دروازه باغ شب را می گشایم .
ماه درون باغ می گردد
چونان ملکه ای در گردشی شبانه
درحلقه هزاران ستاره با تن پوشی از نقره .
هنوز تن به افیون خواب نسپرده ام
نظاره می کنم بر این گردش با شکوه ملکه شب.
شاخه های بید مجنون تن به هم می سایند در هم می پیچند
چونان پیچیدن دو تن در شب.
ماه قدم سست می کند.
گوش برنجوای جادوئی تن های پیچیده در هم می سپارد.
خنده می زند
مشتی نقره از ستاره ها می گیردبر بسترشان می افشاند.
به آرامی از فرازشان می گذرد .
با دهان بسته فریاد می زنم
"ما نیز مجنون صفتانیم که در عشق خدائیم
"بر ما نظری کن که در این شهر غریبیم"
در باغ جادوئی خواب
در رشته های ابریشمی رویا
کناره ابهر رود،
در باغی مملو از تاک های انگور ودرختان بادام غنوده ام.
نفس می کشم!
هوا بتمامی در تنم جاری می گردد.
از زمین کنده می شوم معلق در فضا با بال های رویا
در سرزمینی دور
در میان کوچه ها ی سنگ فرشی
در اطاق ها ی خالی
از میان چهره هائیکه زمان از من گرفته است
چونان شبحی می گردم
سکون وهم انگیز اطاق ها
پنجره های بسته ،پرده های توری ساکن.
مادرم در حیاط خانه درمیان باغچه می گردد.
صدای جوشیدن آب در سماوری برنجی
سفره ای دست دوز .
نانی تازه، ظرفی عسل،سرشیر،پنیر خانگی.
مادر م با چهره ای زیبا
با دسته ای ریحان وارد می شود.
به آرامی بر سرسفره می نشیند .
برگ های ریحان رادر کنار ظرف پنیر می نهد.
دعائی زیر لب زمزمه می کند.
با چشمانی که "ببر ها برای نوشیدن رویا بکنارش می آیند "
بررختخوابی که بر آن غنوده ام می نگرد.
دعایش را روانه بسترم می کند.
"پسرم بر خیز آفتاب را بیدار کردم!
نوبت ،بیدار ی توست"
می دانم آن زن، آن خانه ،
در غبار زمان محو گردیده اند .
هنوز صدای زدن دف اورا بر تار وپود فرش می شنوم.
آن آرامش صبحگاهی را کاروانی از دزدان فرود آمده از صحاری خشک با شمشیر های برهنه و نعره های وحشی ازسرزمین ما گرفته اند..
دیر گاهیست اهریمنان در لباس فرشته گان در شهر می گردند .
هر شاخه سبز ونورس را غرس می کنند.
.شهر انباشته ازجنازه های جوان است .
مادری حیرت زده بر جنازه ها می نگرد
پدری با فریادی که اندوه جهانی باخود دارد .
در میان حنازه ها می گردد !
"سپهر بابا کجائی"
هواپیما ها بر فراز شهر می چرخند .
بمب ها سرازیر می شوند .
کودکان وحشت زده بی خبر از سیاست
بر دامن مادران چنگ می زنند .
چه سرنوشت شومی رقم زد این ملت
در نئشه ای افیونی
دیو را بخانه در آورد .
تا خانه ویران کند .
با اندوه دیده می گشایم.
دردی پنهان در دلم جاربیست
"چه خواهد شد ؟
پلک هایم را می گشایم
از پنجره بر بیرون می نگرم.
درختان غنچه داده اند .
بی اختیار زمزمه می کنم
"بهار در راه است ."
هنوز "پنه لوپه"دست از امید بازگشت اودیسه بر نداشته!
گره بر تارفرش می زند .
آب بر پای درخت زندگی می ریزد.
درخت اودیسه شاداب است!
افیون خواب تمام گردیده،
باید برخیزم!"روز وروشنی در راهند.
درختان گیلاس شکوفه زده اند.
چمن حیاط غرق گل های نرگس است.
دو کبوتر ساکن همیشگی درخت گلابی
سرگرم بغ بغو وبوس کنار پایان ناپذیر خود هستند.
می خندم!
نوبت بوسه ها و در آغوش گرفتن های
ما نیز خواهد رسید.
در خاطرم فرش مادرهنوز بر داربست است
او دارد زیر لب شعری می خواند
گره بر تار های زندگی می زند .
باید گرهی بر این فرش نگارستان او بزنم
."اوغلوم بو حیاده بو گونرده کچر گدر !"
"پسرم این حیات است !این روز ها نیز خواهند گذشت. "
بر می خیزم
ابوالفضل محققی
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!