تاریخ نگارش:23/02/2026
از سوگرقصهای ایرانیان در قتلگاهِ الهی
[پادآوازهای رستاخیزِ ققنوس از خاکستر خویش]
[ ..... آن که واقعاً در معرض خطر است، نه انسانِ ساده لوح؛ بلکه انسانی است که میان سادگی و تأمّل معلّق مانده است. نیمه ای ساده دل و نیمه ای خود آگاه. در اوست که اصالت انسانیِ و نوعدوستی میتواند آماجِ هجوم قرار گیرد و از درون فرسوده و نابود شود؛ به ویژه در جایی که فروپاشیِ ایدئولوژیِ دینی را به منزله زوالِ اخلاق و انسانیّت بفهمد و این تلقی از سوی نویسندگانِ رسالههای رایج و متداول به او القا شود؛ یعنی همانانی که بدین طریق از دیدنِ صدمه ای که به ارجمندی بشری میزنند، به شدّت ناتوانند. در چنین وضعی، انسان آونگ مانده بین تنش درونی، گوهر اصیل انسانیِ خویش را بی معنا خواهد پنداشت و به سرکوب آن خواهد پرداخت و اگر به ورطه تبهکاری و جنایت فرو نغلتد، دستکم در سرگشتگی و بی معیاری باقی خواهد ماند، بی آنکه بتواند معیاری برای داوری و سنجش در اختیار داشته باشد.]
[Die Zukunft des Unglaubens - Gerhard Szczesny (1918 – 2002) –List Verlag – München - 1972 – S. 141]
چرا ایرانیان، در سوگِ جان باختنِ فرزندان خویش، میگریند و میرقصند؟. این پرسش، اگر ژرف نگریسته شود، ما را به لایهای از روانِ فرهنگی - تاریخی ایرانیان میبرد که در آن، مرگ پایان نیست؛ بلکه دگردیسی است؛ گشودنِ دری از صورت به معناست؛ زیرا سوگ در این سرزمین، نه پایانِ پیوند با مرگ، که آغازِ گفت و گویی با معناست. اشک، تنها نشانه اندوه نیست؛ آبی است که بذرِ ایثار را در ژرفای تاریخ مینشاند، بذرهایی که در خون غلتیدند و در خاکِ حافظه جمعی کاشته شدند. انسان ایرانی، از دلِ همین تجربه، آموخته است که زندگی و مرگ، دو چهره از یک رازِ بزرگترند. خاک، در جهان تجربیات ایرانیان، نه صرفاً مادهای بیجان؛ بلکه مادری است که در سکوتِ خویش میزاید. خاک، زهدانِ امکان است؛ جایی که پایانها، به آغازهای دیگر تبدیل میشوند. نیاکان ایرانیان، هزاران سال پیش، در روایتهای اسطورهای – بُنداده ای خود، سیمرغ را تصویر کردند که از اوجِ قاف فرود میآید و به خاک دگردیسه میشود؛ چنانکه گویی آسمان میخواهد در زمین تجربه شود. «آرمئیتی»، نه فقط زنخدای زمین؛ بلکه تصویر بُردباریِ هستی است؛ یعنی صبری که هر فروپاشی را با امکانِ رویشی دیگر در خود پنهان میکند. به همین دلیل است که خاک، در زبان و حافظه مردم، ارجمند و حتّا «مزه دار» میشود؛ زیرا زندگی، در این نگاه، مزهای است که از آمیختگی آسمان و زمین زاده میشود. [ریشه زبانزد: «مزه لوطیها، خاکه» به تصویر سیمرغ در گوهر وجودی ایرانیان بازمیگردد]. خاکی که در قلب آن، ارجمندی و شرافت انسان، در پیوند با ریشه ها و در عین حال رو به سوی افقهای گسترده تر معنا میشود.
سوگ، در این سنّت فرهنگی، آیینی موسیقایی است. موسیقیِ زاده شدن، درونی ترین ریتمِ هستی است؛ همان نغمهای که انسانِ سوگوار را، در لحظه فقدان عزیز از دست رفته، به رقص وا میدارد. خاک فقط دخمه نیست؛ بسترِ زایش است که تخمه انسان در آن کاشته میشود و با بانگِ نایِ سیمرغ، در چهرهای دیگر شکوفا میگردد و به صورتِ سروی راستقامت سر برمی آورد. رقص سوگوارانه، نه انکار درد جانکاه؛ بلکه پذیرش این حقیقت است که زندگی حتّا در اوج اندوه، همچنان در حال تپیدن است. اشک، در اینجا، آبِ حیات است؛ آبی که از چشمِ تاریخ میچکد و امکانِ رویشِ دوباره را فراهم میکند. امید به رستاخیزِ ققنوس، بیش از آنکه رؤیای گریز از مرگ باشد، تفسیرِ ایرانی از ماندگاریِ معناست. ققنوس، وقتی که با هزار نوای شگفت انگیز در آتش میسوزد با شعله ها و نواهای شور آفرینش نشان میدهد که هر حقیقتِ زندهای باید از دلِ بحران بگذرد تا بتواند به شکلی عمیقتر زاده شود. ایرانیان، اگر «نامیرایی» را تجربه کردهاند، نه به معنای مصونیّت از رنج؛ بلکه به معنای تواناییِ برخاستنِ دوباره پس از هر ویرانی بوده است.
زمامدارانِ حکومتِ فقاهتی با کاربستِ هر ابزارِ قدرت، جنگی خصمانه را علیه جان و زندگیِ ایرانیان آغاز کردند؛ کوشیدند که اراده اقتلوییِ و جبّارانه خود را بر کرسی بنشانند و انسان را به رکوعِ تحمیلی وادارند. امّا از فهمِ این نکته غافل ماندند که مردمی که مرگ را دگردیسی میفهمند، از تهدید نمیهراسند. مردمی که خاک را مادر میدانند، در برابرِ آزارگران جان و زندگی، به هیچ سجودی تن نمیدهند؛ زیرا سجده آنان تنها در برابرِ رازی است که زندگی را میزاید و میپروراند و نگاهبانی میکند، نه قدرتی که آن را با قساوت و شقاوت میستاند. در نیم قرنِ اخیر، کشمکشهای سیاسی و ایدئولوژیکی و مذهبی، میدانِ نبردی میان قدرت و زندگی گشوده است. قدرتهای سیاسی ناحقّ و استبدادی، در هر زمان، میکوشند انسان را به قالبهایی ثابت فروکاهند؛ امّا انسانها، به ویژه در فرهنگهایی که با اسطوره و شعر تنفّس کردهاند، همواره از این فروکاستن میگریزند. مقاومت، در اینجا، لزوماً به معنای خشونت متقابل نیست؛ بلکه به معنای حفظ امکانِ اندیشیدن، پرسیدن و دگردیسی است. اگر سنّتها و بُنمایه های فرهنگی و تجربیات تاریخی در ایران با خشونت مواجه شدهاند، این نیز بخشی از همان جدالِ دیرینه میان تفسیرهای بسته و روحِ سیّالِ فرهنگ است. طنزِ تحقیر آمیز تاریخ این است که متصدّیان حکومت الهی با ریاکاری و هزار مکّاریت مزوّرانه در گذرِ نیم قرن، نه تنها اسلامیّتِ تاریخی را از جانِ ایران ریشه کن کردند؛ بلکه زمینه های پرسشگریِ رادیکال را در باره آن به سراسرِ منطقه و فراتر از آن فراهم آوردند. قرنها، ایرانیان کوشیدند این دین ایمانخواه بدوی را تلطیف کنند، آن را با روحِ سیمرغیِ خویش آشتی دهند؛ امّا هر بار، قربانیِ تیغِ تندِ شریعتِ اقتلویی شدند. اکنون، همان فشارِ بی امان، به نیرویی وارونه بدل شده است؛ یعنی فرصتی نامکرّر برای دفنِ «مانیفستِ اقتلویی» در باتلاقِ شنهای صحرای بلاهت و رذالت؛ تا آنچه که از قعرِ خشونت برآمده بود، در همان جا فرو رود.
تاریخ نشان داده است که هیچ اندیشهای با زورِ حذفِ کامل از میان نمیرود؛ بلکه یا دگرگون میشود، یا در حافظه فرهنگی به شکل پرسش باقی میماند. از این منظر، آینده نه دفنِ گذشته؛ بلکه گفت و گوی مداوم با آن است. شاید راز ماندگاریِ فرهنگی مردمان این سرزمین، نه در ایستایی؛ بلکه در تواناییِ تبدیلِ رنج به معنا و معنا به امکانِ تازه زیستن باشد. ایرانیان، در این خوانش فرهنگی - تاریخی، نه صرفاً حاملانِ تصاویر و بُنداده های اسطوره های ثابت؛ بلکه جویندگانِ پیوسته تعادلی میان خاک و آسمان، میان سوگ و سرور، و میان مرگ و زایش هستند.
1- زهدانِ گذشته و منطق آفرینش تاریخی
آفرینش، حادثه ای بی ریشه نیست. هیچ پدیداری در خلأ به «واقعیّت» نمیرسد. قانون بنیانی هستی، قانون ادغام است. هر زایشی، حاصل «جفت شدن و ادغام» است؛ حاصل پیوند نیروها، معانی، تجربه ها و تاریخهایی که در زهدانی توانمند و مستعد، گرد میآیند و به هم میپیوندند. زهدان، در معنای عمیق آن، صرفاً عضو زیستی نیست؛ زهدان، استعاره بنیانی برای فهم تکوین اجتماعی و تاریخی و فرهنگی است. زهدان؛ یعنی گذشته زیسته و تجربه شده و سرشار از بذرهای بالقوّه و مستعد برای زایشی دیگر. یعنی تخمه های تجربیات فرهنگی و تاریخی، تجربه رنجها، شکوهها، شکستها و شهودهاست. یعنی گستره اندیشیدن در باره خاطرههای مشترک، مصایب عبرت آموز، کامیابیهای حفظ هویّت و اصالت، زبانها، اسطوره ها، بُنداده ها، آیین و شیوه های زیستن. هیچ آینده ای بدون شالوده های گذشته در بستر اکنون، توان پدیدار شدن و شالوده ای ندارد. اکنون، محلّ انقطاع نیست؛ محلّ تداومِ دگرگون شونده است. حضور گذشته در اکنون، به معنای تکرار و بازسازی کپیه شده آن نیست؛ بلکه به معنای فهمِ جوهر زاینده آن است. گذشته، اگر به سنگ بدل شود، مقبره میشود. امّا اگر به معنای انگیزشی - تلنگری بدل شود، زهدان میماند. پیوستگی گذشته، اکنون و فردا، گزاره ای عاطفی نیست؛ یک ضرورت ساختاری است.
ملّتی که گذشته خود را بفهمد، نه آن را میپرستد، نه از آن میگریزد؛ بلکه آن را به زبان و وضعیّت و چهره اکنون میزاید و پدیدار میکند. آینده بارآور از دلِ مسئولیّت میروید؛ یعنی مسئولیّتی که میداند ما وارثان خاموش تاریخ نیستیم؛ بلکه تداوم آگاهانه آنیم. اگر زهدانِ تاریخ زنده بماند، آرمانها، رؤیا نمیمانند؛ بلکه به امکان دگردیسه میشوند و اگر بمیرد هیچ آرمانی، حتّا زیباترین آن، به واقعیّت نخواهد پیوست. چنانکه در فلسفه تاریخ، فهم هر افق نو، مشروط به افق پیشین است؛ یعنی قالببندی «باهمآمیزی افقها». افقِ نو، از دل افقِ پیشین میجوشد؛ نه ضدّ آن؛ بلکه در گفت و گو با آن. اگر زهدان گذشته، آگاهانه نادیده گرفته شود، اگر با قصد و هدف، تحقیر، پایمال یا حذف شود، در حقیقت بسترِ امکان از میان رفته است. در چنین وضعی، حتّا اگر همه امکانات مادّی، ساختارهای نهادی و ابزارهای تکنیکی مهیّا باشند، آفرینش رخ نخواهد داد؛ زیرا آفرینش، صرفاً حاصل امکانات نیست؛ حاصل معناست و معنا، بدون ریشه در تجربه زیسته، پدید نمیآید. گذشته، خمیرمایه آفرینشهای نو به نوست. این سخن، دفاع از تکرار نیست؛ دفاع از «اصلِ ریشه مندی» است. ریشه مندی؛ یعنی آنکه هر تحوّلی، بر بستری استوار شود که در حافظه جمعی، فهم پذیر و پذیرفتنی باشد. تحوّلی که از حافظه تاریخی مردم جدا شود، هرچند در ظاهر نو و پیشرو باشد، در باطن، بی پشتوانه و ناپایدار خواهد بود. خصومت با گذشته تاریخی و فرهنگی یک ملّت، در نهایت، خصومت با خود آن ملّت است؛ چونکه هویّت جمعی بر انباشت تجربهها بنا شده است. کسی که شاخه گذشته را از درخت تنومند جامعه میبُرد، فراموش میکند که خانه وجود خویش را بر همان شاخه بنا کرده است. البته باید میان «نقد گذشته» و «انکار گذشته» تمایز گذاشت. نقد، نشانه حیات است؛ انکار، نشانه گسستِ نابخردانه. گذشتهای که نقد نشود، به بت مبدّل میشود؛ اما گذشته ای که انکار شود، به خلأ بدل میگردد. بت، مانع حرکت است. خلأ، مانع زایش. زهدانِ تاریخی، زمانی زاینده میماند که هم ارجگزاری شود و همچنین فهمیده و گواریده و حفظ و پالایش شود. نیروی تمییز و تشخیص - که جوهر بینش تاریخی است - در همین نکته نهفته است. تلاشیست برای تشخیص اینکه کدام عناصر گذشته، جوهر و تخمه آفرینش هستند و کدام عناصر، عوارضِ زمانه های سپریشده. فقدان نیروی تمییز و تشخیص، ملّت را یا به جمود در میغلتاند یا به خودویرانگری. گذشته، سکّوی خویش پروری در اکنون است. سکّو برای ایستادن ابدی نیست؛ بلکه برای پرش و پرواز است. پروازی که آگاهانه، مسئولانه و هدفمند طراحی شود. آینده بارآور، از دلِ مسئولیّت تاریخی زاده میشود. مسئولیّتی که میداند هر تحوّلی باید در پیوند با شاخصهای عمیق فرهنگی و در امتداد تجربه زیسته مردم معنا یابد. آرمانها، آرزوها، ایدهآلها و امیدهای مردم، تنها زمانی به واقعیّت پذیری میرسند که در زهدان تاریخی خودشان ریشه داشته باشند. آرمانِ بی ریشه، رؤیاست؛ امّا آرمانِ ریشهدار، امکان است. آنانی که با گذشته های تاریخی و فرهنگی مردم ایران خصومت میکنند، خواه آگاهانه خواه از سر ناآگاهی، در حقیقت علیه بنیانهای امکانِ آینده میایستند؛ زیرا آینده، فرزند اصیل گذشته است؛ نه خاصم و نافی آن. آفرینش، جز در پیوند، رخ نمیدهد و زهدانِ تجربیات تاریخی و فرهنگی، بزرگترین و بنیانیترین پیوند است.
2- تصویر مغشوش خویشتن در آیینه بیگانگان
تا زمانی که انسان، خویشتن را در آینه ها و مفاهیم و اصطلاحات ساخته شده به دست بیگانگان بجوید، نه تنها در فهم حقیقت وجودی خویش دچار اغتشاش خواهد شد؛ بلکه به تدریج، خودِ امکانِ اندیشیدن مستقل را نیز از کف خواهد داد. آینه های بیگانه، صرفاً ابزار بازتاب نیستند؛ بلکه ساز و کارهای قدرت و معرفت نیز هستند که در بطن خود، جهان را آنگونه که میخواهند میفهمند و سپس فهم خودشان را به عنوان حقیقتی جهانشمول بر ما تحمیل و تلقین و توسعه میدهند. خطر بزرگ در اینجا نه در حضور دیگری؛ بلکه در درونی سازی خاموش معیارهای بیگانگان است؛ یعنی جایی که انسان، بی آنکه بداند، با زبان دیگری میاندیشد. با حافظه دیگری به یاد میآورد و با رؤیای دیگری آرزو میکند. نگاه دیگران، هر چقدر نیز حامل روشناییهایی گذرا باشند، امّا بیشتر شبیه نور کج و کوژ شدهای است که از منشور ذهنیّت و تاریخ آنها عبور کرده و سپس بر ما تابیده است؛ یعنی نوری که پیش از آنکه ما را روشن کند، خطوط چهرهمان را به دلخواه خویش بازترسیم میکند.
هویت انسان و جوامع، موضوعی ایستا و سنگشده در گذشته نیست؛ بلکه نوعی پویش هستی - شناختی در زمان است. پروسه ایست که در حافظه تاریخی، تجربه فرهنگی و آگاهی فردی شکل میگیرد. با این حال، این پویش، هنگامی صدمه میبیند که روایتهای تاریخی و فرهنگی ما از درون تجربه زیسته ما نجوشند؛ بلکه از بیرون بر ما نوشته و دیکته و در مفاهیم و اصطلاحات آماده و قالبهای فکری بیگانگان اندازهگیری شوند. چنین کاری باعث میشود که روح آفریننده خویش را به اسارت استانداردهایی درآوریم که برای فهم ما ساخته نشدهاند. در چنین وضعیّتی، ما به جای اندیشیدن از درون خاک تجربیات خویش، تنها پژواک اندیشه دیگران خواهیم شد. در چنین وضعیّتی، تاریخ، دیگر حافظه زنده یک ملّت یا فرد نیست؛ بلکه به مجموعهای از برچسبها و کلیشه های معرفتی تبدیل میشود که همچون زنجیرهایی نامرئی، حرکت اندیشه را محدود میکنند. بیگانگان، خواه در قالب قدرتهای سیاسی و اقتصادی، خواه در قالب نظامهای معرفتی/فلسفی/جهاننگری و خواه در هیئت گفتمانهای علمی مسلّط و رایج و شایع، همواره ما را نه آنچنان که هستیم، بلکه آنچنان که برای فهم خودشان لازم دارند بازنمایی میکنند. این بازنمایی، اغلب از سطح بیرونی وجود ما آغاز میشود؛ از رفتارها، نمادها و نشانههای مشاهده پذیر. امّا آنچه که نادیده گرفته میشود، عمق تاریک و زاینده درونبود تاریخی و فرهنگ وجودی ما است؛ یعنی جایی که اسطورهها، خاطرههای جمعی، شکستها، مقاومتها و امیدهای پنهان در سکوت زمان رسوب کردهاند.
انسانها و جامعهای که ریشههای اسطورهای، تاریخی و وجودی خویش را نشناسند، همچون درختی هستند که شاخ و برگهایش را از بادهای فرهنگهای دیگر قرض میگیرد؛ شاخ و برگهایی زیبا، امّا ناپایدار و زود ریزش. خویشتن شناخت حقیقی، نوعی مواجهه شجاعانه با تاریکیهای درونی نیز هست. شناخت تاریخ و فرهنگ، تنها به معنای ستایش گذشته نیست؛ بلکه به معنای مواجهه با خطاها، مصایب و زخمهای تاریخی نیز هست. رهایی واقعی، نه در انکار گذشته ها است و نه در تسلیم شدن محض به گذشته ها؛ بلکه در ایجاد گفتگویی انتقادی و آفریننده میان خویشتن تاریخی و فرهنگی ما و جهان بیرونی است. انسان آزاد، کسی نیست که از نگاه دیگران بگریزد؛ بلکه کسی است که بتواند در برابر نگاه دیگران بایستد، آن را بفهمد، امّا هویّت خود را از نو و از درون خویش بیافریند. در نهایت، انسان باید بداند که حقیقت خویش را نه در آیینه های تحمیل شده؛ بلکه در ژرفای سکوت درونی، در حافظه جمعی و در پرسشگری بی پایان از چیستی بودن خویش مییابد؛ زیرا هویّت، نه یک پاسخ قطعی؛ بلکه پرسشی زنده و مداوم و پویا است. پرسشی که تا زمانی که انسان میاندیشد، زنده خواهد ماند.
لازم به تاکید است که وابستگی معرفتی به نگاه دیگری، نوعی سلطه پذیری و تقلید و متابعت نامرئی است. تقلیدی که نه تنها در قلمرو اقتصاد و سیاست؛ بلکه در قلمرو ذهنیّت و تخیّل و تفکّر نیز رخ میدهد. متابعت ذهنی، خطرناکتر از سلطه سرزمینی است؛ زیرا در متابعت ذهنی، انسان خودش به نگهبان زندان خویش تبدیل میشود و کلید آزادی را از یاد میبرد که هرگز به جستجوی آن برنخاسته است. شناخت خویشتن، فقط پروژه ای روانشناختی نیست؛ بلکه کنشی اخلاقی و سیاسی نیز هست. جامعهای که خود را نشناسد، در مواجهه با جهان، همواره یا به تقلید کورکورانه روی میآورد یا به نفی کورکورانه. هر دو حالت، اشکال متفاوتی از اسارت هستند. آزادی حقیقی در میانه این دو افراط شکل میگیرد. در توانایی فهمیدن جهان دیگری بدون از دست دادن مرکز ثقل وجودی خویش. باید به این حقیقت تلخ نیز اذعان کرد که تصویرهایی که دیگران از ما ساخته اند، گاه نه از روی سوءنیّت؛ بلکه از محدودیت افق فهم آنان ناشی میشود. امّا خطر واقعی زمانی آغاز میشود که ما تصاویر محدود را به عنوان آیینه حقیقت خویش بپذیریم. در این لحظه، ما نه تنها خود را گم میکنیم؛ بلکه حتّا توان پرسیدن و چون و چرا کردن در باره گمشدگی خود را نیز از دست میدهیم. انسانی که از ریشههای اسطورهای، تاریخی و فرهنگی خویش بی خبر باشد، همچون سوژهای معلّق در خلأ معرفتی است؛ سوژهای که نه میتواند گذشته را به زبان حال بازآفریند و از نو بزیید و نه میتواند آیندهای اصیل را تصوّر کند.
خودآگاهبود حقیقی، نوعی مواجهه تراژیک با حقیقت نیز هست؛ زیرا انسان در پروسه شناخت خویش در مییابد که بسیاری از آنچه را که حقیقت پنداشته است، روایتهایی تاریخی، سیاسی و فرهنگی بودهاند که در طول زمان طبیعی جلوه داده شدهاند؛ امّا در اصالتهای حقیقی خود، تقلیب و تحذیف و دستکاری و باژگونه و خالی از معنا شده اند. بنابر این، آگاهی استدلالی و متّقن، همزمان عملی آزادیبخش و آوارگرانه است؛ یعنی رهایی از توهّمات، و ویرانگر نسبت به اعتقادات غلط و سادهانگارانه. در نهایت، حقیقت انسان نه در تصویری ثابت؛ بلکه در تنشی آفریننده میان «بودن و شدن» نهفته است و تا زمانی که انسان میاندیشد و میزید و میپرسد، همچنان زنده نیز خواهد ماند.
3- تدابیری برای امروزیان و آیندگان میهن
ایرانِ پس از آخوندها را چگونه باید از همین امروز اندیشید و آراست؟. ایرانِ پس از آخوندها را نمیتوان همچون پروژهای سیاسی، بر صفحهای سفید طرّاحی کرد؛ زیرا صفحه سفید وجود ندارد. هر آنچه خواهد آمد، از درونِ رسوباتِ فرهنگی و تاریخی و کشوری ما سر بر خواهد آورد. اگر رسوبات پالوده نشوند، هر نامی که بر اریکه قدرت بنشیند، صورتِ دیگری از همان محتوا خواهد بود. آنچه باید دگرگون شود، نه فقط ساختار قدرت؛ بلکه ساختارِ اندیشیدن است. پنجاه سال گفتار، جدل، اعلامیه، مصاحبه، برنامه، بیانیه و مناظره، بیش از آنکه صحنه زایش اندیشه های ریشه دار باشد، میدانِ تقابلِ روایتهای بسته و ایمانهای از پیش تعیین شده مذهبی و ایدئولوژیکی بوده است. کمتر کوشیدهایم بپرسیم: «شالوده»ای که میخواهیم بر آن آیندهای نو را بنا کنیم، آیا از ژرفای تاریخ و فرهنگ و آزمونهای مردم ایران برآمده است؟ یا آنکه بر مفاهیمِ آمادهای تکیه زدهایم که چون جامهای عاریهای، بر قامتِ تجربه ایرانی یا تنگ آمدهاند یا گشاد؟ ما بسیار گفتهایم، بسیار دفاع کردهایم، بسیار یکدیگر را متهم کردهایم. ما بسیار از آزادی گفتهایم، اماّ کمتر در باره آزادی اندیشیدهایم. بسیار از عدالت/دادخواهی/دادگزاری/مساوات سخن گفته ایم و آنها را ستودهایم، امّا کمتر از خویش پرسیدهایم که عدالت/دادورزی/مساوات در مناسباتِ اجتماعی و کشوری روزمره ما چگونه زیسته میشود. بسیار از مردم سخن گفتهایم، امّا از مسئولیّتِ فرد در برابر جمع و بر عکس، صحبت نکرده ایم.
به ندرت یا اصلا نتوانسته ایم یا با قصد نخواسته ایم به شالودههایی بازگردیم که از تاریخ، فرهنگ، رنجها و آزمونهای خود مردم ایران روییده باشند. بحرانِ ما پیش از آنکه بحرانِ حکومت باشد، بحرانِ نسبتِ ما با حقیقت است. حقیقت برای ما اغلب نه عرصه جستجو؛ بلکه سنگری و مستمسکی برای دفاع از غرائز و أمیال و سوائق فردی و تشکیلاتی بوده است. هر گروه، حقیقت را در مالکیّت خویش فرض کرده و دیگران را به انحراف و خیانت متّهم کرده است. در چنین فضایی، اندیشه نمیروید؛ تنها ایمانهای متقابل، یکدیگر را فرسوده میکنند. استقلالِ فکری، آن گونه که شایسته نام خویش است، زمانی پدید میآید که انسان جرئت کند حتی از اعتقادات محبوب خویش فاصله بگیرد و به آنها مشکوک و مظنون شود و آنها را به دادگاه سنجشگری بی محابا فراخواند. امّا ما اغلب به جای این مخاطره درونی، به مفاهیم کلّی و ایدهآلهای جهانشمول [= سکولاریسم، لیبرالیسم، کمونیسم، سوسیالیسم، لائیسیته، حقوق بشر، جدایی دین ایمانخواه از حکومت، برابری و امثالهم] چنگ زدهایم تا ناتوانیِ خود را در آفرینش معنا و ایده و اندیشه با حالتی حقّ به جانب مستور کنیم. مفاهیم کلّی، هنگامی که از تجربه زیسته تهی شوند، به نقاب بدل میشوند؛ نقابی که هم خود را میفریبیم و هم دیگران را.
ایرانِ آینده، تنها با تغییرِ صورتِ قدرت ساخته نخواهد شد؛ بلکه با دگرگونیِ «فونکسیون اجتماعی» هر یک از ما شکل خواهد گرفت. ما در رفتارها و کردارها و گفتارهای خویش، همان الگوهایی را تمرین میکنیم که بعدتر در ساختارهای کلان بر ما مسلّط میشوند. اگر در گفت و گو ناتوانیم، اگر در نقد دیگری شتاب زده و در نقد خویش میشلیم، اگر در برابر اختلاف به تدافع و برچسب پناه میبریم، چگونه انتظار داریم ساختاری برآمده از چنین منشهایی، مداراگر و آفریننده باشد؟ هیچ جامعهای با برجسته کردن عیوب و نواقص به سامان نرسیده است. زیباآراییِ اجتماع، با آیینه شدن آغاز میشود؛ با لحظه ای دشوار که انسان در مییابد آنچه را که در دیگری نکوهش میکند، در وجود خویش نیز حضور دارد. آیینه شدن، فضیلتی اخلاقی صرف نیست؛ شرطِ معرفتیِ هر تحوّل پایدار است. بی آن، نقد به انتقام بدل میشود و اصلاح به جابهجاییِ نقشها.
ایرانِ پس از آخوندها، اگر قرار است شکوهی داشته باشد، باید از دلِ بلوغ برخیزد. بلوغ فکری و فرزانگی؛ یعنی پذیرفتن این حقیقت که ما نه فقط قربانیِ تاریخ؛ بلکه همزمان، شریکِ ناآگاهِ آن نیز بودهایم. این پذیرش، نه برای تحقیرِ خویشتن؛ بلکه برای بازپسگیریِ قدرتِ عمل است. فقط کسی میتواند آیندهای نو بسازد که سهم خویش را در ساختن گذشته بشناسد. شالودههای آینده را باید از همین امروز در کوچکترین دایرهها آغاز کرد. در خانه، در شیوه گفت و گو، در نحوه مواجهه با اختلاف، در صداقتِ با خویشتن. اگر هر کس درِ منزل خویش را آب و جارو کند، این سخن استعارهای ساده نیست؛ بیانِ قانونی عمیق است، متعاقبش نظمِ کلان، بازتابِ انضباطِ درونی میشود. دادورزی سیاسی، بر بسترِ دادگزاری رفتاری میروید و آزادیِ عمومی، بدون آزادیِ وجدان، به سرعت به هرج و مرج یا استبدادی نو بدل میشود. اندیشیدن در باره ایرانِ پس از آخوندها، پیش از هر چیز، اندیشیدن به ایرانی است که در ذهنیّت و منشِ گفتاری و رفتاری و کرداری تک تک ما متولّد میشود. اگر در درونِ ما هنوز میل به سلطه، ترس از نقد و شتاب در داوری حاکم است، هر ساختار تازهای دیر یا زود همان سیمای آشنا را بازتولید خواهد کرد. آینده را نمیتوان بر تاریخ تحمیل کرد. آینده از ژرفای خودآگاهبود یک ملّت میجوشد. خودآگاهبود ملّی نیز از لحظهای آغاز میشود که انسان به جای فرافکنی، درنگ میکند؛ به جای دفاعِ بی امان، میپرسد و به جای تکرار، میآفریند. ایرانِ فردا، زمانی شکوه خواهد یافت که هر ایرانی، خود را نه فقط «شاکی تاریخ»؛ بلکه «کارگزار و معمار تاریخ» بداند. هر کدام از ما، در مناسبات روزمره خویش، الگوهایی را بازتولید میکنیم که بعدتر در قامت حکومت بر ما مسلّط میشوند. استبداد، پیش از آنکه در کاخها زاده شود، در رفتارهای خُرد ما تمرین شده است. ایرانِ پس از آخوندها، اگر قرار است حقیقتاً «پس از» باشد، باید پیش از هر چیز از درونِ ما آغاز شود. در غیر این صورت، آنچه خواهد آمد، تنها فصلی دیگر از همان کتاب ناتمام خواهد بود.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!