دوست فرهیخته اصغر جیلو ، سالها با تیزبینی خاص خود تلاش کرده است، که نیروهای سیاسی بویژه چپ جمهوریخواه را با واقعیتهای در حال تغییر آشنا کند، اینکه آنها دریابند سیاستی عملگرایانه در رابطه با همدیگر و پادشاهی خواهان در پیش گیرند . اصغر در صفحه فیسبوک خود در تاریخ ۲۴ فوریه ، از این نمونه تلاشها یادآوری کرده است . ابتدا مقاله جیلو و سپس نظر خود در زیر می آورم .
اصغر جیلو
بحران سرگشتگی و شکست راهبرد جمهوریخواهان آیینی
نوشته لینک زیر 7 سال و اندی پیش در نقد چند سازمان جمهوری خواه که هر نوعی از همکاری را با مدافعان سلطنت و نظام پادشاهی بر علیه جمهوری اسلامی تحریم کرده بودند، از سر خیرخواهی و منافع عمومی مشترک دموکراسی خواهان نوشته شد و هشدار داد که ادامه تلاش آنان برای دشمنی وستیز با آقای رضا پهلوی جز به انزوای خود آنان و افزایش اقبال مدافعان وی منجر نخواهد شد. این هشدار ها بارها در یادداشتهای گاه و گداری این جانب ادامه یافت، از جمله در نوشته ای دیگر تحت عنوان" در ضرورت همبستگی و اتحاد برای آینده ایران" بعد از صدور پیمان همکاری توسط اقای پهلوی تکرار شد: "...ادامه مخالفت بقیه نیروها با دعوت آقای رضا پهلوی به نزدیکی و همکاری مشترک، که نتیجه آن بیشتر از آنکه به نفع آن نیروها باشد، به ایزوله شدن بیشتر آنها و به تقویت بیشتر هواداران آقای رضا پهلوی منجر میشود و ممکن است شرایط به گونهای پیش برود که وی حتی اگر خود هم تمایل نداشته باشد، به رهبری، بیرقیب تبدیل شده و بنبست موجود در سطح اپوزیسیون، حداقل برای یک دوره، به نفع گسترش بیشتر اقبال وی در میان مردم ناراضی داخل و خارج کشور حل شود".
..."
اکنون آن هشداروپیش بيني ها بطور قطعی به وقوع پیوسته اند، اما مخاطبین جمهوریخواه آنها گرچه اخیرا عنوان خود خواهانه "کار بلدان" را بر لیست ادعاهای خود افزوده اند در اوج سرگشتگی و گیچ سری سیاسی همچنان به ادامه خطاهای پیشین خود در این مقطع سرنوشت ساز کشور ما پافشاری میکنند.
من مجددا به عنوان یک هموطن آنها را به تاملی مجدد درراه طی شده خود دعوت میکنم. آنها هنوز هم میتوانند به اندازه نیرو وتوان خود به جای افزودن بر جو تشنج ودشمنی با رقیبی که اکنون دیگر به نیروی هژمون تبدیل شده، ویا بجای پیروی از تمایلات افراطی و عقب مانده فضایی که در آن محصور اند، خیر عمومی مردمان کشور خود و پاسخ به فریاد بلند کمک و دادخواهی آنان را اولین اولویت خود بشمارند و به همسویی و همراهی با بقیه بر سر حد اقلهای مشترک در این مرحله از کازارملی برای رهایی کشور روی کنند. ارزیابی از میرحسین موسوی به عنوان شاپور بختیار لحظه کنونی براي "آلترناتیو جمهوری خواهان" ادامه روی کردی به غایت خطا در ائتلاف با اسلام سیاسی و نمایندگان آن است. این بیراهه ادامه همان ائتلاف نانوشته بسیاری از ما در قبل از انقلاب ارتجاعی سال 1357 با اسلام سیاسی بوده و پشت کردن به خواست وهدف برپایی یک دموکراسی سکولار در کشور ما خواهد بود
https://l.facebook.com/l.php?u=https%3A%2F%2Fnews.gooya.com%2F2019%2F01…
هوشنگ اسدی سوادکوهی
با شناختی که از جیلوی گرامی دارم ، میدانم که او همواره بر رویکرد مداراگرایانه تأکید کرده است . عملگرایی خردمندانه بر مبنای واقعیات زمینی، نشانه بارز نگاه جیلو به پدیدهها است . ویژگی های که همیشه برای من قابل احترام است.
اما پرسش هایی، که برای من مطرح است، بررسی پیامدهای این «به هم نرسیدنها» و «جمع نشدنها» نیست؛ بلکه چرایی این عدم تمایلها و نرسیدن ها است. من به عبارتی ،به علت یابی این ناکامی ها در همگرایی توجه دارم ، و به نتیجهگیری نوع دیگری می رسم .
به گمان من، مسئله این نیست که این نیروها، افراد یا شخصیتها نمیفهمند یا نمیخواهند کنار هم قرار بگیرند. حتی موضوع رقابت با پهلوی نیز نتوانست، برای آنان انگیزهای جهت همگرایی ایجاد کند. به بیان دیگر، اگر پهلوی هم در میان نبود، باز هم این جمع شدن بهسادگی امکانپذیر نمیبود.
چرا
برای یافتن پاسخ من به بستر اجتماعی برای رشد و نمو ایده و خواست ریشه ای جمهوری خواهی توجه دارم. آیا بستر اجتماعی و تاریخی «جمهور مردم» در جوامعی مانند ایران و نمونه وجود داشته است یا حداقل خواست جمهور مردم موضوعیت داشته است نه در الیت فکری محدود ، بلکه تجربه احساسی، تاریخی، فرهنگی و فکری چنین جوامعی مورد نظر است. کمی نزدیکتر نگاه می کنیم :
جامعه ما که دستکم در یک قرن اخیر با دو پدیده ایدئولوژیک مخرب و مداخلهگر در سیاست مواجه بوده است. این دو پدیده همچون دو ویروس، پیکر چنین جامعه را فرسوده کردهاند:
نخست، ایدئولوژی اسلام سیاسی؛
دوم، ایدئولوژی چپ مارکسیستی بومیشده.
همزیستی و تقابل این دو جریان، امکان رشد طبیعی و ارگانیک اندیشه جمهوریخواهی را نازا و نارسا کرده است. جوامعی که هنوز در ساختارهای قومی و عشیرهای نفس میکشند، مفهوم جمهور مردم و حاکمیت قانون یا وجود ندارد یا بسیار ضعیف است. کافی است به بسیاری از همسایگان خاورمیانهای خود که نام «جمهوری» را یدک میکشند نگاه کنیم؛ در عمل، نه از جمهور مردم خبری هست و نه از اجرای واقعی قانون.
از این رو، اگر ایرانیان نمیتوانند در چهارچوب جمهوری به هم نزدیک شوند، به نظر من دلیل واقعی و زمینی آن این است که بستر اجتماعی و تاریخی جمهوریخواهیِ پایدار هرگز فراهم نشده است.
در مقابل، در کشورهای دموکراتیک که تجربه تاریخی متفاوتی در اعمال حاکمیت مردم داشتهاند، گرایش جامعه، نهادها و شخصیتها به جمهوراندیشی محصول یک روند تاریخی و ساختاری است، نه نتیجه تزریق یک ایده به پیکر جامعه.
به همین دلیل، هر روز بیشتر به این نتیجه میرسم که جامعهای مانند ایران، با آن پیشینه تاریخی و با درگیری طولانی با آن دو «ویروس» ایدئولوژیکی، شاید راهی جز انتخاب یک میانبر نداشته باشد؛ و آن میانبر میتواند پادشاهی مشروطه باشد. این انتخاب نه محصول تلاش صرف پادشاهیخواهان است و نه معجزه نقش یک فرد یا شاهزاده، بلکه میتواند نتیجه ساختار و تجربه تاریخی جامعه باشد که این مسیر را امکانپذیرتر کرده است.
جمهوریخواهی در چنین بستری بهسختی امکان رشد مییابد، مگر آنکه در آیندهای دور، شرایط اجتماعی و فرهنگی متفاوتی شکل بگیرد. شاید جمهوری ایرانی، اگر روزی قرار باشد متولد شود، ناگزیر از گذر از مرحلهای گذار همچون پادشاهی مشروطه باشد.
اگر شکستها و چندپارگیهای جمهوریخواهان ایرانی با نگاهی واقعبینانه تحلیل شود، شاید نوع داوری و نقدها نیز تغییر کند. چهبسا واقعبینانهترین راه، پذیرش نقش پهلوی در یک همکاری گسترده برای استقرار نظامی سکولار و دموکراتیک باشد؛ نظامی که بتواند زمینهساز شکلگیری نهادهای پایدار و آیندهنگر شود و در نهایت امکان انتخاب آگاهانه جمهور مردم را فراهم کند.
پایان سخن . دوستان اینگونه بررسی نه از من جمهوریخواه می سازد و نه پادشاهی خواه . من امروز نظاره گر این روند هستم و قطعا در انقلاب ملی شرکت کرده و از نقش شاهزاده پشتیبانی می کنم
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
نیندیشییدن در باره چیستی ایرانی بودن
دروود بر جیلو عزیز و آقای اسدی گرامی،
روضه ای مکرّر نه از فراز منبر؛ بلکه از سطح خیابان!
در کثیری از پاره گفتارها و مقالاتی و نظراتی که من تا امروز نوشته و منتشر کرده ام، مدام بر بیسوادی و ناآگاهی طیف «تحصیل کردگان و آکادمیکرها و کنشگران اجتماعی/سیاسی» تاکید کرده ام. هر چند کلامهایم، تلخ و گزنده و آزارنده به نظر آیند و آهنگ ناخوشایندی داشته باشند، امّا در مستدل و متّقن بودن آنها نمیتوان به آسانی چون و چرا کرد؛ زیرا واقعیّتها و رویدادها و نتایج حاصل از کشمکشهای مدّعیون عرصه بسیار مزخرف و متعفّن شده سیاست وطنی در عرصه تاریخ معاصر به صحت داشتن و حقّانیّت مواضع انتقادی من، گواهی میدهند. کثیری از ما امروزیان تصوّر میکنیم که اگر هر چیزی را دور اندازیم، میتوانیم بهتر از آن چیز را صاحب شویم. به خودمان زحمت نمیدهیم تا ببینیم که نواقص چیزی را که داریم، چیستند و چرا آنچه که اصالتا از وجود و گوهر و هستی و تاریخ و فرهنگ خود ما جوشیده و بالیده است، در واقعیّتهای اجرائی اش، معضل ساز بوده است. ما یاد نگرفته ایم ماشینی را که استارت میزنیم، امّا روشن نمیشود، بررسی کنیم و اگر به تعمیری محتاج است، اقدام کنیم؛ بلکه بلافاصله، ماشین را تحویل اسقاطیها میدهیم و دنبال یک ماشین دیگر سگدو میزنیم. هیچ تشکّل و گرایش و حزب و سازمان و گروه و فرقه و دسته جات سیاسی در تاریخ معاصر ایران تا امروز از خود نپرسیده است که «پادشاهی چیست و چیستی آن را چه چیزهایی رقم میزنند و شالوده ریزی میکنند؟». اگر طیف آچمزهای ایرانی [=تحصیل کردگان، آکادمیکرها، کنشگران اجتماعی/سیاسی] – مثل همیشه، من از استثناها حرفی نمیزنم – جرات و درایت و فهم طرح چنین پرسشی را داشتند، مطمئنا چهره جامعه ایرانی از دوران مشروطه تا امروز کاملا دیگرسان بود تا چهره فاجعه بار امروزش. ما نیاموخته ایم که در باره خودمان بیندیشیم؛ بلکه ما تا امروز مقولات و مسائل دیگران را به حیث مقولات و مسائل تاریخی و فرهنگی و مردمی خودمان پنداشته ایم و شب تا صبح برای به کرسی نشاندن ذهنیّت آچمز خود بر روی همدیگر شمشیر میکشیم. ما نیاموخته ایم که در تاریخ و فرهنگ ما، چه تحوّلاتی و تحریفهایی و تقلیبهایی و تحذیفهایی و دستکاریهایی و امثالهم صورت گرفته است تا در صدد تعمیر اختلالات بر آییم؛ بلکه خیلی راحت الحلقومی دنبال «فاسفودهای» دم دست میگردیم و غذاهای کنسروی و یخ بسته تا فوری آنها را در مایکرووی بگذاریم، و سرو کنیم. ما دنبال شناخت ریشه های خود نیستیم؛ ولی میخواهیم با آویزان کردن انواع و اقسام زرق و برقهای عاریتی ادّعا کنیم که تمام اینهمه زلم زیمبوهای عاریتی از ریشه های درخت وجود خود ما شکفته شده اند!!. به این میگویند، حماقت خودخواسته برای رسوا کردن خود در برابر دیدگاه جهانیان.
تاریخ ایران، تاریخ شاهنشاهی است. باید پرسید که مردم ایران از کلمه «شاه»، چه چیزی میفهمیدند و هنوز میفهمند و در پسزمینه شاهنشاهی، چه منظورها و انتظارات و امیدها و آرزوها و خواسته های ملّت ایران در جامعیّت وجودی از «شاه و فرمانروایی شاهنشاهی» نهفته است؟. یعنی اینکه، فرمانروایی شاهنشاهی و شاه باید تبلور کدامین ارزشها و پرنسیپها و بُنمایه های فرهنگی میبود تا شاهان برگزیده، حقّانیّت به فرمانروایی و پادشاهی داشته باشند از نظر آحادّ مردم ایران به طور کلّی. ناگفته نگذارم و مجددا تاکید کنم که «شاه» نام اختصاصی سیمرغ گسترده پر است. آچمزهای ایرانی باید از خود بپرسند که «فروزه های سیمرغ» چیستند که چنان نامی را شایسته است؟. اندیشیدن در باره چیستی فروزه های سیمرغی؛ یعنی فلسفیدن در باره بُنمایه های کشورآرایی و فلسفه سیاست. این پرسش را هیچکس از اینهمه مدّعو تا کنون طرح نکرده است و در صدد پاسخ و جستجو نیز بر نیامده اند. هر گاه حضرات مدّعو توانستند با پرسش «شاهنشاهی چیست و مردم ایران از کلمه شاه و تجربیات نهفته در آن، چه برداشتها و انتظاراتی» دارند، مطمئن باشید که صدها سال نوری نیز اگر بگذرد، طیف مدّعی جمهوریخواهی نخواهند فهمید که تفاوت «قرمه سبزی» با «خورش قیمه» در چیست؟ و همچون شتر عصّارخانه به گرداگرد بلاهتها و جهالتها و نفهمیهای خود طواف خواهند کرد.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان