رفتن به محتوای اصلی
شنبه 22 فروردین 1405 - Saturday, 11 April 2026

بزرگ مرد کوچک بهار زیبا نبود !او زیبا بود

بزرگ مرد کوچک بهار زیبا نبود !او زیبا بود

بزرگ مرد کوچک 
بهار زیبا نبود !او زیبا بود.
 

 

آیا گذشت زمان ،این تلخی جنگ قادر است حس های زیبا،خاطرات وچهره هائی که در زندگیت ظاهر شدند وبا قدرت در نهان خانه دل جای گرفتند را در سایه قرار دهد ؟
یکی برای من نوشته بود آقای محققی وقت باز گوئی این خاطرات نیست .مردم در چنین وانفسائی حال وحوصله خواندن چنین نوشته هائی را ندارند .نقدی به نوشته من " تنها می توانی سه صندوقچه را باز کنی!"
جوابی ننوشتم چون مانند او فکر نمی کردم. فکر کردم در این وانفسا کدام رشته های انسانیست که من رابه باز گوئی خاطراتی از این دست  وا می دارد؟خاطراتی که بخشی از تاریخ  و روح عظیم یک ملت را نشان میدهد . مرا  به این خاک گرامی ،به این ملت ، به این نسل جوان پیوند میدهد ؟ 
براستی آبشخور این شعار زن ،زندگی ،آزادی که ستایش گر زندگیست  از کجا سرچشمه می گیرد؟ 
این  کدام روح سرفرازی است که شکستن غرور خود توسط حکومتی سخت مستبد وارتجاعی را بر نمی تابد. با مناعت طبعی که ریشه در غرور نیاکانی اودارد عطایش را به لقایش می بخشد. با شکوه یک انسان آزاده آتینه بل بر چهره او می افکند .سینه می گشاید در مصافی  نا برابربا گلوله ای در قلب آواز خوان از مقابل دیدگان حیرت زده ما و حکومتیان  میگذرد ونقش خود درضمیر ما می نهد .
این داستان بزرگمرد کوچکیست که شکوه او هرگز در تمام این سال های زندگی از خاطرم نرفته است .
ایران من چه گوهر ها که در دل خود پروردی !

نامش حمید بود.پسری ریز نقش با صورتی سبزه که جفتی چشم سیاه وبا هوش چهره اش را خواستنی تر می کرد . یکی از بهترین محصلین کلاس پنجم ابتدائی بود.چندین کوچه پائین تر از ما در یک اطاق اجاره ای با خواهر ومادرش زندگی می کردند .
مادرش همه کار می کرد . در روضه خوانی های خانگی چائی می داد . حلوا می پخت . گاه مادر اورا می دیدم که تشت بزرگی از لباس های همسایه ها را برای شستن به رختشوی خانه می برد.
نزدیک های زمستان برای همسایه ها کلوخ هائی از خاکه ذغال درست می کرد که زیر کرسی گذاشته می شد.ذغال را خرد می کرد ذغال خرد شده را با آب مخلوط می نمود وملات حا صل شده را داخل کاسه مسی می ریخت و کپه کپه کنار هم گوشه حیاط یا ایوان صاحب کار می چید تا خشگ شود .
من هرگز سیمای مادر اورا با آن دست های سیاه شده و صورتی که لایه ای نازک از گرد ذغال بر آن نشسته بود را فراموش نمی کنم . چشمان زیبا ودرخشانی که بین سیاهی برق می زد .قد متوسطی داشت ومانند پسرش ریز نقش بود .هبچوقت موقع کار در خانه ای که کار میکرد برای نهار نمی ماند وغذای کسی را قبول نمی نمود. 
کار می کرد ومزد خود را می گرفت آزاده زنی بود !
کسانی که اورا می شناختند از مناعت طبعش می گفتندوسخت حرمت اورا نگاه می داشتند . می گفتندبعد مرگ همسرش،  دست پسر ودختر خود را گرفته واز روستائی دور به این شهر آمده بود. 
پسرش حمید هم کلاسی من بود .اکثرا کت وشلوارکهنه اش وصله داشت.
وصله هائی که با دقت دوخته شده بودند .
کمتر بازی می کرد . لب ایوان می نشست وبازی بچه ها را تماشا می نمود .من نیمکت پشت سر او می نشستم وهر از گاهی آرام به شانه اش می زدم برمیگشت لبخندی می زد" باز جنی شدی ؟ " من می خندیدم .
قرآن را به صوتی زیبا وبی غلط می خواند .در تمامی درس ها سر آمد بود . زمان اصل چهار ترومن بود. شیر خشگ مجانی با دو عدد بیسکویت که در فاصله دوساعت مانده به ظهر می دادند. 
دیک های مسی در گوشه حیاط از ساعتی قبل می جوشیدند وفراش مدرسه ملاقه به دست سخت گرم هم زدن آن . هیاهوی بچه ها , زمان گرفتن شیر دیدنی بود . 
او معمولا آخر صف می ایستاد و شتابی برای گرفتن نداشت . لیوانش را می گرفت با دو بیسکویت خود به همان کنج ایوان می رفت ومی نشست به ستون چوبی تکیه می داد آرام شروع به خوردن می کرد و با دقت به بچه ها خیره می شد. 
همه کلاس با وجود کوچکی خود می دانستیم که باید احترام اورا نگاه داریم ! ماخود اورا می دیدیم هیچگاه به وصله های لباس اونگاه نمی کردیم. چه زمانه زیبائی بود !
عید نزدیک می شد واز دور دست بوی بهار می آمد فضائی طرب انگیز همراه با نسیمی که سوز زمستان را پس زده بود. 
نسیمی لذت بخش که گونه هایت را نوازش می کرد
همه در پیشواز عید بودند. یک روز مدیر مدرسه آقای قائمی به کلاس آمد وبه معلم کلاس گفت:" لیست شاگردان بی بضاعت را بنویسید ! خیرین می خواهند برایشان لباس تهیه کنند." 
معلمین اسامی تعدادی از بچه هارا که فکر می کردند
بضاعت مالی ندارند نوشته و داده بودند. 
چند روز بعد همه ما را در حیاط مدرسه به صف کردند .روی میز بزرگی تعداد زیادی لباس چیده شده بود. روی هر کدام نامی را نوشته بودند ,از تمام کلاس ها !کسی که که نامش خوانده می شد می آمد کت وشلوار خود را میگرفت ودر صفی که برایشان درست کرده بودند می ایستادو محصلین برایش کف می زدند.
وقتی نام او خوانده شد من درپشت سر او ایستاده بودم. با تعجب برگشت در چشمان من خیره شد! من نخستین بار چشمان اشگ آلود اورا دیدم .
سخنی نگفت عکس العملی نشان نداد.  آرام از کنار همه گذشت مقابل مدیر مدرسه ایستاد. مکثی کرد به تلخی برما ،بر معلمان وحیاط مدرسه  نگریست. با صدائی که می لرزید وبسختی شنیده می شد . گفت:" ما فقیرنیستیم !" دیگر هیچ نگفت ! بطرف درب مدرسه رفت وخارج شد. بی آن که فراش مقابل در بتواند مانع او شود.  برای لحظه ای زمان ایستاد. مدیر مدرسه مات به در خروجی به معلمین می نگریست.ما بی اختیار شروع به کف زدن کردیم . چند تنی از دانش آموزان که لباس گرفته ودر صف ایستاده بودند آرام از صف خارج شدند . 
برنامه توزیع لباس های عید بر هم خورد.ما به کلاس های خود برگشتیم جای اوپیش روی من در نیمکت اول خالی بود. درد تلخی آرام قلب من را نیشتر می زد. دردی که هنوز وقتی آن لحظه ،آن دو چشم زیبا با حلقه اشگی بر کنج آنرا بخاطر می آورم  دردی مبهم در دلم می پیچد همراه باحسی از قدرت مندی انسان هر چند که پسرکی کوچک باشد.
بزرگ مرد کوچک    بهار زیبا نبود ! او زیبا بود. ابوالفضل محققی

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!