هشدار نهم البرز سلیمی
نابودی زیرساختارها، خطر تجزیه ایران و پیامدهای آن
رویارویی ایالات متحده و اسرائیل با رژیم جمهوری اسلامی ایران—که با وعدههایی چون حذف سران رژیم، خنثیسازی ماشین سرکوب، مهار نیروهای نیابتی، تضعیف توان موشکی و در نهایت کنترل و مهار برنامه هستهای همراه بود—در آغاز با استقبال بخشی از هممیهنان ما مواجه شد. این استقبال، ریشه در امید به پایان یک ساختار سرکوبگر و گشایش مسیر آزادی و دموکراسی داشت.
اما من، همانند بسیاری از کنشگران آگاه سیاسی، رسانهای و میدانی، در سالیان گذشته همواره هشدار دادهام که چنین رویاروییای تنها در شرایطی میتواند به سود مردم ایران و در مسیر نجات کشور قرار گیرد که دو اصل بنیادین رعایت شود:
نخست، حفظ یکپارچگی سرزمینی ایران و جلوگیری از هرگونه روندی که کشور را به سوی تجزیه، بیثباتی پایدار یا جنگ داخلی و برادرکشی سوق دهد.
دوم، حفظ جان مردم غیرنظامی و جلوگیری از ویرانی زیرساختهای حیاتی کشور—زیرساختهایی که ستون فقرات حیات اقتصادی، اجتماعی و آینده ایران هستند.
تجربههای تاریخی بهروشنی نشان دادهاند که عبور از این خطوط قرمز، میتواند در زمانی کوتاه، احساسات اولیه و حتی شادی مقطعی را به بیاعتمادی عمیق، فاصلهگیری و در نهایت نفرت از عاملان این روند—چه داخلی و چه خارجی—تبدیل کند.
آزادی، دموکراسی و نجات یک کشور، هرگز بر روی تلی از ویرانی، فروپاشی اقتصادی و نابودی سرمایههای ملی بنا نخواهد شد.
آنچه امروز با آن روبهرو هستیم، نشانههای خطرناکی از تغییر ماهیت این رویارویی است:
گذار از یک تقابل محدود سیاسی–نظامی، به مرحلهای که در آن زیرساختهای حیاتی، پالایشگاهها، منابع انرژی و شریانهای اقتصادی کشور هدف قرار میگیرند. این مسیر، نه به آزادی، بلکه به تضعیف بنیانهای ایران و گشودن درهای بیثباتی بلندمدت منتهی خواهد شد.
همزمان، لازم است با صراحت گفته شود که نیروهای سیاسی و طیفهای مختلف اپوزیسیون، چه در داخل و چه در خارج از کشور—از جمله جریانهای سلطنتطلب و رسانهها و شبکههای اجتماعی همسو با آنان—در قبال این روندها مسئولیت دارند.
سکوت، همراهی، یا ناتوانی در مرزبندی روشن با تخریب زیرساختها و تهدید یکپارچگی کشور، آنان را در این مسیر مخرب شریک میسازد.
چنین نیروهایی، در صورت ادامه این روند، نهتنها شانسی برای ایفای نقش هدایتگر در آینده ایران نخواهند داشت، بلکه در داوری تاریخ نیز جایگاهی قابل دفاع نخواهند یافت. آینده ایران نیازمند نیروهایی است که بتوانند همزمان از آزادی، تمامیت ارضی، و منافع ملی دفاع کنند—نه آنکه یکی را به بهای نابودی دیگری قربانی سازند.
این هشدار، نه از سر انکار ضرورت تغییر، بلکه از درک عمق خطری است که ایران را تهدید میکند:
خطر فروغلتیدن به چرخهای از ویرانی، تجزیه و بیثباتی که خروج از آن ممکن است دههها به طول انجامد.
امروز، بیش از هر زمان دیگر، باید بر این اصل تأکید کرد:
نجات ایران، تنها از مسیری میگذرد که در آن زندگی مردم، زیرساختهای کشور و یکپارچگی سرزمین ایران حفظ شود.
هر مسیری جز این، حتی اگر با شعار آزادی آغاز شود، میتواند به فاجعهای تاریخی ختم گردد.
پاینده ایران
البرز سلیمی
۲۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
فقط سبکباران ساحلها بودن؛ نه مرد میدان همآوردی شدن!
دروود بر آقای سلیمی گرامی،
توضیحاتی و تحشیه های در بیابان و برهوت خالی از همه چیز.
سخن من اساساً متوجه شما و امثال شما نیست؛ نسل شما، در هیئت کلیاش، گویی در بزنگاههای تاریخی، بیش از آنکه حامل امکانِ زایش باشد، به تکرارِ فرسایش تن داده است. در تاریخ معاصر این سرزمین، سهمی اگر بوده، غالباً نه در مقامِ آفرینش و گشایش، بلکه در شکلگیریِ وضعیتهایی از ایستایی، گسست و درهمریختگی در مناسبات اجتماعی، فرهنگی و حتّا ذهنی بوده است. شما به گونهای خو گرفتهاید که گوشهایتان را با لایههایی از عادت، تعصب، و وفاداریهای بیتأمل بپوشانید؛ گویی حقیقت، تنها از مجاری ذهنیتهای از پیش ساخته فردی، گروهی، حزبی یا فرقهای عبور میکند و نه از مواجهه بیواسطه با واقعیت. در چنین وضعی، اندیشیدن نه به مثابه کنشِ آزاد، بلکه بهعنوان بازتولید مواضع از پیش تعیینشده درمیآید. نسل شما، در کلیت خود، بیش از آنکه در مقامِ تولید اندیشه ظاهر شود، در حاشیه وقایع ایستاده و به نقدهایی بسنده کرده که اغلب از سطح شکایت فراتر نمیروند. «نقزدن» بدل به یک وضعیت پایدار شده است، نه بهعنوان نشانهای از آگاهی انتقادی، بلکه بهمثابه جایگزینی برای مسئولیت اندیشیدن. در میان این صداهای ممتد و تکراری و نخ نما شده، بهسختی میتوان ردّی از اندیشهای مستقل، ایدهای اصیل، یا نظریهای برخاسته از مواجهه مستقیم با هستی و واقعیت یافت. گویی همواره بر کرانهها ایستادهاید؛ ناظرانی بر سطح، نه کاوشگرانی در عمق. نگاه شما به رویدادها، نگاهی لغزنده بر پوستِ ظواهر است، بی آنکه جسارت فرو رفتن در لایههای زیرین و مواجهه با پیچیدگیهای درونی را داشته باشد. ساحلنشینیِ مزمن، شما را از مواجهه با ژرفا بازداشته است؛ یعنی ژرفایی که تنها با خطر کردن، با عبور از منطقه امن تفسیرهای آماده، دسترس پذیر است. در نهایت، مایلم بحث را در سطح کلیات نگاه دارم و از ورود به جزئیات پرهیز کنم؛ در نتیجه، به همان مواردی میپردازم که شما مطرح کردهاید.
شما تحریر کرده اید که:
1- کشور را به سوی تجزیه، بیثباتی پایدار یا جنگ داخلی و برادرکشی سوق دهد. حفظ جان مردم غیرنظامی و جلوگیری از ویرانی زیرساختهای حیاتی کشور—زیرساختهایی که ستون فقرات حیات اقتصادی، اجتماعی و آینده ایران هستند.
من نمیدانم شما بر کدام بنیانِ استدلالی و کدام افقِ ژرفاندیشی، از «تجزیه ایران» سخن میگویید. این واژه، بیش از آنکه برآمده از واقعیتی تاریخی باشد، پژواکی است از هراسهایی القایی که ذهن را از سنجشِ واقعیت بازمیدارند. اگر قرار بود ایران بهراستی به ورطه تکهتکه شدن فروغلتد، آن لحظه محتوم، نه امروز، بلکه در همان روزگارِ فرسوده و زخمخورده سلطنتِ فتحعلیشاه قاجار فرا میرسید؛ زمانی که دو قدرتِ کهنهکار و آزموده—انگلیس و روس—نهتنها اراده، بلکه تمامی شرایطِ عینی و تاریخیِ لازم را برای تقسیم این سرزمین در اختیار داشتند. آنان میتوانستند، بی آنکه هزینهای بپردازند یا مقاومتی جدی برانگیزند، ایران را به قطعاتی خاموش بدل کنند؛ چنانکه گویی هیچ رخدادی در تاریخ اتفاق نیفتاده است. اما چرا چنین نکردند؟ این پرسشی است که پاسخ آن، نه در سادهسازیهای عوامانه نوع آچمزهای وطنی، بلکه در فهمِ عمیقِ توازن قوا، منطقِ تاریخ و پیچیدگیِ مناسبات جهانی نهفته است. آنان، بیتردید، افقِ دیدی فراتر از داوریهای شتابزده ما داشتند و دارند. تقسیم جهان، پروژهای خام و بیحساب نبود؛ مهندسیِ قدرت، قواعدی دارد که نه با هیجان، بلکه با محاسبه دقیقِ پیامدها تعیین میشود. امروز نیز جهان، جهانِ قرون هفده، هجده و نوزده نیست؛ نظمی که اکنون بر مناسبات بینالمللی حاکم است، دیگر اجازه نمیدهد کشورها همچون پارچهای بی جان، بی هزینه و بی پیامد، دریده شوند و قدرتی، بی رقیب، دعویِ سیادت مطلق کند. به همین سبب، آنچه شما بهعنوان خطر تجزیه طرح میکنید، بیش از آنکه بر واقعیت استوار باشد، بازتاب نوعی اضطرابِ ذهنی است؛ اضطرابی که اگر به جای تحلیل، مبنا قرار گیرد، خود میتواند به خطایی راهبردی بدل شود.
اما دربارهی جنگ باید صریح بود. جنگ، هرگز صحنهی عشق و آشتی و آواز نیست؛ جنگ، یعنی ویرانی، یعنی خونریزی، یعنی رنجی که مرز میان گناهکار و بیگناه را درمینوردد. این حقیقتی است که هر انسانی، صرف نظر از جایگاه و باورش، آن را درمییابد. با این حال، یکی انگاشتنِ جنگهای کلاسیک با مواجهه علیه نظمی که نزدیک به نیمقرن، بر پایه خشونتِ سیستماتیک، حذف، سرکوب و ترور و اعدام و تجاوز و شکنجه و غارت و کثافتکاریهای مشابه استوار بوده است، خطایی فاحش در فهمِ ماهیتِ رخدادهاست. این خلط، نهتنها نشانه نادیدن واقعیت، بلکه گریز از مواجهه با ضرورتهای تلخ تاریخ است. آنچه ستون فقراتِ حیات اقتصادی و فرهنگی ایران را شکل میداد، نه صرفاً منابع طبیعی یا ساختارهای فیزیکی، بلکه «سرمایه انسانی» بود؛ نسلهایی از اندیشمندان، متخصصان و نیروهای خلاق که یا در چرخدندههای سرکوب خرد و قتل عام و اعدام و خانه نشین شدند، یا به انزوا رانده شدند، یا ناگزیر به ترکِ وطن گشتند. فاجعه، پیش از آنکه در انفجار بمبها متجلی شود، در خاموشیِ این مغزها و در تبعیدِ این استعدادها رخ داده بود. آنکه ریشه را میزند، پیشتر از آنکه شاخهها فرو بریزند، کار خود را کرده است. از این منظر، آنچه امروز از آسمان فرو میریزد، اگر چه هولناک و محکوم است، اما تنها بر ویرانههایی فرود میآید که پیشتر، در پروسه ای طولانی و فرساینده، از درون تهی شدهاند و این، خود تراژدیِ بزرگتری است: ویرانیی که پیش از انفجار، در سکوت شکل گرفته است. با این همه، اگر قرار باشد از دلِ این خاکِ سوخته، امکانی برای بازاندیشی و بازسازی سر برآورد - اگر هنوز لایهای از امکان، هرچند در عمقی سوخته و زخمی، باقی مانده باشد - آنگاه شاید بتوان گفت که دفتر تاریخ، هنوز به تمامی بسته نشده است. زیرا آنچه یک سرزمین را میمیراند، نه صرفاً ویرانیِ بیرونی، بلکه انکارِ امکانِ زایشِ دوباره است.
2- آزادی، دموکراسی و نجات یک کشور، هرگز بر روی تلی از ویرانی، فروپاشی اقتصادی و نابودی سرمایههای ملی بنا نخواهد شد.
از کدامین مبدأِ استدلال و بر شالودهٔ کدام «دو ضربدر دو»ی بدیهی، به چنین نتیجهای رسیدهاید؟ این یقینِ شتابزده، بر کدام برهانِ آزموده تکیه دارد؟ آیا میتوانید برای خوانندگان خود روشن کنید که «ژاپن و آلمان» در اوجِ شکوفاییِ بی دغدغهٔ سرزمینهایشان بود که به واقعیتِ دمکراسی و آزادی دست یافتند؟ یا آنکه حقیقت، تلختر و آموزندهتر از این تصویرِ سادهانگارانه است- اینکه آن دو، پس از آنکه زیر آوارِ خروارها تُن بمب، نه فقط شهرها، که غرورِ تاریخی و توهماتِ برتریجویانهشان نیز فرو ریخت، ناگزیر شدند به بازاندیشیِ خویش تن دهند؟ دمکراسی و آزادی، «قطعات یدکی» نیستند که از بازاری به بازار دیگر منتقل شوند و در هر دستگاهی بی دردسر جا بیفتند. ابزارهای سرد و بی جانِ مکانیکی نیستند که با چند پیچ و مهره، کارکردی مشابه در هر زمینهای بیابند. انبارِ خشکبار نیستند که بتوان ذخیرهشان کرد و در موسمِ تنگنا مصرف نمود. اینها، پیش از هر چیز، صورتبندیِ آگاهی هستند. تجلّیِ نوعی دگرگونیِ درونی که اگر رخ ندهد، هر نامی که بر آن بنهید، چیزی جز شبحی از حقیقت نخواهد بود و اینجاست که مسئله، دیگر صرفاً تاریخی یا سیاسی نیست؛ بلکه عمیقاً وجودی است. زیرا دمکراسی، پیش از آنکه «نظام» باشد، «نحوهٔ بودن» است. آزادی، پیش از آنکه «حق» باشد، «توانِ زیستن با دیگری» است. آنچه نسلِ شما و نسلِ پیش از شما، سالیان دراز از آن گریختهاند، نه دشواریِ تحققِ این مفاهیم، بلکه هزینهٔ اخلاقی و معرفتیِ آن بوده است: هزینهٔ دست کشیدن از یقینهای مطلق، از حقیقتهای ادعایی، از ایدئولوژیهای علمی نما. از مذاهب و ادیان نصّی. از آن خودحقپنداریِ آرامش بخش که انسان را از مواجهه با دیگری بی نیاز میکند. دمکراسی، از لحظهای آغاز میشود که انسان، آگاهانه و مسئولانه، یک گام از «حقانیتِ خویش» واپس مینشیند؛ نه از سر ضعف، بلکه از سرِ رادمردی. آنگاه که میپذیرد حقیقت، نه ملکِ شخصی او، بلکه افقی گشوده است که تنها در همنشینیِ صبورانه با دگراندیشان، اندکاندک پدیدار میشود. در این معنا، دمکراسی یک «پروسه» است. پروسه جستجو، گفتگو، و آفرینشِ مشترکِ آنچه میتواند بهراستی «ایدهآلِ مردم» نام گیرد. سرمایههای ملی نیز از همینجا زاده میشوند. از آگاهیی که مسئولیت میآفریند، از مسئولیتی که شجاعت میطلبد، و از شجاعتی که به رادمنشی بدل میشود. نه از آن نمایشهای فریبکارانهای که به نام آرمان، در پیِ تصاحبِ قدرت هستند؛ نه از گفتارها و کردارهایی که حقیقت را قربانیِ منفعتِ نحلهها و فرقهها و تشکیلات میکنند. آنکه هنوز دمکراسی را «ناممکن» میپندارد، شاید بیش از هر چیز، از امکانِ دگرگونیِ خویش هراس دارد. زیرا تحققِ دمکراسی، پیش از آنکه جهان را دگرگون کند، انسان را دگرگون میخواهدو این، دشوارترینِ انقلابهاست.
3- زیرساختهای حیاتی، پالایشگاهها، منابع انرژی و شریانهای اقتصادی کشور هدف قرار میگیرند. این مسیر، نه به آزادی، بلکه به تضعیف بنیانهای ایران و گشودن درهای بیثباتی بلندمدت منتهی خواهد شد.
این سخنان، در نهایت، به کدام افق نظر دارند؟ آیا در پیِ استمرار نظمی هستند که خود، در ذات خویش، بذر زوال را میپروراند؟ یا آنکه معطوفند به فروپاشی ساختاری که زمامدارانش، نه از سر خطا، بلکه از سر تهیبودگی، حتّا از ابتداییترین تمایزات فهم و تشخیص - از «الف» تا «ب» -ناتوان بودهاند و بدینسان، کشور و مردمانش را نه به سوی تعالی، بلکه به سراشیبِ خواری، تباهی و انهدام راندهاند؟ آزادی، هرگز از دلِ محافظهکاریِ نسبت به آنچه آزادی را میکُشد، زاده نمیشود. راه آزادی، از گذرِ مواجهه با موانع آن میگذرد. از درهمشکستنِ همان نیروهایی که خود را در لباس «حفظ» و «ثبات» پنهان کردهاند، حال آنکه در باطن، ریشههای امکانِ رهایی را میخشکانند. آنچه آزادی را نگاه میدارد، نه صیانت از ساختارهای فرسوده، بلکه جرأتِ گسستن از آنهاست. زیرساخت، در ذات خود، خنثی نیست. آنگاه که در خدمتِ ارادهای تباه قرار گیرد، دیگر «بنیان» نیست، بلکه «ابزار» است. ابزاری برای استمرار سلطه، برای تحکیمِ ویرانگری، برای تثبیتِ نظمی که سعادت را لگدمال و آینده را مصادره میکند. چنین زیرساختهایی، پیش از آنکه به کارِ انسان آیند، در خدمتِ مقاصدی شوم هستند. مقاصدی که نه حیات، بلکه فرسایشِ حیات را سامان میدهند. به همین سبب، آنانی که بنیانهای این سرزمین را سست کردند، نه منتقدان و نه معترضان، بلکه خودِ زمامدارانی بودند که سیاست را از معنا تهی کردند و آن را به مدارِ تکرارِ شرارت، خشونت و ویرانگری فروکاستند. در منطق آنان، قدرت نه وسیلهای برای تدبیر، بلکه غایتی برای تحمیل بود و هر آنچه در برابرش ایستاد، باید یا خاموش میشد یا نابود و اگر امروز سخن از بی ثباتی به میان میآید، باید جرأت آن را داشت که ریشهٔ آن را در جای درست بجوییم: بیثباتی، پیامدِ فروپاشیِ یک نظمِ سالم نیست، بلکه نتیجهٔ انباشتِ انحراف در نظمی است که از آغاز، بر ناپایداریِ درونی بنا شده بود. نظمی که طی نیمقرن، نه بر بنیانِ خرد و مسئولیت، بلکه بر تداومِ هراس، حذف و تخریب استوار شد و اکنون، زیر بارِ همان میراثِ هولناک، به لرزه درآمده است. مسئله، در نهایت، انتخاب میان «بقا» و «حیات» است: بقای آنچه میفرساید، یا حیاتِ آنچه میتواند از دلِ ویرانی، امکانِ نوینی از آزادی را پدید آورد.
4- لازم است با صراحت گفته شود که نیروهای سیاسی و طیفهای مختلف اپوزیسیون، چه در داخل و چه در خارج از کشور—از جمله جریانهای سلطنتطلب و رسانهها و شبکههای اجتماعی همسو با آنان—در قبال این روندها مسئولیت دارند.
سکوت، همراهی، یا ناتوانی در مرزبندی روشن با تخریب زیرساختها و تهدید یکپارچگی کشور، آنان را در این مسیر مخرب شریک میسازد.
سخن از «مسئولیّت» میگویید. واژهای که در زبان، سبک است و در واقعیت، سنگینتر از آن است که به آسانی بر زبان و قلم رانده شود- بی آنکه لحظهای درنگ کرده باشید و از خود بپرسید> در این نیم قرن سیطره بی امانِ گیوتینِ خونریزِ حاکمیّتِ فقاهتی، آنانی که خود را «اپوزیسیون» نامیدهاند، چه نسبتی با این مفهوم داشتهاند؟ من از استثناها سخن نمیگویم؛ زیرا تاریخ، نه بر دوش استثنا، که بر مدار قاعده میچرخد- و قاعده این بوده است: پراکندگی و کینه توزی و خودویرانگری و لجاجت و حماقت. در تمام این سالها، میلیمتری اراده برای همبستگی، همعزمی و همپایی در برابر ماشین خونریز قدرت الهی شکل نگرفت. آنچه بود، رقابتی بیمارگونه در خصومتورزی بود؛ نزاعی هیستریک نه فقط علیه یکدیگر، بلکه به ویژه علیه سلسله پهلویها و شخص شاهزاده رضا پهلوی. نزاعی که هنوز، در همین لحظههای گذرا، ادامه دارد، گویی که تاریخ برای برخی، نه عرصه عبرت، بلکه میدان انتقامجوییهای کهنه است. از خود بپرسیم: مسئولیّتی که هرگز در بطن وجودی این مدعیان ریشه ندوانده، چگونه میتواند در لحظه های بحران، ناگهان به بار بنشیند؟ آیا میتوان از درختی که هرگز کاشته نشده و بالیده و شاخ و برگ نداده است، انتظار سایه و محصول داشت؟ آنانی که حتّا در برابر گذشته خویش، در برابر گفتارها، کردارها و کارنامه های فاجعهبار خود، ذرهای حسّ پاسخگویی نشان ندادهاند، چگونه میتوانند افق را ببینند، چه رسد به آنکه سنگی از پیش پای ملتی در بند بردارند؟ اینان نه تنها راه را نمیشناسند، بلکه در تاریکیِ خود ساخته خویش، حتّا پیش پای خویش را نیز نمیبینند. اپوزیسیونهایی که هنوز به ابتداییترین ادراک از «همبستگی» نرسیدهاند و اینکه نمیفهمند میتوان با وجود اختلاف در عقیده و موضع، در اشتراکِ ملّت و هممیهنی، تاریخ و فرهنگ، به وحدتی حداقلی دست یافت، چگونه میتوانند حامل حسّ مسئولیّت باشند؟ آیا این انتظار، جز وهمی دلخوشکننده نیست؟ جز تلقینی برای فرار از حقیقت؟ حقیقت این است: کسی که از مسئولیّت سخن میگوید، پیش از هر چیز باید در آیینه وجدان خویش بنگرد. باید بپرسد: آیا در این سرزمین، مدعیانی بودهاند که «علاج واقعه را پیش از وقوع» کرده باشند؟ یا آنکه همواره، پس از هر فاجعه، تنها به تفسیر و توجیه آن پرداختهاند؟ اپوزیسیونهایی که قبله مقدسشان نه حقیقت است و نه رهایی ملّت، بلکه تسخیر انحصاری قدرت و اقتدار و امتیاز است، چگونه میتوانند حتّا مجالی برای فهم مسئولیّت بیابند؟ مسئولیّت، زاده بیدارفهمی و فرزانگی و درایت است و مدّعیان اپوزیسیونها، اسیرِ خودشیفتگی هیستوریک هستند. پس این پرسش همچنان بر جای میماند. پرسشی نه برای پاسخ، بلکه برای بیداری: در غیابِ وجدانِ مسئولیّت، آیا اصلاً چیزی به نام «اپوزیسیون» باقی میماند، یا آنچه هست، صرفاً بازتابی دیگر از همان عطشِ قدرت است، در جامهای متفاوت؟
5- چنین نیروهایی، در صورت ادامه این روند، نهتنها شانسی برای ایفای نقش هدایتگر در آینده ایران نخواهند داشت، بلکه در داوری تاریخ نیز جایگاهی قابل دفاع نخواهند یافت. آینده ایران نیازمند نیروهایی است که بتوانند همزمان از آزادی، تمامیت ارضی، و منافع ملی دفاع کنند—نه آنکه یکی را به بهای نابودی دیگری قربانی سازند.
من میپرسم: چگونه ممکن است آنان که چشمِ فهمشان از درون تاریک است و افقِ ادراکشان در مهی غلیظ فرو رفته، دعویِ مشعلداریِ ملّتی را داشته باشند که هنوز، در ژرفای وجود خویش، چراغی فروزان از آگاهی و تشخیص را حمل میکند؟ از کدام منطقِ واژگونه، از کدام تاریخِ وارونه، چنین حکمی صادر شده است که نابینایان، راهنمای بینایان شوند؟ این نه تنها تناقضی عقلسوز، بلکه توهینی است به ذاتِ خرد انسانی. تاریخ- این داورِ بیاغماض و خاموش- نیمقرن است که بی وقفه حکم رانده است؛ نه در هیاهوی شعارها، بلکه در سکوتِ نتایج. او یک به یک مدّعیان را سنجیده، عیارشان را در آتشِ واقعیت آزموده و حقیقت را از میان خاکسترِ ادعاها بیرون کشیده است. اما شگفت آنکه هنوز، همان کسان که در محکِ تاریخ فرو ریختند، از فهمِ داوریِ او عاجزند؛ گویی شکست را نه تجربه کردهاند و نه فهمیدهاند. آنان که سودای رقم زدن تاریخِ ایران و جهان را در سر داشتند، نه تنها از آفرینشِ معنا عاجز ماندند، بلکه به ویرانگریِ معنا بدل شدند. فرهنگ را فرسودند، جامعه را فرسودهتر کردند و نامِ خویش را نه در سطرهای افتخار، بلکه در حاشیههای ننگآلودِ تاریخ به ثبت رساندند و با اینهمه، هنوز در کمالِ وقاحت، از حقیقت طلبکارند؛ گویی تاریخ باید از آنان عذر بخواهد، نه آنان از تاریخ. کسی که توانِ دفاع از خویش را ندارد، چگونه میتواند مدّعیِ سپر شدن برای ملّتی باشد که به دستِ همین مدّعیان، در چنگالِ خونریزترین صورتهای تباهی گرفتار آمده است؟ این پرسش، نه یک تردید ساده، بلکه یک محکِ تاریخی و فرهنگی است: آیا میتوان از عدم، وجود آفرید؟ آیا میتوان از ناتوانی، قدرت استخراج کرد؟ پاسخ، به همان اندازه بدیهی است که انکارش، خطرناک. اگر در لحظهای سرنوشتساز، میان جان و زر قرار گیریم - میان آنچه هستیم و آنچه داریم- کدام عقل، کدام وجدان، فرمان میدهد که طلا را نجات دهیم و جان را رها کنیم؟ آنکه پاسخ این پرسش را نداند، نه تنها راهبر نیست، بلکه خود گمگشتهای است در تاریکیِ ارزشها. ایران، نه با شعار، نه با ادعا، بلکه با صداقتِ زیسته و هویتِ اثباتشده، آینده خواهد داشت. آینده از آنِ کسانی است که پیش از هر ادعایی، ایرانیبودنِ خویش را در زبان، در کردار، و در مسئولیتپذیریِ خویش متجلی میکنند. نه آنان که از نشانههای هویتِ جمعی خویش میگریزند، نه آنان که از پرچمِ مردم خود دچار هراس و حساسیتی بیمارگونه میشوند- گویی حقیقت، برایشان آلرژیآور است. مسئله، در نهایت، نه صرفاً سیاست است و نه حتّا قدرت؛ مسئله، نسبتِ انسان با حقیقت است و آنان که این نسبت را از دست دادهاند، هرچند فریاد بزنند، در سکوتِ تاریخ، محکومند.
6- این هشدار، نه از سر انکار ضرورت تغییر، بلکه از درک عمق خطری است که ایران را تهدید میکند:
خطر فروغلتیدن به چرخهای از ویرانی، تجزیه و بیثباتی که خروج از آن ممکن است دههها به طول انجامد.
هیچ خطری، ایران را تهدید نمیکند سوای خطر دوام پسمانده های حکومت تروریستی آخوندی. تنها معضلی که ایران را از هزار و چهارصد سال پیش تهدید کرده و در فاصله نیم قرن تمام به نابودی آن، تقلّاها کرد، فقط حکومت فقاهتی بود و متعگان و رکابداران آن. یا باید ریشه ای، خطری را که بیش از چهارده قرن و نیم است عزم کرده که ایران و تاریخ و فرهنگ و مردمانش را نابود کند، در یک حرکت ضربتی نابود کرد یا اینکه باید منتظر شد و آخرین سوسو های چراغ هستی تاریخ مردمانی کهنسال را با چشمان خود شاهد بود. هرگز راه سومی وجود ندارد. اگر بخواهیم بی پرده و در عین حال در افقی اندیشمندانه سخن بگوییم، آنچه ایران را همواره در معرض اضطراب و فرسایش قرار داده، نه صرفا یک نیروی بیرونی، بلکه تداومِ نوعی ساختار قدرت درونی است که در گذر زمان، خود را در اشکال گوناگون بازتولید کرده است. مسئله، بیش از آنکه صرفاً سیاسی باشد، ماهیتی تاریخی و حتّا فرهنگی دارد: کشاکشی مداوم میان زیستِ فرهنگیِ یک ملتِ کهنسال و سازوکارهایی که میکوشند این زیست را در قالبهای محدود و تنگ عقیدتی/ایدئولوژیکی/مذهبی فروکاهند. از این منظر، آنچه در طول سدهها بهمثابه تهدیدی مستمر تجربه شده، نه یک حادثه مقطعی، بلکه نوعی استمرار در الگوهای حکمرانی است که هر بار با چهرهای تازه، اما با منطقی مشابه، خود را بازمینمایانند؛ منطقی که نسبتِ میان قدرت، حقیقت و زندگی جمعی را دستخوش انحراف میکند. در چنین وضعیتی، جامعه نه فقط با یک «نظام سیاسی»، بلکه با نوعی «افق معنایی» رو به روست که در آن، امکانهای زیست انسانی محدود یا تحریف میشوند. بنابر این، مسئله در سطحی عمیقتر، به انتخابی بنیانی گره میخورد: یا باید نسبت خود را با این چرخه های تکرارشونده بهگونهای بازتعریف کرد که امکانهای تازهای برای حیات جمعی گشوده شود، یا باید در انتظار فرسایشی تدریجی ماند که در آن، ظرفیتهای تاریخی و فرهنگی، یکی یکی رنگ ببازند و خاموش شوند. در نهایت، آنچه اهمیت دارد، نه صرفاً تقابلهای ظاهری، بلکه درک این حقیقت است که سرنوشت یک ملت، بیش از هر چیز، کیفیت آگاهی جمعی، توان بازاندیشی در ساختارهای قدرت و جسارت در بازآفرینی مسیرهای زیست تاریخیاش وابسته است. در غیاب چنین درکی، تاریخ نه به مثابه امکان، بلکه بهصورت تکراری بی پایان از همان الگوها ی مسبوق به سابقه، خود را بازتولید خواهد کرد.
7- امروز، بیش از هر زمان دیگر، باید بر این اصل تأکید کرد: نجات ایران، تنها از مسیری میگذرد که در آن زندگی مردم، زیرساختهای کشور و یکپارچگی سرزمین ایران حفظ شود. هر مسیری جز این، حتی اگر با شعار آزادی آغاز شود، میتواند به فاجعهای تاریخی ختم گردد.
این حرفتان نیز تکرار همان حرف آغازین خودتان است که تاکید نیست؛ بلکه بازگویی چیزیست که أصلا اندیشیده نشده و فی البداهه بر قلم جاری شده است. نجات ایران در دادن «هشدارها» نیست؛ بلکه در مرد میدان همآوردی شدن و پهلوان دلیر برای رفتن به تاریکی و غار و آوردن چشم خورشیدگونه برای مردم میهن خود است. آنچه ایران را از فرسایش و ایستایی میرهاند، ظهور انسانهایی است که از مرز گفتن گذشتهاند و به میدان بودن رسیدهاند؛ آنان که نه در حاشیه قضاوت، بلکه در متن خطر ایستادهاند. مقصود، مردِ میدان است؛ پهلوانی که شجاعت را نه در واژگان، که در گام نهادن به ژرفنای تاریکی معنا میکند؛ یعنی کسی که میداند حقیقت، همواره در روشناییِ آماده و بی دردسر آشکار نمیشود، بلکه گاه باید به دلِ غار فرو رفت، به اعماق نادیدهها، به سکوتهای سنگین و هراسانگیز، تا از دل همان تیرگی، نوری زاده شود که توان دیدن را به دیگران بازگرداند. چنین انسانی، چشمِ خورشید را نه برای خویش، بلکه برای مردمان سرزمینش به ارمغان میآورد؛ نوری که پیش از آنکه دیده شود، باید به بهای عبور از تاریکیهای درون و بیرون به دست آید. اینجا، نجات نه در هشدار دادن، که در «شدن» است؛ شدنی دشوار، پرهزینه و آگاهانه، که در آن انسان از نقش ناظر فاصله میگیرد و به فاعلِ سرنوشت بدل میشود. و این همان نقطهای است که سخن، اگر در آن نایستد، در سطح باقی میماند؛ اما اگر به آن برسد، دیگر صرفاً گفتار نیست، بلکه دعوتی است به زیستن در حدّ مسئولیت.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان