رواندرمانگر (روانشناس ارشد)
روانکاو (عضو IPA – DPV – DGPT)
رواندرمانی تحلیلی کودکان و نوجوانان
ایران امروز فقط بر لبهٔ یک دگرگونی سیاسی نایستاده است؛ در آستانهٔ آزمونی ایستاده که در آن صورتِ روانیِ آیندهٔ این جامعه نیز تعیین میشود. آنچه در برابر ماست، فقط پرسشِ جابهجاییِ یک قدرت با قدرتی دیگر نیست، بلکه پرسشِ عمیقتری است: آیا این سرزمین از منطقِ ترس، قربانی و انتقام عبور خواهد کرد، یا بار دیگر همان زخمی را با چهرهای تازه بر تنِ خود خواهد نشاند؟ در چنین لحظهای، سیاست دیگر فقط سیاست نیست؛ به قلمروِ روان، به حافظهٔ جمعی، به نسبتِ ما با قانون، اقتدار، شرم و خشونت راه میبرد.
برای فهمِ این وضعیت، شاید یکی از رساترین تصویرها، تصویرِ «پدرِ قاتل» باشد. مقصود از این تعبیر، صرفاً یک شخص یا یک فرمانروا نیست، بلکه الگویی از اقتدار است: اقتداری که به جای آنکه حد بگذارد تا زندگی ممکن شود، از راهِ تهدید، تحقیر و امکانِ نابودی فرمان میراند. پدر، در معنای نمادینِ سالمِ خود، آن مرجعی است که منع میکند تا جهان از هم نپاشد؛ اما وقتی این جایگاه به هیئتِ ویرانگر درمیآید، دیگر قانونْ پناه نیست، بلکه چاقویی است که بالای سرِ فرزند نگه داشته شده است. در چنین وضعی، جامعه نه در سایهٔ نظم، بلکه در سایهٔ خوف زندگی میکند.
روانکاوی برای این تجربه، نامی دقیق دارد: «فراخود». فراخود همان داورِ درونیشدهای است که امر و نهی میکند، قضاوت میکند، شرم میآفریند و از انسان میخواهد از حدی فراتر نرود. اما فراخود همیشه راهنمای بلوغ نیست. گاه این نهادِ درونی، به جای آنکه وجدانِ اخلاقیِ رشدبخش باشد، به صدایی آزارگر بدل میشود: صدایی که نه مسئولیت میطلبد، بلکه احساسِ گناهِ بیپایان، حقارت، هراس وسرزنش تولید میکند. آنگاه انسان حتی وقتی در ظاهر آزاد است، در درونش زندانی دارد که پیوسته او را میپاید. جامعهای که زیر سلطهٔ چنین فراخودی زیسته باشد، با قانون رابطهای بالغ برقرار نمیکند؛ یا مطیعِ ظاهر میشود، یا پنهانی میشورد، یا همان خشونتی را که از آن رنج برده، در شکلِ دیگر بازتولید میکند.
در ایران، این ساختار فقط محصولِ یک دولت یا یک دورهٔ سیاسی نیست؛ ریشههای آن در لایههایی عمیقتر از جهانِ نمادینِ ما نیز امتداد یافته است. برخی از نیرومندترین روایتهای فرهنگیِ ما، حاملِ منطقِ قربانیاند. داستانِ ابراهیم و قربانیکردنِ فرزند، اگر در سطحِ نمادین فهم و هضم نشود، میتواند به تصویری درونی از تقدیسِ فرمان و تعلیقِ فردیت بدل شود؛ گویی ارزشِ انسان در آمادگیِ او برای قربانیشدن به نامِ امری برتر سنجیده میشود. تراژدیِ رستم و سهراب نیز، اگر فقط به مثابه حماسه خوانده شود و نه به عنوان زخمی در روانِ فرهنگی، الگویی دیگر از همان فاجعه را حفظ میکند: پدری که پسر را پیش از شناختن، میکشد. این تصویرها صرفاً روایت نیستند؛ آنها گاه درونی میشوند و در ژرفای روانِ جمعی، منطقِ خون، اطاعت، تسلیم و تراژدی را زنده نگه میدارند.
اما روانِ ایرانی فقط حاملِ این تصاویرِ خشن نیست. درونِ ما، سنتِ دیگری نیز زنده است؛ سنتی که ایران را فقط با شمشیر و سوگواری تعریف نمیکند، بلکه با باغ، با شعر، با ظرافتِ دست، با میانهرویِ فرم، با میل به هماهنگی و با قدرتی که باید مهار شود تا زندگی شکوفا گردد. این دوگانگی را نباید بهسادگی یک تناقض دانست؛ این شکاف، خود نشانهٔ آن است که هنوز همهچیز در ما نمرده است. هنوز میانِ مرگ و زندگی، میانِ خشونت و فرهنگ، میانِ اطاعتِ کور و آفرینشِ آزاد، کشاکشی زنده برقرار است. آیندهٔ ایران، بیش از هر چیز، به این بستگی دارد که کدامیک از این دو صورتِ درونی دستِ بالا را پیدا کند.
در این میان، نامِ کوروش را میتوان با احتیاط و وقار فراخواند؛ نه برای اسطورهسازیِ سادهدلانه، و نه برای تبدیلِ تاریخ به تبلیغات، بلکه به عنوانِ نشانهای از امکانِ نوعی دیگر از اقتدار. آنچه کوروش را در حافظهٔ ایرانی و حتی در برخی سنتهای فراتر از ایران ماندگار کرده، فقط فتحِ سرزمینها نیست؛ بلکه این تصور است که فرمانروایی میتواند به جای اتکا بر وحشتِ کور، بر نوعی نظمِ نگهدارنده استوار شود. منابعِ تاریخی به ما میگویند که بسیاری از تصویرهای «انساندوستانه» دربارهٔ او بعداً رنگِ آرمانپردازی گرفتهاند؛ اما همین نیز روشن است که سیاستِ او نسبت به بسیاری از الگوهای خشنِ پیش از خود، بیشتر بر ادغام، بازگرداندن، حفظِ آیینهای محلی و تثبیتِ زندگیِ روزمره تکیه داشت تا بر ویرانسازیِ محض. اهمیتِ نمادینِ او برای امروزِ ما دقیقاً در همینجاست: در یادآوریِ این نکته که اقتدار، تنها زمانی شرافت دارد که حافظِ جان باشد، نه مدیرِ مرگ.
اگر این خوانش را بپذیریم، آنگاه وفاداری به میراثِ ایرانی به معنای تکرارِ مغرورانهٔ شکوهِ گذشته نیست، بلکه به معنای زندهکردنِ اصلی است که میگوید قانون باید از انسان حفاظت کند، فرهنگ را امکانپذیر سازد و تنوع را تاب بیاورد. قانون، در معنای متمدنِ خود، فقط مجموعهای از فرمانها نیست؛ چارچوبی غیرشخصی است که قدرت را از میلِ خصوصیِ ویرانگر جدا میکند. قانونِ حقیقی از اینرو بزرگ است که حتی قانونگذار را نیز مقید میکند. آنجا که حاکم خود را فراتر از قانون مینشاند، ما هنوز واردِ جهانِ قانون نشدهایم؛ فقط با ارادهای شخصی روبهروایم که لباسِ قانون پوشیده است.
خطرِ بزرگِ هر گذار نیز همینجاست: اینکه «پدرِ قاتل» فقط جای خود را به «پسرِ انتقامجو» بدهد. در این صورت، جامعه از زندانِ روانیِ خود بیرون نیامده؛ فقط زندانبان عوض شده است. انتقام، هرچند از دلِ رنجی واقعی برمیخیزد، اگر به صورتِ اصلِ ساماندهندهٔ آینده درآید، در نهایت همان منطقِ دشمن را بازتولید میکند. جامعهای که فقط میخواهد نقشها را جابهجا کند، هنوز در همان سطحِ کهنِ روانی باقی مانده است؛ در همان سپیدهدمِ پیش از بلوغ، جایی که نزاع هنوز بر سرِ حذفِ شخصیِ خصم وخشونت است، نه استقرارِ اصلی عام و پایدار. بلوغ از آنجا آغاز میشود که جامعه بفهمد دادخواهی، اگر به خونخواهی فروریزد، حقیقتِ خود را از دست میدهد.
از همینجا معنای عمیقترِ مدرنیته روشن میشود. مدرنیته را نباید فقط با فناوری، با غرب، یا با شکلِ بیرونیِ نهادها یکی گرفت. مدرنیته پیش از هرچیز، نوعی بلوغِ روانی است: پذیرشِ اینکه هیچ فردی، هیچ گروهی، و هیچ آرمانی حق ندارد خود را صاحبِ جانِ دیگران بداند. جامعهٔ مدرن، جامعهای نیست که در آن تعارض از میان رفته باشد، بلکه جامعهای است که آموخته خشونت را از
مقامِ اصلِ مشروعیت خلع کند. در چنین جامعهای، قانون به جای آنکه وسیلهٔ انتقام باشد، ظرفی میشود برای مهارِ نیروهای ویرانگرِ درونِ جمعی. از این منظر، تجربههایی چون آفریقای جنوبی اهمیت پیدا میکنند: نه از آن رو که باید شکلِ آنها را تقلید کرد، بلکه از آن رو که نشان میدهند یک جامعه میتواند حقیقت و مسئولیت را بر لذتِ کشتنِ متقابل مقدم بدارد.
با این همه، راهِ ایران را نمیتوان صرفاً با نسخهبرداری از تجربههای دیگر پیمود. زخمهای ما صورتِ خاصِ خود را دارند، و روانِ تاریخیِ ما در همتنیدگیِ پیچیدهای از شرم، ناموس، اطاعت، خشونت و میل به زیبایی شکل گرفته است. از همین رو، گذارِ ما فقط قضایی یا نهادی نخواهد بود؛ به کاری عمیقتر نیاز دارد: به بازسازیِ نسبتِ درونیِ ما با اقتدار. باید دوباره بیاموزیم که قدرت برای مهارشدن است، نه برای پرستیدهشدن؛ که قانون باید پناه باشد، نه تهدید؛ و که حرمتِ انسان مقدم بر هر ساختارِ ایدئولوژیک است. این همان گسستی است که بدونِ آن، هر تغییرِ سیاسی میتواند دوباره به هیئتِ خشونت بازگردد.
اگر روزی این گسست رخ دهد، نشانهاش فقط در دادگاهها یا متنِ قوانین دیده نخواهد شد. نشانهاش در نفسکشیدنِ فرهنگ آشکار میشود. آنگاه شعر دیگر مجبور نخواهد بود در لفافه سخن بگوید، هنر از حالتِ دفاعی بیرون خواهد آمد، باغِ ایرانی دوباره فقط خاطرهای از گذشته نخواهد بود بلکه شکلی از روانِ جمعی خواهد شد: نظمی که در آن زیبایی و قاعده دشمنِ هم نیستند. صنایعِ دستی، معماری، رنگ، نقش، موسیقی، شوخطبعیِ فرم و بازیگوشیِ خلاقه، همه در پناهِ قانونی عادلانه جان میگیرند. تمدن، در معنای راستینِ خود، همین است: تواناییِ محدودکردنِ خشونت تا زندگی بتواند صورتهای ظریفِ خود را بیافریند.
پس مسئلهٔ ایران، در نهایت، انتخابی میان دو نوع قدرت است: قدرتی که از ترس و حذف نیرو میگیرد، و قدرتی که از قانون، پاسخگویی و حفظِ جان. اگر ما واقعاً بخواهیم به شأنِ تاریخیِ خود وفادار بمانیم، باید جانبِ همان سنتی را بگیریم که عظمت را نه در تواناییِ کشتن، بلکه در ظرفیتِ نگاهداشتنِ زندگی میبیند. ایران تنها زمانی از چرخهٔ خشم و خون بیرون خواهد آمد که بتواند از پدرِ قاتل به پدرِ صالح وقانونمند گذر کند؛ یعنی به نظمی برسد که در آن قدرت خادمِ ومجری قانون باشد و قانون، نگهبانِ کرامتِ انسان. در آن هنگام، شاید این سرزمین بتواند نه فقط از یک حکومت، بلکه از یک سرنوشتِ تکراری عبور کند؛ و نه فقط زنده بماند، بلکه دوباره هنرِ زندگی را به یاد آورد.
عبدالرضا اژدری
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!