به هر نامی که میخواهند باشند، اجتناب ناپذیر است.
تراژدی فاجعه بار آنچه که در ایران به نام «چپ ایدئولوژیکی» شکل گرفت تا همین امروز در این است که تمام فعّالین آن، استعداد و هنر خود را بر این گذاشتند که به خصومت ابلهانه با تاریخ و فرهنگ ایرانی همّت کنند و سپس تا میتوانند به تقلیب و تحریف و تفسیر رویدادهای تاریخ و فرهنگ ایران در سمت و سوی ایدئولوژی منحط و مزخرف مارکسیسم – لنینیسم همّت کنند و این روزها نیز به سبک و سیاق دیگر، امّا در همان سمت سو بر آنند که با «آویزون شدن به مفاهیم معضلات باختر زمینیان» به جنگ و خصومت با تاریخ و فرهنگ ایرانیان، تلاشها کنند. در نتیجه، هیچ محلی از اعراب ندارند و مدام واپس رانده میشوند؛ ولو فعّالان آن، شبانه روز با بلندگوهایی میلیون واتی فریاد بزنند که ما عاشق ایران و مردمش هستیم. چپ ایدئولوژیکی باید برای همیشه با ایدئولوژی و مارکس و حواریونش وداع کند و به سوی تاریخ و فرهنگ مردم سرزمین خودش رو بیاورد و در کنار مردم بایستد تا به رسمیّت شناخته شود.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
سپاس منوچهر گرامی
سپاس منوچهر گرامی
یک تحلیل بسیار واقعبیانه ، حاصل تجربه بیش از چهار دهه .
کامنت خود را در اینجا بازنشر می دهم
واقعیت این است که همین دوریگزینی آگاهانه یا ناآگاهانه از هویت ملی، پرچم ملی و ارزشهای مشترک تاریخی، و در عوض چسبیدن به باورهای ایدئولوژیک یا هویتهای قومی، عملاً به تبلیغ رایگان برای جریانهای پادشاهیخواه و گرایشهای سلطنتطلب در میان میلیونها ایرانی داخل کشور تبدیل شد.
البته عوامل دیگری هم مؤثر بودند؛ از جمله مهمترین و شاید به جهات انتخاب راه حل سیاسی تعیین کننده ترین ،خدمات مهم دوره پهلوی در حافظه جمعی. اما این گرایش، ناگهان و در خلأ شکل نگرفت؛ بستر اجتماعی آن ساخته شد.
من این را از دل تجربه شخصی میگویم. بستگانم در ایران، از روستاهای دور و نزدیک سوادکوه گرفته تا شهرهای کوچک و بزرگ، در زندگی روزمره نه دغدغه پژوهش تاریخی داشتند و نه اصولاً فرصتی برای کنجکاوی درباره گذشته. جمهوری اسلامیِ ضدایرانی، مثل شکارچیای با خنجر در دست، از پشت سر جامعه را تعقیب میکرد و مجال نمیداد، در چنین شرایط تعقیب و گریز ، مردم برای نجات خود، به هویت تاریخیشان چنگ زدند.
سالها پیش، مثلاً روزی را به نام «روز ملی مازندران» جشن میگرفتند. من که خود مازنی هستم اعتراض کردم و گفتم: عزیزان، «روز ملی مازندران» یعنی چه؟ ما یک ملت بیشتر نیستیم. اما این روند، چنگزدن به هویتهای جزیرهای ، کمکم در سراسر ایران گسترش پیدا کرد.
برآیندش امروز برای همه روشن است:
«پهلوی برمیگرده، جاوید شد .....»
شعاری که از دل جامعه بیرون آمد، نه از اتاقهای فکر سیاسی.
حرف من روشن است: وقتی نیروهای غیرپادشاهیخواه، تا جایی که توانستند علیه تاریخ ایران، علیه پرچم شیروخورشید و علیه نمادهای مشترک ملی ، علیه پهلوی نوشتند، جار زدند و فضای منفی ساختند، طبیعی بود که مردم در واکنش، فریاد «رضاشاه روحت شاد» را بلندتر سر بدهند.
با تمام احترامی که برای خاندان ایرانساز پهلوی قائلم، و با درک اینکه چرا مردم به این شعارها رسیدهاند، باید گفت: نیروهای غیرپادشاهیخواه، با دشمنی به ارزشهای مشترک تاریخی، این سرمایه نمادین را دو دستی تقدیم پادشاهیخواهان کردند و حالا دچار حیرت و حتی پانیک شدهاند که چرا چنین شد.
خب، وقتی خودتان علیه هویت تاریخی ملت ایران جبهه گرفتید، امروز دیگر نباید طلبکار باشید.
بهجای گلایه، بهتر است همین حالا ارزیابی جدی انجام دهید.
با پرچم ملی شیروخورشید، همینجا در استکهلم، تظاهراتی به نام جمهوریخواهی و به نام ملت ایران برگزار کنید؛ من با کمال میل شرکت میکنم. آنوقت لازم نیست همیشه در کنار پادشاهیخواهان شعار بدهم، آن هم گاها شعارهایی که با برخی از آنها صراحتاً زاویه دارم.
من پادشاهیخواهان را با همه نقدهایی که به آنها دارم ، یک نیروی ملی و قابل اعتماد برای ایران میبینم. از کمی و کاستی ، نگرش تمامیت خواهی بخوبی آگاهم.
شما کجای این میدان ایستادهاید؟
پرچم ملی را برافرازید؛ منِ لیبرالدموکرات با میل در کنارتان هستم.
فرقی نمیکند: چپ ملی باشد یا پادشاهیخواه.