وحدت در کلام، تفرقه در عمل، آیا اپوزیسیون ایران در آستانه تکرار یک خطای تاریخی است؟
در معادلات پیچیدهی خاورمیانه، آنچه این روزها بیش از هر چیز به چشم میآید، احتیاط حسابشدهی واشنگتن در قبال آیندهی ایران است. برای ایالات متحده، مسئله صرفاً تغییر یک حکومت نیست، مسئله، جلوگیری از فروغلتیدن منطقه به بیثباتی گستردهای است که میتواند امنیت متحدانش را به خطر بیندازد و معادلات ژئوپلیتیکی را از کنترل خارج کند. به همین دلیل، سیاست غالب در واشنگتن نه تشویق یک فروپاشی شتابزده، بلکه هدایت روند گذار بهسمت یک جایگزین سیاسی منسجم و قابل اتکا است، جایگزینی که از دل یک ائتلاف فراگیر و مسئولیتپذیر برآید و حضور روزانه "مشاور ارشد و ایرانی" شبکه صدای آمریکا و تکرار نقطه نظرات وزارت امور خارجه آمریکادر همین چارچوب سیاسی است.
در این چارچوب، نگاهها به یکی از چهرههای اصلی اپوزیسیون دوخته شده است، چهرهای که از سالها پیش از سوی بخشی از جامعه بهعنوان آلترناتیو مطرح شده و همچنان میتواند نقشی تعیینکننده در سازماندهی یک ائتلاف ملی ایفا کند. با این حال، آنچه در میدان واقعیت دیده میشود، فاصلهای محسوس میان ادبیات سیاسی اعلامی و عملکرد عملی است. دعوت به پرهیز از تخریب و تأکید بر همگرایی ملی، اگر در عمل به سازوکارهای مشخص برای ایجاد یک ائتلاف واقعی منجر نشود، بهتدریج کارکرد خود را از دست میدهد و به شعاری تکراری بدل میشود.
بخش مهمی از این شکاف، به رفتار و عملکرد حلقهی نزدیکان و مشاوران بازمیگردد. در حالی که در سطح رسمی، بر ضرورت همبستگی و مدارا تأکید میشود، در فضای رسانهای و سیاسی، حملات و حذفگراییهایی از سوی برخی نزدیکان ادامه دارد، روندی که نهتنها به اعتماد عمومی آسیب میزند، بلکه ظرفیتهای بالقوه برای ائتلاف را نیز فرسوده میکند. در چنین شرایطی، این پرسش بهطور طبیعی در افکار عمومی شکل میگیرد که اگر ارادهای برای مهار این روند وجود دارد، چرا در عمل نشانهای از آن دیده نمیشود؟
تجربیات تاریخی و سیاسی نشان داده است که خلأ رهبری منسجم و نبود سازوکارهای همگرایانه در دوران گذار، میتواند به سرعت کشورها را بهسوی بیثباتی سوق دهد.
ایرانِ فردا، بیش از هر چیز به یک پروژهی ملی برای بازسازی اعتماد و ایجاد همبستگی سیاسی نیاز دارد. چنین پروژهای، بدون شکلگیری یک ائتلاف گسترده و پاسخگو میان نیروهای مختلف اپوزیسیون، عملاً امکانپذیر نخواهد بود. این ائتلاف نهتنها باید بر سر اصولی حداقلی برای دوران گذار به توافق برسد، بلکه باید در عمل نیز نشانههایی از مدارا، شفافیت و مسئولیتپذیری ارائه دهد، نشانههایی که بتواند اعتماد افکار عمومی و حمایت جامعهی بینالمللی را همزمان جلب کند.
در نهایت، مسئله به یک انتخاب سیاسی بازمیگردد: انتخاب میان تداوم وضعیتی که در آن گفتار و رفتار از یکدیگر فاصله دارند، یا حرکت بهسوی مدلی از رهبری که در آن وحدت، نهفقط در سطح شعار، بلکه در عمل و در ساختار تصمیمگیری متجلی شود. آیندهی ایران، در گرو این انتخاب است. اگر این شکاف پر نشود، خطر آن وجود دارد که حتی در صورت فروپاشی نظام موجود، کشور بار دیگر وارد چرخهای از بیثباتی و رقابتهای مخرب شود، چرخهای که هزینههای آن را پیش از این نیز پرداختهایم.
با این همه، هنوز میتوان به اصلاح مسیر امیدوار بود. در سیاست کلمه "هرگز" نباید "هرگز" تکرار شود،زیرا عرصهی تصمیمهای لحظهای و تغییر موازنههاست، و آنچه امروز بهعنوان ضعف دیده میشود، میتواند با ارادهای جدی برای بازنگری در رویکردها و مهار تنشهای درونی، به نقطهی قوتی برای آینده بدل شود. ایران در آستانهی یکی از حساسترین مقاطع تاریخی خود قرار دارد، مقطعی که در آن، فاصلهی میان سخن و عمل، میتواند سرنوشت یک ملت را رقم بزند.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
خوابنما شدن در عصر هوش مصنوعی!
درووود بر آقای فرّخی گرامی،
تحشیه ای بیخود و شاید باخود!
شما طوری حرف میزنید؛ پنداری که مردم ایران همانی هستند که جلّادی مثل خامنه ای روضه اش را خواند و همچنان میخواند. «مردمی صغیر!» که دیگران باید برایشان تعیین تکلیف کنند. بس کنید آقای فرّخی این حرفها را. بس کنید. دوران این صحبتهای شما در عهد خود خمینی احمق سپری شد رفت. امروزه روز، کودکان ایرانی نیز خیلی مغز بیدار و هوشیاری دارند. مردم ایران خسته اند از ایهمه مدّعیان رهبری و ائتلاف رهبری و انجمن رهبری و خزعبلاتی از این دست که حضرات آچمز هیچوقت به ذات خودشان راه خودشان را نیز بلد نبودند بروند حتّا در همان سازمانها و تشکیلاتی که درست کردند؛ چه رسد به اینکه راهی بخواهند پیش پای مردم بگذارند. حکومت فقاهتی نابود نابود خواهد شد. ایران نیز به همان جایی بازخواهد گشت که رسالت فرهنگی اش بود از روز اول. نگاهبانی از جان و زندگی در سراسر جهان؛ و نه فقط در ایران و خاورمیانه.
مردم ایران خسته اند از هر چه گروه و حزب و سازمان و تشکیلات و فرقه سیاسی است. نه اینکه خضومتی با آنها داشته باشند؛ بلکه مردم میدانند و فهمیده اند که دوره این گروه بازیها دهه هاست سپری شده است رفته. مردم ایران، اگر کسی «فرّی» داشته باشد بر او آفرین میگویند و همپای با او میشوند. «شاهزاده رضا پهلوی و مادرش» در نیم قرن گذشته ثابت کردند در حرف و عمل که «دارنده فرّ» هستند. برای همینم مردم ایران، یکپارچه بر آنها «آفرین» گفتند و همپای با «شاهزاده» شدند. جهان امروز، جهان باهمبودنهاست بر شالوده همکاریهای بده بستانی. دوره رهبر بازی تمام شد رفت. امروزه روز هر ایرانی به تن خو دش، پادشاه است و خداوندگار میهندوستی و شاهزاده رضا پهلوی، شاهیست برگزیده شاهانی که ایرانیان باشند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان