در سیاست، برخی بنبستها محصول ناتوانیاند و برخی دیگر نتیجه طراحی. بنبست امروز اپوزیسیون ایران از نوع دوم است. این وضعیت نه بهدلیل کمبود چهره سیاسی شکل گرفت، نه بهخاطر فقدان گفتوگو، و نه بهسبب بستهبودن فضا—بهویژه در خارج از کشور. این بنبست ساخته شد؛ آگاهانه، مرحلهبهمرحله، و توسط همان جریانهایی که امروز با صدای بلند از آن شکایت میکنند.
اگر قرار است صادق باشیم، باید از این نقطه شروع کنیم:
در چهار دهه گذشته، هیچ چهرهای در میان اپوزیسیون ایران به اندازه شاهزاده رضا پهلوی امکان همگرایی، جذب طیفهای متضاد، و ایجاد یک محور مشترک حداقلی را نداشته است. این واقعیت را نه هواداران او، بلکه رفتار مخالفانش بهخوبی تأیید میکند. حجم انرژیای که صرف مهار، تخریب و بیاعتبارسازی او شده، خود نشانهای روشن از جایگاه واقعیاش در معادله سیاسی است.
اما مسئله اصلی از اینجا آغاز میشود. بسیاری از همین مخالفان، در مقاطع مختلف، نهتنها با شاهزاده رضا پهلوی مخالفتی نداشتند، بلکه آگاهانه به او نزدیک شدند، از نامش استفاده کردند و از اعتبار اجتماعیاش برای پیشبرد پروژههای خود بهره گرفتند—پروژههایی که هدف نهاییشان نه تقویت او، بلکه حذف او و حذف ایده پادشاهی بود.
استفاده ابزاری از مشروعیت، نه پذیرش آن
در سیاست، استفاده از سرمایه نمادین یک چهره الزاماً به معنای پذیرش رهبری او نیست. دقیقاً همین تمایز، کلید فهم رفتار بخشی از اپوزیسیون است. این افراد بهخوبی میدانستند که بدون اتصال به نام شاهزاده رضا پهلوی، پروژههایشان فاقد وزن اجتماعی است. بنابراین، راهبردی دوگانه در پیش گرفتند: نزدیکشدن برای کسب مشروعیت، و همزمان آمادهسازی صحنه برای حذف.
تمام کسانی که با او نشستند و سپس رابطه را قطع کردند، دلایل مشترکی داشتند. بخش بزرگی از آنها یا چاپلوسانی بودند که بهدنبال سهمخواهی سریع از قدرت سیاسی بودند، یا افرادی که میخواستند از مشروعیت او بهعنوان سکوی پرش استفاده کنند. در ظاهر، گفتوگو، همکاری، هماندیشی و اتحاد مطرح میشد؛ اما در لایه زیرین، هدف چیز دیگری بود: استفاده از اعتبار شاهزاده برای بسیج افکار عمومی، و سپس تبدیل همان اعتبار به سلاحی علیه خود او.
این الگو بارها تکرار شد. در نشستها، بیانیهها، پروژههای مشترک و ابتکارهای رسانهای، نام شاهزاده رضا پهلوی نقش «ضامن مشروعیت» را بازی میکرد؛ اما به محض آنکه بحث از تمرکز، مسئولیت سیاسی یا نقش محوری به میان میآمد، همان افراد عقب میکشیدند یا حمله را آغاز میکردند. اتحاد، فقط تا جایی مطلوب بود که رهبری شکل نگیرد.
گفتوگو تا مرز تصمیم؛ نه یک قدم جلوتر
یکی از بزرگترین تحریفها در روایت امروز، این ادعاست که «مشکل، نبود گفتوگو بود». این ادعا بهسادگی با واقعیت تاریخی تناقض دارد. گفتوگو انجام شد—آنهم گستردهتر و بازتر از هر تجربه مشابهی در اپوزیسیون ایران. شاهزاده رضا پهلوی نهتنها با موافقان، بلکه با منتقدان و حتی مخالفان سرسخت نشست. با جریانهایی گفتوگو کرد که هزینه سیاسی داشت و خشم بخشی از هوادارانش را برانگیخت.
اما گفتوگو مرحلهای دارد که بسیاری از این مخالفان هرگز حاضر نشدند از آن عبور کنند: مرحله تصمیم.
تا زمانی که گفتوگو در سطح حرف، ایده و امکان باقی میماند، مشکلی وجود نداشت. اما به محض آنکه نشانههای تمرکز طبیعی جامعه پدیدار شد—به محض آنکه روشن شد جامعه بهدنبال یک محور مشخص است—همان گفتوگوکنندگان دیروز به منتقدان تند امروز تبدیل شدند. نه به این دلیل که اتفاق تازهای رخ داده بود، بلکه چون پروژه اصلیشان در خطر قرار گرفت.
پروژه حذف، نه اختلاف نظر
در اینجا باید صریح بود: آنچه رخ داد، اختلاف نظر سیاسی نبود. اختلاف نظر با ارائه بدیل همراه است، مسئولیت میآورد و هزینه میپردازد. اما آنچه در عمل دیده شد، چیزی جز پروژه حذف نبود.
منطق این پروژه ساده بود:
شاهزاده رضا پهلوی میتواند موتور بسیج باشد، اما نباید مقصد شود.
میتواند ابزار باشد، اما نه فاعل.
میتواند مشروعیت بدهد، اما نه تصمیم بگیرد.
به همین دلیل، از همان ابتدا تلاش شد نقش او به «نماد» تقلیل یابد؛ نمادی بیدندان، بیاختیار و قابلکنترل. هر جا که این تقلیل با مقاومت مواجه شد، زبان نقد جای خود را به زبان برچسبزنی داد: تمامیتخواهی، اقتدارگرایی، فردمحوری و خطر تمرکز.
این برچسبها نه از سر نگرانی دموکراتیک، بلکه برای توجیه شکست پروژه حذف به کار گرفته شدند.
تناقض بنیادین: اتحاد بدون محور
یکی از عجیبترین ادعاهای مخالفان این است که خواهان اتحادند، اما با هرگونه محوریت مخالفاند. این تناقض، قلب بنبست سیاسی امروز است. اتحاد بدون محور، نام دیگری برای پراکندگی است. هیچ تجربه سیاسی موفقی—در هیچ نقطهای از جهان—وجود ندارد که در آن، اتحاد بدون تمرکز و بدون مسئولیت شکل گرفته باشد.
اما برای این جریانها، مسئله اساساً موفقیت سیاسی نبود. مسئله، جلوگیری از شکلگیری رهبریای بود که کنترلش از دست آنها خارج میشد. به همین دلیل، هر بار که جامعه بهطور طبیعی به سمت تمرکز حرکت کرد، آن را «خطرناک» نامیدند؛ نه چون خطرناک بود، بلکه چون غیرقابلمهار بود.
ساختن بنبست، سپس شکایت از آن
وقتی یک گزینه واقعی روی میز است و شما آن را رد میکنید، اما هیچ گزینه عملی دیگری ارائه نمیدهید، این رفتار نه نقد است و نه دموکراسیخواهی؛ این قفلکردن مسیر است. دقیقاً همین الگو بارها تکرار شد. هر تلاش جدی برای همگرایی، یا با شرطگذاریهای فلجکننده مواجه شد، یا با تخریب رسانهای، یا با عقبنشینی در لحظه تصمیم.
نتیجه این رفتار، همان بنبستی است که امروز از آن سخن میگویند؛ بنبستی که خودشان ساختند و اکنون میکوشند مسئولیتش را به گردن «شرایط»، «فضا» یا حتی «طرفداران» بیندازند.
تمامیتخواهی؛ برچسبی برای فرارچگونه مخالفان شاهزاده رضا پهلوی بنبست سیاسی را آگاهانه ساختند
اتهام تمامیتخواهی در این میان، نقش یک ابزار دفاعی را بازی میکند؛ ابزاری برای فرار از پاسخگویی.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
درود بر همه دوستان مبارز
.
جناب کلانتری گرامی،
بحث تصمیمگیری گروهی و نگرانی از تمرکز قدرت، در اصل موضوع قابل فهم است. اما مسئلهای که در عمل دیده شد این بود که بسیاری از این «تصمیمگیریهای جمعی» هرگز به تصمیم واقعی نرسید و عملاً به توقف و فرسایش انجامید. تجربه سیاسی در همه کشورها نشان میدهد که بدون وجود یک محور مسئول، ساختارهای جمعی معمولاً به پراکندگی میرسند، نه به دموکراسی.
در مورد بتپروری هم باید میان حمایت سیاسی و بتسازی تفاوت گذاشت. اگر جامعهای به یک چهره اعتماد میکند، این الزاماً به معنای تمایل به دیکتاتوری نیست؛ مهم سازوکارهای آینده است، نه جایگاه یک فرد در دوران گذار.
در نهایت، اختلاف نظر درباره روشها طبیعی است، اما واقعیت این است که بدون یک محور قابل اعتماد، نه اتحاد شکل میگیرد و نه گذار ممکن میشود؛ و تجربه چند سال اخیر همین را نشان داده است.
جناب مایک نادر عزیز
سپاس از توجه و نظر شما.
هدف این مقاله هم دقیقاً همین بود که بحث از کلیگویی و ابهام خارج شود و رفتارها و الگوها روشنتر دیده شود. اختلاف نظر طبیعی است، اما گفتوگو زمانی پیش میرود که نقدها مشخص و مستند باشند.
جناب اصغر جیلو
اینکه بخشی از جمهوریخواهان حاضر به همکاری نیستند، نکته تازهای نیست و اتفاقاً یکی از محورهای همین مقاله نیز همین واقعیت است. اما اینکه فاصله برخی از این جریانها با نیرویی که آشکارا علیه جمهوری اسلامی فعالیت میکند بیشتر از فاصلهشان با خود حکومت باشد، دقیقاً همان تناقضی است که نیاز به توضیح دارد.
در مورد ضعف یا قوت نیروها نیز، ارزیابی سیاسی را نمیتوان فقط با تعداد یک گردهمایی سنجید. در سالهای اخیر، شاخص مهمتر، میزان توجه و حمایت در داخل ایران و بازتاب اجتماعی بوده است؛ و در این زمینه واقعیتی وجود دارد که نمیتوان با ارجاع به یک رویداد خاص آن را نادیده گرفت.
اختلاف نظر سیاسی طبیعی است، اما انکار وزن اجتماعی یک جریان، بدون توجه به شواهد گستردهتر، بیشتر شبیه داوری است تا تحلیل.
از همه دوستانی که مقاله را خواندند و موافق یا منتقد نظر دادند سپاسگزارم. اختلاف نظر در مسائل سیاسی طبیعی است و اگر با استدلال و مثال همراه باشد، میتواند به روشنتر شدن بحث کمک کند.
هدف این نوشته نه نفی گفتوگو بود و نه ادعای داشتن حقیقت مطلق، بلکه طرح یک پرسش مشخص بود: چرا با وجود سالها گفتوگو و تلاش برای همگرایی، اپوزیسیون همچنان در وضعیت پراکندگی باقی مانده است؟ پاسخهای متفاوتی میتوان به این پرسش داد، و طبعاً این مقاله یکی از این پاسخهاست، نه تنها پاسخ ممکن.
در نهایت، قضاوت درباره درستی یا نادرستی هر تحلیلی با گذشت زمان و با سنجش نتایج روشنتر میشود. مهم این است که بحثها به جای برچسبزدن و کلیگویی، بر استدلال و واقعیتها تکیه کنند تا گفتوگو ثمربخشتر شود.
متهم کردن یک تحلیل به خودتوجیهگری بدون ارائه
.
جناب ملکوتی نقد شما بیشتر مجموعهای از برچسبهاست تا نقد مشخص. نوشتهاید متن فرافکنانه و یکسویه است، اما نگفتهاید دقیقاً کدام گزاره نادرست است یا کدام بخش با واقعیت تاریخی نمیخواند. نقد تحلیلی باید به استدلالهای مشخص پاسخ بدهد، نه به کلیگویی درباره لحن و سبک.
اینکه متن قاطع نوشته شده، بهخودیخود ایراد نیست؛ اگر استدلالی غلط است، باید نشان داده شود کجا و چرا غلط است. در مورد حذف گفتوگوی واقعی هم در مقاله دقیقاً به وجود گفتوگوها و توقف آنها در مرحله تصمیم اشاره شده است. اگر نمونهای خلاف این ارزیابی دارید، طرح آن بحث را روشنتر میکند.
در غیر این صورت، متهم کردن یک تحلیل به خودتوجیهگری بدون ارائه مثال و استدلال، بیشتر یک داوری کلی است تا یک نقد جدی
Iradj Kalantaryمن با نظر…
Iradj Kalantary
من با نظر شما موافقم و زحمات شاهزاده را همیشه پاس داشتم و ایرادهای خودم را هم گفتم ولی کسانی هم برای همکاری آمدند که چون تجربه آنها بیشتر از شاهزاده در امور مختلف بود موافق نظریات ایشان نبودند ومیخواستند که تصمیمات گروهی گرفته شود که شاهزاده موافق نبوده و نیستند دفترچه اداره گذار تائید گفتار من است که تمام اختیارات و انتصابات باید با ایشان باشد
ایراد از شاهزاده نیست فرهنگ ما بت پرور است بت پروری به دیکتاتوری تبدیل میشود و برای جلو گیری از بوجود آوردن دیکتاتوری نباید اختیارات را به یک نفر داد
من ترجیح میدادم که ولیعهد گرامی ما وارد بازی کثیف سیاست نشوند و برای روز موعود پادشاهی مشروطه حفظ شوند ولی متاسفانه راه دیگری را انتخاب کردند که امید واریم موفق شوند با احترام🌹
Mike Naderاقاى ملكوتى دلايل…
Mike Nader
اقاى ملكوتى دلايل درست و منطقى و واقعى به نظريه و موضع گيرهاى مشخص شما به رضا پهلوى نمى خورد و شما را صدها تحليل و نقد با سند نه قانع مى كند و نه انعطافى در شما به وجود خواهد اورد شما همچنان در لفافه مى نويسيد و وسط بازى را ادامه خواهى داد و دم خروس نهايتا بيرون خواهد امد ؟
Jilow Askar
Jilow Askar
بخش عمده تشكلها و افراد شاخص جمهوريخواه خواهان هيچ اتحاد و همكاري با نيرويي كه با محوريت اقاي پهلوي اخيرا بسيار وسعت يافته و به نيروي عمده سرنگوني طلب جمهوري اسلامي در خارج و داخل تبدل شده، نبوده و نيستند. فاصله آنها در مجموعه خود با جمهوري اسلامي كمتر از فاصله شان با اقاي پهلوي است. در صفوف آنها نيز نيروهاي افراطي و مخرب و فحاش مثل بخش افراطي طرفدار سلطنت، به اندازه كافي وجود دارد و لي علت اين كه كمتر ديده ميشوند به خاطر كميت بسيار نازل و پايين صفوف مجموعه انهاست. اين همه تبليغات و هياهو جنجال براي همايش كلن در المان در ٢٥ ژانويه امسال به بر آمدي قابل اعتنا نينجاميد، تعداد بسيار اندكي به اين دعوت پاسخ دادند و بيشتر روشن شد كه اين نيروها چقدر ضعيف و ناتوانند. در عين حال اين نيروها، حاضر به بذيرش واقعيت وجودي خود نيستند.
Sirus Malakooty
Sirus Malakooty
تحلیل پیش روی پیش از آنکه واکنش ها را نسبت به ادعای گرایش خود زیر زره بین برده و موشکافانه بررسی کند بیشتر به نگاهی فرافکنانه روی می آورد . بهطور خلاصه، مقاله از نظر بیانی هر چند جذاب و منسجم است اما متن در قامت یک بیانیهی خطی و قاطع نوشته شده تا احساس نظم، انسجام و قطعیت ایجاد کند.به همین خاطر از منظر تحلیلی، گفتمان خودتوجیهگرانهای دارد که هم از نظر منطقی و هم از نظر شواهد تاریخی یکسویه است.
در نهایت، اقای آذری همان کاری را انجام میدهد که دیگران را به آن متهم میکند: بازتولید بنبست از خلال حذف گفتوگوی واقعی.
چرا باید برای در راه «آزادی»، جمشید جم شد؟
مجدّدا دروود بر آقای آذری گرامی،
موجز و مختصر.
این نظرم در پای مطلب آقای «علمداری در سایت ایران امروز» نوشته شد با سانسور بخشهایی از آن. لینک مطلب آقای علمداری را در پایین نظراتم میگذارم. سپس آقای علمداری، پاسخی به مطلب من دادند. من نیز، پاسخ ایشون را مجدّدا دادم که متاسفانه، مدیر محترم «سایت ایران امروز» آن را نشر ندادند. بنابر این متن کامل نظرم را جهت اطّلاع کسانی که صحبتهای مرا دنبال میکنند، در پای مطلب شما نشر میدهم؛ زیرا در امتداد بحث شما نیز هست.
- در اساطیر ایرانیان می آید که «جمشید جم»، هفت بار به مردم، آزادی مطلق داد تا جوهره خودشان را نشان دهند که آیا واقعا لیاقت آزادی را دارند یا مسئله بر سر چیست؟.. ولی هر مرتبه، مردم به لت و پار کردن فضای آزادی اقدام کردند. برغم اینهمه مصیبتها، «جمشید جم» هرگز نتیجه نگرفت که مردم، لیاقت آزادی را ندارند؛ بلکه هر مرتبه تلاش خودش را به کار بست. بر همین اساس بود که حافظ سرود: نیکی پیر مغان بین که چو ما بد مستان ///// هر چه کردیم به چشم کرُکُش، زیبا بود ». پیرمغان همان جمشید جم = سیمرغ گسترده پر است. هفت از لحاظ بینش اساطیری، جنبه شمارشی ندارد؛ بلکه به معنای تکرار مجدّد است. من سالهای سال است که میکوشم هموطنانم را در گشوده فکری و آمادگی روحی و روانی آنها برای «پذیرش آزادی و مسئولیّت» بیازمایم و هر مربته، سرخورده میشوم، امّا از امیدها و آرزوهایم میلیمتری واپس نمینشینم. من نمیندام در مغز مدیر محترم سایت ایران امروز چی میگذره. ولی کارش قشنگ نیست. همین.
/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
دروود بر آقای علمداری گرامی،
تحشیه ای بر صحبتهای شما.
یا شما واقعا میخواهید و قصد نیک دارید که از در گفتگو و راهگشاییها برآیید یا اینکه شما برای خالی نبودن عریضه، گاه گداری مطلبی مینویسید و مثل پرتاب تیر در تاریکی منتشر میکنید به این امید که به هدفی اصابت کند. من ولی فرض را بر این میگذارم که نیّت شما خیر است و به همین سبب خیلی مختصر بدون طول و تفصیل جزئیّات به برخی نکات مطلب شما میپردازم.
1- مقایسه سال 1357 با امروز، خبط آشکار است؛ زیرا شرایط و موقعیّتها و بسیاری چیزهای ریز و درشت از تحوّلات فرهنگی و اجتماعی و تکنیکی بگیرید تا بیایید به دیاسپورای ایرانیان در سراسر کره زمین، اختلاف و تمایز و شکل و شمایل دیگر و بسیار عمیقی نسبت به دوران واقعه 1357 دارند. بحث بنیادی در باره آیین کشورآرایی را نمیتوان در جایی مطرح کرد که سیلاب خونریزی تا زانوی اسبان رسیده است و همینطور داره ساعت به ساعت بر آن اضافه میشود و سرهای اسبان را نیز دارد در قعر خودش فرو میبلعد. بحث امروز ما فرد یا افراد نیستند. بحث امروز ما این است که پس از حاکم بودن نیم قرن گیوتین الهی در ایران، تمام آنانی که خود را با نام «اپوزیسیون» اتیکت زده اند، هیچوقت و هرگز نتوانستند به حدّاقلی از «پرنسیپهای باهمایی» دست یابند؛ سوای اینکه در این فاصله نیم قرنه فقط شکم همدیگر را سفره سفره کردند. من از شما میپرسم که رهبری جمعی را چه کسانی باید نمایندگی کنند؟. اگر فرض را بر این بگذاریم که شاهزاده رضا پهلوی، یکی از این رهبران است، آنگاه شما به من صمیمانه توضیح دهید که دیگر رهبران چه کسانی هستند و کجایند؟. رهبر ملّیون که بیرق مصدّق را همواره البسه خود دارند، نماینده شان کیست و چرا پا پیش نمیگذارد؟. نماینده لیبرالها که عَلَم شاهپور بختیار را به دوش میکشند، نماینده شان کیست و چرا پا پیش نمی گذارند؟. نماینده چپها [بخوانید ایدئولوژیستها] که شنل خاخام یهودی – کارل مارکس- را بر دوش خویش افکنده اند، کیست و چرا پا پیش نمیگذارند؟. نماینده سوسیال دمکراتها و دیگران چه کسانی هستند و چرا شهامت ندارند که پا پیش بگذارند و وارد میدان همآوردی شوند؟. خودمان را هیچوقت فریب ندهیم؛ زیرا با خودفریبی، زمینه را برای اینکه دیگران ما را تمام عمر، فریب بدهند با دست خودمان مهیّا کرده ایم. حقیقت این است که مدّعیون گرایشهای دیگر، هیچکس را ندارند و اگر کسی نیز به فرض در میان آنها وجود داشته باشد به دلیل آنکه «پرستیژ و فرّ و محبوبیّتی بین مردم در مقایسه با شاهزاده رضا پهلوی» ندارند، جرات این را ندارند که بخواهند در کنار شاهزاده دور یک میز بنشینند و با همدیگر مشاوره کنند. پس بحث از چلو کباب، زمانی میتوان کرد که مخلّفاتش دم دست باشند. وقتی نیست، حرف زدن در باره آن، فانتزیبافی است.
2- در جامعه ای که جمع سه نفره را سرکوب و تحت تعقیب میگذارند، بحث از سازماندهی محلّی و تشکیلات سراسری تحت حکومتی مخوف و جانستان و خونریز به شوخی بیشتر شباهت دارد تا واقعبینی جامعه شناختی که رشته جنابعالی است.
3- در شرایط سرکوب گسترده و حاکم بودن گیوتین خونریز، اتفاقا اعتراض خیابانی است که بدیلها را آشکار و متعیّن میکند. شبکه های پایدار در جایی شکل میگیرند که مردم برای اظهار نظرات فردی شان به اتّهام «بغی» در برابر جوخه اعدام یا زیر چوبه دار قرار نگیرند.
4- هیچکس دنبال منجی نمیگردد. حتّا مومنان و منتظران «مهدی موعود» نیز به مُنجی بودن او هیچ اعتقادی ندارند؛ بلکه فقط به حیث شعار برای فریب دادن مردم و گریختن از مسئولیّتهای فردی و جمعی و کشوری مدام از آن صحبتها و رجزخوانیها میکنند. فقط خود انسانها هستند که میتوانند با همکاریهای مشترک به نجات خودشان از باتلاقهای خواسته و ناخواسته مدد کنند. هیچکس مُنجی دیگری نیست؛ بلکه میتواند یاور و یار خاطر دیگری باشد و خودش نیز در کنار دیگران، خاطرشاد بزیید.
5- احزاب در باختر زمین بر شالوده قرنها اندیشیدن سنجشی و صف آراییهای فکری متفکران و فیلسوفان برجسته با معضلات فرهنگی و اجتماعی و کیهانشناختی و مذهبی و دینی و غیره و ذالک، زمینه های شکلگیری آنها را ایجاد کردند. مثلا احزاب «لیبرال»، صدها متفکّر بسیار قویمایه در پسزمینه مرامنامه فکری خود دارند. در ایران ما، «لیبرالیسم» نه تنها هیچ متفکّری نداشته است و هنوزم ندارد؛ بلکه به حیث «فحش تحقیری و ابزار کوبیدن» علیه تمام انسانهایی به کار برده شد که بهره ای از آزاداندیشی و استقلال فکر داشتند و به قول معروف، ملّی و لیبرال مسلک بودند.
6- من بارها و به کرّات از ابعاد مختلف نوشته و مستدل عبارتبندی کرده ام که زمانی میتوان طیف متکثّر را به مخرج مشترک واحد ارتقا داد که هیچکس ادّعای مالک حقیقت بودن را نداشته باشد. انصافا آقای علمداری در دور و بر خودتان گرایشهایی را میشناسید که چنین ادّعایی نداشته باشند؟. مغزه ایده دمکراسی را قرنهای قرن پیش، «بزرگمهر»، در یک جمله عبارت بندی کرد: «همه چیز را همگان دانند، همگان، زمادر نزاده اند». آیا شما در اطراف خودتان افرادی را میشناسید که مغزه این حرف را فهمیده و گواریده باشند؟.
7- در اینکه گسستن ارگانهایی از بدنه حکومت فقاهتی میتوانند به پروسه فروپاشی سیستم حاکم و کمک برای خلع ید آنها باشند، شکّی نیست. ولی این کار نیز زمانی واقعیّت اجرایی پیدا میکند که صدای مردم در خیابان، طنین افکن شده باشد و نیروهای مدّعی اپوزیسیون به جای در فکر تسخیر «قدرت و اقتدار بودن» بکوشند که به مردم خیابان نشان دهند که در کنار آنها ایستاده اند و یکپارچه با آنها علیه حکومت نالایقان میرزمند.
8- بدیل از آسمان هفتم نازل نمیشود. نیم قرن تمام، فرصت کافی وجود داشت تا آنانی که ادّعای میهندوستی و مردمدوستی میکنند، نه از بهر کسب قدرت و امتیاز و اقتدار و کرسیهای مجلس؛ بلکه از مهر و عشق به مردم و میهن در کنار یکدیگر بایستند و مشاوره کنند و مراوده که چه میتوان و باید به صورت مشترک اجرا کرد. ولی کو و کی و کجا؟ آیا چنین اتّفاقی در طول نیم قرن پیش اصلا پیش آمد؟. هر کسی را که میبینی، ساز خودش را میزند و مدّعی جامعیّت «حقیقت» است. با چنین گرایشهایی نمیتوان حتّا کلاس پنج نفره دانش آموزان ابتدایی را سر و سامان داد؛ چه رسد به مملکتی به وسعت ایران و جمعیّت نود میلیونی اش را.
9- مذاکره با دیگراندیشان زمانی امکانپذیر است که هر دیگراندیشی خودش به سخن درآید؛ نه نماینده اش. مثلا – من نمیدانم مرده است یا زنده – آقای مسعود رجوی باید شخصا خودش در کنار شاهزاده بایستد و مسائلش را مطرح کند بدون هیچ واسطه ای. رهبران دیگر گرایشها نیز همینطور.
10- زمانی میتوان از جنگها و طغیانها و خیزشها و کشمکشهای فرسایشی کاست که «ایران و مردمش» بر تمام عقاید و مذاهب و ایدئولوژیها و مرام و مسلکها اولویّت و ارجحیّت داشته باشند. آیا شما گرایشی را میشناسید که ایران و مردمش را فراتر از ادیان ایمانخواه و عقاید و مذاهب و ایدئولوژیهای خودشان بدانند؟.
11- من بارها از ابعاد مختلف نوشته و گفته ام که ایده دمکراسی، عین وضعیّت آب و هوایی است و ماندن و دوام یا تغییر آن به نوع رفتار و کردار و ذهنیّت تک تک انسانهایی منوط است که طالب دمکراسی هستند. ذهنیّتی که دمکراسی را برای به کرسی نشاندن اراده فرقه ای و تشکیلاتی خودش می خواهد، هرگز به زایش و دوام دمکراسی مددی نخواهد رسانید. اول باید هر تشکیلاتی مرزهای خودش را تعیین و مشخّص کند تا بتوان برآورد کرد که چقدر دیگری میتواند در آفرینش فضای دمکراسی، سهیم باشد. سازمانی مثل سازمان مجاهدین که بسیار سازمان بسته و بیگ برادری و به شدّت تحت کنترل است از دمکراسی چه چیزی میفهمد که دیگران نمیفهمند؟.
12- آمریکا و اسرائیل و دیگر مردم جهان، خاصم ما نیستند. خاصم ملّت ایران دقیقا در خود خاک ایران مستقر است. شما وقتی که زورتان نرسد مار کبرا را از منزل خودتان خارج کنید، بالطّبع زنگ میزنید به کسانی که تخصّصشان مارگیری است. مردم ایران خیلی انسانهای مدارا کن و صبوری هستند. به انواع و اقسام روشهای مسالمت آمیز خواستند که اصلاحاتی را در سیستم حکومت اسلامی ایجاد کنند، ولی هر مرتبه با شدیدترین واکنشها روبرو شدند. حقیقت تلخ این است که حکومت و مردم در ایران دو همکار یکدیگر نیستند؛ بلکه دو خاصم خونی علیه یکدیگر هستند و آنانی که این شرایط را مهیّا و حاکم کردند، هرگز مردم ایران نبودند؛ بلکه حکومتگران بودند که مردم را آنقدر چزوندند تا بالاخره به نیروهای عصیانگر تبدیل شدند و برای آزادی خود همچون غریقی در میان دریا به هر چیزی آویزان میشوند؛ ولو دخالت مستقیم نظامی کشورهای همسایه یا ینگه دنیا.
13- من مقایسه مردم خودمان را - نه دار و دسته حکومتگران را - با مردم لیبی و افغانستان و سوریه و عراق، توهین مستقیم به مردم ایران میدانم. این به معنای این نیست که دیگران انسان نیستند و ما تافته جدا بافته ای هستیم. خیر. این به معنای این است که مردم ما، سطح شعور و فهم و درکشان متفاوت از دیگران است. آن که نفرت را در وجود مردم، تولید کرد و غلظت آن را به سرحد جنون آمیز ارتقا داد، رفتارها و گفتارها و کردارهای زمامداران حکومت فقاهتی بودند و هستند. انزجار مردم از حکومتگران، نتیجه نیم قرن «اخلاق اسلامی» حضرات حاکم و اعوان و انصارشان بود که بدترین تبهکاریها را به نام «اسلام و قرآن و الله و رسولش» مرتکب شدند و همچنان میشوند.
14- در باره مسئله ای که در باره فراخوان و نقش شاهزاده رضا پهلوی نوشته اید، من صحبتی نمیکنم؛ زیرا این عقیده سیاسی شخص شماست و به واقعیّتهای رخ داده، هیچ ربطی ندارند. کماکان در جایی که من گوشهایم کر باشند، طبیعتا صدای غرّش آسمان را نیز نمیشنوم و اگر کسی پرسید، جواب میدهم که من چیزی نشنیدم. الله اعلم!.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
///////////////////////////////////////
مجدّدا دروود بر آقای علمداری گرامی،
توضیحی دیگر برای عمیقتر دیدن از زوایای مختلف.
1- لازم میدانم توضیح دهم که من به مفاهیمی به نام «حقّ و باطل»، هیچ اعتقادی ندارم؛ زیرا پسزمینه آنها از کژفهمی خطرناکی در مقوله «شناخت» ریشه میگیرد که جامعه ایران و جامعه جهانی را هزاره هاست به خفّت و نکبت درغلتانده اند. انسان، طیفی از رفتارهای متفاوت است که در موقعیّتها و زمانهای مختلف، حسب وضعیّت پیش آمده از خودش بروز میدهد. چیزی که اینجا ممکن است، حقّ جلوه کند، در صد قدم آنطرفتر میتواند، شرّ آزارنده باشد. تشخیص این تفاوت کلیدی به ذهنیّتی منوط است که اسیر اعتقادات نصّی نباشد؛ بلکه خود انسان در برابر موقعیّت پیش آمده بتواند تمییز و تشخیص دهد که چه چیزی در اینجا و اکنون، عمل خیر است و چه اقدامی میتواند عمل شرّ باشد. فراافکنی عمل خیر و شرّ به تمام دورانها و موقعیّتها و مکانها و وضعیّتها، کاملا خطا و خطرناک است. بنابر این بازماندن انسانهایی که به «جبهه حقّ و باطل» وابسته اند، حکایت از ذهنیّتهای در بند میکند؛ نه ذهنیّتهای آزاد از اعتقادات نصّی که به طور قیراطی تعیین میکنند که چه چیزی «خیر مطلق» است و چه چیزی «شرّ مطلق». بینش انسانشناخت و تجربیات کهنسال ایرانیان، خلاف «خیر و شرّ مطلق» است [= این مسئله را در همان شاهنامه میتوان دقیق ملاحظه کرد: جنگ رستم با اژدها (= که در حقیقت تبلور نبرد مردم ایران با بینش نصوصی موبدان زرتشتی و میترائی است که «خیر و شرّ» را مطلق میدانستند)]. بنابر این، تفاوت ما با دیگران، تمایزمان در تجربیات است؛ نه در شرایط و وضعیّتهای مشابه.
2- انقلاب 1357، خطایی همگانی بود. به همین دلیل نیز کودک انقلاب، سقط شد؛ زیرا انقلابی را که در سراسر ایران، هزار نفر میتوانستند منطقی و اصولی و اساسی واقعیّت پذیر کنند، با حضور میلیونی انسانها، نه تنها به نتیجه نرسید؛ بلکه سراسر ساختارها را نیز با عواقب وحشتناک و صدمات و خسارات شدید مادّی و معنوی و انسانی به دنبال خودش داشت تا همین امروز. من تاکید کرده بودم که نیم قرن آزگار، مدّعیان اپوزیسیونها فرصت داشتند تا با یکدیگر صحبت کنند و راهگشایهای خود را به سمع همه برسانند؛ چنانچه به راستی درسی از تجربه انقلاب 1357 کسب کرده بودند. ولی در واقعیّت نیم قرن اخیر، تمام گرایشها بر این بودند که با تسویه حسابها و اتهامها و مُجرم پیدا کردن و تقصیر را به گردن دیگران انداختن، تمام فرصتها را از دست بدهند؛ برغم اینکه مردم ایران در این فاصله نیم قرنه، بارها به پا خاستند و با حکومتگران گلاویز شدند و هر مرتبه به خاک و خون در غلتیدند. ما نباید اختلافات عقیدتی و برنامه ای و غیره و ذالک خودمان را با ریختن خون مردم ایران، تطهیر کنیم و حقّانیّت بتراشیم برای خودمان. مردم به دنبال زندگی ساده و آزاد از اجبارهای حکومتی هستند. بالطّبع هر چقدر دست اندرکاران و زمامداران و گرایشها بتوانند با همدیگر کنار بیایند، لطمات و صدمات مردم نیز کمتر و کمتر خواهند بود. نمونه اش «آمریکا» بعد از جنگهای داخلی که تمام گرایشها، اختلافات عقیدتی خودشان را به داخل «سنا» بردند و جامعه را در آزادی زیستن خودش واگذاشتند. پس بحث بر سر حضور میلیونی مردم نباید باشد، چنانچه گرایشهای مدّعو، شهامت در کنار یکدیگر ایستادن را داشته باشند؛ برغم اختلاف شدید عقیدتی. «پیش شرط گذاشتن» برای چیزی که هنوز موضوعیّت آن بررسی نشده است، راهگشا به هیچ چیزی نیست. مدّعیان باید اول گرد یک میز جمع شوند، صحبتها و منظورهای خود را اظهار کنند، سپس تلاش کنند که از مجموعه صحبتها به اخذ مخرج مشترکی کامیاب شوند. وقتی که شما یا دیگران، پیشاپیش، شرط میگذارید، راه را نیز پیشاپیش بر هر گونه باهمایی و باهماندیشی میبندید. شرط و شروط باید از پیامدهای باهماندیشی و باهمایی باشد؛ نه برعکس.
3- از یاد نبرید که برآمدن رژیم نازیسم در کشوری اتّفاق افتاد که یکی از پر جمعیّترین متفکّران و فیلسوفان و نویسندگان و حقوقدانان و شاعران و مخترعان و مکتشفان و مهندسان و آهنگسازان و نقّاشان و دیگر هنرمندان را در دامنه «اندیشیدن و آفریدن» داشت. صرف اینکه واقعه ای ناگوار و دهشتناک در سرزمینی که ریشه های رویداد تا عهد اساطیری نیز میرسند، دلیل بر آن نمیشود که ما نتیجه ای قیاسی بگیریم برای آینده ای که محصول باهمآیی و تصمیمگیری آگاهانه امروز ماست. آن مردمی که میلیونی به دنبال خمینی افتادند، مقلّدانی بودند که طیف تحصیل کردگان و آکادمیکرها و کنشگران ایرانی در روشنگری اذهانشان به شدّت غفلت کرده بودند و خوراک مناسبی را در اختیار طیف آخوندها گذاشته بودند برای مقاصدی که در مخیله خود میپختند.
4- جمهوری اسلامی به همان اندازه از پیامدهای کمپلکسها و بغرنجهای تاریخی و فرهنگی جامعه ایرانیست که روسیه تحت حزب کمونیست و استالین، جامعه آلمان، تحت نازیسم و هیتلر و جامعه ایتالیا تحت فاشیسم و موسولینی و همینطور جوامع دیگر که مشکلاتی مشابه ما دارند. قبل از اینکه ما بخواهیم چیزی را «شرّ مطلق» بنامیم، باید بیندیشیم که چنان «شرّ مطلقی» از کجا آبشخور خود را داشته است که توانسته تمام رگها و مویرگها و شاهرگهای جامعه را در قبضه خودش بگیرد؟. اندیشیدن در باره سرچشمه های «شرّ مطلق» میتواند ما را نه تنها بر «شرّ مطلق» چیره کند؛ بلکه امکانهای زایش «شرّهای مطلق دیگر» را در آینده ممانعت کند. گریز ما از اندیشیدن انتقادی و روشنگر در باره «منشا هر چیزی»، زمینه را برای گسترش آن در تاریکی مناسبات اجتماعی و کشوری مهیّا میکند. جمهوری اسلامی، حادث شده بر ایران نبود؛ بلکه برآیند پارگی روان ایرانی و التقاط در تصوّراتی بود که از «تصویر خدا و دین [= تضاد تصویر سیمرغ با تصویر الله و دین پیدایشی در فرهنگ ایرانی با دین نصوصی در ادیان نوری و سامی]» در مخیله خودش داشت.
5- مسئله سقوط حکومت فقاهتی حتّا اگر به هیچ نیروی خارجی نیز متوسّل نشویم، حتمی بودن سقوطش جای چون و چرا ندارد؛ زیرا ملّتی که هیچ چیزی و دلخوشکنی برای زیستن ندارد، جانش را برای هر ریسکی حاضر است به خطر اندازد. وقتی که مردمی تحت سیطره حکومت فقاهتی، هرگز حسّ زیستن و زندگی را ندارند؛ آنگاه دلیلی نیز برای بقاء و ماندن خود؛ آنهم با خفّت و خواری و ذلّت در تحت حکومتگرانی سفّاک را نخواهند تاب آورد. دخالت خارجی اگر ضرورتش ایجاب کند، تنها میتواند در ابعادی اتّفاق اقتد که بتوانند ماشین سرکوب حکومت را از کار بیندازند تا سپس خود مردم، ادامه و بقیه کار را واقعیّت پذیر کنند. من همچنان تاکید میکنم که بحثهای «جنگ داخلی و تجزیه و چرندیاتی از این دست» به هیچوجه در ساحت مردم ما نمیگنجد و به کت این ملّت نیز نمیرود. چیزی در این ملّت هست که فراسوی علقه های قومی و نژادی و اعتقادی و غیره و ذالک، «جوهره» دارد و مردم را در کنار یکدیگر حفظ میکند. تاریخ ایران، شاهد گویای این صحبت من است.
6- در اینکه هر کشوری به دنبال منافع خودش است، هیچ بحثی نیست. این دُرُست مثل این میماند که بدانیم هر طلافروشی در بازار طلافروشان به دنبال کاسبی خودش است. فقط مسئله این است که من به حیث مشتری باید بدانم که چه چیزی میخواهم و دنبال چه چیزی هستم. طبیعتا وقتی پای معامله پیش بیاید، آنگاه میتوان چک و چانه نیز زد. حضور آمریکا در خلیج فارس، پیش از آنکه در فکر منافع ایران و کشورهای خلیج فارس باشد، همانطور که «ترامپ» تاکید کرده است، در فکر «First America» است. ولی ما میتوانیم - چنانچه با هوش باشیم- از این فرصت استفاده کنیم تا اژدهای داخل خانه را در بند کنیم. ما نمیتوانیم در دنیای امروز و شبکه های مختلف اجتماعی و پیوندهای گسترده ای که وجود دارند، دیوار چین دور خودمان بکشیم، مبادا که اعتقاداتمان، لکه دار شوند!. جهان امروز، جهان «داد و ستد» است در هر عرصه ای که شما تصوّرش را بتوانید بکنید.
7- بحث من بر یک نکته تاکید مبرم داشت که شما آن را نادیده گرفته اید. من نوشتم دیگرانی که به گرایشهای مختلف تعلّق دارند – مهم نیست چه اعتقاداتی را پدافند میکنند – نماینده خودشان را باید معرفی کنند به مردم ایران و بروند در کنار شاهزاده بایستند؛ چنانچه از صمیم قلب، ایران و مردمش را دوست دارند و برآنند که کاری برای این ملّت و ایران انجام دهند. صرف «جمهوریخواه بودن»؛ ولی مرد میدان همآوردی نشدن، دلیل بر حقّانیّت داشتن به چیزی و نقش داشتن در اتّخاذ تصمیمهایی نیست. من باید در جایی حضور عینی و ملموس داشته باشم تا بتوانم مقاصد و اهداف خودم را به پیش ببرم. با مخالفت خشک و خالی، هیچکس به جایی نمیرسد. کسانی که معتقدند «جمهوریخواهی» میتواند پاسخگوی مسائل ایران باشد، باید دلیر باشند و ادّعای خود را در میدان همآوردی به محک بزنند و اثبات کنند. هیچکس با جنگیدن علیه دیگر گرایشها به حقّانیّت خودش کامیاب نخواهد شد؛ زیرا آن که باید انتخاب کند، گرایشها نیستند؛ بلکه «مردم ایران در جامعیّت وجودی» هستند و منظور منم از «جامعیّت وجودی»، جنبه آماری نیست؛ بلکه کسانی منظورمه که شرایط انتخاب کردن را دارند. در هر صورت میتوان این صحبت را از ابعاد مختلف گسترش داد بدون آنکه بخواهیم از شاهراهای اصلی موضوع بحث منحرف شویم.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
لینک مطلب آقای علمداری:
https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/125848/
ریشههای فکری و ذهنی
.
با درود جناب حیدریان گرامی
از اینکه با حوصله نظر خودتان را نوشتید سپاسگزارم. نکتهای که درباره ریشههای فکری و ذهنی بعضی از جریانها گفتید قابل فکر کردن است و به نظرم میتواند بخشی از رفتارهای سیاسی را هم توضیح بدهد.
آنچه من در این نوشته بیشتر روی آن تأکید داشتم، برای اینکه منظورم روشنتر شود، مقصود من بیشتر چنین رفتارهایی بود: در مقاطعی افرادی بودند که تلاش کردند به شاهزاده رضا پهلوی نزدیک شوند و حتی مدتی در کنار ایشان قرار گرفتند و از اعتبار و جایگاه اجتماعی او برای پیشبرد کارها و پروژههای خود بهره بردند. اما بعد از مدتی، همان افراد کوشیدند با ارتباطگیری و ائتلاف با گروههای دیگر، عملاً نقش ایشان را کنار بزنند و حذف کنند.
نمونهاش را میتوان در برخی چهرههایی دید که در مقطع «زن، زندگی، آزادی» در نشستها و پروژههای مشترک حضور داشتند، اما امروز دیگر نهتنها حمایتی از شاهزاده رضا پهلوی نمیکنند، بلکه در بسیاری موارد در موضع مخالفت قرار گرفتهاندگزارم.
ذهنیّت مغشوش و سردرگم!
دروود بر آقای آذری گرامی،
توضیحی مختصر.
مشکل این طیفهای که خود را چپ مینامند و غیره و ذالک بر سر «بحران ذهنیّـت» آنهاست که نمیدانند به کجا تعلّق دارند. شکلگیری آنها در جامعه ایران از حدود هشتاد سال پیش تا امروز، نه برخاسته از جنبشهای عمیق و کلیدی در تاریخ و فرهنگ ایران؛ بلکه از «ذهنیّتهای اکتسابی و غالبی و رایج و شایع در سطح جهان» شکل گرفت و به حالت خشک و شابلونی و چارچوبهای بسته منجمد ماند. پیامدهای آن نیز تا امروز، تنشهایی است که آنها با جامعه و تاریخ و فرهنگ ایرانیان دارند. ذهنیّتی که به شدّت به بحرانهای متناقض مبتلاست، نمیتواند هیچگاه در برابر رویدادها و واقعیّتها، سمتگیری صحیح و خردمندانه کند؛ زیرا محتویات ذهنیّت غالبی با واقعیّتها و عینیّتها همخوان نیست؛ در نتیجه به جای آنکه حضرات بکوشند در باره محتویات ذهنیّت خود بیندیشند و در صدد بازبینی و بررسی و سنجشگری آن برآیند، می آیند و واقعیّتها را تقلیب و تحریف و انکار و باژگونه تاویل و تفسیر میکنند تا دقیقا با چارچوبهای ذهنیّت جاافتاده آنها مطابقت کنند. همین مسئله باعث میشود که کنشها و رفتارها و واکنشها و مواضع آنها با بن بستهای خطیر و لاینحل روبرو شوند. رقابتهای سیاسی آنها نیز با یکدیگر؛ و بویژه با شاهزاده بر سر بغرنج ناشی از ذهنیّت درب و داغان آنهاست که نمیتوانند «خطوط متغیّر» را از همدیگر تمییز و تشخیص دهند. اینگونه گرایشها و تشکیلات و سازمانها باید با خودشان صمیمی باشند [که متاسفانه نیستند] و یک بار برای همیشه با ذهنیّتی وداع کنند که مسبّب تمام فلاکتهای خودشان و مردم ایران تا امروز بوده است. بکوشند که شالوده های فکری و پراکتیکی خود را نه از اقتباسها و اکتسابها؛ بلکه از بُنمایه های تاریخ و فرهنگ ایرانیان اخذ کنند تا بتوانند در جامعه، ریشه بزنند و بالیده و شکوفا شوند؛ در غیر این صورت همچون « چوب عمودی» هستند که در جایی کاشته شده باشند بدون هیچ ریشه ای و ثمری داشتن. نه برای خودشان، نه برای مردم جامعه.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان