رفتن به محتوای اصلی
شنبه 22 فروردین 1405 - Saturday, 11 April 2026

پس از بمبارانها و آغازِ قتل عامِ هولناکِ مردمانِ ایران

پس از بمبارانها و آغازِ قتل عامِ هولناکِ مردمانِ ایران

تاریخ نگارش:13/03/2026

پس از بمبارانها و آغازِ قتل عامِ هولناکِ مردمانِ ایران

فرق نمیکند که غرّشِ بمبارانها همین امروز خاموش شود یا چند صباحی دیگر فرو نشیند و آنگاه ندایی برخیزد که «مردم ایران، به خیابانها بریزید». آنچه که باید از پیامد آتش و ویرانی نصیب مردمان ایران گردد، صرفاً متلاشی شدنِ ظاهریِ ارگانهای سرکوب و خونریزیِ خلفای خود خواندهٔ الله نیست؛ بلکه از کار افتادنِ کاملِ تمامی رشته‌ ها و رگهای حیاتیِ کندوی شقاوت و سبعیّتِ و سفّاکی ولایتِ گیوتینداران است؛ یعنی کندویی که سالیان دراز، زهرِ مرگ را در کالبد جامعه تزریق کرده و حیات را به محاق رانده است. این مرحله، به ‌تمامی بر عهدهٔ خودِ مردمان ایران خواهد بود، نه در زمرهٔ وظایف و تعهدات هیچ قدرت خارجی؛ زیرا هیچ نیروی بیگانه‌ای، هرچند نیرومند، قادر به در هم شکستنِ چیزی نیست که در تار و پودِ زندگیِ روزمره، در ذهنها، در ترسهای موروثی و در عادتهای تحمیل‌ شده لانه کرده است. آنانی که باید این دستگاه خونریز فقاهتی را تا ریزترین اجزاء آن از کار بیندازند، خودِ مردمان ایران‌ هستند؛ آنهم در همبستگیِ بی‌ چشمداشت، در همگامیِ استوار، در همعزمیِ بی‌تزلزل و در مقاومتی که از هیچ هزینه‌ای نهراسد. اگر در این نبردِ تاریخی و تعیین‌کننده و سرنوشت ساز، پسمانده‌های نظام مخوف الهی مجال بقا یابند، خطرِ محو و نابودی ایرانیان به‌مراتب سهمگینتر از امکان بقای آنان خواهد بود؛ زیرا حاکمانی که جنایت را عبادت و خونریزی را وظیفهٔ قدسی می‌انگارند، نه از هیچ سبعیّتی پرهیز دارند و نه از هیچ رسوایی‌ شرم. آنان تباهی را با وقاحت تقدیس میکنند و ویرانی را با فخر در ملأ عام به نمایش میگذارند .
به همین دلیل، جنگِ ناگزیر برای چیرگی بر گیوتین هولناکِ الهی، هرچند تراژیک، هرچند فاجعه ‌بار و آکنده از رنج، یگانه راهی است که میتواند خط فاصل میان بودن و نبودنِ ایرانیان را ترسیم کند. این جنگ، صرفاً نزاعی بر سر قدرت نیست؛ رویاروییِ حیات با مرگِ نهادینه ‌شده است، نبردِ انسان با سامانه‌ای که انسان ‌بودن را برنمیتابد. اگر ایرانیان در این کارزار سهمگین کامیاب شوند، آنگاه میتوان گفت که تاریخِ آنان پس از چهارده قرن کشاکشِ عمیق و پیوسته علیه خاصمان فرهنگ و جان و زندگی، سرانجام به ثمر رسیده است؛ گویی بذرهایی که در خاکِ خون و رنج کاشته شده بودند، در لحظه‌ای سرنوشت‌ساز به بار و بر نشسته‌اند . دُرُست پس از چیرگی است که شاهراهِ اصیلِ تاریخ و فرهنگ ایران دوباره گشوده خواهد شد؛ شاهراهی که آغازگاه آن نه سلطه و انقیاد؛ بلکه آفرینش و شکوفایی بود. در آن مسیر، قدرت نه در شمشیر؛ بلکه در توانِ آفریدن جلوه خواهد کرد. موسیقی، آواز و رقص، نه زینتِ فراغت؛ بلکه جوهرِ حیات خواهند بود؛ چلچراغهایی که تاریکیِ قرون را در هم خواهند شکست .
اینکه چرا گوهرِ وجودی ایرانیان در گسترهٔ موسیقی شکوفا خواهد شد؟، باید گفت که موسیقی، زبانِ جانِ رها شده است؛ زبانی که پیش از کلام و فراتر از آن، حقیقتِ بودن را آشکار میکند. ملّتی که قرنها از آواز محروم شده و رقصش به غُل و زنجیر کشیده شده است، اگر روزی بی‌ هراس بخواند و بی‌ هراس حرکت کند، آن صدا و آن حرکت صرفاً بیانِ شادی نخواهد بود؛ بلکه اعلامِ بازگشتِ زندگی است. رقص، در آن هنگام، تجسّمِ آزادی خواهد بود و آواز، گواهِ حضورِ روح. چنین ملّتی را دیگر نمیتوان به بند کشید؛ زیرا سرچشمهٔ نیروی او نه در ابزار؛ بلکه در توانِ بی ‌پایانِ آفرینش نهفته است و آنگاه، تاریخ ایران نه به‌عنوان دفترِ رنج؛ بلکه به‌عنوان حماسهٔ رستاخیز خوانده خواهد شد - حماسهٔ مردمانی که از دلِ تاریکیِ ممتد، نوری آفریدند که خاموش ‌ناشدنی است. 
چرا باید شبانه ‌روز از سراسر ایران، تنها نوای آهنگ و شادخواری و رقص و خنده به گوش جهانیان برسد؟؛ زیرا ایران، نه صرفاً سرزمینی محدود به خاک و مرز،؛ بلکه پرتو گوهر وجودی است که از آغاز هستی در آن شعله ‌ور بوده و خواهد بود. زیرا ایران، خاستگاه موسیقی و سرود است. زیرا آفرینش، پیامد آهنگنوازی و همآوایی و عاشقی و دلباختگی و ایثار بوده و هست و خواهد بود. زنخدایان ایرانی، همه بدون استثناء، نه صرفاً رقاصه و آهنگنواز و معشوقه و شراب ‌افشان و مهرورز؛ بلکه نگهبانان جان، مشعلدار شعلهٔ زندگی و راویان راز هستی بوده و هستند و خواهند بود. آنان در پروسهٔ باهمآیی و درهمسرشتی، در اوج عشقورزیهای خود، مردمان را می‌آفرینند.  محصول خوشه‌ای از عشق زنخدایان، نامش «مردمان» است. مردمانی که از دوست داشتن زنخدایان به آفرینندگی شادان میشوند، در پروسه موسیقایی و سرودخوانی و همبستگی خدایان، گوهر وجود خود را رقصان و رامشگر مییابند. 
انسانها پس از هر زایشی، در دامن گیتی و در گسترهٔ رقصیدن، بالیده میشوند؛ زیرا تنها از طریق رقص و سرود و آهنگ است که معنای زندگی به تمام سلولهای وجودشان راه مییابد و شادی واقعی را تجربه میکنند.  گوهر هر ایرانی، رقص است و شورآفرینیهای دلآرا. رقصیدن و سرودخوانی و آهنگنوازی، نه سرگرمی و تفریح؛ بلکه راه بازگشایی گوهر وجودی انسان است. راهی که ذهن و جان را برای مواجهه با معضلات و دشواریهای اجتماعی آماده میکند و به انسان امکان میدهد در زیباآرایی جامعه و شکوفایی خویشتن، نقشی اساسی ایفا کند. جامعه‌ای که از رقص و آواز و شیدایی جان و روح، خالی باشد، جامعه‌ای مرده است؛ حتّا اگر اجزای آن، مانند ماشینهای مکانیکی، فعّال باشند. شادخواری و همآوایی، تجربهٔ مستقیم زندگی‌ هستند و حضور انسان را در جهان معنا میبخشند. بدون آنان، تحرّک جسمانی هرگز به زندگی واقعی تبدیل نمیشود. روح انسان، تنها در همآوایی با هستی و در وجد عشق و سرود، زنده میماند.
ایران، سرزمین موسیقی و رقص و شادی، یادآور این حقیقت است که زندگی، در گوهر عشق و سرود و شادی نهفته است؛ و هر انسانی که این گوهر را تجربه کند، نه تنها خود را زنده مییابد؛ بلکه جهان بی روح را نیز با خود زنده میکند. هر خنده، هر پایکوبی، هر سرود، اعلام حضوری است در برابر نیستی و این حضور، همان تجلّی نامیرایی در زمان و مکان است. ایران، همچنان که از گذشته تا امروز، سرچشمهٔ شور و سرود و مهرورزی بوده است، در آینده نیز خواهد بود؛ زیرا گوهر وجودش نه در سکوت و خمودی؛ بلکه در همآوایی و شیدایی و رقّاصی نهفته است. گوهر و تخمه وجودی ایرانیان در رقصیدن و سرودن و در عشقورزی بی‌پایان استمرار مییابد.

1-    چرا ایرانیان اصیل، الگو و سرمشق جهانیان هستند؟.

این کلام نه بانگِ تفاخر است و نه آینهٔ خودشیفتگی؛ نه خوارداشتِ دیگران است و نه دعویِ برتریِ نژادی یا جغرافیایی. این سخن، تأملی است در ژرفای ریشه‌هایی که در تاریکترین لایه‌های تاریخ فرو رفته‌اند و با این همه، همچنان شیرهٔ حیات را به شاخه‌های اکنون میرسانند. سخن از تبارِ خاک نیست، از تبارِ نگاه است. از نوعی شیوهٔ بودن در جهان که نه با مرزها محدود میشود و نه با شکستها خاموش. آنچه که مردمان این سرزمین را قوام بخشیده، نه تفاوتِ کوه و دشت و اقلیم؛ بلکه تفاوت در نسبتِ آنان با هستی است، با آسمان و خاک، با رنج و امید، با مرگ و تداوم. ایرانی بودن، پیش از آنکه انتسابی تاریخی باشد، نحوه‌ای از دیدنِ کیهان است - دیدنی که در آن، جهان نه صحنهٔ تصادفِ کور؛ بلکه میدانی برای آزمونِ معنا و آفرینشِ درونی است.
نیاکان این مردمان ایرانی، بیش از آنکه به نام فاتحِ سرزمینها شناخته شده باشند، پیام آوران تجربه‌های وجودی بودند. آنان در کورانِ فروپاشیها، دانشی را اندوختند که نه بر لوحِ سنگ؛ بلکه در ژرفنای جان انسان نوشته میشود. دانشی دربارهٔ دوام آوردن بی‌آنکه سخت و بی‌روح شد، در بارهٔ خم شدن بی‌آنکه شکستن و دربارهٔ از نو برخاستن بی‌آنکه گذشته را انکار کردن. به همین دلیل است که حتّا هنگامی که تاریخ، قامتِ سیاسی این سرزمین را در هم شکست و فرهنگش را زیر لایه‌هایی از تحمیل و فراموشی پنهان کرد، آن جوهرهٔ بنیانی از میان نرفت؛ زیرا در قلمروِ ناپیدای روح زیست میکرد؛ نه در مرزهای قدرت. آنچه نابود شد، صورتها بود؛ آنچه باقی ماند، معنا بود و هست. معنای ماندگار، راهِ خود را به جهانهای دیگر گشود. همچون بذری که باد، آن را از خاک مادری جدا میکند، در سرزمینهای بیگانه ریشه دواند، شکوفه داد و میوه‌هایی پدید آورد که دوباره عطرشان به همان خاک نخستین بازگشت. بدینسان، سهم این فرهنگ نه تنها در آنچه در درون خود آفرید؛ بلکه در آن چیزی است که در جانِ دیگر تمدّنها بیدار کرد. 
اگر ساختارهای کشورداری، اخلاق اجتماعی و زیبایی‌شناسیِ بسیاری از جوامع جهان را زیر ذره‌بین بنگریم، به دشواری میتوان رگه‌هایی از این میراثِ کهن را در آنها نیافت؛ میراثی که نه به صورت تقلید؛ بلکه به صورت الهام و امکان در آنان حلول کرده است؛ زیرا اندیشهٔ اصیل، مالک ندارد؛ همچون نور است، هرجا بتابد، آنجا را از خود میکند. ایران، در عمیقترین معنای خود، نام یک جغرافیا نیست؛ بلکه نام یک «امکان» است . امکانِ آشتیِ قدرت با خرد، آیین با آزادی، و آبادانی با معنا. هر بار که این امکان در تاریخ سرکوب شده، به ژرفا فرو رفته است؛ و هر بار که مجال یافته، همچون چشمه‌ای که از زیرِ سنگ میجوشد، دوباره سر برآورده است. ایرانِ پس از قرونِ استتار و فراموشی، تکرارِ گذشته نخواهد بود؛ بلکه تجلّیِ نهفته ‌ترین آرزوهای انسانی خواهد شد. جامعه‌ای که در آن، سیاست و کشورداری، ادامهٔ بهمنشی است، فرهنگ، زبانِ جانِ جمعی است و زندگی نه صرفاً بقا؛ بلکه شکوفاییِ معناست. چنین ایرانی، اگر به تمامی تحقّق یابد، نه برای سلطه بر جهان؛ بلکه برای بخشیدنِ طعمِ «زیستِ شایسته» به جهان خواهد بود. کانونی برای خوشزیستی و دیرزیستیِ انسان. جایی که انسان می‌آموزد چگونه در عینِ خاکی بودن، افقهای آسمانی را از یاد نبرد و شاید راز ماندگاری این نام نیز در همین باشد: ایران نه آن چیزی است که بوده، نه فقط آنچه هست؛ بلکه آن چیزی است که هنوز میتواند باشد - وعده‌ای ناتمام در تاریخ. رؤیایی که هرگز به تمامی خاموش نشده است.

2-    چگونه میتوانیم یکدیگر را پیدا کنیم تا «سیمرغ قاف» شویم؟.

جویبارهای هستی هر یک از ما ایرانیان، هرچند کوچک و خاموش باشند، حامل پیامی هستند که از مرزهای جسم و زمان فراتر میرود: مسئولیتِ حضور در گستره تاریخ. هر قطره اگر از آگاهی و وجدان بیدار و مسئول، گسسته شود، به حبابی پوچ بدل میشود؛ اما اگر پیوسته و هوشیارانه به سوی دیگران گام بردارد، نیرویی میسازد که میتواند نه تنها مسیر امروز و آینده؛ بلکه مسیر هستی ایرانیان را بازتعریف کند. ما میتوانیم با یکدیگر باشیم و در کنار هم، همچون ملّتی که ریشه در فرهنگ و تاریخ دارد، بایستیم؛ اما شرط آن، فهمِ کاملِ معنای میهن و فهمِ وظایف خطیر و همگام بودن با زمان است. این پیوستگی، نه از سر اجبار؛ بلکه از سر آگاهی و شناختِ خطر است؛ زیرا ما در وضعیّتی ایستاده‌ایم که هر لحظه، کوچکترین غفلت، اثرات ویرانگری بر تار و پود جامعه و روح جوانان این سرزمین میگذارد. حکومت مستبد خلفای خود خوانده الله، اگرچه ارگانهای سرکوبش، صدمات جدّی دیده و فرو ریخته باشند، امّا بازمانده‌های آنها، هر روز میتوانند با خشونت و هراس، خانه‌ های ذهن و زندگی ما را هدف بگیرند.
ما ایرانیان اگر حتّا ذره‌ای وجدان و مسئولیّت داریم، باید بدانیم که هیچ پشت و پناهی جز خودمان نداریم. نیروی بیگانه که بتواند مدام و پیوسته،  ما را نجات دهد، وجود ندارد. تاریخ نشان داده است که ملّتها یا خود برمیخیزند و یا محو میشوند، نه از سر نفوذ و اقتدار و سلطه خاصمان؛ بلکه از سر غفلت و خوابِ درونی. بازپسگیریِ خانهٔ آبا و اجدادی، بازگشت به خاک و دیوار نیست؛ بازگشت به شأن انسانی و شجاعتِ اخلاقیِ خویشتن است. آبادانی آن، تنها با سنگ و ملاط تحقّق نمییابد؛ بلکه با روحی که حاضر است مسئولیت زندگی و تاریخ را بر دوش گیرد، امکانپذیر است. سیمرغِ قاف، نماد رؤیا و اسطوره نیست؛ نامِ لحظه‌ای است که انسانها درمی‌یابند همهٔ نیرو و نجات در درون خودشان نهفته است. سیمرغ، حقیقتی است که در آگاهی جمعی پدیدار میشود: لحظه‌ای که هر فرد، قطره‌ای از جویبار هستی، به اقیانوسِ هوشیاری و مسئولیت جمعی میپیوندد.
اگر امروز به خود نیاییم و پیوند نگیریم، فردا ممکن است هنوز زنده باشیم؛ امّا نه به نام کنشگران تاریخ؛ بلکه تنها به نام موضوعی در کتابهای افسانه‌ای و پژوهشهای دور. تاریخ برای هیچ ملّتی صبر نمیکند. تنها کسانی باقی میمانند که لحظهٔ خطر و فرصت را تشخیص دهند و با وجدانی بیدار و همدلی، خود را به گستره تاریخ سرنوشت ساز پیوند زنند. اکنون زمانِ انتخاب است. یا جویبارهایی پراکنده باشیم که در شنزار فراموشی فرو میروند، یا با آگاهی و مسئولیّت، دریایی شویم که اقیانوس زندگی و تاریخ را بازمی‌آفریند. پیش از آنکه از ما، فرهنگمان و میراث کهنسالمان، تنها افسانه‌ای در کتابها باقی بماند، باید بیدار شویم و به هم بپیوندیم؛ زیرا هر لحظهٔ غفلت، پرتگاهی است که نسلها را به اعماق فرو میبلعد و تنها آگاهی و پیوند، ما را به ساحلِ تاریخ بازمی‌گرداند.

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

فرامرز حیدریان

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!