اتحادِ ناممکن, امیر جاوید
چرا بخشی از اپوزیسیون هرگز متحد نخواهد شد و چرا وقت تلف کردن برای آن بیهوده است
اگر قرار باشد یکبار برای همیشه صادقانه حرف بزنیم، باید از یک حقیقت ناخوشایند شروع کنیم: شکست اتحاد در میان اپوزیسیون ایران یک تصادف تاریخی نیست؛ یک الگوی تکرارشونده است. چهلوهفت سال تجربه، دهها شورا، ائتلاف، نشست، بیانیه و پروژه «همگرایی» یک نتیجه روشن داشتهاند: اتحاد پایدار شکل نگرفت. نه یکبار، نه دو بار، بلکه بارها و بارها.
وقتی یک شکست دههها تکرار میشود، دیگر نمیتوان آن را به بدشانسی یا سوءتفاهم نسبت داد. آنجا دیگر باید پذیرفت که مشکل ساختاری است، نه اتفاقی. مشکل در ذهنیت است، نه در شرایط.
با این حال، هر بار که فضای سیاسی ایران داغ میشود، همان شعار قدیمی از نو زنده میشود: «همه باید متحد شوند.» اما این پرسش ساده هنوز بیپاسخ مانده است: بر اساس کدام تجربه موفق؟
اتحاد زمانی شکل میگیرد که اراده مشترک برای ساختن آینده وجود داشته باشد. اما اگر بخشی از نیروها بیش از آنکه دغدغه آینده داشته باشند، دغدغه تثبیت روایت گذشته خود را داشته باشند، اتحاد نهتنها دشوار، بلکه اساساً ناممکن میشود.
آزمونی که بسیاری در آن مردود شدند
در جریان سرکوبهای اخیر، یک لحظه تاریخی شکل گرفت؛ لحظهای که انتظار میرفت حداقل بر سر یک اصل بدیهی، همه همصدا شوند: مسئول خشونت، حکومت است.
اما چه رخ داد؟
بهجای تمرکز کامل بر عامل سرکوب، برخی ترجیح دادند انگشت اتهام را به سمت کسانی بگیرند که مردم را به اعتراض فراخوانده بودند.
این فقط یک اختلاف نظر سیاسی نبود. این یک انتخاب بود. انتخاب میان ایستادن کنار مردم یا ایستادن در موضع رقابت سیاسی حتی در لحظه خونریزی.
وقتی در برابر گلوله، بهجای محکوم کردن شلیککننده، به دنبال مقصرسازی در میان مخالفان میگردی، مسئله دیگر تحلیل نیست؛ مسئله اولویت است. و اولویت تو نشان میدهد چه چیزی برایت مهمتر است: شکست استبداد یا شکست رقیب.
همین جاست که اتحاد میمیرد.
اپوزیسیونی که هنوز با گذشته زندگی میکند
بخش قابل توجهی از چهرههای قدیمی اپوزیسیون خارج از کشور، امروز همچنان با زبان و ذهنیت دهههای گذشته سخن میگویند. سن بالا مشکل نیست؛ اما توقف ذهنی در گذشته مشکل است.
این نسل، هنوز سیاست را میدان تسویهحساب تاریخی میبیند. هنوز درگیر جنگهای فکری نیمقرن پیش است. هنوز تقسیمبندیهای خشک ایدئولوژیک را بر واقعیت زنده جامعه ترجیح میدهد. برای بسیاری از آنان، اثبات اینکه «ما در سال ۵۷ درست میگفتیم» مهمتر از این است که امروز چه باید کرد.
در نتیجه، هر محور تازهای که بتواند نیرو جذب کند، بهجای آنکه فرصتی برای همگرایی دیده شود، بهعنوان تهدیدی برای جایگاه تاریخیشان تلقی میشود.
این مسئله ناتوانی در اتحاد نیست؛ مسئله نپذیرفتن جابهجایی مرکز ثقل سیاسی است.
چرا تغییر نمیکنند؟
تغییر، نیازمند بازنگری در خود است. و بازنگری در خود، یعنی پذیرفتن اینکه شاید بخشی از تحلیلهای گذشتهات دیگر پاسخگوی امروز نیست. این پذیرش آسان نیست.
برای برخی چهرهها، هویت سیاسیشان بر پایه یک روایت تاریخی ساخته شده است. اگر آن روایت فرو بریزد یا اولویت خود را از دست بدهد، جایگاهشان هم فرو میریزد. بنابراین سادهترین راه این است که روایت حفظ شود، حتی اگر جامعه از آن عبور کرده باشد.
به همین دلیل است که برخی نیروها، بیش از آنکه با جمهوری اسلامی درگیر باشند، با هر امکانی که بتواند محوریت جدیدی در اپوزیسیون ایجاد کند درگیر میشوند. زیرا مسئله اصلی برای آنان نه سرنگونی حکومت، بلکه کنترل روایت آینده است.
و این دقیقاً همان نقطهای است که اتحاد ناممکن میشود.
شکاف نسلی؛ واقعیتی که نمیتوان انکار کرد
نسل جوان ایران، بیش از هر چیز میخواهد زندگی کند. او سیاست را ابزار ساختن آینده میبیند، نه میدان بازخوانی شکستهای گذشته. دغدغه او آزادی، کار، کرامت، امنیت و امکان پیشرفت است.
اما وقتی به بخشی از اپوزیسیون خارج از کشور نگاه میکند، میبیند که هنوز درگیر جنگهای لفظی قدیمی، برچسبزنیهای ایدئولوژیک و نزاعهای هویتی است.
این شکاف صرفاً اختلاف سن نیست؛ اختلاف اولویت است.
برای نسل جوان، سیاست باید راهحل باشد. برای برخی چهرههای قدیمی، سیاست همچنان میدان اثبات حقانیت تاریخی است. این دو نگاه بهسختی میتوانند در یک نقطه به هم برسند.
اتحاد به هر قیمت؟ یا تمرکز بر نیروی واقعی؟
اصرار بر متحد کردن همه، حتی کسانی که بارها نشان دادهاند حاضر نیستند به محور مشترک تن دهند، نه نشانه بلوغ سیاسی است و نه نشانه فراگیری. گاه این اصرار فقط اتلاف انرژی است.
اتحاد زمانی معنا دارد که وزن اجتماعی ایجاد کند. اگر نیرویی در داخل کشور پایگاه ملموس ندارد، اگر صدایش در میان مردم پژواک ندارد، پیوند نمادین با او نهتنها کمکی به پیشروی نمیکند، بلکه وزن واقعی حرکت را کاهش میدهد.
اتحاد تحمیلی، بیاعتمادی میآورد. اتحاد مصنوعی، شکننده است. اتحاد بدون پیوند با جامعه داخل کشور، صرفاً یک تصویر رسانهای است.
شاید زمان آن رسیده که بپذیریم همه قرار نیست در یک قاب بایستند. برخی خواهند پیوست، برخی کنار خواهند ایستاد، و برخی همچنان در حلقههای بسته خود خواهند ماند.
اما حرکت جامعه منتظر کسی نمیماند.
یک قاعده ساده تاریخی
تاریخ نشان داده است که در لحظههای گذار، نیروهایی در ساختن آینده سهم خواهند داشت که در لحظههای سخت کنار مردم ایستاده باشند، نه در حاشیهای امن و مشغول تحلیل دیگران.
جامعه حافظه دارد. جامعه میبیند چه کسی هزینه میدهد و چه کسی صرفاً موضع میگیرد. فردا، وقتی مسیر تازهای گشوده شود، معیار مشروعیت نه قدمت مبارزه خواهد بود و نه سابقه تشکیلاتی؛ معیار این خواهد بود که چه کسی در بزنگاهها اولویت را به مردم داد، نه به رقابت سیاسی.
پذیرش واقعیت، آغاز بلوغ سیاسی
اتحاد واقعی بر پایه اشتراک در واقعیت شکل میگیرد، نه بر پایه آرزو. اگر بخشی از اپوزیسیون هنوز حاضر نیست بپذیرد که جامعه از برخی چارچوبهای قدیمی عبور کرده، اصرار بر چسباندن آنان به هر محور تازهای فقط زمان را میسوزاند.
شاید بلوغ سیاسی امروز در این باشد که بپذیریم اتحادِ حداکثری همیشه ممکن نیست. گاه باید بهجای تلاش برای راضی کردن کسانی که اساساً نمیخواهند راضی شوند، انرژی را صرف تقویت نیرویی کرد که در جامعه ریشه دارد.
اتحاد اگر بر پایه واقعیت نباشد، بهمحض نخستین اختلاف فرو میریزد. اما همبستگیای که از دل تجربه مشترک رنج و امید شکل بگیرد، ماندگار است.
نتیجه
شعار «همه با هم» اگر پشتوانه ذهنی و رفتاری نداشته باشد، فقط یک تکرار تاریخی است. تجربه چهار دهه گذشته نشان داده که بخشی از اپوزیسیون خارج از کشور، به دلایل فکری، نسلی و هویتی، نه اراده و نه توانایی ایجاد یک اتحاد پایدار را دارد.
اصرار بر کشاندن این بخش به هر پروژه تازه، نه نشانه فراگیری، بلکه نشانه نادیده گرفتن تجربه است.
آینده را کسانی خواهند ساخت که در لحظههای سخت، اولویت را به مردم بدهند، نه به حفظ جایگاه خود. تاریخ با کسانی همراه میشود که آماده تغییرند، نه با آنان که هنوز در گذشته زندگی میکنند.
و شاید بزرگترین گام به سوی پیروزی، همین پذیرش باشد:
اتحاد با همه ممکن نیست.
اما حرکت بدون برخی، ممکن است.
امیر جاوید
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
سیاستبازانی که نمیدانند سیاست چیست؟.
دروود بر آقای کردی گرامی،
تحشیه ای کوتاه.
عرض شود که من قبلا در باره خانم «علینژاد»، مطالبی را که باید به موقع میگفتم، گفتم. ضعفهایش را نیز گفته ام؛ ولی بیشترین تاکید را بر نقش مثبت او مطرح کردم. گفتم که نباید توقع آنچنانی از او داشت. از هر کسی به اندازه وسعش کفایت میکنه. وی در حدّ توان و آگاهی و امکانهای خودش، واقعا تلاش کرد. صدای کثیری از زنان و دختران و مادران و وضعیّتهای مردم ایران بود. فراموش نکنید که مدام بر «تروریست نامیدن سپاه»، همه جا داد سخن داد. اگر بخواهیم خیلی منصف باشیم و دادگزار و نخواهیم فقط ابعاد انتقادپذیر دیگران را برجسته کنیم، آنگاه میتوان گفت که خانم «علینژاد» به سهم خودش، تلاشهایش را کرد. در نظر بگیرید ما بخواهیم درختی به طول بیست متر و به قطر یک متر را از تهران تا کرج بر شانه هایمان حمل کنیم. در ابتدا ممکن است برای حمل درخت، پنجاه نفر نیرو داشته باشیم. ولی وقتی حرکت از تهران به طرف کرج میکنیم، در بین راه، تعدادی از پا در می آیند و مینشینند. بقیه ولی ادامه میدهند تا میمانند فقط «حیدریان و کردی» که باید درخت را به مقصد برسونن. حالا نمیشه نتیجه گرفت که دیگران، هیچ کاره بوده اند یا با قصد نخواسته اند. نه!. آنها به سهم خودشان واقعا گام برداشتن. من از روز اولم تاکید کردم که خانم علینژاد، سیاستمدار و اهل دایره سیاست نیست؛ بلکه فعّال مدنی است و تلاش خودش را میکند. همین.
حالا برگردیم به مدّعیون سیاست. حملات انتقادی من به حضراتی مثل آقایان پورمندی که خودش را اهل «بزرگان صاحب اندیشه و کارکشتگان مجرّب دنیای سیاست» میداند و همچنین آقای کریمی که خودش را متخصّص «فنّ سیاستورزی» میداند و آقای فرّخ نگهدار که خودش را «محلّل آبادی» میداند و دیگرانی امثال اینها از سر غرض و مرض نیست؛ بلکه از ادّعاها و رفتارهایی است که حضرات در مجامع مختلف و شبکه های اجتماعی از خود بروز میدهند. کسی که ادّعای وزنه برداری میکند، اگر نتواند یک جکش دو کیلویی را از روی زمین بردارد و بر روی طاقجه بگذارد، من به تمام ادّعاهایش نه تنها مظنون میشوم؛ بلکه هر گونه اُرد دادنهای او را رسوا و ریشخند و تحقیر میکنم. کسی که بحث از سیاست میکند؛ - من در باره رامیاری در فرهنگ ایران یا حتّا سیاست از نظر عقیده اسلامی، فعلا حرفی نمیزنم؛ بلکه سیاست را در همان معنای غربیها مد نظر میگیرم؛ یعنی پولیتیک – ولی هیچ سر رشته ای از سیاست؛ بویژه از لحاظ تئوریک و پراکتیکی ندارد، آنگاه در برابرش خاموش نمینشینم و سفت و سخت بلاهتهای ادّعایی اش را با حرفهایی که میزند، اثبات و رسوا میکنم تا توهم بر ندارند آنها را که مثلا یه کسی هستند. بدانند و بفهمند که عمرا به دایره سیاست تعلّق ندارند و باید در فکر کار و بار دیگه ای باشند و از اینهمه اخلالگری و چریک بازیهای احمقانه نوع «هاکلبری» در فیلم «پلیس آکادمی» دست بردارند. همین.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
نگهدار، علیجانی، پورمندی،…
نگهدار، علیجانی، پورمندی، خلیق، ملیحه محمدی.. اینها کی هستند؟ اینها در سالهای پس از انقلاب نام هایی بودند برای آنها که نشریه کار یا راه توده را در خارج از کشور میخواندند و نسل جوان 57 که هوادار این گروهها بودند. مردم عادی اصلا شناختی از اینها نداشتند. مگر ما سال 57 چقدر از قوام سلطنه و مصدق میدانستیم؟
نگهدار، علیجانی، پورمندی، خلیق، ملیحه محمدی.. اینها کی هستند؟ اینها در سالهای پس از انقلاب نام هایی بودند برای آنها که نشریه کار یا راه توده را در خارج از کشور میخواندند و نسل جوان 57 که هوادار این گروهها بودند. مردم عادی اصلا شناختی از اینها نداشتند. مگر ما سال 57 چقدر از قوام سلطنه و مصدق میدانستیم؟ دکتر ارانی و 53 نفر را نسل های قبلی به ما شناساندند. چقدر از نخست وزیران از سال 1320 حمله متفقین تا 1332 مصدق چند تا را می شناختیم؟ همین امروز هم بپرسید بجز این دو نام بقیه را 99 درصد نسل ما اصلا نمیدانند چه کسانی نخست وزیر بودند. نامهایی که به دلیل سیاست ورزی به یادها ماندند: خلیل ملکی، رزم ارا، هژیر، همانقدر که نسل جوان 57 اصلا نام اینها به گوش شان نخورده بود. و اینها اصلا با نامهایی که در آغاز آورده شدند هزار پله بالاتر قرار دارند و اصلا قابل مقایسه نیستند. نسل بعد از انقلاب هم نامهای یاد شده مثل نگهدار و ملیحه محمدی را نمیشناخت. اینها را بی بی سی زنده نگه داشت. انهم زنده برای ما اگر نه نسل زیر سی سال و زیر 40 که سابقه اینها را نمیدانند اصلا اینها را نمی شناسند. حال بی بی سی همانگونه که در مقاله « گپی با رفقیم» ذکر کردم این ها را در این سالها هی مطرح کرد. امروز توقع دارند بخاطر این که بی بی سی آنها را زنده نگه داشته، پس باید در رهبری با شاهزاده شریک شوند. اگر بی بی سی نبود حتا از یاد ماها هم رفته بودند. ینی پریز برق بی بی سی را بکشید اینها برای همیشه غیب میشن! روی چه حسابی توقع سهمی در رهبری به اندازه شاهزاده دارند؟ انصافا و به حق پس از شاهزاده رضاپهلوی، که همت خودش در این سالها مطرح بوده و محبوب بوده، نفر بعدی که اهل عمل و همت بوده مسیح علینژاد بوده. مسیح علینژاد از آن نمونه هایی هست که برخی پسرهای در مورد دوست دخترشان میگن: «دوس دخترم مشنگه ولی دوسش دارم». ینی با همه شلوغ کاری هایی که مسیح علینژاد میکند و علیرغم جاه طلبی هایش به کنار، اما در عمل تاثیر زیادی بر زنان ایران با نشان دادن ویدیوی دختران بی حجاب در خیابان ها در دورانی که کسی جرات نداشت داشت. و هرکس سهم او را در دادن جرات به زنان ایران برای بیرون انداختن حجاب انکار کند آدم منصفی نیست. پس از آغاز این پویش آزادی های یواشکی استقبال گستردهای از آن صورت گرفت، تاجایی که فقط در دو هفته اول (۲۷ اردیبهشت تا ۱۰ خرداد ۱۳۹۶) بیش از ۲۰۰ ویدیو از دختران و زنانی که ضمن پذیرش خطرات احتمالی، با هدف اعتراض حجاب از سر برداشتند و به خیابان آمدهاند برای مسیح علینژاد ارسال گشت و برخی از این ویدیوها در فضای اینترنت به بیش از نیم میلیون بازدید دست پیدا کرد. انصافا ملیحه محمدی، فرخ نگهدار، یا همین رفیق پورمندی به اندازه انگشت کوچیکه این دختر توانستند بر جامعه ایرانی تاثیر بگذارند و منشاء خیری شوند؟ همین شاهزاده را هم از آنها بگیرید اینها دیگر چیزی برای انتقاد و مطرح شدن ندارند. حتا یک جوک هم بلد نیستند بگویند مردم کمی بخندند. و این آدمها مدعی هستند پس از عمری مخالفت با شاهزاده حالا برای رهبری کنار شاهزاده دور یک میز بنشینند و از مقابل با او مخالفت کنند و چه بسا بطرف او لنگه کفش پرتاب کنند یا اگر مودب باشند مثل حامد اسماعیون.. عن آقا.. خودش را چس کند و به شاهزاده بی محلی کند! مردکه نفهم.
خب.. این آدم ها متوقعند بنشینند کنار شاهزاده و خطر دیکتاتور شدن شاهزاده را گوشزد می کنند. این بی بی سی اگر در مستراح را می بست امروز وقت ما صرف تفسیر اینها نمی شد.
رکابداران و متعگان ذلیل شده بیت رهبر معظّم گیوتینداران!
درووود!
مختصر و گذرا.
یه عده آدمهای بی هویّت که نه سر پیاز هستند، نه ته پیاز هستند، نه پوسته پیاز، آمده اند و در فکر «نجات بیت رهبری و گیوتین خونریزش» افتاده اند و شبنامه ای به سبک و سیاق رفقا منتشر کرده اند تا دیر نشده، زودتری دم و دستگاه گیوتین الهی را روغنکاری کنن برای قتل عام میلیونی مردم ایران. در کنار این بی هویّتانی که عمرا تفاوت «دوغ را از دوشاب» نداسته و نمیدانند سه نفر اسم وجود دارد که نامشان میگوید که در مغزشان چه میگذرد و جدا انحطاط اخلاقی و بی کاراکتری آنها تا چه حضیض وحشتناکی سقوط کرده است: « 1- احمد پورمندی 2- بهروز خلیق 3- فرّخ نگهدار». البته یادشان رفته است که دو نفر دیگر را نیز اضافه کنن بر این انبوه خس و خاشاک. یکی «فانی یزدی، یکی هم خانم ملیحه محمدّی و دیگرانی مثل اینها را». بالاخره این حضرات از یاران غار بیت مقام معظّم رهبری هستند. حیف است نادیده گرفته شوند!.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
شاهزاده و پادشاهی خواهان باید راه خودشان را با قاطعیّت بروند
دروود بر آقای جاوید و آقای آذری گرامی،
توضیحی تقریبا نه چندان کوتاه با ذکر تجربه ای به منظور با تمام قوا برای نابودی حکومت فقاهتی همچنان رزمیدن.
در باره وضعیّت گرایشهای سیاسی مختلف لازم نمیبینم که سخنهایم را تکرار کنم. به وفور در این باره نوشته و منتشر کرده و همچنان مینویسم. من امّا در تامّلات شخصی و حسب تجربیات فردی ام به این نتیجه رسیده ام که «شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی خواهان» از روز اول نباید به امید دیگران مینشستند؛ بلکه باید عزم و نیروهای خود را جزم میکردند تا برای سرنگونی حکومت فقاهتی با تمام امکانهایی که وجود داشت و میشد به دست آورد، نبرد گسترده ای را یکپارچه به پیش ببرند. صد در صد، اگر شاهزاده و پادشاهی خواهان به این کار اقدام میکردند، الان جامعه ایرانی به گونه ای دیگر بود و خبری از اینهمه کشتار نبود. تجربه ام را برایتان مینویسم به این امید که خوانندگان بدانند و بفهمند که امید بستن به گرایشهای سیاسی بیسواد به معنای تلف کردن عمر و بر باد دادن وقت غنی و ارزشمند است؛ زیرا گرایشهای نامستعد سیاسی تا امروز ثابت کرده اند که سوای نقزنی و خصومت و جاه طلبی و عقده های عجیب و غریب داشتن، حرفی برای گفتن ندارند و در میان آنها، هیچ شخصیّتی که پرستیژ داشته باشد، عمرا دیده نمیشود.
و امّا تجربه من.
دختر یکی از فامیلهای دور من، خیلی با استعداد بود و عجیب ذهنی تجاری داشت که هم برای خودش بهره آور بود، هم برای مردم. ایده خودش را با خانواده اش مطرح کرده بود. همینطور نزدیکترین خویشانش. همه همه، علیه او تاخته بودند و هر چه از دهنشان در آمده بود، بر سر و روی او ریخته بودند. یه روز در یک مهمانی جمعی سراغ من آمد و گفت که میخواهم باهات مشورتی بکنم. کی فرصت داری؟. جوابش دادم، هر وقت که شما خواستید به من خبر دهید. من حتّا نپرسیدم مشورت در باره چی؟. فقط از سر احترام متقابل پاسخ مثبت دادم. روزی که من او را دیدم برایم ایده خودش و ماجرای مخالفتهای خانواده و اقوامش را حکایت کرد. پرسید از من که چکار کنم به نظر شما؟. منم جوابش دادم که شما بزرگترین اشتباهتان این بود که ایده خود را با خانواده و خویشان نزدیکت مطرح کردی. امّا فعلا گذشته. بیا و این کاری را که من میگم، دنبالش برو و مطمئن باش که همین مخالفین تو از اولین ستایشگران تو خواهند بود و همه جا پُز تو را به رخ دیگران خواهند کشید. به او گفتم من میتوانم حسب وسع مالی ام به تو نیز کمک کنم و هر وقت کارت خوب راه افتاد پول مرا پس بده. اگر هم کار و ایده ات نگرفت، مهم نیست، نوش جانت. حدّاقل تجربه ای بزرگ را در زندگی ات کسب کرده ای. بعد به او گفتم که فعلا تا میتوانی، سکوت کن و طوری رفتار کن، انگار که همه چیز سپری شده است رفته و اگر کسی نیز ازت پرسید که فکر و خیالت چی شد، جواب بده، فعلا گذاشتم همه چیز را کنار و دنبال زندگی خودم هستم. نشون به اون نشون که خانم رفت و کار خودش را راه انداخت و روز افتتاح، اکثر اعضای خانواده و دوستان را نیز دعوت کرد و خلاصه کار و بار خانم به حدّی بالا گرفت که اکثر فامیلها و مردم، هر کجا او را میدیدند، میگفتند دست مهنازم بگیر. یه دستی هم به سر خاطره بکش. ناسلامتی سهیلا فامیلته و فلان و بیسار.
حالا نیز حکایت «شاهزاده و مخالفان و رقیبانش» است. اگر شاهزاده و پادشاهی خواهان فقط بر فعالیتهای خودشان تمرکز کنند و این سیستم خونریز نیز به زودی نابود نابود خواهد شد و شاهزاده به جایی نشست که لیاقتش را از اول داشت، آنگاه تمام حضرات مخالفین، گروه گروه به شاهزاده خواهند پیوست و انگار نه انگار که روزی روزگاری خاصم و رقیب سر سخت او بودند. این گوی این میدان.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان