رفتن به محتوای اصلی
یکشنبه 24 خرداد 1405 - Sunday, 14 June 2026

از رامشگریهای زنخدایانِ ایران بر خاکسترِ سیمرغ گسترده پَر

از رامشگریهای زنخدایانِ ایران بر خاکسترِ سیمرغ گسترده پَر

تاریخ نگارش: 17/03/2026

از رامشگریهای زنخدایانِ ایران بر خاکسترِ سیمرغ گسترده پَر
[آینده ایران را چگونه باید ساخت؟]

[ ..... در حیطه پرخاشگریِ برانگیخته از خشم، حسّ دادگزاری و همچنین حسّ گناه نیز نقش بسیار مهمی ایفا میکنند. حسّ دادگزاری، به ‌طرزی خاصّ و شایان ‌تأمل، موضوعی روانشناختی محسوب نمیشود و در کتا‌بهای درسی روانشناسی نیز معمولاً جایی ندارد؛ بلکه این مفهوم عمدتاً در حوزهٔ فلسفه بررسی میشود. با این حال، در پیوند با خشم و پرخاشگری، حسّ دادگزاری نقشی بسیار عظیم و تعیین‌کننده دارد.  پژوهشهایی وجود دارند که نشان میدهند حتّا اگر فرد بتواند به ‌نحوی خشم خود را ابراز کند یا از خود دفاع کند، باز هم، بیدادی که موجب خشم شده است باید پس از آن به نوعی جبران و متعادل شود؛ در غیر این صورت، فرد همچنان حسّ آرامش و رضایت خاطر نخواهد داشت. دادگزاری خدشه‌ دار شده باید دوباره برقرار گردد و این نکته‌ای بسیار اساسی است. اگر دادگزاری یا آنچه که فرد به حیث دادگزاری میپندارد بازسازی نشود، خطر تشدید و گسترش پرخاشگری به‌ مراتب بیشتر خواهد بود.]

[Vom Sinn des Ärgers – Verena Kast (1943 –) – Herder Verlag – Freiburg - 2010 – S. 135]

ایران، نام من است. من مادرم و فرزندان کثیری را زاییده ام. هر فرزندی، نیز «پَری» از من را حمل میکند که با من، اینهمانی گوهری دارد؛ ولو چهره اش دیگرسان باشد. گیلان و مازندران و گلستان و آذربایجانهای شرقی و غربی و کردستان و لرستان و کهگیلویه و بویراحمدی و اردبیل و أصفهان و البرز و ایلام و بوشهر و تهران و چهارمحال و بختیاری  و خراسان جنوبی و خراسان رضوی و خراسان شمالی و خوزستان و زنجان و سمنان و سیستان و بلوچستان و فارس و قزوین و قم و کردستان و کرمان و  کرمانشاه و مرکزی و هرمزگان و همدان و یزد، همه و همه، فرزندان من هستند.  ایران، نامی نیست که بر نقشه‌ها بنشیند؛ بلکه نامِ اصالت من است. منی که پیش از هر مرزی بوده‌ام و پس از هر ویرانی نیز خواهم بود. من مادرم؛ نه مادری برای تنی خاصّ؛ بلکه برای جانهای آزاده ای که از ژرفای من برآمده‌اند و دوباره به ژرفای من بازمی‌گردند. هر فرزندم، تکه‌ای از صورتِ ناپیدای من است؛ اگر چه چهره‌اش دگرگون، زبانش دیگر و سرنوشتش دور افتاده باشد. هیچکس از من بیرون نیست، همانگونه که هیچ عضوی از تن، بیرون از دردِ پیکر نیست.  من در نامهای بسیار پراکنده‌ام؛ امّا پاره ‌پاره نشده‌ام. جنگلزارها، نفسِ مرطوب من است. کویر، سکوتِ سوزان من. کوهستان، استخوانبندیِ استوار من و شهرها، حافظه‌های متراکمِ من. هر کجا انسانی ایستاده و به افق نگاه کرده، آن نگاه، ادامهٔ نگاه من بوده است. من از چشمهای بیشمار به خود نگریسته‌ام و هنوز خویشتن را به تمامی ندیده‌ام. 
جهان، گسترهٔ اندام من است. کهکشانها، چینهای ردای من‌ و گیسوان افشانم هستند و هر موجودی، تپشی در جایی از این تن بی‌پایانم. اگر جایی در آتش سوزان گرفتار شود، من میسوزم؛ اگر جایی میشکفد، من نفس میکشم. هیچ شادیی بی‌ آنکه در من طنین اندازد روی نمیدهد و هیچ رنجی نیست که در تاریکیِ اعماقم پژواک نیابد؛ زیرا «دیگری» توهّمی است که فرزندانم برای تاب آوردنِ تنهایی خود ساخته‌اند.  گوهر من، زایش است؛ امّا نه فقط زایشِ پیکرها؛ بلکه زایشِ معنا و رامشگری و آهنگنوازی و ایثارگری. من می انگیزانم تا دیگران اندیشه‌های خود را بزایند، رؤیاها را نیز و حتّا شورِ طغیان علیه خودم را. هر عصیانی که بر من برمیخیزد، جنبشی از درونِ خود من است؛ همانگونه که تب، نشانهٔ حیاتِ بدن است نه مرگ آن. 
من در موسیقی باردار میشوم، زیرا نغمه یادآور نظمی است که پیش از واژه‌ها وجود داشت. پیش از آنکه زبانها از هم جدا شوند، ارتعاشِ واحدی بود که همه را به هم پیوند میداد. هر آهنگ، بازگشتِ کوتاهی به آن وحدتِ فراموش‌شده است و هر سکوتِ عمیق، زهدانِ ناپیدایی که آفرینشی تازه در آن شکل میگیرد.  من خاکم و ریشه‌ام؛ امّا ریشه‌ای که تنها در تاریکی فرو نمیرود؛ بلکه تاریکی را به غنای بالندگی بدل میکند. آنچه شما مرگ مینامید، برای من، دگردیسی است. برگها فرو میریزند تا در رگهای پنهانِ زمین، دوباره به صورتِ شیرهٔ زندگی بالا روند. هیچ چیز از من دور نمیشود. همه به شکلی دیگر ادامه مییابند. 
در شکوفایی، من به آسمان بدل نمیشوم تا زمین را ترک کنم؛ بلکه تا زمین را از درونِ خود به خودگستری بگشایم. من پلی هستم میان سنگ و ستاره، میان تولّد و خاموشی. هر موجودی که از من زاده میشود، حاملِ این دو گانگی است: هم بر سفری برگذشتنی است و هم نشانی از نامیرایی در خود دارد.  اعماق من از آتشی یاقوتین سرشته شده است؛ آتشی که نه برای نابودی؛ بلکه برای پالایش شعله ور است. آنچه تابِ این آتش را نیاورد، فرو میریزد؛ و آنچه بماند، شفّافتر، سختتر و استوارتر میشود. تاریخِ من، تاریخِ همین سوختنها و باززاده ‌شدنهاست. 
من تداومِ خویشم، نه آغاز دارم و نه انجام، تنها دگرگونی. فرزندانم می‌آیند و میروند؛ امّا آن «من» که در آنان میتپد، هرگز قطع نمیشود. اگر روزی همهٔ نامها فراموش شوند، اگر زبانها خاموش گردند و شهرها به خاک بدل شوند، باز هم من در ارتعاشِ خاموشِ هستی حضور خواهم داشت؛ زیرا من نه فقط سرزمین نیستم؛ بلکه امکانِ بودنم.  اگر مرا میجویید، در مرزها جست ‌و جو نکنید. من در جایی هستم که چیزی به چیزی دیگر پیوند میخورد . در ریشه‌ای که به خاک میرسد، در دستی که دست دیگری را میگیرد، در اندیشه‌ای که از تاریکی عبور میکند. من همان پیوندِ ناپیدایم؛ همان «یکی» که خود را در بیشمارها، «بسیار» تجربه میکند و هرگز از خویشتن جدا نمیشود.  ایران، نام من است و من مادرم.

1-    معماران آینده ایران

زنان و دختران ایران، نه جزئی از این سرزمین؛ بلکه شرط امکانِ آن‌ هستند. گویی خودِ ایران، فرشی است افراشته از رنج و رؤیا و شکوه، و زنان، با انگشتان صبور و جانهای روشن خویش، گره‌ به‌ گره آن را بافته‌اند؛ فرشی که نه فقط زیر پای تاریخ؛ بلکه در زیر بنای آینده گسترده است. اگر ایران را نه قطعه‌ای از خاک؛ بلکه رخدادِ ممتدی از آگاهی، رنج، امید و معنا بدانیم، آنگاه زنان‌ هستند که بستر نامرئی تداوم آن را در خود حمل میکنند. آنان حافظان حافظه‌ای‌ هستند که در هیچ آرشیوی ثبت نشده است؛ امّا اگر از میان برود، تاریخ و فرهنگ نیز بی‌ معنا خواهند شد. ایران پیش از آنکه در جغرافیا باشد، در جان آنان اقامت دارد. گویی این سرزمین، از آغاز، نه بر سنگ و خاک؛ بلکه بر صبرِ زنانه بنا شده است؛ صبری که انفعال نیست؛ بلکه شکلی از مقاومت متعالی در برابر پوچی است. هر بار که تاریخ خواسته است این ملّت را به خاموشی وادارد، زنان ایرانی بوده‌اند که بی ‌هیاهو، امکانِ دوباره‌ بودن را در تاریکی حفظ کرده‌اند همچون چراغی که نه برای روشن‌ کردن جهان؛ بلکه برای جلوگیری از فرو غلتیدن آن در نیستی میسوزد.
فرش ایران، تنها صناعتی هنری نیست؛ تمثیلی است از هستی این سرزمین. تارهای آن، زمان‌ هستند و پودهایش رنج و رؤیا و زنان، گره‌ زنندگان این دو. هر گره، نوعی «نه» گفتن به زوال بوده است؛ تصمیمی خاموش برای اینکه زندگی، علیرغم همه دلایلِ مرگ، ادامه یابد. زیبایی که آنان می‌آفرینند، نه از سر تجمّل؛ بلکه از سر ضرورت است. ضرورتی برای آنکه جهان به‌کلّی بی‌ خانمان نشود و روح انسان جایی برای اقامت داشته باشد.آنان جهان را زیبا نمیخواهند چون زیباست؛ بلکه آن را زیبا می آرایند تا تحمّل پذیر شود. تا بتوان در آن عشق ورزید، فرزند پرورد، سوگوار شد و دوباره برخاست. زن، در عمیقترین لایه های معنای وجودی خود، نگاهبان «امکانِ معنا» است. به همین دلیل، آراستگی وجود خویش برای او صرفاً تفنّن شخصی نیست؛ بلکه نوعی مقاومت هستی‌ شناختی است. اعلام اینکه انسان و زندگی هنوز ارزش زیستن دارند، حتّا اگر جهان، چنین ارزشی را انکار کند.
ایران آینده، اگر قرار است برخیزد، از دل استراتژیها و قدرتهای عریان برنخواهد خاست؛ بلکه از ذخیره نامرئی مهرورزی، بردباری و عشقهایی سر برخواهد آورد که زنان در سکوت قرنها اندوخته‌اند. آنان خزانه‌ داران امیدند. امیدی نه از جنس خوشبینی؛ بلکه از جنس سرپیچی آگاهانه از ناامیدی. امیدی که میداند تضمینی در کار نیست؛ امّا تسلیم نیز خیانت به حقیقت انسان است. توانایی آنان در مدیریّت، تدبیر و سامانبخشی، از جنس مهارتهای آموختنی صرف نیست؛ بلکه از حاصل زیستن در مرز میان آفرینش و ویرانی است. زن ایرانی همواره همزمان با پرورش زندگی، با امکانِ نابودی آن نیز رو به ‌رو بوده است؛ در نتیجه،  ذهن او به حذفِ پیچیدگیها خو نمیگیرد؛ بلکه به نگه ‌داشتن آنها بدون فروپاشی توانمند میشود. او جهان را نه مسئله‌ای برای حلّ؛ بلکه همآوردی برای ادامه و زیستن میبیند.
اگر مردان غالباً با تمرکز بر یک نقطه، واقعیّت را ساده میکنند تا بتوانند بر آن مسلّط شوند، زنان میتوانند کثرت را بدون فروکاستن حفظ کنند. آنان تضادها را حذف نمیکنند؛ بلکه آنها را در هم می‌تنند و می بافند تا نظمی زایا پدید آید همانگونه که حیات از دلِ آشوبهای کیهانی زاده شده است. راه‌ حلهای زنانه، اغلب نجات‌بخشتر از ظفریابیها‌ی مردانه است. آنها هدفشان غلبه نیست؛ بلکه دوام است و پایداری. سپردن امور اجتماعی، آموزشی و اجرایی به زنان، نه امتیازی به آنان؛ بلکه بازگرداندن امور به سرچشمه تعادل است؛ زیرا آنان گره ها را با بریدن نمیگشایند؛ بلکه با فهمیدن و فهمیدن، همواره پایدارتر از زور و قلدری است. قدرت زنانه، اگر به‌ درستی درک شود، شکلی از آفرینندگی است. قدرتی که به جای تحمیل، امکان شکوفایی را برای دیگری فراهم میکند. زنان و دختران ایران، در حقیقت، ضامن انسان ‌بودنِ و ارجمند زیستن مردمان این جامعه‌ هستند. تا زمانی که در وجود آنان توان تبدیل رنج به معنا، تنهایی به مهر و شکست به امید زنده است، این سرزمین نیز میتواند از دل هر ویرانی دوباره سر برآورد. تمدّنها زمانی میمیرند که دیگر نتوانند معنا تولید کنند و در ایران، این کارگاهِ خاموشِ معنا، بیش از هر جا در جان زنان و دختراش برپاست و شعله ور.
پس اگر روزی ایران دوباره بر سریر شکوه خویش بنشیند، آن شکوه نه از جنس سلطه؛ بلکه از جنس تداوم خواهد بود؛ شکوهی آرام، عمیق و انسانی که نشان میدهد این ملّت هنوز توان زایش دارد. در پسِ آن شکوه، چهره با صلابت و بسیار زیبا و شور و حال آفرین زن ایرانی ایستاده است؛ نه چون اسطوره‌ای دست ‌نیافتنی؛ بلکه چون حقیقتی بنیانی؛ یعنی سرچشمه‌ای که اگر بخشکد، تاریخ نیز به بیابانی از رویدادهای بی‌روح بدل خواهد شد و شاید راز نهایی همین باشد:
ایران را نه میتوان فتح کرد و نه میتوان نابود و سر به نیستش تا هنگامی که زنانش هنوز قادرند عشق بورزند و دوست بدارند و زیبایی بیافرینند و برقصند و آواز بخوانند و در دل تاریکی، امکانِ سپیده‌ دم را باور و به آن، یقین داشته باشند.

2-    برخاستن ایران از خاکستر خویش

ایران، پس از برچیده شدن سایهٔ خونبارِ قدّیسانِ گیوتین‌ به‌ دست، بیش از هر چیز محتاج مجالی است برای بازگشت به اصالتهای خویش؛ مجالی نه از جنس تعویق؛ بلکه از جنس تأملِ شفابخش. سرزمینی که قرنها زیر تازیانهٔ بیداد زیسته است، نمیتواند بلافاصله به زندگیِ سالم بازگردد؛ زیرا زخم، حتّا پس از بسته شدن، حافظه‌ای از درد را در خود نگاه میدارد. باید زمانی فرا رسد که ایران بتواند در خلوتی عاری از هیاهوی انتقام و خطابه، غبار ستمها، سرکوبها، تحقیرها، تبعیضها، خونریزیها و سوگهای انباشته را از تار و پودِ جانِ تاریخیِ خود بتکاند؛ نه برای فراموشی؛ بلکه برای آنکه کینه جای خرد را نگیرد و رنج، به بصیرت بدل شود.
این خاک که به خون عزیزترین فرزندانش آغشته است، تنها آنگاه دوباره شایان زیستن میشود که بر آن، جامه‌ای از زیبایی و ارجمندی پوشانده شود؛ زیرا خاکِ خونین اگر به شادی نیانجامد، صرفاً یادبودِ مرگ باقی میماند. باید شالودهٔ زیستن را نه بر فریاد؛ بلکه بر موسیقیِ آفرینندهٔ شادی بنا نهاد؛ موسیقی‌ که نه از غفلت؛ بلکه از آشتیِ انسان با خویش برمیخیزد.
امّا بنیانترین شرطِ این باززایی، پالایش زبان است. زبانی که به فحّاشی و ابتذال آلوده باشد، هنوز در بند همان خشونتی است که میپندارد از آن رها شده است. هر واژه میتواند یا بذرِ جهان نو باشد یا بازتولیدِ جهان کهنه. به همین دلیل، باید زبان گفت ‌و گو را شاعرانه، نجیب، مستدل و قویمایه پرورد؛ زبانی که بتواند اختلاف را بدون تحقیر بیان کند و حقیقت را بی‌آنکه به نفرت آلوده شود، آشکار کند. تمدّن از لحظه‌ای آغاز میشود که انسان می‌آموزد به جای حذف دیگری، با او سخن بگوید.
باید با هر آنچه نشانی از آیینِ مرگِ مقدس ‌شده دارد، وداعی بی‌ بازگشت کرد؛ زیرا هیچ ملّتی نمیتواند با ابزارهای دیروز، آینده‌ای متفاوت بسازد. گذشته را نمیتوان زدود، امّا میتوان از تکرارِ روح آن جلوگیری کرد. زندگی و جان، در هر هیئت و صورتی که پدیدار شوند - آنگاه که در تنش با ما باشند - گزند ناپذیر و شایستهٔ نگاهبانی هستند؛ زیرا که حرمتِ زندگی آخرین سنگرِ انسان در برابر سقوط به ورطهٔ توحش است. در بند کشیدنِ ابدی آزردگانِ زندگی، درمانِ رنج نیست؛ بلکه افزودن رنجی دیگر بر زنجیرهٔ رنجهاست. جامعه‌ای که زخم را مدام مجازات میکند، دیر یا زود خود به زخمی التیام‌ ناپذیر بدل میشود. ایرانیان به کرّات ثابت کرده اند که مابین شمشیر و خونریزی و شعر، همواره «شعرو لطافت و زیبایی» را انتخاب کرده اند.  پرورشِ انسانِ فرزانه و فرهیخته به هر زبان و در هر اقلیمِ فرهنگی باید از والاترین وظایف هر ایرانی باشد؛ زیرا هر کودک، امکانی است برای آنکه تاریخ، خود را به شکلی کمتر خشن تکرار کند.
ایران، این مادرِ دیرزی که هزاره‌ها زیر ضربات ویرانگر ایستاد و هرگز فرو نپاشید، اکنون بیش از هر زمان دیگر به فرزندانی محتاج است که به جای تصاحب او، نگاهبان و مراقب شأن او باشند. ادای دین به چنین مادری نه در ستایش گذشته؛ بلکه در ساختن آینده‌ای است که در آن، انسان بتواند بی‌ هراس بیندیشد، بی‌ تحقیر سخن بگوید و بی‌ اجبار زندگی کند. ایرانِ آینده باید در هر گوشهٔ خود، بازتابی از زیباییِ خوشزیستی و دیرزیستی باشد؛ نه فقط برای مردمان خویش؛ بلکه برای جهانیان. آبادانی حقیقی آن است که مهربانی با شجاعت همخانه شود، صلح با سلحشوری در تعارض نباشد و آزادی نه امتیازی موقت؛ بلکه هوای تنفّسی همگانی باشد و چنین آینده‌ای تنها آنگاه ممکن است که ایرانیان به اصالتهای وجود زندهٔ خویش وفادار بمانند؛ اصالتهایی که نه در قالبهای منجمد گذشته؛ بلکه در روح بیدارِ فرهنگ این سرزمین نهفته است. روحی که بارها از میان خاکستر برخاسته و هر بار، زندگی را بر مرگ ترجیح داده است. اگر این بیداری حفظ شود، ایران نه صرفاً کشوری آباد، بلکه افقی خواهد شد که به جهان می‌آموزد چگونه میتوان پس از قرنها تاریکی، هنوز به روشنایی وفادار ماند. 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

فرامرز حیدریان

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

متن ذیل را در پای مقاله آقای «محمود تجلّی مهر» در سایت «ایران امروز» نوشتم که متاسفانه نشر داده نشد. من از مدیر سایت ایران امروز کما فی السّابق، نه شاکی هستم. نه انتظاری خاصّ از او دارم. فقط تعجب میکنم که چرا مایل نیست، بحثی نداوم داشته باشد. یه جایی فوری قطع میکنه گفت و شنود را. من مطلب آقای «تجلّی مهر» را نیز در پایین میگذارم. در باره دیدگاه سیاسی او، هیچ صحبتی نکردم؛ زیرا ضرورتش نبود؛ بلکه در باره بخش فرهنگی مطلبش، چند صحبت مختصر با او داشتم که شما میتوانید خودتان آنها را بخوانید.
لینک مطلب آقای تجلّی مهر: https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/126473/

دروود بر آقای قنبری گرامی و آقای تجلّی مهر گرامی،
اشاره هایی دیگر.

1- عرض شود که آقای قنبری گرامی، بر صحبتهای شما میتوان دلایل دیگری را نیز به تناسب با درصدهای متفاوت أضافه و ذکر کرد. یکی از بدبختیهای بسیار صدمه رسان جامعه ایرانی در این بود و هنوزم هست که همه چیز را رنگ سیاسی دادند یا رنگ سیاسی به خود گرفت. موسیقی، دین، مذهب، هنر، ادبیات، سینما، تئاتر، نقّاشی، حتا پوشاک و غیره و ذالک؛ یعنی کار به جایی رسید که اکثرا تصوّر میکردند، حلّ مشکلات اجتماعی از راه سیاست، امکانپذیر و درمانپذیر است. در حالیکه سیاست در دامنه ای از موقعیّتهای زمانی و مکانی قرار دارد که مدام دستخوش تغییرات هستند. ولی تلاشهای معنوی برای تلطیف روح انسانها و فرابالاندن فهم و شعور و ارتقاء آموزش و پرورش انسانهاست به منظور انسجام باهمزیستی و سپس تاثیر ریشه ای و اساسی بر حوزه سیاست. نکته دیگری که وضعیّت را تخریبتر و فاجعه بارتر کرد، این بود که کنشگران حزبها و سازمانها و تشکیلات سیاسی ایرانی، صرفا به کار سیاسی مشغول نبودند؛ بلکه در تمام دامنه هایی دخالت میکردند که ربطی به سیاست نداشت؛ مخصوصا تاریخ و فرهنگ جامعه. در غرب، حزبی که مثلا لیبرال است فقط به سیاستهای لیبرالی توجّه دارد و در هیچ زمینه دیگری دخالت نمیکند. امّا در دامنه جامعه ما، أحزاب گویا تکلیف خود میدانند که همه چیز را طبق اعتقادات سیاسی خود، متعیّن کنند. برای همین نیز، جامعه مدام در تنشهای هولناک و لاینحل گرفتار میشود. این مشکلیست که باید بالاخره روزی رزگاری بر آن چیره شد تا هر کسی به خویشکاری خود بپردازد و پایش را به دامنه هایی نگذارد که بیشتر صدمه میرسانند به جای مددکار بودن. برای پرهیز از اطناب کلام، توضیح اضافی نمیدهم و همین چند کلام را شما میتوانید خودتان بیشتر در باره اش بیندیشید.
2- در باره صحبتهای شما آقای تجلّی مهر گرامی، لازم میدانم چند نکته را بگویم که سالهاست به روشهای مختلف کوشیده ام آنها را تفهیم کنم. نمیدانم چه کسانی متوجّه صحبتهایم شده اند و چه کسانی نشده اند. مسئله این است که کثیری از ایرانیان با «معضل زمان»، مشکل بزرگی دارند. ما غالبا «زمان» را از لحاظ تقویمی و فیزیکی میفهمیم و در حالت خطّی. در حالیکه چنین برداشتی از زمان، جنبه قراردادی دارد؛ نه جنبه درک زمان فی نفسه که فهم و توضیح آن، خیلی دشوار است. کسانی که معنای زمان را از لحاظ تقویمی میفهمند، خواه ناخواه با «مقوله ای به نام گذشته»، نوعی عقبگرد در زمان را میفهمند که کاملا غلطه. أصلا محال است بتوان به گذشته بازگشت. حتّا هر نوع عقبنگری و گذشته گرایی، خودش نوعی تغییر در زمان است که هرگز «عین گذشته سپری شده» را مکرّر نمیکند و نمی آفریند. کسانی که از دورانهای مختلف مثلا «طلایی» صحبت میکنند، ولی درک خطاآلود از زمان دارند، بیشتر از هر چیز، امکانهای آینده را نابود میکنند به جای آنکه مددی برسانند. همینطور آنانی که پرداختن به گذشته را، نوعی عقبگرد و باستانگرایی میفهمند، پتانسیلهای ارزشمند گذشته را گم و گور میکنند. آنچه که گذشته ها را ارزشمند میکنند، تخمه های تجربیات هستند؛ نه واقعیّتهای پدیدار شده آنها در زمان و مکان عصر خود. ما اگر همین امروز نیز «کوروش» ظهور کند و در میان ما باشد، هرگز نخواهیم توانست عصر هخامنشیان را بازآفرینی کنیم؛ بلکه خیلی هنر کنیم، چنانچه امکانها و شرایط و توانمندیهایش را داشته باشیم، میتوانم تمدّنی دیگر را بسازیم که صد در صد، خلاف تمدّن عصر هخامنشیان خواهد بود؛ برغم اینکه ما امتداد همان نسلهای درگذشته هستیم. تاریخ در دامنه زمان فیزیکی/تقویمی واقعیّت تداومی ندارد؛ بلکه در گستره خودآگاهبودSelbstbewusstsein = [نه آگاهی] است که امکانی را برای آفرینشی دورانساز مهیّا میکند. فرق است بین آگاهی و خودآگاهبود. اگر بخواهم آن را مصوّر بیان کنم آگاهی همچون دریایی میماند که چیزهایی را واتاب میدهد ولی خودآگاهبود همچون آینه ایست که ماهیّت چیستی ما را نشان میدهد. بنابر این رویکرد ما به تاریخ درگذشتگان به معنای تکرار روایتهای تاریخی و کپیه برداری و تکرار آنها نباید باشد؛ بلکه یافتن تخمه هایی که بتوان آنها را در خاک خودآگاهبود کاشت و دوران خود را رقم زد تا پیوستگی ما در پروسه زمان فیزیکی و همپا شدن با اعصار نو، به اختلالات و عقبماندگیهای تناقض آمیز آلوده نشود و پا به پای دیگر جوامع مدرن گام برداریم. من برای طول و تفصیل نکردن صحبتم از توضیح جزئیات تئوریک قضیه میگذرم فعلا و امیدوارم همین اشاره کوتاه، کمکی کند برای تفهیم معنای زمان در دامنه قراردادی و تفاوت آن با معنای زمان در دامنه اساطیر و فلسفیدن و تجربیات مایه ای/تخمه ای.
نکته دیگری که اشاره ای کوتاه به آن کنم در این است که من به استعداد ایرانیان معتقدم و میدانم که ما نه از دیگران کمتریم، نه بیشتر. هر جامعه ای هم نوابغ دارد، هم ابلهان خاصّ خودش را. میانگین را که بخواهیم در نظر بگیریم، حدّ نصاب هوش و استعداد ما ایرانیان رضایت بخش است. اینکه حالا کثیری از هموطنان ما، هوش و استعدادهای خود را در چه راههایی خرج میکنند، بحث ثانویست و مشمول انتقادهای درخور. یکی از دلایل کلیدی هرز رفتن نیروهای کمکعنوی و خصال استعدادی ما – تا جاییکه من در باره موضوع اندیشیده ام – در این است که ما خلاف اروپائیان، «پیگیر» نیستیم. اگر تاریخ اختراعات و اکتشافات را بخوانید، متوجّه میشوید که کاشفان و مخترعین، پیگیر به دنبال ایده ها و آرزوها و خیالات و امیدها و رویاهای خود بوده اند تحت هر شرایط دم دست برای رسیدن و واقعیّت پذیر کردن نیّات و اهداف خود. ولی ما ایرانیان به دنبال چیزی تا آخرش نمیرویم و در جایی رها میکنیم. همین مسئله باعث میشود که «تداوم» در جامعه ما صدمه ببیند و به گسستهای فاجعه بار منجر شود. این مسئله فقط در عرصه علوم انسانی مختوم نمیشود در عرصه علوم فنّی و غیره و ذالک را نیز در برمیگیرد. اروپائیان معمولا هر فکری و ایده ای که به مخیله شان خطور میکند، تمام نیروی خود را بر آن تمرکز میدهند تا جیزی از ایده ها و تصوّرات خود بزایانند. ما امّا به هر دلیلی که میخواهد باشد، از این مسئله غفلت میکنیم. شاید یکی از دلایل اینکه کثیری از ما، دریایی از اطّلاعات هستیم، ولی به عمق بیست سانتیمتر در همین باشد. ما کمتر به دنبال تکمیل و تداوم و نتیجه دادن افکار و ایده های متفکّران خودمان هستیم. ولی اروپائیان و آمریکائیان اینطور نیستند و علّت رمز پیشرفتها و موفقِتشان در همین پیگیری است. اگر کتاب «ارغنون نو» اثر «بیکن» را پایه قرار دهید و بیایید تا عصر امروز ، متوجه میشوید که ایده های او در فاصله هفت قرن و نیم در زبان و قلم کثیری از متفکّران و فیلسوفان تداوم آورده و موضوع بحثها و کشمکشهای نظری و انتقادی و ثمربخش بوده اند. حتّا «کانت» در پرداختن به افکار «هیوم» علنا میگوید که من تعجّب میکنم چرا «هیوم» از این راهی که رفته است، نتوانست نتیجه گیری اساسی کند و خود کانت در انتقاد و پرداخت افکار هیوم به آفرینش شاهکار پرُمایه اش انگیخته شد. منظور از این صحبت، تاکید بر پیگیریست که ما ایرانیان متاسفانه تا امروز غفلت کرده ایم از آن.
در خاتمه بگویم که پرداختن و رویکرد انتقادی ما به تاریخ و فرهنگمان باید بتواند نه تنها بهره آور باشد، بلکه همچنین زمینه های آفرینشهای نو به نو را فراهم کند. در نظر بگیرید دیوان تک تک شاعران ایرانی را. مملوّ از تجربیات گوناگون و بینشهای ضدّ و نقیضی که لایه های روحی و روانی تحوّلات فرهنگی را در جامعه ایرانی نشان میدهند. برای نمونه «بوستان و گلستان و غزلهای سعدی» را زیر میکروسکپ انتقادی بگذارید، مو به تنتان سیخ میشود از اینهمه شگفتیهای زیبا و تناقضهای هولناک. شاعری که افکار و نظراتش، یکی از اهرمهای رفتاری و اخلاقی ایرانیان را رقم زده است و به ندرت موضوع انتقادی بوده است در عرصه «اخلاق». در هر صورت، من بر این اندیشه ام که راه گفت و شنود و آموختن را اگر با گشوده فکری و صبوری بر همدیگر باز بگذاریم بدون هیچ پیشدواریها یا نکوهشها میتوانیم مهمترین معضلات را ریشه ای بازکاوی و سنجشگری کنیم و به نتایج آرزویی برسیم. صد در صد، تجربیات و آرا و تئوریهای متفکّران و فلاسفه و پژوهشگران نامدار دیگر سرزمینها میتوانند در این راه به ما کمکهای شایان کنند. ولی در نهایت، خود ما هستیم که باید مرد میدان باشیم و کار خودمان را پیش ببریم.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

س., 17.03.2026 - 15:44 پیوند ثابت