آنچه که در واقعیت ایران امروز می گذرد نبرد نیروئی بسیار قوی و مسلح به آخرین دستاورد های تکنولوژی جنگی ومهم تر از همه اراده بر نابودی رژیمیست که سرانجام با شعارها وعملگرد های خود کشور به چنین ویرانی کشید!
جامعه را چندین پارچه ساخت .بجائی رساند که بخش زیادی از مردم با شادباش به استقبال امریکا واسرائیل بروند! تا از این مرگ روزانه و جامعه بی چشم انداز رهائی یابند .
جوانانی که هیچ امید ونشاطی در این جامعه نمی بینند !مرگ یکبار شیون یکبار .
حال در مقطعی ایستاده ایم که این سوال بزرگ در برابر ما نهاده شده .این مقاومت جمهوری اسلامی را که با دیوانگی مرکب از باور آخر الزمانی ،منافع گروهی ،لذت قدرت وفرمانروئی در هم پیچیده وچنین بر آتش جنگ می دمید! کاری ملی است ؟
آیا با وجودی که میداند آخر کاربه چه بهائی ،با چه فلاکتی ؟ به کجا خواهد کشید !اما دست از تفکری که بعد نیم قرن جامعه را چنین تکه پاره شد به این جا رساند !نکشید وجنگی چنین ویرانگر را بر جامعه تحمیل کرد چرا نباید این لجاجت ونابخردی را تقبیح نکرد؟
تقبیح نکرد آن لجاجت اندیشه ای را که نهایت آن بعد این همه فاجعه، رسیدن به جائیست که در آغاز بدون این همه هزینه می توانست به نفع مردم تمام شود.
اما آن دسته از کسانی که سنگ میهن ومردم برسینه می زنند و چشم بر واقعیت می بندند!عملا بعنوان نیروی سوم تحت نام چپ ودمکرات جمهوری خواه تمام قد در برابر حمله امریکا واسرائیل صف کشیده اند "کاری به درستی یا نادرستی این جنگ ندارم ."
سخن ازحال است! سخن از تفکری است که در لباس چپ وجمهوری خواهی در سمت غلط تاریخی که بزودی نوشته خواهد شد ایستاده اند .دقیقا از منظری به این جنگ نگاه می کنند که دست اندر کاران این رژیم کودک کش و تشنه قدرت وفرا گیری جهان تشیع آخر الزمانی به آن نگاه می کند. حمایت در عمل از رژیمی که دست تا مرفق آلوده بخون مردم دارد وببهای ویرانی کامل کشور شاخ به شاخ امریکا واسرائیل می شود .کنار این رژیم ایستادن وهیچ گونه برخورد جدی ومنتقدانه از تداوم آین جنگ نکردن ! عملیست که بر توهم بخشی ازمردم می افزاید!
این جبهه سوم که خود را نیروی ملی و خردمند می داند عملا امروز با موضعگیری خود که رکن اصلی آن نه دیدن منافع مردم و تسلیم بیقید وشرط رژیم وکنار رفتن آن از قدرت ! بلکه درتقابل با موضعگیری شاهزاده رضا پهلوی قرار گرفته و عملا در کنار جمهوری اسلامی ایستاده است.
جریانی که در عمل مرتکب همان نابخردی ودیوانگی آخر الزمانی خود در لباس چپ دمکرات و جمهوری خواه هان ملی می شود که نتیجه آن چیزی جز دمیدن بر کوره جنگ نیست .پنجه در انداختن با قدرتی که میدانی چه بد باشد ! یا خوب .نتیجه آن معلوم است .ویرانی بیشتر و تسلیمی که هیچ شکوه وآزادگی در آن نخفته است ! چرا که سرنوشت خود را با سیاست وعمل رژیمی گره زده است که در دو روز متجاوز از پنجاه هزار جوان برومند این سرزمین را به وحشیانه ترین شکلی کشتار کرد . این روز های سخت با کارنامه های هر جریان وهر فرد بپایان خواهد رسید و جمهوری اسلامی دیر یا زود سرنگون شده وبا خفت کنار نهاده خواهد شد."این مقاومت هیج گونه شکوه وعظمت ملی برای او نداشته ونخواهد داشت چرا که نه ناشی از غرور ملی ومتکی بر منافع ملی بل متکی بر منافع امتی ونگاه سخت یک ایدئولوژی بغایت متحجری است که متاسفانه با حمایت یک ایدئولوژی به اصطلاح چپ دمکرات در هم تنیده شده "
نتیجه عملی آن و آنچه آینده گان در مورد آن خواهند گفت .چیزی جز قربانی کردن منافع مردم در پای دو ایدئولوژی که یکی مدعی حکومت مستضعفان جهان بود ودیگری حکومت زحمتکشان! که نتیجه اش ویرانی یک سرزمین وقربانی شدن مردم بود به بهای لجاجت یک رژیم اسلامی که مافیائی فاسد بر آن حکومت می کرد و دیگری عناصر وجریان هائی که قدرت نداشتند! اما تفکرشان آنها را هم راستا با این حکومت ! خواسته ونخواسته مدافع آن کرده بود . هیچ چاهی ژرف تر از چاه نگاه جاهلانه و بسته ایدئولوژیک انسان هائی که از سکوی امروز قادر به نگاه کردن به آینده نیستند وجود ندارد !ابوالفضل محققی
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
Ario Yaghoubvandاستاد, این…
Ario Yaghoubvand
استاد, این جماعت هم «مرغشان یک پا دارد» هم سوار بر «خر شیطان» هستند!
بنابراین «نرود میخ آهنین در سنگ»!
پرتوِ نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است
تربیت نااهل را چون گِردِکان بر گنبد است
سگ زرد، برادر شغاله!
دروود بر ابوالفضل عزیز،
اندکی زمزمه های دم دست.
معضلی از این دست را فقط با نکوهش و انتقاد صریح نمیتوان به تنهایی حلّ و فصل کرد. باید دید در پسزمینه های رفتاری و گفتاری و کرداری اینگونه اشخاص، کدامین سوائق و غرائز و امیال و از همه مهمتر، «عقده ها و نفرتها» لم داده اند و مُحرّک موضعگیریهای آنها هستند. بحث حماقت به تحصیل کردن یا گیس سفید شدن یا خصائل دیگر، هیچ ربطی ندارد؛ بلکه «حماقت» معمولا از میزان «نیروی تمییز و تشخیص فردی» است که میتوان به علائمش در انسانها پی برد. من سالهاست مستدل گفته ام و نوشته ام که ما در ایران، چیزی به نام «چپ ایرانی» در معنای تجربیات تاریخی و فرهنگی خودمان فقط از «اسطوره ایرج شاه» و تداوم او در جنبشهای مختلف اجتماعی از «مانی گرفته تا بیاییم به بابک خرّمدین» داشته ایم. امّا آنچه که در تاریخ معاصر ایران با تشکیل «اشتراکیون ایران عدالت» و مسلّح شدن به ایدئولوژی مخرّب مارکسیسم نوع روسی اش در عرصه های اجتماعی و کشوری فعّال شد و در چهره های مختلف تا همین امروز بروز فاجعه بار داشته است، هیچ پیوندی و نشانه ای و سنخیّتی با تاریخ و فرهنگ و مردم ایران ندارند؛ هر چند فعّالین آن، خود را ایرانی مینامند!. چیزی که در ذهنیّت فعّالین این طیف میگذرد با واقعیّتها و عینیّتها، مراوده و معاشره و افت و خیز ندارد؛ بلکه تمام گفتارها و رفتارها و کردارهای آنها با مبانی عقیدتی آنها همطراز و همسوست. وقتی که عقاید نصّی به حیث «معیار و مبنا و میزان» قرار بگیرند، آنگاه طبیعیست که رفتارها و گفتارها و کردارها در تضاد با واقعیّتها از آب در میایند به جای آنکه دلیل واضح و مستدل باشند تا حضرات بخواهند و بکوشند و بفهمند که باید در سنجشگری و گسستن از ذهنیّت قالبی برآمد. مسئله «چپ ایدئولوژیک»، اسیر بودن در ذهنیّت ماسیده ای است که تفکّر و انتقاد در ساحت وجودی اش، هیچ نشانه ای و کاربردی وکاربستی ندارد. «چپ ایدئولوژیک»، اصلا ایرانی نیست. به همین دلیلم در کنار خاصمان ضدّ ایرانی ایستاده اند و ایدئولوژی را تقدیس میکنند عین همان متفرعنان سلسله گیوتین الهی که اسلامیّت را تقدیس میکردند و علیه ایران و ایرانی و تاریخ و فرهنگ ایرانیان بودند و تفاله های آنها هنوزم هستند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
انسان هستند نه ماشین!
انسان هستند نه ماشین!
نگاه انسان هایی که به سوسیالیسم پیوستند به جوامع انسانی نگاهی ماشینی بود. برای همین آنطور که شنیده ام اغلب دانشجویان دانشکده های فنی به این نحله می پیوستند. تصور بر این بود که همانطور که اجزای یک ماشین در کنار هم کار می کنند انسان ها هم مانند همان اجزا در سوسیالیزم جای خواهند گرفت و در کنار هم به خوبی و خوشی کار و زندگی خواهند کرد. این نمونه انسان هایی که شما خصلت لجاجت آنها را بر شمردید که بر اساس لجاجت و نه نگاه علمی به جامعه و مطالبات آن عمل می کنند نشان میدهد که سوسیالیسم تا چه حد با زندگی انسان ها نامربوط است. یک سوسیالیست که منطقی فکر می کند در اینجا باید بتواند یک سبک و سنگین بکند و نفع جامعه را ببیند در چه چیزی نهفته است. اگر نفع جامعه استفاده از ابزارهای صنعتی بهتر باشد باید از آن ابزار استفاده کند و اگر نفع جامعه در این باشد که کنار شاهزاده بایستد تا این بیماری اجتماعی یعنی جمهوری اسلامی از زمین رخت بر بندد باید کنار شاهزاده بایستد. اینجاست که در مقابل غرایز و احساسات انسانی هرگونه منطق سوسیالیسم و غیر آن رخت بر می بندد و نامربوط میشود. اینجا اثبات میشود که سوسیالیسم و هرگونه ساز و کار منطقی و قانون الزاما توسط تمامی انسان ها رعایت نمی شود چون این ذات انسان است که میتواند در مقابل محکم ترین منطق ها رفتاری غیر منطقی نشان بدهد. مثلا لج کند. ماشین به او میگوید دو ضربدر دو میشود چهار اما رقیه دانشگری میگوید پاسخ هشت یا سه است. دلیل نایستادن این ها کنار شاهزاده بخاطر آن است که انسان هستند و انسان میتواند رفتار احمقانه هم از خود بروز بدهد. اگر مورچه و یا موریانه بودند سوسیالیست های خوبی از کار در می آمدند. انسان ها لج میکنند، از زیر کار در میروند و به زن خوشگل رفیق شان چشم دارند و بسیاری شان پدوفیل هستند و ... هزاران عیب دیگر. برخلاف تصور اولیه هیچ تربیتی نمیتواند انسان طراز نوین درست کند چون «تربیت نااهل را چون گردگان بر گنبد است». انسانها برای رفتار منطقی خلق نشده اند بلکه برای ادامه بقا به هر قیمت اخلاقی یا غیر اخلاقی خلق شده اند و ذات شان این است. قوانین در جوامع انسانی بناچار برای مهار انسان و محدود کردنش وضع میشود که دیوانگی نکنند. البته... جهش ژنتیک باعث شده است که همه انسان ها یکسان نباشند و در کنار برخی که ذاتا حرامزاده خلق شده اند برخی نیز هستند که در ایثار حتا از مورچه و موریانه نیز فداکار تر باشند. دلیل لج کردن آنها این است که انسان هستند با غرایز طبیعی و البته در مورد این لجوج ها یک مشت ابله. و جلوی چشم مان انسان هایی داریم که سوسیالیست نیستند و صاحب مملکت ما شده اند و ایران را به این روز انداخته اند آن هم با بلاهت آمیز ترین ایدئولوژی های ممکن که آغاز قوت گرفتن شان از حمایت سوسیالیست ها برای مقابله با امپریالیسم برخوردار شدند. آااااااه .. که چقدر میتوان به بلاهت جامعه درس خوانده ایرانی در پیش و پس از انقلاب هم خندید و هم حیرت کرد که انسان را نشناخت.